فارسی
يكشنبه 17 فروردين 1399 - الاحد 11 شعبان 1441

  559
  0
  0

بصيرت اوليا


نقطه اوج آمال جوان هاى مذهبى ما مى تواند دستيابى به مقام علامه بحر العلوم باشد. ايشان در ميان عالمان شيعه بى همتا قلمداد مى شوند و توانسته اند آغوش امام عصر را لمس كنند.بايد پذيرفت كه با چند عبادت ناقص و يك دعاى ندبه نمى توان آن آغوش را لمس كرد.

مرحوم آيت اللّه العظمى آقا شيخ عبد الكريم حائرى براى يكى از شاگردان خود چنين نقل كرده اند: ايامى كه در نجف درس مى خواندم، همشاگردى ام آيت اللّه العظمى حاج ميرزا حسين نائينى بود و استادمان آيت اللّه سيد محمد فشاركى. روزى، چند طلبه آمدند و به من گفتند: آقا، يك درس براى ما بگذار. گفتم: مانعى ندارد؛ اما جايش را خودتان بايد تعيين بكنيد. گفتند: در يكى از محله هاى قديم نجف، مسجد خرابه اى قرار دارد؛ آنجا كسى درس ندارد و خالى است. اگر مشكل نيست، تشريف بياوريد آنجا به ما درس بگوييد. گفتم: مانعى ندارد، مى آيم.

يكى از خصوصيات مؤمن تواضع و فروتنى است؛ روى صندلى يا خاك بنشيند، روى تخت يا فرش بخوابد، نان خالى بخورد يا نخورد، و داشته يا نداشته باشد برايش فرقى نمى كند. در هر صورت، در اين دنيا، خود را ميهمان خدا مى داند.

ايشان در ادامه گفتند: روز اول، وقتى وارد اين مسجد خرابه شدم و به انتظار طلبه ها نشستم، بيرون را نگاه كردم و روبه روى درب ورودى مسجد، يك مغازه بسيار مخروبه ديدم. يك بزرگوار در اين مغازه نشسته و مشغول پينه دوزى بود. وقتى طلبه ها آمدند و من كتاب را باز كردم، ديدم پينه دوز هم تخته هاى مغازه را گذاشت و آمد در درس شركت كرد.

پيش خودم گفتم: بزرگوار، درس هاى آخوندها خيلى سخت و پيچيده است؛ به درد تو نمى خورد. پينه دوز چند روز در كلاس حاضر شد، اما ناگهان در حضور وى در كلاس وقفه اى دو سه روزه ايجاد شد و سپس باز به كلاس آمد و به من گفت: آقاى شيخ، شما مسلمانى؟ گفتم: لباس، قيافه، و درسم نشان مى دهد كه مسلمان هستم. گفت: اگر مسلمانى، چرا وقتى من سه روز نبودم، جستجو نكردى مرا پيدا كنى؟ مسلمان نبايد از رفيق و همسايه و همشهرى خود بى خبر باشد. گفتم: مرا ببخش، اشتباه كردم. گفت: اگر مى خواهى ببخشمت، مرا به صرف غذا به خانه ات دعوت كن؛ زيرا وقتى يك لقمه از غذايت بخورم، رابطه مان نزديك تر مى شود، آن موقع مى بخشمت. گفتم: فردا بيا. گفت: از بيرون چيزى تهيه نكن، همان را كه دارى بياور بخورم. در نجف، فقط يك اتاق داشتم كه پرده اى در ميان آن كشيده بودم؛ همسرم پشت پرده بود و خودم طرف ديگر آن به سر مى بردم. اگر قرار بود غريبه اى بيايد، به همسرم مى گفتم ميهمان دارم؛ ولى اين بار فراموش كردم. روز بعد، وقتى درس تمام شد، به پينه دوز گفتم: منتظر شما هستم. گفت: نمازم را در حرم امير المؤمنين مى خوانم و مى آيم. از قضا، وقتى به خانه آمدم، همسرم گفت: غير از يك مقدار نان خشك يزدى، هيچ چيز نداريم. در نتيجه، چون پنج ريال پيش من امانت بود، دو ريال آن را برداشتم و كباب كوبيده خريدم و با خود گفتم: وقتى پول برايم رسيد، دو ريال را برمى گردانم. پينه دوز بعد از اقامه نماز ظهر و عصر آمد و بر سر سفره نشست. ديدم نان خشك مى خورد، گفتم: آقا، كباب سرد مى شود. گفت: اين كباب به ازاى پول امانت تهيه شده است، بنابراين، به درد من نمى خورد؛ شكم من جاى اين غذاها را ندارد.

آيا افراد معمولى مى توانند ماهيت لقمه ها را تشخيص بدهند يا اين كه لقمه را در مزه آن مى يابند: هرچه خوشمزه تر باشد آن را بهتر مى خورند؟

در پايان، بى مناسبت نيست به داستان خاطره انگيزى نيز اشاره كنم:

چند سال قبل، به مناسبت روز ضربت خوردن امير مؤمنان (نوزدهم ماه مبارك رمضان)، تصميم گرفتم براى سخنرانى ظهر به مسجدى در تهران بروم. از دو روز پيش از سخنرانى، هرچه كتاب ورق مى زدم و مطلب مى ديدم، منبر روز نوزدهم آماده نمى شد. مصمم شدم در روز سخنرانى، در مسجد حاضر شوم و به مردم اعلام كنم: منبر امروز برايم فراهم نشد!

روز نوزدهم فرا رسيد. جمعيت فراوانى در محل حاضر شده بودند. در ميان نماز ظهر و عصر، كه روحانى مسجد به سخنرانى پرداخته بود، باز به ذهن خودم فشار آوردم تا شايد فرجى حاصل شود. در دل عرض كردم: على جان، من در تهيدستى و فقر كامل به سر مى برم و درمانده ام.

تو به تمام حريم هاى حقيقت راه پيدا كرده اى، راهى بگشا! ديگر مى خواستم ناله و گريه سردهم كه ناگهان اين آيه قرآن به ذهنم رسيد:

«ربّ ادخلنى مدخل صدق و اخرجنى مخرج صدق و اجعلنى من لدنك سلطانا نصيرا».

و بگو: پروردگارا! مرا در هر كار و شغلى به نيكى وارد كن و به نيكى بيرون آور و برايم از نزد خود نيرويى يارى دهنده قرار ده.

از طريق معجم المفهرس قرآن پى بردم اين آيه مربوط به سوره مباركه «اسراء» است. قرآن را باز كردم و به اين سوره مراجعه كردم: موج عجيبى نسبت به امير المؤمنين در ذهنم به وجود آمد، نمى دانستم آيه چه ارتباطى با امير المؤمنين دارد! حدس زدم «و اجعلنى من لدنك سلطانا نصيرا» درباره امير المؤمنين باشد. همين مطلب و همين امواج ذهنى را در منبر آن روز بيان كردم. بعد از سخنرانى، به تفاسير مهم قرآن مراجعه كردم، ديدم ائمه فرموده اند: «و اجعلنى من لدنك سلطانا نصيرا»، درخواست پيامبر از خداست: خدايا، مرا دليل يارى كننده اى بر نبوت عطا فرما. ازاين رو، خدا على، عليه السلام، را به پيامبر داد. 


منبع : پایگاه عرفان
  559
  0
  0
امتیاز شما به این مطلب ؟

آخرین مطالب

    مرگ و فرصتها - جلسه هفتم
    اوج عرفان و تعالیم دینی در کلام صدیقۀ طاهره(س)
    سرانجام تواضع و تکبر مقابل اوامر الهی
    چگونه محبوب خدا شویم- جلسۀ چهارم
    مرگ و عالم آخرت
    بعثت پیامبران برای درمان بیماری شرک
    احوالات و اهداف مومن و پاسخ به سوالات
    مبداء آفرینش موجودات
    مقام حضرت زينب (س)
    خودشناسی و قیمت‌شناسی انسان

بیشترین بازدید این مجموعه

      چگونه محبوب خدا شویم- جلسۀ چهارم
      ثمره ازدواج علامه لاهيجانى‏
      حلال و حرام مالی - جلسه سی و سوم (متن کامل +عناوین)
      متن سخنرانی استاد انصاریان در مورد توبه
      ابن سيرين و تعبير خواب‏
      چند روايت عجيب در مورد پدر و مادر
      درخواست همسر از خدا روش بزرگان است‏
      مرگ و عالم آخرت
      حكايت سعدى درباره حرص مال دنيا
      رمز موفقيت ابن ‏سينا

 
نظرات کاربر
پر بازدید ترین مطالب سال
پر بازدید ترین مطالب ماه
پر بازدید ترین مطالب روز