فارسی
جمعه 15 فروردين 1399 - الجمعة 9 شعبان 1441
  619
  0
  0

عقل: محرم راز ملكوت - جلسه هجدهم - (متن کامل + عناوین)

 

بصير كيست؟

شيراز، حسينيه عاشقان ثار اللّه دهه دوم رجب 1385

 

بسم اللّه الرحمن الرحيم.

الحمد للّه رب العالمين و صلّى اللّه على جميع الأنبياء و المرسلين و صلّ على محمّد و آله الطاهرين.

 

در قرآن مجيد، پيامبر بزرگوار اسلام و در مرحله بعد امير المؤمنين على، عليه السلام، و يازده امام معصوم ديگر «بصير» قلمداد شده اند. خداوند در آيه 108 سوره مباركه يوسف مى فرمايد:

«قل هذه سبيلى ادعوا الى اللّه على بصيرة انا و من اتبعنى». [1]

اى رسول ما، امت را بگو طريقه من و پيروانم همين است كه خلق را به خدا، با بينايى و بصيرت، دعوت كنم.

در اين آيه، مراد از «من اتبعنى» ائمه اطهار هستند، [2] چون پيروى و اطاعت ايشان از رسول خدا پيروى كامل و اطاعت جامع است. به همين سبب، آن بزرگواران داراى مقام عصمت اند و در زمره مخلصين- نه مخلصين به شمار مى آيند. در اين جايگاه، افراد به هيچ وجه گرفتار شك، ترديد، وسوسه، هواى نفس، گناه، و افكار شيطانى نمى شوند. بنابراين، نسبت دادن مقام بصيرت به رسول خدا، صلى اللّه عليه و آله، و ائمه طاهرين، عليهم السلام، كاملا بجا بوده است.

 

نشانه هاى افراد بصير

 

از نظر قرآن مجيد و روايات، فرد بصير به همه حريم هاى حق راه پيدا كرده است. ازاين رو، آنچه با چشم سر و چشم دل مى بيند حقيقت محض است؛ اگر حلال و حرام خدا را مى بيند، همه آثار حلال و حرام چه آثار دنيوى و چه آثار اخروى را مشاهده يا لمس مى كند. امير مؤمنان على، عليه السلام، در نهج البلاغه، در بخش هاى آغازين خطبه متقين، درباره اين گونه «لمس كردن» ها مى فرمايد:

«و هم و الجنة كمن رآها و هم فيها منعّمون». [3]

نسبت آنان با بهشت چنان است كه انگار آن را مى بينند و از نعمت هايش بهره مندند.

اين عبارت به ارتباط اهل تقوا با دنيا اشاره دارد و در رابطه با آخرت آنان نيست. يعنى آنان با وجود اين كه در دنيا زندگى مى كنند، بهشت را مى بينند و از نعمت هاى آن بهرمند مى شوند. بارى، نماز و ديگر عبادات ايشان در دنيا به منزله بهشت آخرتى آنان است، زيرا ورود به بهشت در گرو همين عبادات دنيوى است. در روز قيامت، وقتى بهشتيان پا به بهشت مى گذراند، مى گويند:

«هذا الذى رزقنا من قبل». [4]

اين همان است كه از پيش روزى ما نموده بودند.

ايشان بهشت و نعمت هاى آن را با عبادات خود در دنيا لمس و حس كرده اند. پيامبر گرامى اسلام، صلى اللّه عليه و آله، درباره اين گروه مى فرمايد: عبادت هاى اينان عاشقانه است و ذاتا اطاعت و نماز را محبوب، و گناه را منفور مى دانند. اينان، وقتى همه مردم دنيا از گناه لذت مى برند، نه فقط از گناه لذت نمى برند، از آن به شدت نفرت دارند.

خلاصه، اين دسته مى توانند لايه هاى زيرين حقيقت را مشاهده كنند؛ براى مثال، وقتى به پيامبر مى نگرند، وى را پيامبر مى بينند. نگاه

آنان مانند نگاه ابو لهب نيست كه از پيغمبر بيگانه باشد. او پيامبر را پيامبر نمى ديد. در نتيجه، به آخرين فرستاده خدا اشاره مى كرد و به مردم مى گفت: اين يتيم برادر من است، پس ضرورتى ندارد سخن او را بپذيريم. وى افراد را تحريك مى كرد پيامبر، صلى اللّه عليه و آله، را كتك بزنند يا به قتل برسانند. [5] علت اين مساله فقط مى تواند كورى باطن او باشد؛ چراكه بصير پيامبر را پيامبر، خدا را خدا، بت را ناتوان، شيطان را دشمن و زيان بار، و فرهنگ هاى غلط را باطل مى يابد و در نهايت، قيامت را در همين دنيا جستجو مى كند.

بصير در اين دنيا زندگى مى كند اما در آخرت به سر مى برد، كليه حقايق را لمس مى كند و مكشوف مى يابد، و به حريم هايى راه پيدا مى كند كه ديگران از ورود به آن حريم ها بازداشته شده اند. حضرت امير مؤمنان على، عليه السلام، در كلامى تكان دهنده مى فرمايند:

«لو كشف الغطاء ما از ددت يقينا». [6]

اگر همه پرده ها را كنار بزنند، چيزى بر يقين من اضافه نخواهد شد (چون براى من، پرده اى براى كنار رفتن باقى نمانده است).

در ادبيات عرب، هرچه بعد از حرف «لو» قرار مى گيرد ممتنع است.

بنابراين، وقتى حضرت على، عليه السلام، مى فرمايند اگر همه پرده ها را كنار بزنند، يعنى پرده اى نيست كه كنار بزنند؛ زيرا ايشان به تمام حريم هاى غيب و شهود پروردگار مهربان عالم راه پيدا كرده اند و هرچه مى گويند براساس مشاهده و لمس است. پس حق ايشان است كه امام كل عالم باشند و حق كل عالم است كه به ايشان اقتدا كنند. [7]

 

وظيفه مردم در قبال بصيران

 

انسان عداى از يك لحظه بعد و به طور كلى از آينده جهان پيرامون خود خبر ندارد، همان طور كه از گذشته عالم بى خبر است؛ البته به جز خبرهايى كه خدا، پيامبران، و ائمه به او ابلاغ كرده اند. در واقع، انسان معمولى خبرگير نيست، بلكه خبرشنو است. ازاين رو، لازم است به خبرگيران عالم، كه در صدق و عقل كامل ترين انسان ها هستند، اعتماد كند. انسان بايد گفتار حق خداوند (قرآن)، پيغمبر اسلام، و ائمه را بپذيرد؛ چراكه ايشان بر انسان ها حجت اند و انسان ها در روز قيامت موظف به پاسخگويى به سؤال هاى ايشان هستند: چرا باور نكرديد؟

چرا اطاعت نكرديد؟ چه دليلى براى باور نكردن داشتيد؟ لذا بايد پاسخ قانع كننده اى داشته باشند.

آيا مى توان در قيامت مدعى شد كه قرآن و گفتار انبيا و ائمه دروغ بوده است؟ به واقع، اگر قول قرآن و گفتار انبيا و امامان را دروغ پنداريم، ديگر هيچ راستى در اين عالم باقى نخواهد ماند؛ چون در اين جهان چيزى جز دروغ، فتنه، فساد، ظلم، جنايت و خيانت يافت نمى شود.

انسان هاى معمولى نامحرم اند؛ نماز مى خوانند اما بهشت و نعمت هاى آن را در نماز خود احساس نمى كنند، زيرا نماز را بارى سنگين تلقى مى كنند. [8] اينان عاشق عبادت و خدمت نيستند، بلكه با روشنگرى عالمان ربانى، زحمات پدر و مادر، و از ترس جهنم و شوق بهشت اندك ايمانى آورده اند و بندگى و خدمت مختصرى مى كنند. اين عبادات و خدمات كم تعداد انسان هاى معمولى براى رضاى پروردگار صورت نمى گيرد.

امروز، كره زمين بيش از شش ميليارد جمعيت (يك ميليارد و چند صد ميليون مسلمان و در حدود چهار صد ميليون شيعه) دارد؛ ولى به نظر نمى رسد كسى غير از امام دوازدهم بتواند، بى توجه به بهشت و دوزخ، پروردگار را عبادت كند و او را بزرگ بدارد:

گر بى تو بود جنت، بر كنگره ننشينم

 

ور با تو بود دوزخ، در سلسله آويزم. [9]

     

مردم اگر ببينند قيامتى در كار نيست، مى گويند براى چه خودمان را به زحمت عبادت بيندازيم. بنابراين، به راحتى عبادت را ترك مى كنند؛ زيرا نسبت به عبادت و خدمت خود بصيرت ندارند. برخلاف اين گروه، عده معدودى همچون حضرت على، عليه السلام توانسته اند به حريم ملكوتى نماز، عبادت، و خدمت راه يابند، خدا را عاشقانه عبادت كنند، و به بهشت و دوزخ او نينديشند:

«الهى ما عبدتك خوفا من نارك».

خدايا، عبادت من از ترس جهنم نيست.

«و لا طمعا فى جنتك».

عبادت من به طمع بهشت هم نيست.

«بل وجدتك اهلا للعبادة». [10]

بندگى من فقط به زلف خدايى تو گره خورده است.

نماز و انفاق و جهاد على، عليه السلام، سرشار از خدا و بى قيمت است؛ چراكه نمى توان براى خدا قيمتى تعيين كرد. آرى، عبادتى كه خالصانه و عاشقانه و فقط براى رضاى خدا انجام گيرد در قالب ارزش گذارى هاى در دسترس نمى گنجد.

 

پاداش بصيرت

 

در قرآن كريم، مزد افراد بصير چيزى بيش از هشت بهشت دانسته شده است:

«و لدينا مزيد». [11]

و نزد ما نعمت هاى بيشترى هست.

خداوند در قرآن كلمه «مزيد» را توضيح نداده، ازاين رو كميّت و كيفيت حقيقى اين كلمه هنوز براى هيچ كس روشن نشده است. [12]

گداى كوى تو از هشت بهشت مستغنى است

 

اسير عشق تو از هر دو عالم آزادست. [13]

     

نكته نامعلوم و مجمل ديگر موجود در قرآن، خطاب پروردگار به اين گروه از بصيران است:

«و ادخلى جنتى». [14]

و در بهشتم وارد شو.

درحالى كه خدا درباره اهل ايمان مى فرمايد:

«يدخلون جنات تجرى من تحتها الانهار». [15]

وارد بهشت هايى مى شوند كه از زير درختان آن نهرها جارى است.

يادآور مى شود، كلمه جنات نكره است و الف و لام ندارد؛ اما واژه جنت به پروردگار (ياء متلكم) اضافه شده است. با وجود اين تاكنون، كسى نتوانسته منظور از عبارت «بهشت من» را به روشنى دريابد.

 

اولياى بصير به دنبال پيامبران و امامان بصير

 

پيروان راستين پيامبران و امامان در هر دوره اى، با توجه به قدرت تحمل بالاى شان، در مقابل لذت هاى حرام و باطل جانانه مقاومت نشان داده و در عبادت حق و خدمت خلق از هيچ كوششى فروگذار نكرده اند. چون آنان، برخلاف انسان هاى ديگر، خالص زيسته اند، توانسته اند تا حدودى به برخى از حريم هاى مختص انبيا و ائمه راه يابند. امام ششم شيعيان، حضرت امام صادق، عليه السلام، مى فرمايد: آنان گاه در عالم رؤيا (خواب)، و گاه در عالم بيدارى به اين حريم راه پيدا مى كنند. در ضمن، تعدادشان محدود است. [16]

 

بصيرت يوسف (ع)

 

حضرت يوسف، عليه السلام، در دوران كودكى و نوجوانى خود، هنگامى كه كاملا مطيع پدرش يعقوب، جدش اسحاق، و جدّ اعلايش حضرت ابراهيم به شمار مى آمد، از طريق رؤيا به حريم آينده راه داده شد. او از خواب بيدار شد و به پدر خود گفت:

«انّى رأيت احد عشر كوكبا و الشمس و القمر رأيتهم لى ساجدين». [17]

من در خواب ديدم يازده ستاره و خورشيد و ماه برايم سجده كردند!

يوسف، عليه السلام، آينده برادرانش را ستاره روشن ديد، چون توبه كردند و در نهايت نورانى شدند؛ همچنين پدر خود را به صورت خورشيد، و مادر را نيز به صورت ماه ديد. چهل سال بعد، وقتى اين بچه از چاه درآمد و عزيز مصر شد، به پدرش گفت:

«هذا تعبير رؤياى من قبل». [18]

اين تعبير خواب پيشين من است كه پروردگارم آن را تحقق داد.

بنابراين، رؤياى صادقانه به يوسف، عليه السلام، اختصاص دارد و خواب هاى ساختگى شيادان يكسره دروغ و باطل است.

 

اين عصا را اژدها كن!

 

حكايت كرده اند كه جوانى با يك چوب دستى صيقل داده شده به نزد حضرت عيسى مسيح، عليه السلام، آمد و از ايشان پرسيد: اگر من اين چوب دستى را به زمين بيندازم، مثل زمان حضرت موسى، عليه السلام، چوب دستى تبديل به اژدها مى شود؟. حضرت فرمود: نه. جوان گفت:

چرا؟ مسيح جواب داد: چوب دستى تو از چوب دستى موسى هم بهتر به نظر مى رسد. اما اگر بخواهى اين چوب به اژدها بدل شود، بايد دستت دست موسى بن عمران باشد. مولوى در اين باره مى گويد:

بود انا الحق در لب منصور نور

 

بود انا اللّه در لب فرعون زور

شد عصا اندر كف موسى گوا

 

شد عصا اندر كف ساحر هبا. [19]

     

بارى، آب دهان پيغمبر لازم است تا چاه خشك پر از آب شود، [20] نگاه حضرت سيد الشهدا لازم است تا دختر چهار ساله شفا يابد، [21] و در نهايت نفس عيسى، عليه السلام، لازم است تا مرده زنده شود.

 

بصيرت اوليا

 

نقطه اوج آمال جوان هاى مذهبى ما مى تواند دستيابى به مقام علامه بحر العلوم باشد. ايشان در ميان عالمان شيعه بى همتا قلمداد مى شوند و توانسته اند آغوش امام عصر را لمس كنند. [22] بايد پذيرفت كه با چند عبادت ناقص و يك دعاى ندبه نمى توان آن آغوش را لمس كرد.

مرحوم آيت اللّه العظمى آقا شيخ عبد الكريم حائرى براى يكى از شاگردان خود چنين نقل كرده اند: [23] ايامى كه در نجف درس مى خواندم، همشاگردى ام آيت اللّه العظمى حاج ميرزا حسين نائينى بود و استادمان آيت اللّه سيد محمد فشاركى. روزى، چند طلبه آمدند و به من گفتند: آقا، يك درس براى ما بگذار. گفتم: مانعى ندارد؛ اما جايش را خودتان بايد تعيين بكنيد. گفتند: در يكى از محله هاى قديم نجف، مسجد خرابه اى قرار دارد؛ آنجا كسى درس ندارد و خالى است. اگر مشكل نيست، تشريف بياوريد آنجا به ما درس بگوييد. گفتم: مانعى ندارد، مى آيم.

يكى از خصوصيات مؤمن تواضع و فروتنى است؛ روى صندلى يا خاك بنشيند، روى تخت يا فرش بخوابد، نان خالى بخورد يا نخورد، و داشته يا نداشته باشد برايش فرقى نمى كند. در هر صورت، در اين دنيا، خود را ميهمان خدا مى داند.

ايشان در ادامه گفتند: روز اول، وقتى وارد اين مسجد خرابه شدم و به انتظار طلبه ها نشستم، بيرون را نگاه كردم و روبه روى درب ورودى مسجد، يك مغازه بسيار مخروبه ديدم. يك بزرگوار در اين مغازه نشسته و مشغول پينه دوزى بود. وقتى طلبه ها آمدند و من كتاب را باز كردم، ديدم پينه دوز هم تخته هاى مغازه را گذاشت و آمد در درس شركت كرد.

پيش خودم گفتم: بزرگوار، درس هاى آخوندها خيلى سخت و پيچيده است؛ به درد تو نمى خورد. پينه دوز چند روز در كلاس حاضر شد، اما ناگهان در حضور وى در كلاس وقفه اى دو سه روزه ايجاد شد و سپس باز به كلاس آمد و به من گفت: آقاى شيخ، شما مسلمانى؟ گفتم: لباس، قيافه، و درسم نشان مى دهد كه مسلمان هستم. گفت: اگر مسلمانى، چرا وقتى من سه روز نبودم، جستجو نكردى مرا پيدا كنى؟ مسلمان نبايد از رفيق و همسايه و همشهرى خود بى خبر باشد. گفتم: مرا ببخش، اشتباه كردم. گفت: اگر مى خواهى ببخشمت، مرا به صرف غذا به خانه ات دعوت كن؛ زيرا وقتى يك لقمه از غذايت بخورم، رابطه مان نزديك تر مى شود، آن موقع مى بخشمت. گفتم: فردا بيا. گفت: از بيرون چيزى تهيه نكن، همان را كه دارى بياور بخورم. در نجف، فقط يك اتاق داشتم كه پرده اى در ميان آن كشيده بودم؛ همسرم پشت پرده بود و خودم طرف ديگر آن به سر مى بردم. اگر قرار بود غريبه اى بيايد، به همسرم مى گفتم ميهمان دارم؛ ولى اين بار فراموش كردم. روز بعد، وقتى درس تمام شد، به پينه دوز گفتم: منتظر شما هستم. گفت: نمازم را در حرم امير المؤمنين مى خوانم و مى آيم. از قضا، وقتى به خانه آمدم، همسرم گفت: غير از يك مقدار نان خشك يزدى، هيچ چيز نداريم. در نتيجه، چون پنج ريال پيش من امانت بود، دو ريال آن را برداشتم و كباب كوبيده خريدم و با خود گفتم: وقتى پول برايم رسيد، دو ريال را برمى گردانم. پينه دوز بعد از اقامه نماز ظهر و عصر آمد و بر سر سفره نشست. ديدم نان خشك مى خورد، گفتم: آقا، كباب سرد مى شود. گفت: اين كباب به ازاى پول امانت تهيه شده است، بنابراين، به درد من نمى خورد؛ شكم من جاى اين غذاها را ندارد.

آيا افراد معمولى مى توانند ماهيت لقمه ها را تشخيص بدهند يا اين كه لقمه را در مزه آن مى يابند: هرچه خوشمزه تر باشد آن را بهتر مى خورند؟

در پايان، بى مناسبت نيست به داستان خاطره انگيزى نيز اشاره كنم:

چند سال قبل، به مناسبت روز ضربت خوردن امير مؤمنان (نوزدهم ماه مبارك رمضان)، تصميم گرفتم براى سخنرانى ظهر به مسجدى در تهران بروم. از دو روز پيش از سخنرانى، هرچه كتاب ورق مى زدم و مطلب مى ديدم، منبر روز نوزدهم آماده نمى شد. مصمم شدم در روز سخنرانى، در مسجد حاضر شوم و به مردم اعلام كنم: منبر امروز برايم فراهم نشد!

روز نوزدهم فرا رسيد. جمعيت فراوانى در محل حاضر شده بودند. در ميان نماز ظهر و عصر، كه روحانى مسجد به سخنرانى پرداخته بود، باز به ذهن خودم فشار آوردم تا شايد فرجى حاصل شود. در دل عرض كردم: على جان، من در تهيدستى و فقر كامل به سر مى برم و درمانده ام.

تو به تمام حريم هاى حقيقت راه پيدا كرده اى، راهى بگشا! ديگر مى خواستم ناله و گريه سردهم كه ناگهان اين آيه قرآن به ذهنم رسيد:

«ربّ ادخلنى مدخل صدق و اخرجنى مخرج صدق و اجعلنى من لدنك سلطانا نصيرا». [24]

و بگو: پروردگارا! مرا در هر كار و شغلى به نيكى وارد كن و به نيكى بيرون آور و برايم از نزد خود نيرويى يارى دهنده قرار ده.

از طريق معجم المفهرس قرآن پى بردم اين آيه مربوط به سوره مباركه «اسراء» است. قرآن را باز كردم و به اين سوره مراجعه كردم: موج عجيبى نسبت به امير المؤمنين در ذهنم به وجود آمد، نمى دانستم آيه چه ارتباطى با امير المؤمنين دارد! حدس زدم «و اجعلنى من لدنك سلطانا نصيرا» درباره امير المؤمنين باشد. همين مطلب و همين امواج ذهنى را در منبر آن روز بيان كردم. بعد از سخنرانى، به تفاسير مهم قرآن مراجعه كردم، ديدم ائمه فرموده اند: «و اجعلنى من لدنك سلطانا نصيرا»، درخواست پيامبر از خداست: خدايا، مرا دليل يارى كننده اى بر نبوت عطا فرما. ازاين رو، خدا على، عليه السلام، را به پيامبر داد. [25]

 

پى نوشت :

 

[ (1). يوسف، 108.]

[ (2). تفسير أبى حمزة الثمالى، ص 214: روى أبو حمزة، أن أبا جعفر (عليه السلام) قال:

* (هذه سبيلى أدعوا إلى اللّه على بصيرة أنا و من اتبعى)* على بن أبى طالب.

- تفسير العياشى، محمد بن مسعود عياشى، ج 2، ص 200: عن على بن اسباط عن أبى الحسن الثانى قال: قلت: جعلت فداك انهم يقولون فى الحداثة (فى حداثة سنك) قال ليس شئ يقولون، ان اللّه تعالى يقول (قل هذه سبيلى أدعوا إلى اللّه على بصيرة أنا و من اتبعنى) فو اللّه ما كان تبعه الا على و هو ابن تسع سنين [و مضى أبى الا] و انا ابن تسع سنين، فما عسى أن يقولوا قال: ثم كانت امارات فيها و قبلها أقوام، الطريقان فى العاقبة سواء، الظاهر مختلف، هو رأس اليقين.

- تفسير فرات الكوفى، فرات بن إبراهيم كوفى، ص 201: جعفر بن محمد عليه [عليهما] السلام فى هذه الآية: (قل هذه سبيلى أدعو إلى اللّه على بصيرة أنا و من اتبعنى) قال:

هى [هو] و اللّه ولايتنا أهل البيت لا ينكره أحد إلاضال و لا ينتقص عليا [عليه السلام ] إلاضال.

- التفسير الصافى، فيض كاشانى، ج 3، ص 53: قل هذه سبيلى يعنى الدعوة إلى التوحيد و الأعداد للمعاد أدعوا إلى اللّه تفسير للسبيل على بصيرة أنا و من اتبعنى. فى الكافى عن الباقر عليه السلام ذاك رسول اللّه صلى اللّه عليه و آله و سلم و أمير المؤمنين و الأوصياء عليهم السلام من بعدهما. و عنه عليه السلام على اتبعه. و عن الجواد عليه السلام حين أنكروا عليه حداثة سنه قال و ما ينكرون قال اللّه لنبيه قل هذه سبيلى الاية فو اللّه ما تبعه إلا على و له تسع سنين و أنا ابن تسع سنين. والقمى و العياشى ما يقرت من هذه الروايات و سبحن اللّه و انزهه تنزيها و ما أنا من المشركين.

- تفسير نور الثقلين، شيخ حويزى، ج 2، ص 476: فى اصول الكافى محمد بن يحيى عن أحمد بن محمد بن عيسى عن الاحوال عن سلام بن المستنير عن ابى جعفر عليه السلام فى قوله: قل هذه سبيلى ادعوا إلى اللّه على بصيرة انا و من اتبعنى قال: ذاك رسول اللّه صلى اللّه عليه و اله و امير المؤمنين عليه السلام، و الاوصياء من بعدهم.]

 [ (3). نهج البلاغه، خطبه 193؛ با كمى اختلاف در امالى، شيخ صدوق، ص 667؛ نيز با اختلاف در بحار الانوار، ج 64، ص 342؛ نيز با اختلاف در كنز الفوائد، كراجكى، ص 32.]

[ (4). بقره، 25: «و بشر الذين آمنوا و عملوا الصالحات أن لهم جنات تجرى من تحتها الانهار كلما رزقوا منها من ثمرة رزقا قالوا هذا الذى رزقنا من قبل و أتوا به متشابها و لهم فيها أزواج مطهرة و هم فيها خالدون».]

[ (5). مسترشد، محمد بن جرير طبرى (الشيعى)، ص 433: «... فاختاروا خمسة عشر رجلا فيهم أبو لهب على أن يدخلوا على رسول اللّه فيقتلونه، فأنزل اللّه سبحانه على رسوله: و إذ يمكر بك الذين كفروا ليثبتوك أو يقتلوك أو يخرجوك و يمكرون و يمكر اللّه و اللّه خير الماكرين»؛ المهذب البارع، ابن فهد حلى، ج 5، ص 315؛ كافى، ج 8، ص 211: «و فى الحديث: أن أبا لهب اعترض على النبى، صلى اللّه عليه و آله، عند إظهاره الدعوة، فقال له أبو طالب: يا أعور، و ما أنت و هذا». (قال ابن الأعرابى: و لم يكن أبو لهب أعور، و إنما العرب تقول للذى ليس له أخ من أبيه و أمه أعور)؛ منتهى المطلب (ط. ق) علامه حلى، ج 1، ص 64: «روى أنس أن رسول اللّه، صلى اللّه عليه و آله، كان فى سوق ذى المجاز عليه جبة حمراء و هو يقول: يا أيها الناس قولوا لا إله إلا اللّه تفلحوا و رجل تبعه يرميه بالحجارة حتى أدمى عرقوبيه و كعبيه فقيل من هو فقال عمه أبو لهب دل على أن الكعب فى جانب القدم لان الرمية إذا كانت من وارء المرمى لم يصب ظهر قدمه»؛ مناقب أمير المؤمنين، محمد بن سليمان كوفى، ج 1، ص 380: «فجمع رسول اللّه، صلى اللّه عليه و آله و سلم، بنى عبد المطلب و كانوا اثنى عشر رجلا؟ و كان الرجل منهم يأكل الجذعة فى المجلس فصنع لهم رجلا من لحم ثم دعاهم فأكلوا حتى نهلوا ثم قال (لهم): «من يبايعنى منكم على أن يكون اخى و وصيى و وارثى و خليفتى و وزيرى من بعدى؟» فلم يبايعه إلا على بن أبيطالب فقال أبو لهب: ألهذا دعوتنا؟ تبت يداك؟! فأنزل اللّه (تبت يدا ابى لهب و تب) إلى آخر السورة».]

[ (6). شرح أصول الكافى، محمد صالح مازندرانى، ج 3، ص 173؛ مطلوب كل طالب رشيد]

 [و طواط، ص 3؛ شرح مئة كلمه، ابن ميثم بحرانى، ص 52: «قال أمير المؤمنين، عليه السلام: «لو كشف الغطاء ما ازددت يقينا».]

[ (7). مرحوم امام خمينى در كتاب شرح دعاى سحر خود مى نويسد: شيخ ما، عارف كامل [جناب ] شاه آبادى مدظلّه فرمود: «سالكى كه با قدم معرفت به سوى خداوند سير مى نمايد، وقتى سفر سوم خود را به پايان رساند و به هويت جمعيه اش، در جميع مراتب موجودات سير كرد، با چشم بصيرت تمام مصالح بندگان را مى بيند، [يعنى مصالح آنان ] در امور [مربوط] به مبدأ و معاد و همه آنچه كه آنان را به خداوند متعال نزديك مى كند، و نيز اين كه راه [رسيدن ] به خداوند براى هركس، [راهى است ] مخصوص به خود او؛ و سالك در اين مقام مى تواند تشريع نمايد و اين مقام براى مولاى ما، قطب الموحدين امير المؤمنين، و ائمة معصومين بعد از ايشان عليهم السلام حاصل شده است؛ ولى چون رسول اللّه صلى اللّه عليه و آله از نظر زمان بر آن حضرات عليهم السلام تقدم داشت و صاحب آن مقام بود، لذا شريعت را آن حضرت (ص) ظاهر فرمود، و به سبب تام و تمام بودن شريعت ايشان [به هيچ روى ] مجال تشريع براى كس ديگرى باقى نماند. پس، اولياى بعد [از او (ص)] بالضروره، تابع وى صلوات اللّه عليه و آله شدند. و اگر فرض مى كرديم كه حضرت على عليه السلام بر حضرت رسول صلوات اللّه عليه و آله تقدم زمانى داشت، يقينا آن حضرت عليه السلام شريعت را ظاهر مى نمود و شأن رسالت و نبوت را متكفل مى شد. پس، بر پيامبر صلوات اللّه عليه و آله فرض بود كه اگر بعد از آن حضرت (ع) مى آمد، از ايشان عليه السلام تعبيت فرمايد؛ ولى حكمت بالغه [خداوندى ] بر اين تعلّق گرفت كه شريعت به دست حضرت رسول صلوات اللّه عليه و آله ظاهر شود».]

[ (8). بقره، 45: «و استعينوا بالصبر و الصلاة و إنها لكبيرة إلا على الخاشعين».]

[ (9). از سعدى است.]

[ (10). عوالى اللئالى، أحسائى، ج 1، ص 20؛ نيز در بحار الانوار، ج 67، ص 186؛ نيز در تفسير صافى، كاشانى، ج 3، ص 353: «أمير المؤمنين، عليه السلام: الهى ما عبدتك ]

 [خوفا من نارك و لا طمعا فى جنتك بل وجدتك أهلا للعبادة فعبدتك»؛ تفسير الميزان، ج 11، ص 159: قوله، عليه السلام: «ما عبدتك خوفا من نارك و لا رغبة فى جنتك بل وجدتك اهلا للعبادة فعبدتك».]

[ (11). ق، 33- 35: «من خشى الرحمن بالغيب و جاء بقلب منيب* ادخلوها بسلام ذلك يوم الخلود* لهم ما يشاؤون فيها ولدينا مزيد».]

[ (12). شاره است به: المحلى، ابن حزم، ج 1، ص 12؛ نيز در عدة الداعى، ابن فهد حلى، ص 226؛ نيز در عوالى اللئالى، احسائى، ج 4، ص 101: «عن النبى، صلى اللّه عليه و سلم، قال: قال اللّه عز و جل: أعددت لعبادى الصالحين مالا عين رأت و لا أذن سمعت و لا خطر على قلب بشر».]

[ (13). از حافظ است.]

[ (14). فجر، 30.]

[ (15). اين جمله 26 مرتبه در قرآن تكرار شده است.]

[ (16). در ذيل آيه 64 سوره يونس: من لا يحضره الفقيه، شيخ صدوق، ج 1، ص 133:

«أتى رسول اللّه، صلى اللّه عليه و آله، رجل من أهل البادية له حشم و جمال فقال: يا رسول اللّه أخبرنى عن قول اللّه عز و جل:" الذين آمنوا و كانوا يتقون لهم البشرى فى الحياة الدنيا و فى الآخرة." فقال: أما قوله تعالى:" لهم البشرى فى الحيوة الدنيا" فهى الرؤيا الحسنة يراها المؤمن فيبشر بها فى دنياه، و أما قول اللّه عز و جل:" و فى الآخرة" فإنها بشارة المؤمن عند الموت يبشربها عند موته إن اللّه قد غفر لك و لمن يحملك إلى قبرك»؛ بحار الأنوار، ج 58، ص 191: «عن أبى الدرداء، عن النبى، صلى اللّه عليه و آله، فى قوله تعالى:" لهم البشرى فى الحيوة الدنيا و فى الآخرة" قال: هى الرؤيا الصالحة يراها المسلم أو ترى له، فهى بشراه فى الحياة الدنيا، و بشراه فى الآخرة الجنة».]

[ (17). يوسف، 4.]

[ (18). يوسف، 100: «و رفع أبويه على العرش و خروا له سجدا و قال يا أبت هذا تأويل رؤياى من قبل قد جعلها ربى حقا و قد أحسن بى إذ أخرجنى من السجن و جاء بكم ]

 [من البدو من بعد أن نزغ الشيطان بينى و بين إخوتى إن ربى لطيف لما يشاء إنه هو العليم الحكيم».]

[ (19). مثنوى مولوى، دفتر دوم، بيت 303 و 304.]

[ (20). مناقب، ابن شهر آشوب، ج 1، ص 103؛ نيز بحار الانوار، ج 18، ص 41: «روى أن النّبى تفل فى بئر معطلة ففاضت حتى سقى منها بغير دلو و لا رشأ».]

[ (21). در ناسخ التواريخ مجلد مربوط به امام حسين (ع) اين داستان چنين آمده است:

زنى غذاى نذرى به خرابه اى برد. از او سبب نذرش را پرسيدند. گفت: در بچگى فلج بودم. مادم مرا به در منزل على (ع) برد. حضرت به امام حسين فرمود: او را شفا بده. امام نگاهى به من كردند و از آن پس خوب شدم. (مولف)]

[ (22). رجوع شود به زندگينامه مرحوم علامه بحر العلوم.]

[ (23). من اين ماجرا را از همين شاگرد، در هفتاد و پنج سالگى وى شنيده ام (مؤلف).]

[ (24). إسراء، 80.]

[ (25). ر ك: تفسير برهان، ذيل آيه مورد نظر. (مولف)]

 

 


منبع : پایگاه عرفان
  619
  0
  0
امتیاز شما به این مطلب ؟

آخرین مطالب

    مرگ و فرصتها - جلسه هفتم
    اوج عرفان و تعالیم دینی در کلام صدیقۀ طاهره(س)
    سرانجام تواضع و تکبر مقابل اوامر الهی
    چگونه محبوب خدا شویم- جلسۀ چهارم
    مرگ و عالم آخرت
    بعثت پیامبران برای درمان بیماری شرک
    احوالات و اهداف مومن و پاسخ به سوالات
    مبداء آفرینش موجودات
    مقام حضرت زينب (س)
    خودشناسی و قیمت‌شناسی انسان

بیشترین بازدید این مجموعه

      نماز جماعت اول وقت‏
      درخواست از امام عليه‏السلام براى اولاد دار شدن
      چند روايت عجيب در مورد پدر و مادر
      نتيجه تكبر و غرور
      طبقات بهشت و جهنم بر اساس عمل در دنيا
      امام حسن عليه السلام و دفع كردن بدى با خوبى‏
      مرگ و عالم آخرت
      حكايت سعدى درباره حرص مال دنيا
      تفاوت مودّت با محبت
      تهران_ مسجد امیر رمضان 94 سخنرانی نهم

 
نظرات کاربر
پر بازدید ترین مطالب سال
پر بازدید ترین مطالب ماه
پر بازدید ترین مطالب روز