فارسی
دوشنبه 18 فروردين 1399 - الاثنين 12 شعبان 1441

  371
  1
  0

ج. مرحوم مامقانى (ره)

 

در حوالى مامقان در استان آذربايجان شرقى، چوپان بى سوادى در سن ده دوازده سالگى به نزد پدر آمد و گفت: ديگر دوست ندارم در صحرا دنبال گوسفندان بروم! پدر عاقل صبر كرد و خيلى نرم از وى سؤال كرد:

عزيزم، چرا دلت نمى خواهد چوپانى كنى؟ گفت: براى اين كه پى برده ام خدا مرا براى چوپانى و دنبال گوسفندان راه افتادن نساخته است.

صحرا منطقه اى پاك و بى انتهاست و انديشه و تفكر در آن به خوبى شكوفا مى شود. در غوغاى شهرها و در طوفان فسادها و معركه ها، به راستى نمى توان درست فكر كرد و تصميم گرفت.

پدر پرسيد: اگر خداوند تو را براى چوپانى نيافريده، براى چه آفريده؟

- براى تحصيل معرفت.

- براى كسب معرفت، مى خواهى كجا بروى؟

- به مدرسه.

- با كمال ميل حاضرم بروى و معرفت بياموزى!

او به تحصيل مشغول شد و بعد از چندى، با اجازه پدر، به نجف رفت تا تحصيلات خود را تكميل كند. سى سال نگذشته بود كه اين چوپان اطراف مامقان شخصيت بسيار باعظمتى پيدا كرد و به آيت اللّه العظمى آقا شيخ محمد حسن مامقانى مشهور شد.

شرح حال اين بزرگوار در كتاب هاى رجال موجود و بسيار خواندنى است. همين بس كه از ميان پنجاه شاگرد فارغ التحصيل شده در درس او چهل نفر مرجع تقليد شده اند.

با اين كه ايشان خود درياى علم بودند، در مجالس تبليغى نجف شركت مى كردند و مى گفتند: من نياز دارم مسائل اخلاقى و حلال و حرام الهى را با گوشم بشنوم. در اين شرايط، وقتى واعظ مى ديد بزرگ ترين مرجع زمان در ميان مردم نشسته است، براساس وظيفه اخلاقى اش، تصميم مى گرفت از اين مرد الهى تجليل كند. هنگامى كه واعظ مى خواست بگويد جلسه امروز يا امشب ما منور به وجود مبارك حضرت آيت اللّه العظمى آقا شيخ محمد حسن مامقانى است، هنوز به اسم ايشان نرسيده بود، اطرافيان مى ديدند آن بزرگوار عبايشان را روى صورتشان مى كشند تا پيدا نباشند و مثل اين است كه زير عبا با دقت به چيزى نگاه مى كنند، اما پيدا نيست آن شئ چيست. يكبار، مصرّانه از ايشان سؤال كردند: در مجالس مختلف، وقتى گوينده مى خواهد از مقام علمى شما تجليل كند، عبا به سر مى كشيد و در انديشه و فكر فرومى رويد، چرا؟ در پاسخ، ايشان از جيبشان يك كلاه نمدى كهنه درآوردند و فرمودند: اين كلاه نمدى در دوازده سالگى روى سر من بود. در روزگارى كه گوسفندها را به صحرا مى بردم. من اين كلاه را هميشه همراهم دارم و هر وقت از من تمجيد مى كنند، فورا كلاه را بيرون مى آورم و با خود مى گويم: از تو، چوپان كلاه نمدى به سر بى سواد دهى. اگر شدى مامقانى، كار خودت نبوده، كار خدا بوده. بنابراين، تو هيچ كس نيستى.


منبع : پایگاه عرفان
  371
  1
  0
امتیاز شما به این مطلب ؟

آخرین مطالب

    مرگ و فرصتها - جلسه هفتم
    اوج عرفان و تعالیم دینی در کلام صدیقۀ طاهره(س)
    سرانجام تواضع و تکبر مقابل اوامر الهی
    چگونه محبوب خدا شویم- جلسۀ چهارم
    مرگ و عالم آخرت
    بعثت پیامبران برای درمان بیماری شرک
    احوالات و اهداف مومن و پاسخ به سوالات
    مبداء آفرینش موجودات
    مقام حضرت زينب (س)
    خودشناسی و قیمت‌شناسی انسان

بیشترین بازدید این مجموعه

      چگونه محبوب خدا شویم- جلسۀ چهارم
      مرگ و فرصتها - جلسه هفتم
      متن سخنرانی استاد انصاریان در مورد قرآن
      چند روايت عجيب در مورد پدر و مادر
      هدف خلقت از زبان امام على عليه السلام‏
      درخواست همسر از خدا روش بزرگان است‏
      مرگ و عالم آخرت
      حكايت سعدى درباره حرص مال دنيا
      امام زمان عليه السلام فريادرس انسان‏ها
      حضرت عيسى عليه السلام و درخواست شيطان براى گفتن لا اله ...

 
نظرات کاربر
مريم مامقانى
با عرض پوزش معلومات شما اشتباه است ايشان در سن هفت سالگى يتيم ميشوند و قيم ايشان از علماى نجف بودند پدر ايشان و پدر بزرگ ايشان از علماى بزرگ تشيع هستند واقعا جاى ناراحتى داره كه تاريخ رو بكل زير سوال برديد تاريخ يك خانواده رو ...
پاسخ
0     0
23 خرداد 1393 ساعت 07:22 صبح
پر بازدید ترین مطالب سال
پر بازدید ترین مطالب ماه
پر بازدید ترین مطالب روز