فارسی
دوشنبه 18 فروردين 1399 - الاثنين 12 شعبان 1441

  693
  0
  0

ازداوج پيامبر صلى الله عليه و آله‏

 

منابع مقاله:

کتاب : تفسير و شرح صحيفه سجاديه جلد دوم

نوشته: حضرت آیت الله حسین انصاریان

 

روح بزرگ خديجه و پاكدامنى و عفّت و فضيلت و تقواى او چيزى نيست كه آيينه بيان و گردش قلم، بتواند آن را نشان بدهد.

گويى دست تقدير، واقعيّت ها و كرامات نفسى و فضايل انسانى را با خاك وجود او عجين كرده بود تا لياقت همسرى گوهر يكدانه گنجينه خلقت را پيدا كند و دخترى چون فاطمه زهرا، مادر يازده امام معصوم و حافظان فرهنگ حق تا قيامت، از وجود ذى جود او پديد آيد!

خديجه اوصاف محمّد را دهان به دهان شنيده بود، ولى وصفى كه ميسره غلام او در پايان سفر تجارتى از محمّد صلى الله عليه و آله داشت بيش از پيش قلب وى را به آن كانون عظمت وكرامت نزديكتر كرد:

بانوى من، نمى دانى امين چه جوان نازنينى است! چه بزرگوار است! چه مهربان است! چه جوانمرد است! جمالش، خصالش، سخن گفتنش، راه رفتنش، نوازش و مهربانيش، هر كدام صد كتاب تعريف دارد، او آقاى من بود، البتّه نماينده شما بود و به جاى آقاى من ايستاده بود. ولى با من همچون يك برادر حرف مى زد، كمكم مى كرد، همراه من به پرستارى شتران مى آمد، من از اين موجود اسرار آميز حكايت ها در اين سفر دارم، از وى عجايبى ديده ام كه به شرح و بيان نمى آيد. در ميان راه دو شتر از شترهاى ما رنجور شدند من دلتنگ شدم، گفتم چكار كنيم؟

لبخندى زد و دلداريم داد و بعد به پيش شتران از راه مانده و از كار افتاده آمد، دست هاى با عظمت و پنجه هاى بلندش را پيش برد و سر و گوش شترها را نوازش داد. زبان بسته ها تا حرارت دست اين مرد را احساس كردند مثل اين كه جان تازه و جوانى تازه اى يافته باشند، از جا برجستند و به رقص و طرب آمدند.

ميسره مى گفت و خديجه مى شنيد، در اين حال ديگر صداى ميسره به گوش خديجه نمى رسيد؛ زيرا فكرش مستقلًّا با امين صحبت مى كرد و از امين صحبت مى شنيد. او به خاطر خطوط مشتركى كه در پاكى و فضيلت با امين داشت به دوست و محبوب راه يافته بود، ديگر چه حاجت به اين كه با ميسره حرف بزند؟

بى اختيار به او مى گويد: بس است، علاقه مرا به او دو چندان كردى، برو تو و همسرت را آزاد كردم و دويست درهم و دو اسب و لباس گران بهايى در اختيارت مى گذارم.

سپس آنچه را از ميسره شنيده بود براى ورقة بن نوفل كه داناى عرب بود نقل مى كند، او هم در جواب مى گويد: صاحب اين كرامات پيامبر است!

خديجه بزرگوار اين انسان والا، كه معارف اسلامى درباره اش گفته اند:

خديجه از زنان بافضيلت بهشت است. «1» شيخ متقدّمين حضرت صدوق از رسول اسلام صلى الله عليه و آله نقل كرده كه:

بهشت مشتاق چهار زن است: مريم، آسيه، خديجه، فاطمه. «2» و هم اوست اوّل زنى كه بى چون و چرا در لحظه اوّل بعثت به تمام واقعيّت هاى الهيّه ايمان آورد.

روزى در خانه اش نشسته بود و عدّه اى در منزل در خدمتش بودند، از جمله يكى از دانشمندان يهود، اتفّاقاً امين از آن جا گذشت، دانشمند يهودى از خديجه خواست از امين بخواهد لحظاتى در آن مجلس شركت كند، امين وارد مجلس شد، دانشمند يهودى از امين خواست بگذارد علايم نبوّت را در صورت ظاهر او ببيند، امين پذيرفت. خديجه به دانشمند يهودى گفت: هر گاه عموهايش از كنجكاوى تو خبر شوند عكس العمل سختى نشان خواهند داد؛ زيرا آنها از يهود بر وى مى ترسند.

مرد يهودى گفت: صدمه زدن به امين محال است، چرا كه دست تقدير او را براى خاتميّت و ارشاد ناس مى پروراند. خديجه گفت: از كجا مى گويى؟ گفت: من نشانه هاى پيغمبر آخر الزمان را در تورات ديده ام و از نشانه هاى او اين است كه پدر و مادرش مى ميرند و جدّ و عموى وى از او نگهدارى مى كنند و از قريش زنى را انتخاب مى كند كه سيّده قريش است، سپس به خديجه اشاره كرد و گفت: خوشا به حال كسى كه افتخار همسرى او را پيدا كند!

خديجه شبى در عالم رؤيا ديد: خورشيد فروزان بالاى شهر مكّه چرخ خورد و سپس پايين آمده به خانه وى فرو شد. خواب خود را براى ورقه حكايت كرد، ورقه گفت: با مرد بزرگى ازداواج مى كنى كه شهرت او جهانگير خواهد شد.

اين واقعيّت ها و از همه مهم تر صفا و پاكى و سلامت و فضيلت و عفّت و تقواى خود خديجه كه وى را از تمام رسوم جاهليّت حفظ كرده بود، باعث شد كه از طرف وى به امين پيشنهاد ازدواج شود. امّا از آن طرف:

محمّد صلى الله عليه و آله در ايّام فراغت در بيابان هاى مكّه و به خصوص در كوه حرا كنار غار مشغول سير فكرى در آفاق و انفس مى شد. براى وجود مقدّسش معلوم بود كه ماسواى حق- عزّوعلا- در معرض زوال است و فنا، حقيقتش معلومى است معدوم و صورتش موجودى است موهوم، ديروز نه بود داشت و نه نمود، امروز نمود است بى بود؛ و پيداست كه فردا از وى چه خواهد گشود. زمام انقياد به دست آمال و امانى نمى داد و پشت اعتماد بر اين امور فانى نمى نهاد. دل از همه بركنده بود و به خداى عزيز نهاده، از همه گسسته بود و به او پيوسته، به او كه هميشه بود و هميشه باشد و چهره بقايش را خار هيچ حادثه نخراشد.

توحيد يگانه گردانيدن دل است، يعنى تخليص و تجريد او از تعلّق به ما سواى حق- سبحانه-، هم از روى طلب و ارادت و هم از جهت علم و معرفت.

يعنى طلب و ارادت او از همه مطلوبات و مرادات منقطع گردد و همه معلومات و معقولات از نظر بصيرت او مرتفع شود.

محمّد صلى الله عليه و آله تا كار به دست مى آمد از كار رو برنمى گردانيد، چوپانى، باغبانى، كشيدن آب از چاه، نوشانيدن آب به شترها و گوسپندها، نگهبانى از نخلستان ها و ...

هر چه به وى پيشنهاد مى دادند انجام مى داد و اجرتش را به عموى خود مى پرداخت تا رنج سختى زندگى را از چهره پاك عمو بزدايد.

عمو از اين برادرزاده عزيز كه هم يادگار برادر جوانمرگش بود وهم يادبود محبت ها و مهربانى هاى پدر بزرگوارش عبدالمطّلب را با خود مى داشت، خيلى راضى بود، ولى يك نگرانى مبهم دم به دم قلبش را مى فشرد، آهسته از خود مى پرسيد بالأخره چه بايد كرد؟ اشكال در چيست؟ چه بايد كرد؟ مسئله ازدواج اين جوان را كه اكنون پا به بيست و پنج سالگى گذاشته است چه بايد كرد؟

خديجه آن بانوى محترمه و شريفه و دانا به وسيله زنى به نام «نفيسه» خواسته خود را به پيامبر اعلام كرد، پيامبر عزيز ميل خديجه را با عموهايش در ميان گذاشت و پس از بحث و مباحثه با پانصد درهم مهريه بنا شد اين پيوند ملكوتى صورت بگيرد.

خديجه كبرى با راز ونياز به درگاه حضرت حق، خود را به اين شرافت عظمى مشرّف نمود:

اى كه خاك شوره راتو نان كنى

 

وى كه نان مرده را تو جان كنى

اى كه خاك تيره را تو جان دهى

 

عقل و حسّ و روزى و ايمان دهى

شكّر از نى، ميوه از چوب آورى

 

از منى مرده بُت خوب آورى

گُل ز گِل، صفوت ز دل پيدا كنى

 

پيه را بخشى ضياء و روشنى.

     

اى خداوند لطيف بى نظير

 

اين ز پا افتاده را خود دستگير

رحمتى فرما ز رحمتهاى خاص

 

اى كه جز از رحمتت نبود خلاص

     

تا سزاى خدمت سلطان شوم

 

لايق درگاه شاه جان شوم

     

(مولوى)

 

خواستگارى از حضرت خديجه عليها السلام

چون مجلس ازداوج با شركت بزرگان طرفين بر پا شد حضرت ابوطالب جهت خواستگارى، خطبه زير را خواند:

«سپاس خداوندى را كه ما را از ذريّه ابراهيم و فرزند زادگان اسماعيل قرار داد ما را از اركان مَعَد و عناصر اصلى قبيله مُضَر و پاسداران خانه خود و خدمت گزاران حرم خويش شرافت داد و براى ما خانه اى اختيار فرمود كه همگان به سوى آن مى آيند و آن حرم امن است، سپاس بر او كه حكومت بر اين منطقه را به ما عنايت كرد.

همانا برادرزاده ام محمّد صلى الله عليه و آله با هيچ مردى مقابله نمى شود، مگر اين كه سنگين تر و برتر است و اگر هم از نظر مال دنيا فقير باشد مهم نيست كه مال سايه زود گذر و چيزى است كه دست به دست مى شود.

محمّد صلى الله عليه و آله را خوب شناخته ايد و قرابت او را مى دانيد، خديجه دختر خويلد را خواستگارى مى كند و كابين او را آنچه مربوط به حال و آينده است از مال من داده؛ سوگند به خدا كه از اين پس خبر او بزرگ و گران قدر خواهد بود».

خديجه بانويى عفيف و مهربان و صميمى بود، زنى هوشيار و دانا بود، به محمّد صلى الله عليه و آله گفته بود دوستت دارم؛ و راست گفته بود.

اين زن در اين ازدواج، مقام اجتماعى خود را تا همسرى با يك جوان كه به محمّد يتيم مشهور بود به پايين كشيد، ولى خودش مى دانست كه مقام معنويش را در سايه محمّد تا عرش برين بالا برده است.

زن هاى متشخّص و متفرعن قريش، ديگر با وى معاشرت نمى كردند، دخترانى كه شب و روز دور برش همچون منظومه شمسى مى چرخيدند نظام خود را گسسته و پريشان و پراكنده شده بودند، امّا از اين لحاظ يك ذرّه هم دلتنگ و مكدّر نبود.

اين زن آن قدر، روشنفكر و كار آزموده بود كه همچون وزيرى مدبّر و با تدبير طرف مشورت امين قرار مى گرفت. وى تنها زنى بود كه توانست در زندگى محمّد چنين مقامى را دريابد. وى نزديك به چهل ميليون سكّه طلا از ثروت خود را در راه محمّد و عقيده و ايمان و فرهنگ او خرج كرد. او تا زنده بود تنها همسر پيغمبر بود و پس از مرگش اين احترام و شرف به يك عشق آسمانى عوض شده بود.

پيغمبر خديجه را پس مرگش، همانند زمان حياتش عاشقانه دوست مى داشت عاشقانه از وى ياد مى كرد تا آن جا كه چند بار عايشه را به سخنان نيش دار وادار كرد.

عايشه مى گويد:

گوسپندى را سر بريده بوديم، رسول اكرم براى دوستان كهنسال خديجه از اين گوسپند چند سهم مقرّر فرمود و چنان صميمانه از خديجه ياد كرد كه حسّ حسادت من سخت به هيجان در آمد: يا رسول اللَّه! فكر مى كنم كه تو در اين دنيا جز خديجه هيچ زنى را زن نمى شمارى!

پيامبر در جوابم سكوت كرد و اين سكوت تصديق منش، آتش به جانم زد، گفتم:

يا رسول اللَّه! بس نيست كه اين همه از يك پيره زن سپيد مو ياد مى كنى؟ خدا را سپاس گوى كه پس از مرگش دختران جوان بهره ات ساخته. احساس كردم كه رسول خدا خشمناك شد، آن وريد آبى گون كه ميان دو ابرويش قرار داشت پر شد و برجسته گرديد و فرمود:

«خوب است بس كنى عايشه، در آن روزگار كه خديجه دوستم داشت كسى دوست و يارم نبود؛ در آن روزگار كه او به نبوّت من تصديق كرد همه تكذيبم كردند؛ در آن روزگار كه سخت بينوا و تهيدست بودم ثروت گزافش به اختيارم افتاد و بالاتر از همه فاطمه از وى به يادگار مانده است.» «3» خديجه كبرى تا زنده بود براى پيامبر يارى راستين و تكيه گاهى عظيم بود؛ پيامبر در هر مصيبت و رنجى كه از كفّار و مشركان مى ديد، با ملاقات با خديجه، دل روشن مى داشت و رفع غم و غصّه مى نمود.

 

پی نوشت ها:

 

______________________________

(1)- بحار الأنوار: 43/ 51، باب 3، ذيل حديث 48.

(2)- بحار الأنوار: 43/ 53، باب 3؛ كشف الغمة: 1/ 466.

(3)- فروغ ابديت به نقل از سيره حلبى: 1/ 155- 157.

 

 


منبع : پایگاه عرفان
  693
  0
  0
امتیاز شما به این مطلب ؟

آخرین مطالب

    وظیفه منتظران واقعی امام زمان(عج)
    چرا نباید امام زمان(عج) را با نام «محمد» بخوانیم؟
    امام زمان (عج) فريادرس انسان‏‌ها
    ده پله برای شناخت امام زمان (عج)
    روزگار امام دوازدهم
    نیمه شعبان، لیلة القدر منتظران ظهور
    40 راهکار اُنس کودکان با حضرت ولیّ عصر (عج)
    براى سلامتى امام زمان (ع) دعا کنیم
    رفاقت با امام زمان(عج)
    بهترین الگوی جوانان

بیشترین بازدید این مجموعه

      وظیفه منتظران واقعی امام زمان(عج)
      اسرار زیارت امام رضا (ع)
      حضور امام حسین(ع) بر بالین شیعیان هنگام مرگ و عالم برزخ
      چرا نباید امام زمان(عج) را با نام «محمد» بخوانیم؟
      نیمه شعبان، لیلة القدر منتظران ظهور
      40 راهکار اُنس کودکان با حضرت ولیّ عصر (عج)
      رفاقت با امام زمان(عج)
      بزرگترین واجب!
      روزگار امام دوازدهم
      دعا و مناجات با خدا، برتر از تلاوت قرآن

 
نظرات کاربر
پر بازدید ترین مطالب سال
پر بازدید ترین مطالب ماه
پر بازدید ترین مطالب روز