فارسی
سه شنبه 19 فروردين 1399 - الثلاثاء 13 شعبان 1441

  890
  0
  0

عقل: محرم راز ملكوت - جلسه شانزدهم (2) - (متن کامل + عناوین)

 

4. به حرام دنيا توجهى ندارد (و لا يلتفت إلى حرامها)

 

ويژگى ديگر اين بزرگواران اين است كه تا آخر عمر به حرام دنيا توجه ندارند و التفات به حرام حتى به ذهنشان هم خطور نمى كند. اينان چقدر از حرام دورند! گويى اصلا حرامى در اين عالم وجود ندارد كه به ذهنشان بيايد و توجهشان را جلب كند.

جبرئيل سپس به پيغمبر عرض كرد: «فإنّ حلالها حساب»؛ يعنى خداوند حلال دنيا را در قيامت به پاى اين ها حساب مى كند و پاداش مى دهد و اين هم از كرم و بزرگوارى پروردگار است. خدا در روز قيامت ارتزاق حلال اين گروه از مردم را محاسبه مى كند و پاداش زحمت كشيدن و عرق ريختن براى كسب حلال را به آن ها مى دهد.

«و حرامها عقاب»؛ يعنى اينان حرام را خود آتش دوزخ مى بينند.

همچنان كه قرآن كريم نيز تصريح مى كند، حرام آتش است:

«إن الذين يأكلون أموال اليتامى ظلما إنما يأكلون فى بطونهم نارا». [25]

بى ترديد كساين كه اموال يتيمان را به ستم مى خورند، فقط در شكم هاى خود آتش مى خورند.

پرهيزكاران آن چنان به حرام بى التفات هستند كه گويى در اين عالم حرامى وجود ندارد كه ذهن آنان را به خود مشغول كند، چون مى دانند حرام منتهى به آتش قيامت است.

 

آتشى كه از گور برمى خاست

 

دريغم مى آيد در اين جا واقعه اى را نقل نكنم. داستان عجيبى است و واسطه هم ندارد؛ يعنى كسى كه اين واقعيت برايش اتفاق افتاده بود آن را برايم نقل كرد. من در عمرم از هفده يا هجده سالگى تاكنون- قريب پنج انسان چشم دار ديده ام و نه بيشتر. چشم داران يعنى كسانى كه آفريدگار مهربان به خاطر پاكى و تقواى فوق العاده شان به آنان رخصت داده تا اسرارى را با چشم خود ببينند؛ اسرارى كه براى ديگران در پرده است و قادر به ديدنش نيستند.

ساعت شش صبح يكى از روزهاى دهه فاطميه، به مسجدى در تهران دعوت شدم. براى نخستين بار بود كه در آن مسجد منبر مى رفتم. وقتى به مسجد رسيدم نمازگزاران تشهد نماز صبح را مى خواندند. پس از سلام نماز، بازارى مؤمنى در انتهاى مسجد رو به قبله نشست و آياتى از قرآن تلاوت كرد و مردم با شنيدن تلاوت او گريه كردند.

چه گلوهايى، چه صداهايى، و چه ارتباطهايى! هرچه اين قبيل افراد در جامعه ما كم مى شوند، بلاها و مصائب هم فزونى مى گيرد. چه بسيار در روايات آمده است كه رحمت الهى به خاطر اينان شامل همگان مى شود و اگر اين گروه نباشند، خداوندهمه را به عذاب مبتلا مى كند. [26]

وقتى تلاوت ايشان تمام شد، من به طرف منبر رفتم و امام جماعت هم به سمت در ورودى مسجد رفت و روبه روى منبر نشست. از آن جا كه خداى مهربان توفيق داده بود از نوجوانى افراد فوق العاده را ببينم، تا حدى با اين چهره ها آشنا بودم، لذا هنگامى كه از بالاى منبر نگاهم به اين امام جماعت افتاد، متوجه شدم او متعلق به اين دنيا نيست؛ به همان معنايى كه در مباحث پيش ذكر شد.

او در زمره نيكانى بود كه جسم خاكى شان در اين دنياست، اما خودشان در جوار حق زندگى مى كنند و هيچ زنجيرى نمى تواند اسيرشان كند. [27]

الغرض، دريافتم كه اين امام جماعت انسان ديگرى است. روى منبر دائم در اين فكر بودم كه وقتى از منبر به زير آمدم با ايشان حرف بزنم، اما نمى دانستم او در اولين برخوردمان حاضر به سخن گفتن با من خواهد بود يا خير؟ چون به فرموده حضرت رضا، عليه السلام، يكى از خصوصيات اين عده «صمت و سكوت» است؛ [28] مگر اين كه كسى نكته مثبتى از آن ها بپرسد و آن ها هم جوابى بدهند كه در قيامت گرفتار نباشند. برايم پيش آمده بود كه گاهى از بعضى از ايشان چيزى بپرسم، اما گفته بودند: جوابى نداريم. چون اگر حرفى بزنيم به پايمان مى نويسند و ما در روز قيامت توان پاسخگويى نداريم.

نقل شده است كه شخصى پيغمبر اكرم، صلى اللّه عليه و آله، را در مكاشفه اى ملاقات كرد و از ايشان پرسيد: چه كنم در قيامت كارى به كارم نداشته باشند؟ حضرت فرمود: اگر چنين مى خواهى، لب فروبند. [29]

توجه به اين واقعيات روشن مى سازد كه سخن گفتن چه مسئوليت سنگينى دارد. شايد براى همين است كه بزرگان همواره براى سكوت فضيلتى بيش از كلام قائل شده اند.

ما نيز بايد به اين نكته واقف باشيم كه انبيا و اولياى خدا بيش از ما شايستگى سخن گفتن داشتند، ولى كم لب به سخن مى گشودند، چون وقوف كامل به مسئوليت سخن گفتن داشتند. نود درصد حرف هاى ما مستوجب آتش دوزخ است، چراكه افسار سخنمان را در دست نداريم و آن را اغلب به دست شيطان مى سپاريم. آن ده درصد ديگر نيز بر ما بخشوده مى شود وگرنه تمام حرف هاى ما گناه آلود است و ما را مستحق عقوبت مى كند. پس بايد لب از سخن فروبنديم و همواره سعى كنيم سراپا گوش باشيم و بشنويم و اطاعت كنيم؛ چنان كه قرآن مى فرمايد:

«آمن الرسول بما انزل اليهم من ربه و المؤمنون كل آمن باللّه و ملائكته و كتبه و رسله لا نفرق بين احد من رسله و قالوا سمعنا و اطعنا». [30]

پيامبر به آنچه از پروردگارش به او نازل شده ايمان آورده، و مؤمنان همگى به خدا و فرشتگان و كتاب ها و پيامبرانش ايمان آورده اند و براساس ايمان استوارشان گفتند: ما ميان هيچ يك از پيامبران او فرق نمى گذاريم. و گفتند:

شنيديم و اطاعت كرديم.

وقتى سخنانم به پايان رسيد و از منبر فروآمدم، نزد او نشستم. نشان بزرگى و عظمت او ناصيه اش پيدا بود و من آن را حس مى كردم.

ز راه نسبت هر روح با روح

 

درى از آشنايى هست مفتوح

ميان آن دو دل كاين در بود باز

 

بود در راه دائم قاصد راز. [31]

     

بدان آشناى بدان هستند و از خوبان هيچ درك نمى كنند. خوبان نيز در حد خوبى خود با خوبان آشنايند و به اندازه معرفت خود توشه هايى از خوبى آنان برمى گيرند: كند همجنس با همجنس پرواز.

سلامى كردم و گفتم: حاضريد با من سخن بگوييد؟ بى كلام بر من نظرى افكند و از نگاهش دانستم كه پاسخش منفى نيست. از سنين عمرش پرسيدم، گفت: در آستانه نود. گفتم: از نتيجه عمرتان برايم مى گوييد؟ گفت: فقط چيزهايى. (منظورش اين بود كه ديگر هيچ مپرس! امروز حاجتت را برآورده مى كنم، همان برايت بس باشد).

بعد ادامه داد: اصالتا اهل كويرم؛ دهى بين نائين و اصفهان. از روزى كه به دنيا آمدم والدينم عشق خدا و انبيا و عالمان شيعه را در نهاد من كاشتند. در دوره كودكى ام عالمى را شناختم كه از راهى دور مى آمد و شب هاى ماه رمضان و دهه عاشورا براى ما درس دين مى گفت. من پاى منبر آن عالم، ديندار شدم. برنامه اى براى خودم مقرر كرده بودم. بدين ترتيب كه هر روز بعد از نماز صبح به گورستان مى رفتم و بر مردگان روستا فاتحه مى خواندم. سپس، نگاهى به قبرها مى كردم و درس مى گرفتم كه ما هم اين جا ماندنى نيستيم و مال و مقام و هوس هامان هم ماندنى نيست. عاقبت ما مى مانيم و اين گور. صبح ها، روحم از اين تأملات لذت مى برد و سبكبار مى شدم.

در آن ايام، خانى در منطقه ما زندگى مى كرد كه 7- 8 پارچه آبادى را غارت مى كرد و زراعت و احشام مردم از دست او در امان نبود. دستش نيز با ژاندارم هاى اواخر عهد قاجاريه در يك پياله بود و مردم توان ايستادگى در برابر زورگويى هاى او را نداشتند.

غروب يك روز كه من گوسفندها را از صحرا برمى گرداندم، مردم ده را بسيار شاكر و شادمان ديدم. از پدرم پرسيدم: چه اتفاقى افتاده؟ گفت:

خان مرده است و پيكرش را آورده اند دفن كنند.

فردا كه در تاريك و روشن سحر به عادت هر روز بعد از نماز به سوى قبرستان رفته بودم، با چنان صحنه غريبى مواجه شدم كه هوش از سرم برد: آتشى فروزان ديدم كه از آن گور تازه به آسمان شعله مى كشيد.

(بدين سبب است كه ارتكاب محرمات به ذهن اهل خدا خطور نمى كند، چون مى بيند كه حرام آتش است). غش كردم و وقتى به هوش آمدم كه آفتاب طلوع كرده بود.

نالان به خانه برگشتم و به والدينم گفتم: به من اجازه بدهيد بروم دنبال تحصيل علم دين! پدرم گفت: من حرفى ندارم، اما توان پرداخت خرج تحصيلت را ندارم. گفتم: چيزى نمى خواهم، فقط اجازه بدهيد! گفت: در پناه خدا! برو.

فرداى آن روز، پاى پياده از روستايمان عازم كربلا شدم و پنجاه سال در جوار حرم حضرت سيد الشهدا، عليه السلام، به تحصيل و تدريس و عبادت حق و خدمت خلق پرداختم.

 

5. به همه مردم مهر مى ورزند

 

«و يرحم جميع المسلمين كما يرحم نفسه».

و به تمام مردم مهر مى ورزد، آن چنان كه به خودش محبت دارد.

انسان هاى اهل خدا همه را مثل خودشان مى بينند و سود و زيان مسلمانان ديگر را فارق از سود و زيان خويش نمى دانند. آنان با هيچ مسلمانى احساس بيگانگى نمى كنند.

 

6. از سخان بيهوده گريزانند

 

«و يتحرج من الكلام كما يتحرج من الميتة التى قد اشتدنتنها».

انسان هاى با خدا از هرچه سخن غير خداست فرارى اند؛ مانند گريز از لاشه اى كه بويش مشام را مى آزارد.

 

7. از حطام دنيا اجتناب مى كنند

 

«و يتحرج عن حطام الدينا و زينتها كما يتجنب النار أن تغشاه».

آنان از حطام دنيا و از هرچه كه آن را حق خود نمى دانند گريزانند؛ مانند اجتناب از آتشى كه مى ترسند سراپايشان را فرابگيرد.

 

8. آرزوهاى دورودراز ندارند

 

«و أن يقصر أمله» مردان خدا آمال و آرزوهاى دست نايافتنى ندارند و هرچه آرزو دارند مثبت و دست يافتنى است.

 

9. مرگ در پيش چشمشان است

 

«و كان بين عينيه أجله».

مرگ شب و روز پيشاپيش چشمشان است.

مردان خدا خود را مسافران اين دنيا مى دانند. مسافرانى كه حضورشان در اين سراى خاكى مؤجّل و موقت است. انسانى كه خود را مسافر چند روزه اين سراى سپنج مى داند، به گناه ميل نخواهد كرد و بر حقوق ديگران هم چشم طمع نخواهد دوخت.

 

پى نوشت :

 

 [ (25). نساء، 10.]

[ (26). من لا يحضره الفقيه، شيخ صدوق، ج 1، ص 474؛ المحاسن، محمد بن خالد برقى، ج 1، ص 54؛ منتهى المطلب (ط. ج)، علامه حلى، ج 4، ص 19: «قال أمير المؤمنين، عليه السلام: إن اللّه تبارك و تعالى إذا أراد أن يصيب أهل الأرض بعذاب قال:" لولا الذين يتحابون بجلالى، و يعمرون مساجدى، و يستغفرون بالأسحار لولاهم لانزلت عذابى"».]

[ (27). نور، 37: «رجال لا تلهيهم تجارة و لا بيع عن ذكر اللّه و إقام الصلاة و إيتاء الزكاة يخافون يوما تتقلب فيه القلوب و الابصار».]

 [ (28). عيون أخبار الرضا، شيخ صدوق، ج 2، ص 234: «قال أبو الحسن، عليه السلام:

«من علامات الفقيه الحلم و العلم و الصمت أن الصمت باب ن ابواب الحكمة ان الصمت يكسب المحبة انه دليل على كل خير»؛ جواهر الكلام، جواهرى، ج 17، ص 311: «امام صادق، عليه السلام: «ما عبد اللّه بشئ مثل الصمت و المشى الى بيته».

و شاعر مى گويد:

هركه را اسرار حق آموختند

 

مهر كردند و دهانش دوختند.

     

[ (29). معانى الأخبار، شيخ صدوق، ص 411: «عن أنس، قال: خرج رسول اللّه، صلى اللّه عليه و آله، على أصحابه فقال: من ضمن لى اثنين ضمنت له الجنة. فقال أبو هريرة: فداك أبى و امى يا رسول اللّه أنا أضمنهما لك، ما هما؟ قال: فقال رسول اللّه، صلى اللّه عليه و آله: من ضمن لى ما بين لحييه و ما بين رجليه ضمنت له الجنة. يعنى من ضمن لى لسانه و فرجه».]

[ (30). بقره، 285.]

[ (31). وحشى بافقى، منظومه فرهاد و شيرين.]

 

 

 


منبع : پایگاه عرفان
  890
  0
  0
امتیاز شما به این مطلب ؟

آخرین مطالب

    مرگ و فرصتها - جلسه هفتم
    اوج عرفان و تعالیم دینی در کلام صدیقۀ طاهره(س)
    سرانجام تواضع و تکبر مقابل اوامر الهی
    چگونه محبوب خدا شویم- جلسۀ چهارم
    مرگ و عالم آخرت
    بعثت پیامبران برای درمان بیماری شرک
    احوالات و اهداف مومن و پاسخ به سوالات
    مبداء آفرینش موجودات
    مقام حضرت زينب (س)
    خودشناسی و قیمت‌شناسی انسان

بیشترین بازدید این مجموعه

      مقام حضرت زينب (س)
      مرگ و فرصتها - جلسه هفتم
      چند روايت عجيب در مورد پدر و مادر
      حق الناس در قيامت‏
      مرگ و عالم آخرت
      رحمت آوردن به كوچكتر و احترام به بزرگتر
      امام زمان عليه السلام فريادرس انسان‏ها
      داستان صبر رشید هجری
      تخلیه، تحلیه و تجلیه
      لامرد- حسینیه بیت­العباس دهه اول صفر 94، جلسه ششم

 
نظرات کاربر
پر بازدید ترین مطالب سال
پر بازدید ترین مطالب ماه
پر بازدید ترین مطالب روز