فارسی
شنبه 16 فروردين 1399 - السبت 10 شعبان 1441
  805
  0
  0

عقل: محرم راز ملكوت - جلسه چهاردهم - (متن کامل + عناوین)

رابطه علم و ايمان

شيراز، حسينيه عاشقان ثار اللّه دهه دوم رجب 1385

 

بسم اللّه الرحمن الرحيم.

 الحمد للّه رب العالمين و صلّى اللّه على جميع الأنبياء و المرسلين و صلّ على محمّد و آله الطاهرين.

 

طبق برخى آيات قرآن كريم، دوكس درنزد پروردگار برترين و ارزشمندترين انسان ها هستند: اول، «انسان مؤمن» و دوم، «مؤمن عالم».

«يرفع اللّه الذين آمنوا منكم و الذين اوتو العلم درجات». [1]

تا خدا مؤمنان از شما را به درجه اى و دانشمندانتان را به درجاتى [عظيم و با ارزش ] بلند گرداند.

در اين آيه شريفه، رفعت و ارزش فقط براى مؤمن و با درجات رفيع تر مخصوص مؤمن عالم دانسته شده است. در پى اين ارزش گذارى، انبياى الهى و ائمه طاهرين، عليهم السلام، نيز درباره ارزش مؤمن و مؤمن عالم مسائل مهمى را بيان كرده اند.

وجود مباك حضرت رضا، از پدران بزرگوارش، از موسى بن جعفر تا امير مؤمنان، عليهم السلام، روايت مى كنند كه پيغمبر عظيم الشأن اسلام، صلى اللّه عليه و آله، فرمودند: مؤمن از ملك مقرب باارزش تر است:

«ان المؤمن يعرف فى السماء كما يعرف الرجل أهله و ولده و انه لاكرم على اللّه من ملك مقرب». [2]

پيغمبر اسلام در اين روايت فقط ارزش مؤمن را بيان كرده اند نه ارزش مؤمن عالم را، چراكه به فرموده قرآن كريم درجات مؤمن عالم مافوق مؤمن است. [3] مؤمن برتر از ملك مقرب است، ولى مؤمن دانشمند و عالم و تحصيل كرده رفعت و اهميت بيشترى دارد. بنابراين، با توجه به اين كه درجات جمع است و از سه درجه به بالا را شامل مى شود، تنها خدا مى داند كه مؤمن عالم از چه مرتبه و ارزشى برخوردار است.

 

حرمت مؤمن از كعبه بالاتر است

 

مرحوم آيت اللّه ملّا مهدى نراقى [4] در كتاب جامع السعادات، كه من در موضوع اخلاق اسلامى كتابى بهتر از آن سراغ ندارم، از علامه بحر العلوم [5] نقل مى كند:

وجود مبارك رسول خدا به هنگام طواف شخصى را ديدند كه پرده خانه كعبه را گرفته و پروردگار عالم را براى حل مشكلش به حرمت كعبه قسم مى دهد. حضرت از طواف بازايستادند و دست مباركشان را روى شانه آن مرد گذاردند و فرمودند: خدا را به چيز بالاترى قسم بده! تو خدا را به حرمت كعبه سوگند مى دهى تا راهى براى حل مشكلت باز كند، ولى بايد خدا را به سوگند بالاترى قسم بدهى!

آن شخص عرض كرد: يا رسول اللّه، من آگاه به سوگندى برتر از اين نيستم. شما به من بياموزيد خدا را به چه چيزى قسم بدهم كه بالاتر از كعبه باشد؟ حضرت فرمودند: اگر اطمينان دارى كه مؤمن واقعى هستى، پروردگار را به حق خودت سوگند بده!

سپس، حضرت رسول درباره مؤمن واقعى توضيح فرمودند كه از توضيح حضرت استفاده مى شود مؤمن واقعى از عيب و نقص معنوى خالى است. [6] مؤمن واقعى نه بخيل است، نه حريص، نه طمّاع، نه حس گرا، نه مادى گرا، نه اهل كينه، نه اهل ريا، نه اهل فتنه، و نه اهل خدعه و نيرنگ؛ مؤمن واقعى انسانى است كه باطنش با پروردگار عالم ارتباط دارد و از پستى ها، رذائل و زشتى هاى شيطانى خالى است. [7] لذا حضرت فرمودند:

اگر اعتماد به خودت دارى كه مؤمن واقعى هستى، پروردگار را به خودت سوگند بده و بگو: خدايا، به حق خودم، مشكل مرا حل كن! بعد فرمودند:

«فإنّ المؤمن أعظم حرمة من الكعبه». [8]

حرمت و احترام و ارزش مؤمن از ارزش كعبه و بيت اللّه بالاتر است.

علتش هم روشن است، زيرا همه امتياز كعبه در اين است كه منسوب به پروردگار و قبله عبادت است و پروردگار، در قرآن مجيد، از آن با عنوان «بيتى» يعنى «خانه ام» ياد كرده است. [9] كعبه، بيش از اين دو مزيت، امتياز ديگرى ندارد:

كعبه يك سنگ نشانى است كه ره گم نشود

 

حاجى احرام دگر بند و ببين يار كجاست.

 

 

 

كعبه يك نشانه است تا همه در يك جهت خدا را عبادت كنند؛ يعنى عبادت به كعبه واقع نمى شود، بلكه كعبه تنها جهت و سمت عبادت را معين مى كند و عبادت در جهت آن براى پروردگار مهربان عالم انجام مى گيرد. آرى:

مقصود تويى كعبه و بتخانه بهانه

وجود مقدس امام دهم، حضرت هادى، عليه السلام، مى فرمايند:

اگر همه دنيا را يك لقمه كنند و من ان را با دست خودم در دهان انسان مؤمنى بگذارم، مى ترسم حق او را ادا نكرده باشم. [10]

 

ارزش مؤمن عالم

 

دورنمايى از ارزش «مؤمن عالم» در روايات بيان شده است. اين روايت را عالمان اهل سنت نقل كرده اند كه روزى وجود مبارك امير المؤمنين، عليه السلام، درحالى كه كمتر از سى سال سن داشتند، در مسجد مدينه به محضر پيغمبر اسلام، صلى اللّه عليه و آله، رسيدند [11] و ديدند پيغمبر تنهاى تنها در مسجد نشسته اند. ايشان نيز در محضر مبارك پيغمبر زانوى ادب به زمين زدند.

به واقع، كسى در اين عالم نسبت به پيغمبر مؤدب تر از امير المؤمنين نبود. [12] كمال ادبشان هم در اين بود كه با تمام وجود مطيع پيغمبر اسلام بودند. اين اوج ادب امير امؤمنين بود.

امام به پيغمبر عرض كردند: من از شما يك تقاضا دارم: دوست دارم شما با زبان مبارك خودتان از پروردگار عالم براى من طلب مغفرت كنيد! نكته در همين است: خواسته ايشان طلب رحمت نيست، بلكه درخواست مغفرت و آمرزش است.

 

جايگاه آمرزش در پيشگاه خدا

 

از خواسته امير المؤمنين استفاده مى شود كه آمرزش جايگاه بسيار باعظمتى در پيشگاه خدا دارد. [13] مسلما، امير المؤمنين مى توانستند به پيغمبر بگويند براى من طلب «رحمت» كن، اما عرضه داشتند براى من طلب «مغفرت» كن.

براى شناختن جايگاه مغفرت، فقط بايد به لطايف و اشاراتى كه درباره موضوع مغفرت در آيات قرآن وجود دارد مراجعه كنيم، زيرا اين معنا را در قرآن در دعاهاى حضرت ابراهيم، عليه السلام، هم مى بينيم كه پيغمبرى با آن عظمت براى خود و والدينش طلب مغفرت كرده است. [14]

امير المؤمنين نقل كرده اند: پس از اين سخن، رسول خدا بلند شدند و دو ركعت نماز خواندند.

نمازى كه پيغمبر مى خواند نه در توان فرشتگان بود و نه در توان انسان ها. امير المؤمنين عبادت پيغمبر را مافوق تمام عبادات موجودات زنده دانسته اند. [15] البته، پيكره ظاهرى نماز پيغمبر با نمازهاى ما فرقى نمى كرد و ايشان نيز مانند ساير مسلمانان نماز صبح را دو ركعت، ظهر و عصر را چهار ركعت، و مغرب و عشاء را هفت ركعت مى خواندند؛ ولى توجه، اخلاص، نيت و حال ايشان را در عبادت، احدى از جن و انس و فرشتگان نداشته و ندارد.

امير المؤمنين مى فرمايند: پيغمبر به سجده آخر اين دو ركعت كه رسيد، با آن حال و نيت و اتصالى كه به پروردگار عزيز عالم داشت گفت:

اللهم بحقّ على إغفر لعلى».

خدايا، قسم به حق على، على را بيامرز!

آن گاه، سلام نماز را داد. امير المؤمنين مى گويد: من به محضر مقدس حضرت عرض كردم: چرا خدا را براى طلب مغفرت براى من، به حق خودم قسم دادى؟ پيغمبر اكرم فرمود: من وقتى مى خواستم خدا را قسم بدهم، براى سوگند در پيشگاه خدا بالاتر و برتر از تو در تمام عالم وجود پيدا نكردم. [16]

اين ارزش مؤمن عالم، آگاه، بامعرفت، و دانشمند است. اين مؤمنى است كه داراى بصيرت نافذ است و ارزشش را فقط خدا مى داند و پيغمبر خدا. به همين سبب، پيغمبر به امير المؤمنين فرمود:

«ما عرفك الا اللّه و انا». [17]

جز خدا و من، يك نفر در اين عالم تو را نشناخت.

اين ارزش عالم مؤمن است.

خصوصيات مؤمن مقبول

 

بعد از ذكر اين مقدمه سراغ مؤمن (نه مؤمن عالم) مى رويم. سوال اين است: اگر كسى علاقه داشته باشد [18] و بخواهد مؤمن مقبولى بشود چه راهى را بايد طى كند؟

در پاسخ اين سوال، امام جواد، عليه السلام، مى فرمايند: چنين انسانى نيازمند سه حقيقت است كه اگر اين سه حقيقت در زندگى او تحقق پيدا كند، تبديل به مؤمن مى شود؛ آن هم مؤمنى كه قرآن مجيد مى گويد:

«اولئك هم المؤمنون حقّا». [19]

مؤمنان واقعى و حقيقى فقط آنانند.

يا آن مؤمنى كه بعد از معرفى چهره اش مى گويد:

«اولئك هم الصادقون». [20]

اينان [در گفتار و كردار] اهل صدق و راستى اند.

پس، كسانى كه در ادعاى ايمان راستگو هستند مى توانند بگويند ما مؤمن هستيم.

 

مومن بخيل نيست

 

فردى به پيغمبر عرض كرد: من مؤمنم، ولى مبتلا به يك عيب هستم! پيغمبر اكرم فرمود: چه عيبى؟ گفت: بخيلم! پيغمبر اكرم فرمود: دور شو! «البخيل فى النار». [21]

زيرا بخيل از چهره هاى دوزخ است. پس، چرا مى گويى مؤمن هستم؟

آن مؤمنى كه خدا در قرآن توصيف كرده، مؤمن بى عيب است و بى عيب بودن هم براى همه انسان ها امكان دارد. همه مى توانند انسان هاى بى عيبى باشند. همه مى توانند آدم هاى پاكى باشند. همه مى توانند، مانند حضرت ابراهيم، عليه السلام، داراى قلب سليم باشند [22] و قلب سليم يعنى باطن مبرّا از عيوب.

 

حقيقت اول: توفيق الهى

 

حضرت جواد، عليه السلام، آن سه حقيقت را اين گونه بيان مى فرمايند:

كسى كه مى خواهد مؤمن واقعى بشود اين سه حقيقت را لازم دارد؛ حقيقت اول «توفيق من اللّه» است. كلمه توفيق در لغت عرب به دو معنا آمده است:

1. هماهنگى و سازگارى بين انسان و حقايق: اين سازگارى هم كار خداست. خداوند اين هماهنگى را نظم مى دهد و انسان بايد آن را ظاهر كند و تحقق ببخشد.

2. ارشاد و هدايت پروردگار: خداوند متعال بشر را با دو چيز ارشاد كرده است: الف. انزال كتاب؛ ب. سازگارى انسان با قرآن.

كامل ترين، جامع ترين، مفيدترين و باارزش ترين كتاب پروردگار قرآن كريم است. قرآن مجيد كتاب ارشاد حق، راهنمايى حق، دليل حق، چراغ حق و حجت پروردگار مهربان عالم است. [23] اين معنى نخست توفيق است. معنى ديگر توفيق اين است كه خداوند متعال بين بدن ما، روح ما، نفس ما، باطن ما و عقل ما با قرآن مجيد هماهنگى و سازگارى برقرار كرده و خود چگونگى اين هماهنگى را بيان فرموده است:

«إنّ اللّه يأمر بالعدل و الاحسان و ايتاء ذى القربى و ينهى عن الفحشاء و المنكر و البغى يعظكم لعلكم تذكرون». [24]

به راستى خدا به عدالت و احسان و بخشش به خويشاوندان فرمان مى دهد، و از فحشا و منكر و ستم گرى نهى مى كند. شما را اندرز مى دهد تامتذكّر [اين حقيقت ] شويد [كه فرمان هاى الهى، ضامن سعادت دنيا و آخرت شماست ].

همين كه انسان مى تواند اهل عدالت باشد، دليلى است بر وجود هماهنگى بين وجود او و عدالت. انسان مى تواند عادل و منصف باشد و با ميانه روى و بدون افراط و تفريط زندگى كند و اين معناى هماهنگى و توفيق است. او مى تواند اهل نيكوكارى به همگان باشد، درست مانند انبيا و ائمه كه در احسان و نيكى هيچ قيدى را لحاظ نمى كردند. امام زين العابدين، عليه السلام، چهل سال تمام نيمه هاى شب به در خانه مستمندان مى رفت و لباس و غذا مى برد و از اين كه شناخته شود پرهيز مى كرد. بعد از وفات ايشان، مردم ديدند عده اى انسان فقير به خاطر از دست دادن احسان كننده خود بر سر مى كوبند و ناله مى كنند. [25]

پروردگار عالم سفارش عجيبى به حضرت عيسى بن مريم، عليه السلام، دارد. مى فرمايد: اى عيسى، اول صبح كه از خانه بيرون مى روى، مانند خورشيد باش. نگاهى به خورشيد بينداز و ببين چه بى دريغ، بى بخل و بى امتناع به هر خانه اى و هر جايى مى تابد؛ تو هم در نيكى به مردم همين گونه باش. براى همه منشأ بركت و منفعت و سود باش. [26]

توجه به اوضاع دنياى امروز، از جمله بحران خاورميانه، جنايات اسرائيل، سستى دولت هاى عربى و ... نشان مى دهد كه جهان دچار پستى خطرناكى شده است. اين در حالى است كه خداوند مى فرمايد:

«إن اللّه يأمر بالعدل و الاحسان».

عدالت در جهان كنونى كجاست؟ احسان چه جايگاهى دارد؟ آيا اين انسان ها مى توانند بگويند ما نمى توانيم عدل يا محسن باشيم؟ اگر بگويند دروغ گفته اند، زيرا انسان مى تواند عادل و محسن باشد.

«و ايتاء ذى القربى».

خدا به شما امر مى كند به اقوام و خويشانتان از نظر مالى رسيدگى كنيد. آيا فرد ثروتمند مى تواند بگويد «نمى توانم با ثروتم به قوامم رسيدگى كنم»؟ اين توفيق است كه انسان بتواند مالش را به خويشان مستحقش برساند.

«و ينهى عن الفحشاء و المنكر و البغى».

آيا انسان مى تواند اهل فحشا و منكر و بغى نباشد؟ آرى، و اين توفيق است. خداوند به انسان اين قدرت را داده كه آلوده به فحشا و منكر و بغى نشود. اين توفيق الهى است.

اين ها حقيقت وجود آدمى است و اگر كسى بخواهد مؤمن واقعى باشد، بايد به ارشاد خدا وصل بشود و هماهنگى بين خود و خوبى ها را عملى كند.

 

حقيقت دوم: واعظ درون

 

«و واعظ من نفسه».

اگر كسى بخواهد مؤمن واقعى باشد، بايد به وجدان بيدار خود و نصيحت كننده باطنى اش كه همان فطرت و وجدان و انصافش است تكيه كند.

ضمير انسان، نظير اين سؤال ها را بسيار از او مى پرسد: چرا به جنگ ابى عبد اللّه الحسين، عليه السلام، آمدى؟ چرا در اردوى يزيديان قرار گرفتى؟ چرا خود را به جايزه ابن زياد فروختى؟ چرا خود را در مقامى قرار دادى كه خدا، پيغمبر، على و فاطمه، عليهم السلام، را از خود ناراضى كنى؟ اين واعظ درونى و الهى و نورانى است. حرّ بن يزيد به اين چراها جواب داد و ديد به عنوان يك انسان عاقل نبايد در سلك يزيديان باشد و خود را به جايزه ابن زياد بفروشد. حر به نداى اين واعظ درونى گوش داد و به جايى رسيد كه ابى عبد اللّه، عليه السلام، كنار بدن خون آلودش فرمود:

«أنت سعيد فى الدنيا و الاخرة». [27]

 

حقيقت سوم: نصيحت مشفقان

 

«قبول لمن ينصح».

انسان بايد نصيحت خيرخواهان عالم را بپذيرد و پذيرش خيرخواهى مشفقان عالم برايش سنگين نباشد:

نصيحتى كنمت بشنو و بهانه مگير

 

هر آنچه ناصح مشفق بگويدت بپذير. [28]

 

 

 

انسان بايد در برابر خواسته هاى خدا و خيرخواهى انبيا و امامان فروتن باشد. حاصل كلام آن كه پذيرش و بروز اين سه حقيقت است كه انسان را به مؤمن واقعى تبديل مى كند.

 

پى نوشت :

 

[ (1). مجادله، 11: «يا أيها الذين آمنوا إذا قيل لكم تفسحوا فى المجالس فافسحوا يفسح اللّه لكم و إذا قيل انشزوا فانشزوا يرفع اللّه الذين آمنوا منكم و الذين أوتوا العلم درجات و اللّه بما تعملون خبير».]

[ (2). عيون أخبار الرضا، شيخ صدوق، ج 1، ص 37: از پيامبر اكرم، صلى اللّه عليه و آله: «ان المؤمن يعرف فى السماء كما يعرف الرجل أهله و ولده و انه لاكرم على اللّه من ملك مقرب»، نيز در كتاب ميران الحكمة، محمدى رى شهرى، ج 1، ص 205، از رسول اكرم: «المؤمن أكرم على اللّه من ملائكته المقربين»، نيز در مسند زيد بن على، ص 471: «قال رسول اللّه، صلى اللّه عليه و آله: «مثل المؤمن عند اللّه كمثل ملك مقرب و ان المؤمن عند اللّه افضل من ملك مقرب و ليس شئ أحب إلى اللّه من مؤمن تائب أو مؤمنة تائبة». اين حديث در كتاب هاى مختلف از جمله روضة الواعظين، فتال نيشابورى، ص 293؛ مستدرك الوسائل، ميرزا نورى، ج 12، ص 125؛ مشكاة الانوار، طبرسى، ص 149؛ بحار الانوار، ج 6، ص 21 و ... با اختلاف اندك از پيامبر اكرم نقل شده است.]

[ (3). مجادله، 11. در روايات هم اين برترى آمده است؛ مثلا در كشف اللثام (ط. ق)، فاضل هندى، ج 2، ص 533، از رسول اكرم، صلى اللّه عليه و آله، روايت شده: «فضل العالم على العابد كفضلى على ادناكم و روى كفضل القمر ليلة البدر على ساير الكواكب و قال بين العالم و العابد مائة درجة بين كل درجتين حفر الجوار المضمر سبعين سنة و قال من اكرم فقيها مسلما لقى اللّه تعالى يوم القيمة و هو عنه راض و من اهان فقيها مسلما لقى اللّه تعالى يوم القيمة و هو عليه غضبان و جعل النظر إلى وجه العالم عبادة»؛ نيز در الهداية، گلپايگانى، ص 35، آمده: «قيل لامير المؤمنين، عليه السلام: «من خير خلق اللّه بعد أئمة الهدى و مصابيح الدجى؟» قال: «العلماء إذا صلحوا»، بحار الأنوار، ج 1، ص 173؛ نيز در كتاب ميزان الحكمه، ج 3، ص 2073، از امام باقر، عليه السلام: «إن جميع دواب الارض لتصلى على طالب العلم حتى الحيتان فى البحر»؛ نيز در كتاب سنن ابن ماجة، محمد بن يزيد قزوينى، ج 1، ص 87: «عن أبى ]

 [الدرداء، قال: سمعت رسول اللّه، صلى اللّه عليه و سلم، يقول: «إنه ليستغفر للعالم من فى السموات و من فى الارض، حتى الحيتان فى البحر»؛ نيز در كتاب مجمع الزوائد، هيثمى، ج 1، ص 124: «عن النبى، صلى اللّه عليه و سلم، قال: «معلم الخير يستغفر له كل شئ حتى الحيتان فى البحر»؛ نيز در كتاب الرحلة فى طلب الحديث، خطيب بغدادى، ص 81: راوى از ابو الدرداء نقل مى كند كه: «سمعت رسول اللّه، صلى اللّه عليه و سلم، يقول: «ما من رجل يخرج من بيته يطلب علما إلا وضعت له الملائكة أجنحتها رضا بما يطلب و إلا سلك اللّه به طريقا إلى الجنة و إن العالم ليستغفر له من فى السموات و الأرض حتى الحيتان فى البحر و لفضل العالم على العابد كفضل القمر ليلة البدر على سائر الكواكب إن العلماء هم ورثة الأنبياء إن الأنبياء لم يورثوا دينارا و لا درهما و إنما ورثوا العلم همين حديث با اندك تفاوتى در كتاب تاريخ مدينه دمشق، ابن عساكر، ج 50، ص 43 روايت شده است.]

[ (4). مرحوم حاج ملا محمد مهدى نراقى (حدود 1150- 1209 ق). اين حكيم و فقيه بزرگ از اعاظم علماى اواخر سده يازده و اوايل سده دوازدهم هجرى است. او علوم عقلى را در ايران و حوزه اصفهان فراگرفت و در اواخر عمر به عتبات عاليات رفت و در كربلا، خارج فقه و حديث اصول و فقه را نزد شيخ يوسف بحرانى، صاحب حدائق، و وحيد بهبهانى تكميل كرد؛ آن گاه به نجف اشرف منتقل شد و همان جا به جهان باقى شتافت.

كتاب هاى او در علوم عقلى و نقلى بهترين گواه بر عظمت انديشه و فكر پويا و مواج اوست و در يك كلام بايد او را از حكما و فلاسفه، و فقها و مجتهدان بزرگ، و داراى آثار گران بهايى دانست كه در حد خود كم نظير است.

حاج ملا احمد نراقى مى نويسد: «تاريخ وفات والد ماجد، محقق زاهد، مولا محمد ابن ابى ذر نراقى در شب اول ماه شعبان المعظم سال 1209 و در نجف اشرف در ايوان كوچك پشت سر حضرت، كه شبكه اى به سورى رواق دارد، دفن شد. سن شريفش تقريبا به شصت سالگى مى رسيد». آن گاه مى افزايد: «او، طاب ثراه، در نراق متولد شد. عمده تحصيل او در اصفهان نزد استادان بزرگوارى چون ملا اسماعيل خواجويى ]

 [ (م. 1173 ق) و حاج شيخ محمد زمان كاشانى (م. 1166 ق) و ملا مهدى هرندى (م.

1186 ق) و ميرزا نصير (م. 1191 ق) و قسمتى از حديث را نزد شيخ بزرگوار شيخ يوسف بحرانى صاحب كتاب لؤلؤة البحرين. شيخ يوسف از مشايخ او بود كه هم در نزد وى درس خواند و هم از وى اجازه گرفت و هم چنين آقا محمد باقر بهبهانى.

اين را بنده ناچيز احمد بن محمد مهدى بن ابى ذرّ نوشته است».

حاج سيد شفيع جاپلقى در الروضة البهية كه آن را در سال 1278 نوشته و خود در سال 1280 از دنيا رفته است وقتى از سلسله مشايخ خود نام مى برد، از ايشان بدين گونه سخن مى راند: «... به طورى كه شنيده ام حاج ملا مهدى مدت سى سال از محضر عالم كامل، علامة زمان ملا اسماعيل خواجويى (مازندرانى) استفاده نموده بود». و مى گويد: «به قدرى اشتياق به تحصيل داشت و سرگرم درس خواندن بود كه هر نامه اى كه از ولايتش مى رسيد مطالعه نمى كرد، مبادا موضوعى در آن باشد كه باعث تشويش حواس او گردد؛ ازاين رو، هر وقت نامه اى مى آمد مطالعه نكرده در زير فرش مى گذاشت. تا اين كه پدر وى كه از پيشكاران حكومت بود در نراق كاشان كشته شد. خبر كشته شدن او را براى فرزندش حاج ملا مهدى نوشتند. او هم طبق معمول باز نكرده گذاشت زير فرش خود. چون كسان او از آمدن وى مأيوس شدند، نامه اى به استادش نوشتند تا خبر مرگ پدرش را به او بدهد و او را روانه نراق كند تا تكليف تركه و ورثه معلوم شود. وقتى او وارد مجلس استاد شد، استاد را غمگين يافت. علت تأثر او را پرسيد و گفت: چرا درس نمى گوييد؟ استاد گفت: تو بايد بروى نراق كه پدرت مريض يا مجروح شده است. حاج ملا مهدى گفت: خداوند او را حفظ مى كند، شما درس را شروع فرماييد! استاد ناچار موضوع قتل پدرش ابو ذر را به او گفت و توصيه كرد كه حتما بايد بروى به نراق. حاج ملا مهدى رفت به وطن، ولى سه روز بيش نماند، پس از رسيدگى به كارهاى لازم، دوباره به اصفهان مراجعه نمود و مشغول درس خواندن شد تا رسيد به آن مرتبه از علم و بزرگوارى كه وصف نخواهد شد».

فقيه بزرگوار ميرزا احمد تنكابنى (متوفاى قبل از 1304) در قصص العلما كه آن را در]

 [سال 1290 نوشته است، در شرح حال او مى نويسد: «ملا محمد مهدى بن ابى ذر نراقى كاشانى بر علماى عصر خويش در فضيلت و جامعيت فايق، و صاحب احكام و مفالق مسائل را راتق و فاتق و در علوم عديده از عقليه و نقليه و رياضيه، صاحب تحقيق رايق؛ و در نزد اخوند ملا اسماعيل خواجويى سى سال درس خوانده، و در نزد ساير علما در معقول و منقول تلمذ نموده، و در خدمت مؤسس بهبهانى آقا مخمد باقر، رضى اللّه عنهما، تلمذ نموده است. و براى او يد طولانى بود و در رياضيات از حساب و هندسه و هيئت و علوم ادبيه و معانى و بيان و تفسير.

در بدو تحصيل در نهايت فقر و فاقه بود، به نحوى كه قدرت روشن كردن چراغ نداشت، و از چراغ معمولى حيات مدرسه استفاده مى كرد. (سپس داستان پدرش را نقل كرده است، و مى افزايد كه) شديد الشوق به تحصيل علوم عقليه و نقليه بود. و بعد از فراق از تحصيل در كاشان سكنى نمود. كاشان از علما خالى بود و آن جناب مملو از علما و فضلا شد، و مرجع و محل و محط رحال رجال اكامل افاضل شد. و علماى بسيارى از تلامذه او به ظهور رسيدند».

استادان حاج ملا مهدى: طبق نوشتة حاج ملا احمد، فرزندش، و سيد محمد حسن زنوزى، معاصرش، حاج ملا مهدى جمعا در نزد هفت نفر از بزرگان عصر به تحصيل علوم عقلى و نقلى اهتمام ورزيده است. حاج ملا احمد در يكى از اجازاتش آن ها را ستارگان هفت گانه (كواكب السبعه) ناميده است و آن هفت تن از اين قرارند: ملا اسماعيل خواجويى؛ ملا محمد زمان كاشانى؛ ملا مهدى هرندى؛ ميرزا نصير اصفهانى؛ ميرزا احمد طبيب اصفهانى؛ شيخ يوسف بحرانى؛ وحيد بهبهانى.

پنج نفر اول در ايران و شهر اصفهان بوده اند و بيشترين ايام تحصيل حاج ملا مهدى در معقول و منقول هم در اصفهان و نزد اينان بوده است، و دو نفر آخر در كربلاى معلى سكونت داشته اند. شاگردى او در نزد استاد كل آقا محمد باقر اصفهانى مدتى زياد بود؛ به طورى كه معروف است مى گويند چهار نفر از اعاظم فقها و مجتهدين به نام «مهدى» از شاگردان وحيد بوده اند، و آنها را «مهادى اربعه» ناميده اند، و آنها را بدين ترتيب برشمرده اند: حاج ملا مهدى نراقى؛ سيد محمد مهدى بحر العلوم؛ ميرزا]

 [مهدى شهيد اصفهانى مشهدى؛ ميرزا محمد مهدى شهرستانى.

تأليفات حاج ملا مهدى: حاج ملا احمد فرزند برومند حاج ملا مهدى، در سال 1336 ق، به خط خود به عربى در پشت كتاب لؤلؤة البحرين اجمالى از شرح حال پدرش را نوشته و تأليفات او را هم شمرده است كه از آن ميان مى توان اين ها را نام برد:

- كتاب اللوامع در فقه. فقط طهارت آن در دو جلد به اتمام رسيده است؛ انيس المجتهدين در اصول فقه؛ جامعه الاصول، نيز در اصول فقه؛ جامع السعادات در علم اخلاق؛ شرح شفاى ابن سينا؛ اللمعات العرشيه فى حكمه الاهيه؛ اللمعه؛ الكلمات الوجيزه؛ المستقصى در علم هيئت؛ المحصل نيز در علم هيئت؛ مشكلات العلوم؛ توضيح الاشكال؛ محرق القلوب؛ التحفه الرضويه؛ جامع الافكار؛ المعتمد در فقه استدلالى؛ انيس التجار در تجارت؛ نخبه البيان در علم معانى و بيان؛ تحرير الرثاذوسيوس؛ انيس الحكما؛ رساله الاجماع؛ رساله فى صلاه الجمعه؛ قره العيون فى مهيه و الوجود؛ انيس الموحدين؛ شهاب الثاقب، رد بر يكى از معاصران از علماى عامه در مبحث امامت؛ رساله علم عقود انامل؛ معراج السعاده نيز در علم هيئت و غير از معارج السعاده فرزندش به فارسى در اخلاق؛ انيس الحجاج؛ المناسك المكيه.]

[ (5). سيد محمد مهدى بن سيد مرتضى بن سيد محمد بن سيد عبد الكريم حسينى طباطبائى بروجردى معروف به علامه بحر العلوم (1155- 1212 ق). او يكى از ستارگان درخشان فقاهت است كه علاوه بر شهرت فراوان در علوم دينى و مرجعيت دينى، داراى وارستگى اخلاقى و كرامات زيادى بوده است. زادگاه علامه بحر العلوم كربلاست ولى ايشان از خانواده سادات طباطبايى بروجرد هستند. پدر ايشان سيد مرتضى طباطبائى بروجردى كه از علما و مراجع عصر خود بوده از نياكان آيت اللّه العظمى بروجردى به حساب مى آيد. سيد مرتضى در جوانى به همراه خانواده از بروجرد به كربلا مهاجرت نمود و در آن شهر مشغول تدريس علوم دينى شد. سيد محمد مهدى، در عيد فطر در سال 1155 ق ديده به جهان گشود. دوران كودكى و نوجوانى خود را در كربلا و در كنار خانواده سپرى كرد. در كودكى و در مدت چهار سال مقدمات نحو و صرف و ادبيات و منطق و فقه و اصول را نزد پدر خود و ساير]

 [فضلا و دانشمندان خوزه دينى كربلا فراگرفت و در نوجوانى به درس خارج پدر خود، و همچنين درس استاد كل، وحيد بهبهانى، و نيز درس شيخ يوسف بحرانى صاحب حدائق راهى افت و از محضر آن بزرگان استفاده شايانى برد و پس از پنج سال درس و بحث فشرده و عميق و طى مرحله سطح، به درجه اجتهاد عاليه نائل آمد و هر سه استاد بزرگ اجتهاد او را امضا كردند. سيد محمد مهدى سپس به نجف مهاجرت كرد و درحالى كه هنوز سنش از 30 تجاوز نكرده بود، ارشاد و رهبرى مسلمانان را بر عهده گرفت و در عين حال كه به تدريس و تاليف اشتغال مى ورزيد، به امور فقرا و مستمندان نيز رسيدگى كرده مسائل و مشكلات اجتماعى مردم را حل و فصل مى نمود. وى جمعى از بزرگان فقاهت و دين را به گرد خود آورد و از اعتبار و نفوذ زيادى در جامعه شيعيان برخوردار شد.

در سال 1186 قمرى، به علت شيوع طاعون در عراق، به همراه خانواده خود به ايران آمد و مدت 7 سال در مشهد اقامت گزيد، سپس به عراق بازگشت. در همين سفر، ميرزا مهدى خراسانى از علماى آن عصر، وى را به بحر العلوم ملقب ساخت.

سرانجام در سال 1212 ق، در سن 57 سالگى، جهانى فانى را وداع گفت. قبر ايشان در نجف و در كنار قبر شيخ طوسى است.

در بيان بزرگى او همين بس كه علامه محدث ميرزا حسين نورى، در خاتمه مستدرك درباره اش مى نويسد: «... و قد اذعن له جميع علماء عصره و من تأخر عنه بعلو المقام و الرياسه فى العلوم النقليه و العقليه، و ساير الكمالات النفسانيه حتى ان الشيخ الفقيه الاكبر الشيخ جعفر النجفى (كاشف الغطاء) مع ما هو عليه من الفقاهه و الزهاده و الرياسه كان يمسح تراب خفه بحنك عمامته ...».

علامه بحر العلوم شخصى خوش مشرب و اديب بود و به شعر علاقه داشت. منظومه اى در فقه و قصايدى نيز سروده است. وى در علم رجال نكاتى را استخراج كرد كه قبل از او از آن غفلت كرده بودند. بحر العلوم نه در ميان شيعيان كه در نظر اهل سنت نيز از مقام رفيعى برخوردار بود و چنان بر طبق مذاهب چهارگانه درس مى داد كه برخى از اهل سنت به مذهب شيعه گرويدند. وى با علماى يهود نيز، در مورد «ذى ]

 [الكفيل» پيامبر بحث كرد و جمعى از آنان را به مذهب شيعه درآورد.

بحر العلوم در مديريت اجتماع مسلمين و نيز حوزه هاى دينى بسيار كوشا بود و تاكيد و دقت زيادى در رسيدگى به محرومان و دستگيرى از آنان داشت. به لحاظ مذهبى و اخلاقى نيز شخصيت معنوى و خودساخته اى داشت و داستان هايى از ارتباط ايشان با امام زمان (ع) حكايت شده است.

استادان علامه بحر العلوم: سيد مرتضى طباطبايى بروجردى (م. 1204 ق)؛ محمد باقر وحيد بهبهانى (1118- 1208 ق)؛ شيخ يوسف بحرانى (1107- 1186 ق)؛ محمد تقى دورقى نجفى (م. 1186 ق)؛ مهدى فتونى نباطى عاملى (م. 1183 ق)؛ آقا ميرزا ابو القاسم مدرس؛ ميرزا مهدى اصفهانى خراسانى (1153- 1218 ق).

برخى شاگردان علامه بحر العلوم: شيخ جعفر نجفى معروف به كاشف الغطاء (1154- 1227 ق)؛ سيد محمد جواد عاماى معروف به صاحب مفتاح الكرامه (1164- 1226 ق)؛ ملا احمد نراقى مولف كتاب معراج السعاده (1185- 1260 ق)؛ محمد باقر شفتى رشتى ملقب به حجت الاسلام (1175- 1260 ق)؛ سيد يعقوب كوه كمرى (1176- 1256 ق)؛ سيد صدر الدين عاملى (م. 1263 ق)؛ سيد دلدار على نقوى رضوى نصير آبادى لكهنوى (1166- 1235 ق)؛ شيخ محمد ابراهيم كلباسى (1180- 1262 ق)؛ زين العابدين سلماسى (م. 1266 ق)؛ شيخ عبد الحسين الاعم (1177- 1247 ق)؛ سيد على فرزند سيد محمد (1161- 1231 ق)؛ سيد قيصر محمد فرزند معصوم رضوى خراسانى (1180- 1255 ق)؛ اسد اللّه كاظمى (م.

1236 ق)؛ ابو على حائرى صاحب كتاب منتهى المقال (1159- 1216 ق)؛ سيد عبد اللّه شير (م. 1244 ق)؛ محمد تقى اصفهانى ايوانكى صاحب حاشيه معالم (م 1248 ق)؛ سيد محمد مجاهد مولف كتاب المناهل (م. 1242 ق).

برخى فعاليت هاى اجتماعى علامه بحر العلوم: مشخص كردن مقام حضرت حجة بن الحسن (عج) در مسجد سهله و بناگذارى قبه اى در آن؛ بنا كردن گلدسته در صحن شريف علوى در طرف جنوبى و تعمير ديوارهاى صحن ها و حجره ها؛ ترغيب و راهنمايى نسبت به تعمير مسجد شيخ طوسى در نجف اشرف؛ ايجاد كتابخانه خطى ]

 [يا مكتبة بحر العلوم؛ بالا آوردن ارتفاع مسجد كوفه به منظور سهولت در تطهير و پاك نمودن آن؛ مشخص كردن جايگاه مسجد راس الحسين در نجف اشرف؛ تعيين جايگاه قبر مختار ثقفى كه الان به قبر مسلم معروف است؛ تعيين جايگاه مرقد حضرت هود و صالح عليه السلام در نجف اشرف؛ اضافه كردن مقدارى از ارضى به مساحت حرم مطهر و ايجاد تاسيسات مورد نياز زوار.

برخى آثار علمى سيد بحر العلوم: المصابيح فى الفقه؛ الفوائد فى الاصول؛ مشكاه الهدايه؛ الدرة النجفيه؛ رساله فى عصير الزبيبى؛ شرح الوافيه؛ تحفة الكرام؛ مناسك حج؛ حاشيه بر كتاب شرايع؛ حاشيه بر كتاب الذخيره سبزوارى؛ الدرة البهية فى نظم رووس المسائل الاصوليه؛ كتاب الرجال معروف به فوائد الرجاليه؛ ديوان شعر؛ رساله اى فارسى در شناخت خدا.]

[ (6). كتاب المتحيص، اسكافى، ص 74، ح 171: «روى أن رسول اللّه صلى اللّه عليه و اله قال: لا يكمل المؤمن إيمانه حتى يحتوى على مائة و ثلاث خصال: فعل، و عمل، و نية، و باطن، و ظاهر. فقال أمير المؤمنين عليه السلام: يا رسول اللّه صلى اللّه عليه و اله ما المائة و ثلاث خصال؟ فقال: يا على من صفات المؤمن أن يكون جوال الفكر، جوهرى الذكر كثيرا علمه، عظيما حلمه، جميل المنازعة، كريم المراجعة، أوسع الناس صدرا، و أذلهم نفسا. ضحكه تبسما، و اجتماعه تعلما، مذكر الغافل، معلم الجاهل، لا يؤذى من يؤذيه، و لا يخوض فيما لا يعنيه، و لا يشمت بمصيبة، و لا يذكر أحدا بغيبة بريئا من المحرمات، واقفا عند الشبهات، كثير العطاء، قليل الاذى، عونا للغريب و أبا لليتيم، بشره فى وجهه، و حزنه فى قلبه، متبشرا بفقره. أحلى من الشهد، و أصلد من الصلد، لا يكشف سرا، و لا يهتك سترا، لطيف الحركات، حلو المشاهدة، كثير العبادة، حسن الوقار، لين الجانب، طويل الصمت حليما إذا جهل عليه، صبورا على من أساء إليه، يبجل الكبير، و يرحم الصغير. أمينا على الامانات، بعيدا من الخيانات، إلفه التقى، و حلفه الحياء، كثير الحذر، قليل الزلل، حركاته أدب، و كلامه عجب، مقيل العثرة، و لا يتتبع العورة و قورا، صبورا، رضيا، شكورا. قليل الكلام، صدوق اللسان، برا، مصونا، حليما، رفيقا، عفيفا، شريفا لا لعان، و لا كذاب، و لا مغتاب، و لا سباب، و لا حسود، و لا]

 [بخيل، هشاشا بشاشا، لا حساس، و لا جساس. يطلب من الامور أعلاها و من الاخلاق أسناها، مشمولا بحفظ اللّه، مؤيدا بتوفيق اللّه، ذا قوة فى لين، و عزمة فى يقين، لا يحيف على من يبغض، و لا يأثم فيمن يحب، صبورا فى الشدائد، لا يجور و لا يعتدى، و لا يأتى بما يشتهى، الفقر شعاره، و الصبر دثاره، قليل المؤنة، كثير المعونة، كثير الصيام، طويل القيام قليل المنام. قلبه تقى، و علمه زكى، إذا قدر عفا، و إذا وعد و فى، يصوم رغبا، و يصلى رهبا، و يحسن فى عمله كأنه ناظر إليه، غض الطرف، سخى الكف، لا يرد سائلا، لا يبخل بنائل، متواصلا إلى الاخوان، مترادفا للاحسان، يزن كلامه و يخرس لسانه، لا يغرق فى بغضه، و لا يهلك فى حبه، و لا يقبل الباطل من صديقه و لا يرد الحق على عدوه، و لا يتعلم إلا ليعلم، و لا يعلم إلا ليعمل. قليلا حقده، كثيرا شكره، يطلب النهار معيشته، و يبكى الليل على خطيئته إن سلك مع أهل الدنيا كان أكيسهم، و أن سلك مع أهل الاخرة كان أورعهم لا يرضى فى كسبه بشبهة، و لا يعمل فى دينه برخصة، يعطف على أخيه بزلته، و يرعى ما مضى من قديم صحبته».

اين حديث در كتاب ألف حديث فى المؤمن، شيخ هادى نجفى، ص 23، و مستدرك الوسائل، ج 11، ص 178، و كتاب بحار، ج 64، ص 310 و ... از همين منبع روايت شده است. مرحوم مجلسى در ذيل اين روايت مى نويسد: «بيان: جوال الفكر أى فكره فى الحركة دائما، جهورى الذكر فى القاموس: كلام جهورى: أى عال أى يعلن ذكر اللّه، أو ذكره عال فى الناس و فى بعض النسخ جوهرى و كأن كناية عن خلوص ذكره و نفاسته، و الظاهر أنه تصحيف. و فى القاموس: الصلدو يكسرالصلب الاملس، و صلدت الارض: صلبت، و التبجيل: التعظيم، والالف بالكسر من تألفه و يألفك، و الحلف بالكسر الصديق يحلف لصاحبه أن لا يغدر به، مصونا أى عرضه، أو عن الخطاء. و فى القاموس: الحس: الحيلة، و القتل، و الاستئصال و بالكسر: الصوت، و الحاسوس: الجاسوس، و حسست به بالكسر: أيقنت، و أحسست ظننت و وجدت و أبصرت، و التحسس: الاستماع لحديث القوم، و طلب خبرهم فى الخير. و قال: الجس:

تفحس الاخبار كالتجسس، و منه الجاسوس و لا تجسسوا: أى خذوا ما ظهر، و دعوا ما ستر اللّه عز و جل، أو لا تفحصوا عن بواطن الامور، أو لا تبحثوا عن العورات انتهى.]

 [و الحاصل أن الحساس و الجساس متقاربان فى المعنى، و كأن الاول إعمال الظنون فى الناس، و الثانى تجسس أحوالهم، و يحتمل الاول بعض المعانى المتقدمة كما لا يخفى.

مشمولا بحفظ اللّه من شر الشياطين رغبا فى الثواب رهبا من العقاب كأنه ناظر إليه أى يشاهده بعين اليقين، و يحتمل إرجاع الضمير إلى اللّه بقرينة المقام، كقوله صلى اللّه عليه و آله: الاحسان أن تعبد اللّه كأنك تراه، أو المعنى كأنه جعل ناظرا على نفسه.

يزن كلامه أى يتفكر فيه هل له قدر فى ميازن الاجر و القبول؟ فيتكلم به و إلا فيتركه؟

لا يغرق فى بغضه من الاغراق و هو المبالغة، أو كيفرح كناية عن الهلاك فكلمة فى سببية، و العدد المذكور فى التفصيل أكثر مما ذكر أولا لتكرار بعضها معنى».]

[ (7). خصال، شيخ صدوق، ص 571: «عن أبى عبد اللّه، عليه السلام، قال: «صفة المؤمن قوة فى دين، و حزم فى لين، و إيمان فى يقين، و حرص فى فقه، و نشاط فى هدى، و بر فى استقامة، و إغماض عند شهوة، و علم فى حلم، و شكر فى رفق، و سخاء فى حق، و قصد فى غنى، و تجمل فى فاقة، و عفو فى قدرة، و طاعة فى نصيحة، و ورع فى رغبة، و حرص فى جهاد، و صلاة فى شغل، و صبر فى شدة، و فى الهزاهز و قور، و فى المكاره صبور، و فى ارخاء شكور، لا يغتاب و لا يتكبر و لا يبغى، و إن بغى عليه صبر، و لا يقطع الرحم و ليس بواهن و لا فظ و لا غليظ، و لا يسبقه بصره، و لا يفضحه بطنه، و لا يغلبه فرجه و لا يحسد الناس، و لا يفتر و لا يبذر و لا يسرف، بل يقتصد، ينصر المظلوم، و يرحم المساكين، نفسه منه فى عناء و الناس منه فى راحة، لا يرغب فى عز الدنيا، و لا يجزع من ألمها، للناس هم قد أقبلوا عليه، و له هم قد شغله، لا يرى فى حلمه نقص، و لا فى رأيه و هن، و لا فى دينه ضياع، يرشد من استشاره، و يساعد من ساعده، و يكيع من الباطل و الخنى و الجهل فهذه صفة المؤمن»؛ نيز در كافى، ج 2، ص 47: «امام صادق از آبائش، آنها هم از على، عليه السلام: «الايمان له أركان أربعة:

التوكل على اللّه، و تفويض الامر إلى اللّه، و الرضا بقضاء اللّه، و التسليم لامر اللّه عز و جل»؛ نيز: «عن أبى عبد اللّه، عليه السلام، قال: «ينبغى للمؤمن أن يكون فيه ثمانى خصال: وقورا عند الهزاهز، صبورا عند اللبلاء، شكورا عند الرخاء، قانعا بما رزقه اللّه، لا يظلم الاعداء و لا يتحامل للاصدقاء، بدنه منه فى تعب و الناس منه فى راحة».]

 [ (8). مستدرك سفينة البحار، نمازى، ج 1، ص 204: «روى أن رسول اللّه، صلى اللّه عليه و آله، نظر إلى الكعبة فقال: «مرحبا بالبيت ما أعظمك و أعظم حرمتك على اللّه. و اللّه للمؤمن أعظم حرمة منك، لأن اللّه تعالى حرم منك واحدة، و من المؤمن ثلاثة: ماله، و دمه، و أن يظن به ظن السوء»؛ نيز در مشكاة الأنوار، طبرسى، ص 155، از امام صادق، عليه السلام، روايت شده: «المؤمن أعظم حرمة من الكعبة».]

[ (9). بقره، 125: «و إذ جعلنا البيت مثابة للناس و أمنا و اتخذوا من مقام إبراهيم مصلى و عهدنا إلى إبراهيم و إسماعيل أن طهرا بيتى للطائفين و العاكفين و الركع السجود»؛ نيز در حج، 26، مى فرمايد: «و إذ بو أنا الابراهيم مكان البيت أن لا تشرك بى شيئا و طهر بيتى للطائفين و القائمين و الركع السجود».]

[ (9). احاديث زير بر عظمت حق مؤمن دلالت مى كند: كتاب المؤمن، حسين بن سعيد، ص 42: «عن إبى عبد اللّه، عليه السلام، قال: «و اللّه ما عبد اللّه بشئ أفضل من أداء حق المؤمن، فقال: إن المؤمن أفضل حقا من الكعبة»؛ نيز در همين كتاب، ص 40:

«عن المعلى بن خنيس قال: «قلت لابى عبد اللّه، عليه السلام، ما حق المؤمن على المؤمن؟ قال: «إنى عليك شفيق، إنى أخاف أن تعلم و لا تعمل و تضيع و لا تحفظ قال: فقلت: «لا حول و لا قوة إلا باللّه»، قال: «للمؤمن على المؤمن سبعة حقوق واجبة، و ليس منها حق إلا و هو واجب على أخيه إن ضيع منها حقا خرج من ولاية اللّه، و ترك طاعته، و لم يكن له فيها نصيب. أيسر حق منها: أن تحب له ما تحب لنفسك، و أن تركه له ما تركهه لنفسك، و الثانى: أن تعينه بنفسك و مالك و لسانك و يديك و رجليك، و الثالث: أن تتبع رضاه، و تجتنب سخطه، و تطيع أمره، و الرابع: أن تكون عينه و دليله و مرآته، و الخامس: أن لا تشبع و يجوع، و تروى و يظمأ، و تكتسى و يعرى، و السادس: أن يكون لك خادم [و ليس له خادم ] و لك امرأة تقوم عليك و ليس له امرأة تقوم عليه، أن تبعث خادمك يغسل ثيابه، و يصنع طعامه و يهئ فراشه.

و السابع: أن تبر قسمه، و تجيب دعوته، و تعود مرضته، و تشهد جنازته، و إن كانت له حاجة تبادر مبادرة إلى قضائها، و لا تكلفه أن يسألكها، فإذا فعلت ذلك، وصلت و لا يتك لولايته، و ولايته بولايتك»؛ نيز در التحفة السنية (مخطوط)، سيد عبد اللّه ]

 [جزائرى، ص 328: «فى الحديث النبوى برواية اهل البيت، عليهم السلام، للمؤمن على اخيه ثلثون حقا لا براءة له منها الا باداء أو العفو يغفر زلته و يرحم غربته و يستر عورته و يقيل عثرته و يقبل معذرته و يرد غيبته و يديم نصيحته و يحفظ خلته و يرعى ذمته و يعود مرضته و يشهد ميتته و يجيب دعوته و يقبل هديته و يكافى صلته و يشكر نعمته و يحسن نصرته و يحفظ حليلته و يقضى حاجته و يشفع مسئلته و يسمت عطسته و يرشد ضالته و يرد سلامه و يطيب كلامه و يبر انعامه و يصدق اقسامه و يواليه و لا يعاديه و ينصره ظالما أو مظلوما فاما نصرته ظالما فيرده عن ظلمه و اما نصرته مظلوما فيعينه على اخذ حقه و لا يسلمه و لا يخذ له و يحب له من الخير ما يحب لنفسه و يكره له من الشر ما يكره لنفسه و المعدودات تنيف على الثلثين باثنين و لا ضير لاتحاد كل من ترك المعاداة و الخذلان بسابقه و يمكن فرض الاتحاد فى غيرها».]

[ (11). امير المؤمنين در ايام وفات پيغمبر حدود سى سالشان بود؛ بنابراين آن حضرت فقط تا سن سى سالگى دوران پيغمبر عظيم الشأن اسلام را درك كرده اند. (مولف)]

[ (12). بحار الأنوار، ج 99، ص 106 (دعاى ندبه): «... و نورا من العمى، و حبل اللّه المتين، و صراطه المستقيم، لا يسبق بقرابة فى رحم، و لا بسابقة فى دين، و لا يلحق فى منقبة، يحذو حذو الرسول صلى اللّه عليهما و آلهما ...»؛ نهج البلاغه، خطبه 192: «و لقد كنت أتبعه اتباع الفصيل أثر أمه».]

[ (13). مضمون بسيارى از ادعيه وارده از حضرات معصومين، عليهم السلام، طلب آمرزش از حضرت حق است. از جمله:]

[ (14). ابراهيم، 41: «ربنا اغفر لى و لوالدى و للمؤمنين يوم يقوم الحساب».]

[ (15). ينابيع المودة لذوى القربى، قندوزى، ج 1، ص 453؛ شرح نهج البلاغه، ابن ابى الحديد، ج 1، ص 27؛ كتاب الاربعين؛ محمد طاهر قمى شيرازى، ص 421؛ الامام على، رحمانى همدانى، ص 629 و بحار الانوار، ج 41، ص 149: «قيل لعلى بن الحسين، عليهما السلام،- و كان فى غاية العبادة-: «أين عبادتك من عبادة جدك؟

قال: «عبادتى عند عبادة جدى كعبادة جدى عند عبادة رسول اللّه، صلى اللّه عليه و آله و سلم».]

 [ (16). كتاب الأربعين، محمد طاهر قمى شيرازى، ص 59؛ نيز در كتاب مناقب اهل البيت، مولى حيدر شيروانى، ص 148: «عن على، عليه السلام: «أنا من رسول اللّه، صلى اللّه عليه و آله، كالعضد من المنكب، و كالذراع من العضد، و كالكف من الذراع، ربانى صغيرا، و آخانى كبيرا، و لقد علمتم أنى كان لى منه مجلس سر لا يطلع عليه غيرى، و أنه أوصى الى دون أصحابه و أهل بيته، و لأقولن ما لم أقله لأحد قبل هذا اليوم، سألته مرة أن يدعو لى بالمغفرة، فقال: أفعل، ثم قام فصلى، فلما رفع يده فى الدعاء استمعت إليه، فإذا هو قائل: «اللهم بحق على عندك اغفر لعلى»، فقلت: «يا رسول اللّه ما هذا؟» فقال: «او [لو] أحد أكرم منك عليه، فاستشفعت به إليه».

- الفضائل، شاذان بن جبرئيل قمى، ص 128؛ و مما رواه ابن مسعود (رض) قال دخلت يوما على رسول اللّه عليه و آله فقلت يا رسول اللّه ارنى الحق لا تصل به فقال يا عبد اللّه لج المخدع قال فولجت المخدع و على بن ابى طالب يصلى و هو يقول فى ركوعه و سجوده اللهم بحق محمد عبدك و رسولك اغفر للخاطئين من شيعتى فخرجت حتى اخبرت به رسول اللّه صلى اللّه على و آله فرأيته و هو يصلى و يقول اللهم بحق على ابن ابى طالب عبدك اغفر للخاطئين من امتى قال فاخذنى هلع حتى غشى على فرفع النبى صلى اللّه عليه و آله رأسه و قال يا ابن مسعود اكفرا بعد ايمانا فقلت حاشا و كلا يا رسول اللّه رسول اللّه عليه و آله و لكنى رأيت عليا يسأل اللّه تعالى بك و رأيتك تسأل اللّه به فلم اعلم ايكم افضل عند اللّه اجلس فقال ابن مسعود فجلست بين يديه فقال لى اعلم ان اللّه تعالى خلقنى و خلق عليا من نور عظمته قبل ان يخلق الخلق بالفى عام إذ لا تقديس و لا تسبيح ففتق نورى فخلق منه السموات و الارض و انا و اللّه أجل من السموات و الارض و فتق نور على بن ابى طالب فخلق منه العرش و الكرسى و على بن ابى طالب افضل من العرش و الكرسى و فتق نور الحسن فخلق منه اللوح و القلم و الحسن افضل من اللوح و القلم و فتق نور الحسين فخلق منه الجنان و الحور العين و الحسين و اللّه أجل من الجنان و الحور العين ثم اظلمت المشارق و المغارب فشكت الملائكة إلى اللّه تعالى ان يكشف عنهم تلك الظلمة فتكلم اللّه جل جلاله بكلمة فخلق منها روحا ثم تكلم بكلمة فخلق من تلك الروح نورا فاضاف ]

 [النور إلى تلك الروح و اقامها امام العرش فزهرت المشارق و المغارب فهى فاطمة الزهراء و لذلك سميت الزهراء لان نورها زهرت به السموات يا ابن مسعود إذا كان يوم القيامة يقول اللّه جل جلاله لعلى بن ابى طالب ولى ادخلا الجنة من شئتما و ادخلا النار من شئتما و ذلك قوله تعالى (القيا فى جهنم كل كفار عنيد) فالكافر من جحد نبوتى و العنيد من جحد ولاية على بن ابى طالب فالنار امده و الجنة لشيعته و محبيه.

(قال ابو هاشم بن ابى على) ان الروايات صحت انه لما بلغ امير المؤمنين على بن ابى طالب (ع) ان الناس تحدثوا فيه و قالوا ما باله لم ينازع ابا بكر و عمر و عثمان كما نازع طلحة و الزبير و عايشة و اجتمع الناس قال فخرج (ع) مرتديا برداء فرقى المنبر فحمد اللّه و اثنى عليه و ذكر النبى صلى اللّه عليه و آله و صلى عليه يا معاشر المسلمين قد بلغنى ان قوما قالوا ما باله لم ينازع ابا بكر و عمر و عثمان كما نازع طلحة و الزبير و عايشة فما كنت بعاجز و لكن لى فى سبعة من الانبياء أسوة اولهم نوح (ع) حيث قال تعالى فى مخبرا عنه (انى مغلوب فانتصر) فان قلتم انه ما كان مغلوبا فقد كفرتم بتكذيب القرآن و ان قلتم انه كان مغلوبا فعلى اعذر الثانى ابراهيم (ع) حيث اخبر اللّه تعالى عنه فى قوله لقومه (و اعتزلكم و ما تدعون من دون اللّه) فان قلتم انه اعتزله من غير مكروه فقد كذبتم القرآن و ان قلتم رأى المكروه فاعتزلهم فعلى اعذر و الثالث لوط حيث اخبره اللّه تعالى عنه فى قوله لقومه (لو ان لى بكم قوة آوى إلى ركن شديد) فان قلتم كان له قوة فقد كذبتم القرآن و ان قلتم انه لم يكن بهم قوة فعلى اعذر و الرابع يوسف (ع) حيث قال (رب السجن احب الى مما يدعوننى إليه) فان قلتم انه ما دعى لمكروه يسخط اللّه فقد كفرتم و ان قلتم انه دعى إلى ما يسخط اللّه تعالى اعذر و الخامس موسى بن عمران (ع) حيث اخبر اللّه تعالى عنه (ففررت منكم لما خفتكم فوهب لى ربى حكما و جعلنى من المرسلين) فان قلتم انه فر منهم من غير خوف فقد كذبتم القرآن و ان قلتم انه فر خوفا على نفسه فعلى اعذر و السادس اخوه هارون حيث اخبره اللّه تعالى عنه (يا ابن ام ان القوم استضعفونى و كادوا يقتلوننى فلا تشمت بى الاعداء) فان قلتم ما كادوا يقتلونه فقد كذبتم القرآن و ان قلتم كادوا يقتلونه فعلى اعذر السابع ابن عمى محمد صلى اللّه عليه و آله حيث هرب من الكفار إلى الغار فان قلتم ]

 [انه ما هرب من خوف على نفسه فقد كذبتم و ان قلتم هرب من خوفى على نفسه فالوصى اعذر الناس ما زلت مظلوما مذ ولدتنى امى حتى ان اخى عقيلا كان إذا رمدت عينه يقول لا تذروا عينى حتى تذروا عين على فيذرونى ما بى من رمد.

- كتاب الأربعين، محمد طاهر قمى شيرازى، ص 59:

و نقل عن أبى محمد الفحام من علماء المخالفين، باسناده عن أنس، قال: ان النبى صلى اللّه عليه و آله ركب ذات يوم الى جبل كذا، و قال: يا أنس خذ البغلة و انطلق الى موضع كذا تجد عليا جالسا يسبح بالحصى، فاقرأه من السلام، و احمله على البغلة وأت به الى، قال: فلما ذهبت و وجدت عليا كذلك، فقلت: ان رسول اللّه يدعوك، فلما أتى رسول اللّه صلى اللّه عليه و آله قال له: اجلس، فان هذا موضع قد جلس فيه سبعون نبيا مرسلا، ما جلس فيه من الأنبياء أحد الا و أنا أكرم على اللّه منه، و قد جلس موضع كل نبى أخ له، ما جلس من الاخوة أحد أكرم على اللّه منك، قال: فرأيت غمامة بيضاء و قد أظلتهما، فجعلا يأكلان عنقود عنب، و قال: كل يا أخى فهذه هدية من اللّه الى ثم اليك، ثم شربا، ثم ارتفعت الغمامة، ثم قال: يا أنس و الذى خلق ما يشاء لقد أكل من تلك الغمامة ثلاثمائة و ثلاثة عشر نبيا و ثلاثمائة و ثلاثة عشر وصيا ما فيهم نبى أكرم على اللّه منى، و لا وصى أكرم على اللّه من على. و فى شرح نهج البلاغة لابن أبى الحديد من علماء الجمهور، عن على عليه السلام: أنا من رسول اللّه صلى اللّه عليه و آله كالعضد من المنكب، و كالذراع من العضد، و كالكف من الذراع، ربانى صغيرا، و آخانى كبيرا، و لقد علمتم أنى كان لى منه مجلس سر لا يطلع عليه غيرى، و أنه أوصى الى دون أصحابه و أهل بيته، و لأقولن ما لم أقله لأحد قبل هذا اليوم، سألته مرة أن يدعو لى بالمغفرة، فقال: أفعل، ثم قام فصلى، فلما رفع يده فى الدعاء استمعت إليه، فإذا هو قائل: اللهم بحق على عندك اغفر لعلى، فقلت: يا رسول اللّه ما هذا؟

فقال: أو أحد أكرم منك عليه، فاستشفعت به إليه.

- اين روايت در بحار الأنوار، ج 36، ص 73 نيز آمده است.]

[ (17). حياة أمير المؤمنين عن لسانه، محمد محمديان، ج 1، ص 3: «عن رسول اللّه، صلى اللّه عليه و آله: «... يا على لا يعرفك إلا اللّه و انا ...»؛ در مختصر بصائر الدرجات،]

 [حسن بن سليمان حلى، ص 125؛ نيز در كتاب مدينة المعاجز، بحرانى، ج 2، ص 439؛ و نيز در مستدرك سفينة البحار، نمازى، ج 7، ص 182: «روى عن النبي، صلى اللّه عليه و آله: «يا على ما عرف اللّه الا انا و انت و ما عرفنى الا اللّه و انت و ما عرفك الا اللّه و انا». نيز در الروضة فى المعجزات و الفضائل، أحد علماء الشيعة، ص 147 و با اندك تفاوتى در كتاب بحار الانوار، ج 27، ص 196: «قال، صلى اللّه عليه و آله: «للّه حق لا يعلمه إلا أنا و على و إن لى حقا لا يعلمه إلا اللّه و على و لعلى حق لا يعلمه إلا اللّه و أنا».]

[ (18). اين كه عرض مى كنم علاقه داشته باشد حرف پروردگار در قرآتن مجيد است. شايد منظور اين آيات باشد: كهف، 110: «قل إنما أنا بشر مثلكم يوحى إلى أنما إلهكم إله واحد فمن كان يرجو لقاء ربه فليعمل عملا صالحا و لا يشرك بعبادة ربه أحد»، و إسراء، 19: «و من أراد الآخرة و سعى لها سعيها و هو مؤمن فأولئك كان سعيهم مشكورا». (مولف)]

[ (19). انفال، 2- 4: «إنما المؤمنون الذين إذا ذكر اللّه و جلت قوبهم و إذا تليت عليهم آياته زادتهم إيمانا و على ربهم يتوكلون* الذين يقيمون الصلاة و مما رزقناهم ينفقون* أولئك هم المؤمنون حقا لهم درجات عند ربهم و مغفرة و رزق كريم»]

[ (20). حجرات، 15: «إنما المؤمنون الذين آمنوا باللّه و رسوله ثم لم يرتابوا و جاهدوا بأموالهم و أنفسهم فى سبيل اللّه أولئك هم الصادقون».]

[ (21). در روايت ديگرى آمده است:- نوادر الرواندى: باسناده عن موسى بن جعفر، عن آبائه عليهم السلام قال: قال رسول اللّه صلى اللّه عليه و اله لحارث بن مالك كيف أصبحت؟ فقال: أصبحت و اللّه يا رسول اللّه من المؤمنين، فقال رسول اللّه صلى اللّه عليه و اله: لكل مؤمن حقيقة فما حقيقة إيمانك؟ قال: أسهرت ليلى، و أنفقت مالى، و عزفت عن الدنيا، و كأنى أنظر إلى عرش ربى جل جلاله و قد ابرز للحساب، و كأنى أنظر إلى أهل الجنة فى الجنة يتزاورون و كأنى أنظر إلى أهل النار فى النار يتعاوون، فقال رسول اللّه صلى اللّه عليه و اله: هذا عبد قد نور اللّه قلبه، قد أبصرت فألزم، فقال:

يا رسول اللّه ادع لى بالشهادة، فدعا له فاستشهد يوم الثامن».]

 [اما حديث در مذمت بخل: «مسند احمد، احمد بن حنبل، ج 1، ص 4: «قال رسول اللّه، صلى اللّه عليه و سلم: «لا يدخل الجنة بخيل و لا خب و لا خائن و لا سيئ الملكة»؛ نيز در مستدكر سفينة البحار، نمازى، ج 10، ص 155، از پيامبر، صلى اللّه عليه و آله، روايت مى كند كه فرمود: «يقول اللّه عز و جل: «حرمت الجنة على المنان و البخيل و القتات و هو النمام»؛ نيز در كتاب نهج السعادة، محمودى، ج 7، ص 75: «از امام كاظم، عليه السلام: «كان أمير المؤمنين، عليه السلام، يوصى أصحابه و يقول: «أوصيكم بالخشية من اللّه فى السر و العلانية ... و قولكم ذكرا، و السخاء فانه لا يدخل الجنة بخيل و لا يدخل النار سخى».]

[ (22). خداوند ابراهيم را داراى قلب سليم معرفى مى كند: صافات، 83- 84: «و إن من شيعته لابراهيم* إذ جاء ربه بقلب سليم».]

[ (23). مائده، 15- 16: «يا أهل الكتاب قد جاءكم رسولنا يبين لكم كثيرا مما كنتم تخفون من الكتاب و يعفو عن كثير قد جاءكم من اللّه نور و كتاب مبين* يهدى به اللّه من اتبع رضوانه سبل السلام و يخرجهم من الظلمات إلى النور بإذنه و يهديهم إلى صراط مستقيم»؛ نساء، 174- 175: «يا أيها الناس قد جاءكم برهان من ربكم و أنزلنا إليكم نورا مبينا* فأما الذين آمنوا باللّه و اعتصموا به فسيدخلهم فى رحمة منه و فضل و يهديهم إليه صراطا مستقيما».]

[ (24). نحل، 90.]

[ (25). كافى، ج 1، ص 468، علل الشرائع، صدوق، ج 1، ص 232؛ و سائل الشيعه (ال البيت)، حر عاملى، ج 9، ص 402: «از امام صادق، عليه السلام: «كان على بن الحسين، عليهما السلام، يخرج فى الليلة الظلماء فيحمل الجراب فيه الصرر من الدنانير و الدراهم حتى يأتى بابا بابا فيقرعه ثم ينيل من يخرج إليه فلما مات على بن الحسين، عليهما السلام، فقدوا ذلك، فعلموا أن عليا، عليه السلام، كان يفعله نيز در كتاب هاى، ارشاد، شيخ مفيد، ج 2، ص 149؛ مناقب، ابن شهر آشوب، ج 3، ص 293؛ و بحار الانوار، مجلسى، ج 56، ص 56، آمده: «عن ابن إسحاق قال: «كان بالمدينة كذا و كذا أهل بيت يأتيهم رزقهم و ما يحتاجون إليه، لا يدرون من أين ]

 [يأتيهم، فلما مات على بن الحسين، عليهما السلام، فقدوا ذلك».]

[ (26). اقبال الاعمال، سيد ابن طاووس، ج 1، ص 385؛ و در بحار الانوار، مجلسى، ج 95، ص 167: «عن عيسى، عليه السلام: «كن كالشمس تطلع على البر و الفاجر در ادامه حديث از پيامبر اكرم روايت آورده اند: «اصنع الخير إلى أهله و إلى غير أهله، فان لم يكن أهله فكن أنت أهله».]

[ (27). أمالى، شيخ صدوق، ص 223؛ نيز در روضة الواعظين، فتال نيشابورى، ص 186؛ بحار الانوار، ج 44، ص 319؛ نيز در العوالم، بحرانى، ص 168؛ كلمات الامام الحسين، شريفى، ص 440 و ... روايت شده كه امام فرمود: «بخ بخ يا حر، أنت حر كما سميت فى الدنيا و الآخرة».]

[ (28). از حافظ است.]

 

 


منبع : پايگاه عرفان
  805
  0
  0
امتیاز شما به این مطلب ؟

آخرین مطالب

    مرگ و فرصتها - جلسه هفتم
    اوج عرفان و تعالیم دینی در کلام صدیقۀ طاهره(س)
    سرانجام تواضع و تکبر مقابل اوامر الهی
    چگونه محبوب خدا شویم- جلسۀ چهارم
    مرگ و عالم آخرت
    بعثت پیامبران برای درمان بیماری شرک
    احوالات و اهداف مومن و پاسخ به سوالات
    مبداء آفرینش موجودات
    مقام حضرت زينب (س)
    خودشناسی و قیمت‌شناسی انسان

بیشترین بازدید این مجموعه

      از نصايح پيامبر به ابوذر
      چگونه محبوب خدا شویم- جلسۀ چهارم
      مرگ و فرصتها - جلسه هفتم
      چند روايت عجيب در مورد پدر و مادر
      مرگ و عالم آخرت
      كرامات اخلاقى مرحوم حاج آقا رحيم ارباب
      ارزش عمر و راه هزینه آن - جلسه دهم – (متن کامل + عناوین)
      مؤمن کوه صبر و امید
      داستان صبر رشید هجری
      رعایت حق حیا

 
نظرات کاربر
پر بازدید ترین مطالب سال
پر بازدید ترین مطالب ماه
پر بازدید ترین مطالب روز