فارسی
جمعه 15 فروردين 1399 - الجمعة 9 شعبان 1441
  563
  0
  0

انفاق موى سر براى جهاد

زمان رسول گرامى اسلام صلى الله عليه و آله است، مكتب الهى با تمام قامت رو در روى كفر قرار گرفته، از هر طرف دشمنان غدار قصد نابودى آيين الهى را دارند، مسلمانان با كمال قدرت و قوت و صبر و استقامت در برابر كفر مبارزه مى كنند، استقامت آن روز مردم مؤمن باعث پابرجايى دين خدا شد، اگر آن روز در برابر آن همه حوادث و پيش آمدهاى تلخ صبر نمى كردند، امروز صداى اسلام و نداى حق شنيده نمى شد.

بين مسلمانان و كفار درگيرى شديدى در شرف وقوع بود، سردار رشيد اسلام ابو قدامه از جانب پيامبر صلى الله عليه و آله مأمور بسيج نيرو و تداركات جهت آرايش جبهه مسلمانان بود.

مى گويد: براى اعلام برنامه و جمع نيرو و فراهم آوردن تداركات در حركت بودم، زنى مرا صدا زد، اهميت ندادم، دوباره صدا كرد گوش نكردم، بار سوم كلماتى گفت كه مرا مجبور به ايستادن كرد.

نزديكم آمد، بسته اى را به من داد، گفت: اى ابو قدامه! كمك به جبهه حق عليه باطل را واجب مى دانم، دستم به كلى از مال دنيا تهى است، در كمال مشقت و سختى بسر مى برم، ياراى تحمل عدم كمك به جبهه را نداشتم، بالاخره قسمتى از موى سرم را چيده و آن را هم چون طناب به هم تنيده ام، شايد در جبهه جهت بستن ركاب يا دهنه مركب رزمنده اى به كار رود، آن را قبول كن و با خود همراه داشته باش تا به موقع لازم از آن استفاده كنى!!

ابو قدامه مى گويد: به جبهه رفتم، آتش جنگ شعله ور شد، در گرماگرم حملات طرفين طفلى در حدود ده يا يازده ساله به نزد من آمد، گفت: تيرهايم تمام شده سه چوبه تير به من قرض بده، تا در قيامت در محضر پيامبر صلى الله عليه و آله تحويلت دهم، پرسيدم كيستى گفت: اهل مدينه ام، گفتم: چرا به جبهه آمدى؟ گفت: عشق خدا مرا به جبهه كشيد، سه تير به او دادم با هر يك سربازى از دشمن را كشت، تيرى از جانب كفر بر پيشانيش نشست، به سرعت بالاى سر او آمدم، بسته اى را به من داد، گفت: مدينه به مادرم برسان، همان زنى كه قسمتى از موى سرش را جهت كمك به جبهه به تو داد، نشانى منزلش را گفت و در لحظات آخر اصرار كرد به محض رسيدن به مدينه سلام مرا به رسول اكرم صلى الله عليه و آله برسان، چون به مدينه برگشتم، در خانه او را دق الباب كردم، دختر كوچكى از خانه در آمد به او گفتم: مادر را بگو ابو قدامه ام، زنى موقر بيرون آمد، به محض ديدن به من گفت: براى تبريك يا تسليت آمده اى، گفتم: كدام يك را به محضر شما تقديم كنم، گفت: اگر فرزندم زنده برگشته تسليت بگو و اگر شربت شيرين شهادت را از دست ساقى عالم نوشيده تبريك بگو!!

با عرض تبريك خبر شهادت عزيزش را اعلام كردم، مرا به داخل خانه دعوت كرد، اطاقى را نشان داد كه از وسايل خالى بود، زنجيرى كنار اطاق افتاده بود، در حالى اشك مى ريخت گفت: اين اطاق فرزند من است، پدر او در جبهه شهيد شد، پس از شهادت پدر هر شب به اين اطاق آمده، زنجير به گردن مى انداخت و پس از فصلى عبادت و گريه از خداى خودش طلب شهادت در عرصه پيكار مى كرد و اكنون به آرزويش رسيد!

اى خداى مهربان، به اين گدايان دل شكسته و محتاجان پر بسته عنايتى كن كه اولًا حقيقت احكام و فرامين تو را بفهمند و ثانياً با كمال شوق به اجراى دستورهاى سعادت بخشت اقدام كنند كه اگر عنايت و توفيق تو نباشد از ما كم ترين كارى براى خير دنيا و آخرت ساخته نيست.

 

 


منبع : پایگاه عرفان
  563
  0
  0
امتیاز شما به این مطلب ؟

آخرین مطالب

    نفس و هفت مرحله آن
    جايگاه زن قبل از اسلام
    مراحل مختلف شكل‏گيرى انسان در رحم مادر
    مفهوم و چگونگى برزخ‏
    دين و رابطه آن با انسان‏
    وسايل شيطان براى فريب انسان‏
    اهتمام اهل خدا به نماز اول وقت‏
    انديشه در آفرينش زمين و آسمان‏
    فراغ خاطر در قرائت قرآن‏
    ورع در آيينه روايات‏

بیشترین بازدید این مجموعه

      نفس و هفت مرحله آن
      مدّعيان دروغين
      فرق خوف و خشيت
      طريقه كسب معرفت حقيقى
      جايگاه زن قبل از اسلام
      فراغ خاطر در قرائت قرآن‏
      عرض دين به وسيله حضرت عبدالعظيم به امام هادى‏
      تكلف در اعمال‏
      هماهنگى زندگى مؤمن با انبيا و اوليا

 
نظرات کاربر
پر بازدید ترین مطالب سال
پر بازدید ترین مطالب ماه
پر بازدید ترین مطالب روز