فارسی
يكشنبه 17 فروردين 1399 - الاحد 11 شعبان 1441

  1777
  0
  0

عقل: محرم راز ملكوت - جلسه نهم - (متن کامل + عناوین)

 

درباره نياز انسان به خدا

كرج، مسجد حضرت معصومه (ع) دهه دوم و سوم محرم 83- 1382

 

بسم اللّه الرحمن الرحيم.

الحمد للّه رب العالمين و صلّى اللّه على جميع الأنبياء و المرسلين و صلّ على محمّد و آله الطاهرين.

 

روزى، شخصى به محضر مبارك حضرت سجاد، عليه السلام، عرضه داشت: يابن رسول اللّه، زندگى را چگونه مى گذرانيد؟ امام مى توانستند در پاسخ او به گفتن «الحمد اللّه» بسنده كنند و سخن را ختم نمايند، اما اخلاق انبيا و ائمه طاهرين، عليهم السلام، اين گونه بود كه از هر فرصتى براى هدايت مردم استفاده كنند و آنان را راهنمايى سازند. چيزى كه براى اين بزرگواران ارزش داشت هدايت مردم بود؛ چه يك نفر باشد و چه مردمان يك شهر يا يك كشور. لذا، امام چهارم فرمودند: زندگى ام را درحالى مى گذرانم كه هشت طلبكار از من طلب خويش را مى خواهند! [1] شايد همان وقت به نظر سؤال كننده رسيده باشد كه چرا حضرت طورى زندگى كرده اند كه گرفتار هشت طلبكار باشند و حالا به خاطر بدهى هايشان ناراحت باشند؟ مگر نمى توانستند زندگى شان را طورى سامان دهند كه مشكلى با مردم پيدا نكنند؟ اما وقتى امام اين هشت طلبكار را توضيح دادند، سؤال كننده معناى سخن امام را دانست و متوجه شد كه هر انسانى تا قيامت دچار اين طلبكارها هست. خواه اين فرد مؤمن و ديندار باشد و خواه نباشد. زيرا خداوند متعال انسان را آفريده و در محاصره اين هشت طلبكار قرار داده است. در نتيجه، برخورد آدمى با اين طلبكارها بايد به گونه اى باشد كه در دنيا و آخرت، و در زندگى امروز و فردا گرفتار و اسير نشود و به مشكل برنخورد.

امام فرمودند: طلبكار اول من خداست. او مرا آفريده و مالك و ربّ و رزّاق من است و، ازاين رو، بر من حق عبوديت و بندگى دارد. حق دارد از من عمل به واجبات و فرائض را بخواهد. [2]

 

آيا از عمل به فرائض سودى به خدا مى رسد؟

 

سوال مهم اين قسمت همين است: آيا اگر كسى حق طلبكارى را بپردازد، به آن طلبكار سودى مى رسد يا خير؟ يا اگر حق اين طلبكار را ادا نكند، زيان و ضررى متوجه اين طلبكار مى شود؟ بايد ديد در اين باره اولياى خدا چه مى فرمايند.

وجود مبارك امير المؤمنين، عليه السلام، خطبه اى دارند كه، بى اغراق، از زيباترين و بهترين و پرمعناترين خطبه هاى دوره عمرشان است. [3] به واقع، نمى توان از زمان حضرت تاكنون چند نفر از علما، حكما، دانشمندان، و عارفان اين خطبه را تفسير كرده و شرح داده اند. زيرا شرحش نيز خيلى مبسوط و گسترده است. تعدادى از اين شروح را خودم ديده ام و دو نفر را نيز در قم و تهران مى شناختم كه اين خطبه را به شعر درآورده بودند. [4]

در اين خطبه، امير المؤمنين قريب به نود ويژگى براى اهل تقوا بر شمرده اند و اهل تقوا را با خصوصياتشان معرفى كرده اند كه هم زيبا و هم شگفتى آفرين است.

پيش از انقلاب، من نزديك هفت سال، و هر سال سى شب ماه مبارك رمضان، اين خطبه را براى مردم توضيح مى دادم كه مجموعا حدود 210 شب و 210 ساعت شد. بااين حال، تازه به ويژگى ششم اين خطبه رسيده بودم و هشتاد و چهار ويژگى ديگر همچنان باقى مانده بود. بعد هم نمى دانم به چه علت آن بحث رها شد و ادامه پيدا نكرد!

اين را هم بگويم كه لازم است هر شيعه اى تا فرصت زندگى باقى است، اگر همه نهج البلاغه را نمى خواند، لااقل اين خطبه را ببيند و اگر متن عربى آن را نمى فهمد از ترجمه هاى فارسى اين كتاب استفاده كند. [5]

حضرت در مقدمه اين خطبه، كه به خطبه متقين معروف است، درباره بدهى هاى انسان به پروردگارچه آن ها را بپردازد و چه نپردازد- توضيحاتى داده اند كه بسيار مفيد است. همه مى دانند كه از زمان حضرت آدم تاكنون تعداد بسيار زيادى از مردم حق خدا را ادا نكردند و بدهى خود را به پروردگار نپرداختند. عده بسيار كمى هم از عهده اين مهم بر آمدند و اين حق را ادا كردند كه البته، تعدادشان خيلى كم است، هميشه هم كم بوده كم هم خواهد ماند.

اما پاسخ آن پرسش. امام مى فرمايد:

«أما بعد، فإن اللّه سبحانه و تعالى خلق الخلق حين خلقهم غنيا عن طاعتهم، آمنا من معصيتهم، لانه لا تضره معصية من عصاه و لا تنفعه طاعة من أطاعه».

اما بعد، خداى سبحان آن گاه كه به آفرينش خلق دست يازيد، هم از طاعتشان بى نياز بود و هم از عصيانشان مصون. چرا كه نه گناه گناهكاران زيانش رساند و نه فرمانبرى فرمانبران سوديش ارزانى دارد.

يعنى كسى كه بدهى خود را به خدا بپردازدمراد از بدهى بندگان به خدا واجبات و فرائض است، چه واجباتى مثل نماز و روزه و حج كه فقط با بدن و نيت سروكار دارد، و چه واجبات مالى مثل خمس و زكات و انفاق، و چه واجبات گروهى مثل حق مردم و حق زن و بچه- ذرّه اى سود در پرداخت اين دين به پروردگار تعلق نمى گيرد.

از عبارت «لا تنفعه» معلوم مى شود دين هايى كه از خدا به گردن انسان است منفعت هايى دارد؛ يعنى نماز و روزه و حج و انفاق و خمس و اداى حق مردم سودمند است، ولى سود آن ها به خدا نمى رسد. سبب مطلب آن است كه خداوند متعال نيازى به كسى ندارد. [6]

 

ما نبوديم و حضرت او بود

 

[7] حضرت صادق، عليه السلام، فرموده اند:

«كان اللّه و لم يكن معه شيئا». [8]

زمانى خدا بوده و هيچ چيز ديگر نبوده و در حال حاضر هم كه نطع حياط گسترده است او هست. نه زمانى كه هيچ كس و هيچ چيز وجود نداشته او كم داشته و نه حالا كه همه چيز هست چيزى به او اضافه شده است. اصلا، بود و نبود موجودات نفعى براى وجود مقدس او ندارد.

پس، خدا نيازى به كسى ندارد. اگر همه مردم عالم نيز دين خود را به او ادا كنند، خدا نفعى نمى برد، و اگر همه مردم عالم هم اين دين را ادا نكنند، خدا زيانى نمى بيند و معطل نمى ماند. آرى، اداى دين منفعت و معطل گذاشتنش ضرر دارد، اما اين سود و زيان به خدا نمى رسد. قرآن بارها به صراحت مى گويد كه وجود مبارك او «غنى» است و امير المؤمنين هم در اين سخن مى فرمايد هيچ نفعى از اداى واجبات به خدا نمى رسد. در نهايت، طبق آيات قرآن و روايات فراوان و سخنان حضرت نهج البلاغه معلوم مى شود كه نفع اداى دين پروردگار به خود اداكننده برمى گردد و ضرر ترك آن نيز به او مى رسد. اگر مردم نماز نخوانند و روزه نگيرند يا به حج نروند و ...، از رحمت و فضل و بهشت خداوند محروم مى شوند. ضرر نپرداختن دين سنگين است، ولى اين ضرر به مديونى مى رسد كه دينش را به خدا ادا نكرده است. سود پرداخت دين نيز قابل توجه است، ولى اين منفعت هم به كسى مى رسد كه دين خود را پرداخت كرده است.

همين مساله نيز نشان دهنده رحمت حق است. زيرا با پرداخت دين و اداى حق پروردگار از مديون چيزى كم نمى شود، بلكه پروردگار آن دين را در دنيا به خيرات و حسنات و در آخرت به بهشت تبديل مى كند و نفع آن را به خود اداكننده برمى گرداند. اما كسى كه حق خدا را ادا نمى كند، وقتى در قيامت بهشت را با آن همه نعمت بى حسابش مى بيند و خود را محروم مى يابد، مى پرسد: پس ما چه؟ در پاسخ او گفته مى شود:

تو مديون مانده اى. دينت را در دنيا ادا مى كردى تا در عوض بهشت را به تو تحويل مى داديم. اما چون ادا نكردى، از بهشت بهره اى ندارى!

در آخرت، راه سومى براى انسان وجود ندارد: يا به بهشت مى رود يا به جهنم. و اگر كسى براى خودش در بهشت جايى دست وپا نكند، لاجرم در دوزخ مسكن خواهد گزيد و اگر كسى در دوزخ اسير شود، هيچ كس نمى تواند او را آزاد كند:

«و كذلك أوحينا إليك قرآنا عربيا لتنذر أم القرى و من حولها و تنذر يوم الجمع لا ريب فيه فريق فى الجنة و فريق فى السعير». [9]

و اين گونه قرآنى به زبان عربى فصيح و گويا به تو وحى كرديم تا مردم ام القرى (شهر مكه) و كسانى را كه پيرامون آن هستند، بيم دهى، و آنان را از روز جمع شدن (يعنى روز قيامت) كه ترديدى در آن نيست بترسانى، روزى كه گروهى در بهشت اند و گروهى در آتش سوزان.

در آيه ديگرى مى خوانيم:

«فأما الذين شقوا ففى النار لهم فيها زفير و شهيق* خالدين فيها ما دامت السماوات و الارض إلا ما شاء ربك إن ربك فعال لما يريد* و أما الذين سعدوا ففى الجنة خالدين فيها ما دامت السماوات و الارض إلا ما شاء ربك عطاء غير مجذوذ». [10]

اما تيره بختان كه خود سبب تيره بختى خود بوده اند در آتش اند، براى آنان در آن جا ناله هاى حسرت بار و عربده و فرياد است. در آن، تا آسمان ها و زمين پابرجاست، جاودانه اند. مگر آنچه را كه مشيّت پروردگارت اقتضا كرده است. بى ترديد، پروردگارت هرچه را اراده مى كند انجام مى دهد. اما نيك بختان كه به توفيق و رحمت خدا سعادت يافته اند، تا آسمان ها و زمين پابرجاست، در بهشت جاودانه اند مگر آنچه را مشيّت پروردگارت اقتضا كرده، بهشت عطايى قطع ناشدنى و بى پايان است.

با اين وصف، جاى سومى ميان بهشت و دوزخ وجود ندارد. يا سرانجام آدمى بهشت است يا عاقبتش جهنم.

بجا آوردن چيزهايى كه عنوان فريضه و واجب گرفته اند منتهى به بهشت مى شوند. اين واجب را بايد انجام داد تا بهشت از دل آن ها بيرون بيايد، ولى اگر واجبات بر گردن انسان بمانند، يك نهال پنج سانتى هم در بهشت از حبس واجبات خدا به دست نمى آيد.

 

الفرائض الفرائض!

 

امير المؤمنين چند روز پس از كشته شدن عثمان خطبه بسيار مهمى براى مردم ايراد كرده اند كه در آن اصول زندگى را براى مردم برشمرده اند. [11]

يكى از فرازهاى بلند و مهم اين خطبه با همين جمله آغاز مى شود:

«الفرائض الفرائض».

يعنى اى مردم، به شما هشدار مى دهم درباره عمل به واجبات خدا.

«ادّوها الى اللّه».

به واجبات خدا عمل كنيد و حق خدا را به او بپردازيد.

«تؤدّكم الى الجنة». [12]

تا از راه عمل به واجبات به بهشت برويد. زيرا چيزى كه شما را به بهشت مى رساند عمل به واجبات است.

دقت شود! حضرت نمى فرمايد تا خدا شما را به بهشت ببرد، مى فرمايد اين عمل شما را به بهشت مى برد. زيرا فاعل «تعدّ» فرائض است نه خدا.

پس، بهشت در دل فرائض پنهان است. البته، به شرطى كه درب فرائض بسته نباشد. انسانى كه عمرى در اين دنيا سپرى كرده و بار فرائض را بر گردن دارد و با اعضاء و جوارحش آن ها را نكرده، درب فرائض را بسته نگه داشته و حق خدا را ادا نكرده است. لذا، در قيامت هم اين در به روى او بسته مى ماند و به رويش باز نمى شود. شايد عده اى خيال كنند در قيامت به آن ها اين فرصت داده مى شود كه واجبات خدا را ادا كند و خود را اهل بهشت سازد. اما قرآن مجيد مى گويد آن كسى كه در دنيا حاضر نشد در برابر خدا تواضع و فروتنى كند و واجب خدا را ادا كند، در آخرت نيز چنين كارى را انجام نمى تواند بدهد:

«يوم يكشف عن ساق و يدعون إلى السجود فلا يستطيعون». [13]

ياد كن روزى را كه كار بر آنان به شدت دشوار شود، و آن روز كه جاى هيچ تكليف و عبادتى نيست به عنوان سرزنش و ملامت به سجده كردن دعوت شوند، ولى در خود قدرت و استطاعت سجده كردن نيابند.

آرى، كسى كه در دنيا در برابر پروردگارش سجده اى نكرده، در قيامت نيز، اگر همه انبياء به او بگويند: يك سجده بجا بياور! نمى تواند. زيرا اين كار از او برنمى آيد.

 

زيان رفتار بد مردم به خدا نمى رسد

 

اين نيز سخن امير مؤمنين در نهج البلاغه است:

«و لا تضرّه معصية من عصاه». [14]

يعنى اگر تمام مردم دنيا نيز عصيان كنند و بگويند: خدايا، ما نماز نمى خوانيم، روزه نمى گيريم، و يك قدم هم براى برنمى داريم، ضرر سرپيچى شان تنها به خودشان مى رسد و براى خدا عصيان آن ها ضررى ندارد. اين هم كه بعضى ها ژست روشنفكرى مى گيرند و مى گويند: مگر نمى گوييد خدا بى نياز است، پس خدا چه نيازى به نماز بندگانش دارد تا ما براى او نماز بخوانيم؟ از اين جا نشات مى گيرد كه فلسفه واجبات را نمى دانند. آن ها نمى دانند كه انسان ها نيازمند به نمازند نه خدا. ما محتاج به اداى حقوق الهى و نيازمند به واجبات هستيم و اين احتياج هم دنيايى است و هم آخرتى.

اگر كسى مؤدب به آداب الهى باشد، تا آخر عمر نه يك وجب زمين از مردم غصب مى كند، نه مال مردم را مى دزدد، نه دروغ مى گويد، و نه هيچ خلاف ديگرى مرتكب مى شود؛ زيرا نماز روى زمين عصبى باطل است، خوردن مال غير حرام است، و ... براى همين است كه در هيچ دادگاهى يك شكايت از نمازگزاران واقعى نمى بينيم؛ يك پرونده از اولياء خدا وجود ندارد؛ و مردم از دست كسى كه مؤدب به آداب الهى است شكايتى ندارند.

 

اين كه عيسى بن مريم است!

 

خدايش بيامرزد! دوستى داشتم كه انسان عجيبى بود (در مجلدات پيش نيز درباره او مطالبى آورده ام). با پاى پياده، دو بار به مكه و سه بار به كربلا رفت و هر سال هم پياده به مشهد مى رفت. در يكى از سفرهايش به كربلا، پياده عازم اردن شده بود و از آن جا به بيت المقدس رفته بود.

از بيت المقدس هم براى زيارت آرامگاه حضرت ابراهيم به الخليل رفته بود. به هرحال، مأموران اسرائيل او را به اتهام جاسوسى دستگير كرده و با دست و چشم بسته به زندانش انداخته بودند.

يكى دو روز كه او را به دادگاه برده بودند، قاضى دادگاه تا نگاهش به او افتاده بود گفته بود: اين كه عيسى بن مريم است! او را براى چه آورده ايد؟ گفته بودند: احتمالا جاسوس است! گفته بود: او را سوار ماشين كنيد و ببريد مرز اردن پياده كنيد تا برود!

اين خاصيت ادب الهى داشتن است. ما نيازمنديم مؤدب به آداب الهى باشيم و نورانى شويم. خدا چه نيازى به ما دارد كه نماز بخوانيم يا نخوانيم يا او را خدا حساب بكنيم يا نكنيم؟ در جهان به اين بزرگى، اغلب مردم نماز نمى خوانند و براى دستورات دين خود احترامى قائل نيستند. در آمريكا و اروپا و آفريقا، 90 درصد مردم نماز نمى خوانند و اصلا خدا را قبول ندارند. چند بار تا به حال آسمان به زمين افتاده يا خانه بر سرشان خراب شده؟ به قول شاعر:

از آن نماز كه خود هيچ از آن نمى فهمى

 

خدا چه فايده و بهره اكتساب كند؟

تفاخرى نبود مر خداى عالم را

 

كه چون تو ابلهى او را خدا حساب كند. [15]

     

خداوند اصلا به اين چيزها نگاه نمى كنند. اين ما هستيم كه گمان مى كنيم توانا و قدرتمند و بزرگيم، درحالى كه در جنب قدرت و بزرگى خدا كالعدم هستيم و موجوديتمان به حساب نمى آيد. امام صادق، عليه السلام، مى فرمايند:

حجم زمين در مقابل عالم مانند حجم دانه اى ارزن در مقابل درياست. [16]

يعنى زمين به اين بزرگى در مجموعه اين عالم پيدا نيست. وقتى بزرگى زمين نسبت به حجم عالم نسبت ارزن به دريا باشد، نسبت ما كه در قياس با زمين ارزنى بيش نيستيم با مجموعه عالم چقدر است تا خدا بخواهد به ما نگاه كند و ببيند هستند يا نيستند؟

زمين در جنب اين نه سقف مينا

 

چو خيشخياشى بيود بر روى دريا

تو خود بنگر كزين خشخاش چيندى؟

 

سزد تا بر بروت [17] خود بخندى. [18]

     

 

خودت را نگه دار كه مى خواهم پرواز كنم!

 

گفته اند روزى جوجه گنجشك روى شاخه درخت چنار 200 ساله اى در دل جنگل انبوهى نشسته بود. چنار پير از آن درخت هاى عظيم ريشه دوانده بود كه باران هاى سيل آسا و طوفان و رعدوبرق و برف نتوانسته بود اسيبى به او برساند. وقتى اين بچه گنجشك مى خواست از روى شاخه پرواز كند، به چنار گفت: خودت را سفت نگه دار كه مى خواهم بلند شوم! لابد خيال مى كرد اگر با پايش فشارى به درخت بياورد و بلند شود كمر چنار مى شكند! چنار در پاسخ او گفت: من اصلا نفهميدم تو كى روى شاخه من نشستى. مطمئن باش رفتنت را هم حس نمى كنم!

حال ما در برابر خداوند عالم از حال آن گنجشك نيز بدتر است.

 

سخنى از امير المومنين (ع)

 

امير المؤمنين در روايتى فرموده اند:

«ان هذه النجوم التى فى السماء مدائن مثل المدائن التى فى الارض». [19]

يعنى ستارگانى كه شب ها در آسمان مى درخشند، هريك شهرى هستند مانند شهرهايى كه روى زمين وجود دارد.

شنيدستم كه هر كوكب جهانى است

 

جداگانه زمين و آسمانى است. [20]

     

كره زمين، به فرموده امام صادق، به اندازه دانه ارزنى است نسبت به حجم آسمان اول. حال، بسنجيم كه با اين قد و قامت روى اين ارزن چقدر به حساب مى آييم كه برخى هامان باد در دماغ مى اندازيم و ژست مى گيريم كه مگر خدا به نماز ما نيازى دارد. چرا نياز را به سمت خدا مى بريم؟ نياز مربوط به خود ماست نه مربوط به پروردگار. ما نيازمند مؤدب شدن به آداب الهى هستيم تا از گرگ بدتر نشويم و آدم وار زندگى كنيم. به قول مولانا:

آخر آدم زاده اى اى ناخلف

 

چند پندارى تو پستى را شرف؟ [21]

     

ما نيازمند به مقيد بودنيم. زيرا اگر مقيد بوديم، وقتى ميز پشت رياست اداره اى مى نشستيم، نمى گذاشتيم ميليون ها يا ميلياردها تومان مال اين مملكت دزديده شود؛ اگر مقيد بوديم، خودمان را درست نمى كرديم برويم با زنان نامحرم و دختران مردم رابطه نامشروع برقرار كنيم؛ اگر مؤدب به آداب بوديم، گرگ صفت نمى شديم. پس، ما نيازمند به مؤدب شدن هستيم، نه خدا. وگرنه خدا چه احتياجى به نماز ما دارد تا برايش مهم باشد كه نماز مى خوانيم يا نمى خوانيم؟

 

مرا پرسى كه چونى؟ چونم اى دوست [22]

 

اين چنين بود كه وقتى از امام زين العابدين، عليه السلام، پرسيدند:

چگونه مى گذرانيد؟ فرمود: چگونه بگذراند كسى كه هشت طلبكار دارد؟

چنان كه گذشت، اولين طلبكار پروردگار است كه عمل به واجباتش را مى خواهد و اين خواست، مربوط به حق عبوديت و مالكيتى است كه بر بندگان خويش دارد. دين خدا را نيز هركس ادا كند، بهشت را براى خود مهيا كرده است و اگر بر گردنش بماند، خود را از بهشت بيرون كرده است. چون در قيامت راه سومى وجود ندارد: يا راه آدمى منتهى به بهشت مى شود يا به جهنم.

در قديم، وقتى پدر و مادر يا بزرگ ترها از بچه ها مى خواستند كار مثبتى را انجام دهند و آن ها از انجام آن سر باز مى زدند يا گوش به حرف نمى سپردند، مى گفتند: «به جهنم!». اين جمله خيلى معنى داشت؛ يعنى اگر دينى را كه دارى ادا نكنى، جهنم از اين ادا نكردن درمى آيد. بر عكس، اگر كار خوبى انجام مى دادى، «بارك اللّه» مى گفتند و تشويق مى كردند؛ يعنى اين قدم مثبتت بوى بهشت مى دهد. اصلا، پيش ترها، انگار حرف ها ريشه در آيات قرآن داشت، مثل لالايى گفتن مادرها.

آن روزها كه نوار و سى دى و اين چيزها نبود تا صداى خواننده هاى فرارى اروپا و آمريكا را براى بچه ها پخش كنند. مادرها مى نشستند و با با تن صداى محزونى لالايى مى خواندند كه برگرفته و مخفف عبارت «لا اله الا اللّه» بود و، در حقيقت، اين جمله را كوتاه كرده بودند. يعنى از اول موج توحيد را در گوش جان و روان كودكان پخش مى كردند. [23]

 

لالايى جبرئيل براى امام حسين (ع)

 

نقل است كه هر وقت فاطمه زهرا، عليها السلام، خوابشان مى برد و امام حسين در گهواره گريه مى كرد، جبرئيل مى آمد و براى خواباندن ابى عبد اللّه عالى ترين حقايق هستى را در قالب اين شعر براى او مى خواند:

انّ فى الجنّة نهرا من لبن

 

لعلى و حسين و حسن. [24]

     

در بهشت، نهرى از شير براى على و حسين و حسن روان است.

اين لالايى جبرئيل نيز ريشه در آيات قرآن دارد. [25]

البته، كسى جبرئيل را نمى ديد، ولى تكان خوردن گهواره را مى ديدند.

يكبار، ام ايمن اين صحنه را ديد و از دليل آن پرسيد. پيغمبر فرمود:

جبرئيل است كه گهواره را تكان مى دهد.

قرآن نيز در سوره صافات بدين مطلب اشاره مى كند و مى فرمايد:

«إن الذين قالوا ربنا اللّه ثم استقاموا تتنزل عليهم الملائكة ألا تخافوا و لا تحزنوا و أبشروا بالجنة التى كنتم توعدون* نحن أولياءكم فى الحياة الدنيا و فى الآخرة و لكم فيها ما تشتهى أنفسكم و لكم فيها ما تدعون». [26]

بى ترديد كسانى كه گفتند پروردگار ما خداست، سپس در ميدان عمل بر اين حقيقت استقامت ورزيدند، فرشتگان بر آنان نازل مى شوند و مى گويند: مترسيد و اندوهگين نباشيد و شما را به بهشتى كه وعده مى دادند بشارت باد. ما، در زندگى دنيا و آخرت، ياران و دوستان شما هستيم. آنچه دلتان بخواهد، در بهشت براى شما فراهم است و در آن هرچه بخواهيد براى شما موجود است.

آرى، ملائكه رحمت يار اهل ايمان در دنيا و در آخرت هستند.

 

ساعت سه بيدارم كن!

 

يكى از مجتهدين بزرگ كه از حافظان قرآن هم هست و شايد اولين حافظ قرآن در زمان خودش بود براى من تعريف ركد كه روزى، به ديدن كسى رفتم. پيش از اين كه به ديدار او بروم به من گفته بودند كه ايشان هر وقت شب كه بخواهد براى نماز شب بيدار مى شود؛ يعنى وقتى مى خواهد بخوابد، مثلا مى گويد: دو و 25 دقيقه، و سر ساعت بيدار مى شود. پرسيدم: براى اين كار از ساعت استفاده نمى كند؟ گفتند:

نه ساعت مچى دارد و نه ساعت بغلى، و نه ساعتى كنارش هست. فقط زمان را مى گويد و سر ساعت بيدار مى شود! گفتم: مى شود ببينمش؟

گفتند: بايد به او بگوييم، شايد قبول نكند! به هرحال، گفتند و من يك شب به خانه ايشان رفتم و شب را آن جا ماندم، البته از قبل گفته بودم كه مى مانم. وقتى براى خواب آماده شديم، ديدم ايشان زير لب گفت:

ساعت سه!

ديدم سر ساعت سه بيدار شد. شب كه تمام شد، هنگام صبحانه حال ماجرا را از او پرسيدم و اين را هم گفتم كه اگر دلتان نمى خواهد براى من بگوييد، مانعى ندارد! چه شده كه هر وقت مى خواهيد بيدار مى شويد؟ ايشان گفت: يكى از فرشتگان خدا آمده و با ما دوست شده.

روزى به او گفتم: من كارى ندارم برايم انجام بدهى. نه مى خواهم مرا در عرض پنج دقيقه به مشهد يا مكه ببرى و برگردانى و نه هيچ چيز ديگر.

فقط هر وقت شب كه مى خواهم مرا صدا بزن! او هم پذيرفته، لذا هر وقت مى خواهم بخوابم مرا نگاه مى كند. من هم به او مى گويم: ساعت سه يا چهار، و او سر ساعت تكانم مى دهد و بيدارم مى كند.

اين وضع كسانى است كه فرائض خداوند را جدى گرفته اند و به او ايمان واقعى آورده اند. گمان مى كنم همين مختصر براى انتباه عقل و دل آنان كه در پى حقيقت مى گردند كافى باشد. در گفتارهاى بعد، درباره طلبكاران ديگرى كه امام سجاد، عليه السلام، درباره آنان سخن گفته اند مطالبى خواهيم آورد، باشد كه از فرهنگ مبارك ايشان بيشتر بهره مند شويم.

 

پى نوشت :

 

[ (1). در پاسخ اين سوال نكات زيبايى در روايات آمده است. ر ك: الأمالى، شيخ طوسى، ص 638:

- «عن ابن عباس: قيل للنبى (صلى اللّه عليه و آله): كيف أصبحت؟ قال: بخير من قوم لم يشهدوا جنازة، و لم يعودوا مريضا.

- قيل لعيسى بن مريم (عليه السلام): كيف أصبحت، يا روح اللّه؟ قال: أصبحت و ربى (تبارك و تعالى) من فوقى، و النار أمامى، و الموت فى طلبى، لا أملك ما أرجو، و لا أطيق دفع ما أكره، فأى فقير أفقر منى!

- و قيل للنبى (صلى اللّه عليه و آله): كيف أصبحت؟ قال: بخير من رجل لم يصبح صائما، و لم يعد مريضا، و لم يشهد جنازة.

- قال جابر بن عبد اللّه الانصارى: لقيت على بن أبى طالب (عليه السلام) ذات يوم صباحا، فقلت: كيف أصبحت، يا أمير المؤمنين؟ قال: بنعمة من اللّه و فضل من رجل لم يزر أخا، و لم يدخل على مؤمن سرورا. قلت: و ما ذلك السرور؟ قال: يفرج عنه كربا، أو يقضى عنه دينا، أو يكشف عنه فاقته.

- قال جابر: و لقيت عليا (عليه السلام) يوما، فقلت: كيف أصبحت، يا أمير المؤمنين؟

قال: أصبحنا و بنا من نعم اللّه و فضله ما لا نحصيه مع كثير ما نحصيه، فما ندرى أى نعمة أشكر، أجميل ما ينشر، أم قبيح ما يستر؟

- و قيل لابى ذر (رضى اللّه عنه): كيف أصبحت، يا صاحب رسول اللّه (صلى اللّه عليه و آله)؟ قال: أصبحت بين نعمتين: بين ذنب مستور، و ثناء من اغتر به فهو المغرور.

- و قيل للربيع بن خثيم: كيف أصبحت، يا أبا يزيد؟ قال: أصبحت فى أجل منقوض، و عمل محفوظ، و الموت فى رقابنا، و النار من ورائنا، ثم لا ندرى ما يفعل بنا.

- و قيل لاويس بن عامر القرنى: كيف أصبحت، يا ابا عامر؟ قال: ما ظنكم بمن يرحل إلى الآخرة كل يوم مرحلة، لا يدرى إذا انقضى سفره أعلى جنة يرد أم على نار؟

- قال عبد اللّه بن جعفر الطيار: دخلت على عمى على بن أبى طالب (عليه السلام) صباحا، و كان مريضا، فقلت: كيف أصبحت، يا أمير المؤمنين؟ قال: يا بنى، كيف أصبح من يفنى ببقائه، و يسقم بدوائه، و يؤتى من مأنه.]

 [- و قيل لعلى بن الحسين (عليهما السلام): كيف أصبحت، يابن رسول اللّه؟ قال: أصبحت مطلوبا بثمان: اللّه (تعالى) يطلبنى بالفرائض، و النبى (عليه السلام) بالسنة، و العيال بالقوت، و النفس بالشهوة، و الشيطان باتباعه، و الحافظان بصدق العمل، و ملك الموت بالروح، و القبر بالجسد، فأنا بين هذه الخصال مطلوب.

- و قيل لمحمد بن على (عليهما السلام): كيف أصبحت؟ قال: أصبحنا غرقى فى النعمة، موفورين بالذنوب، يتحبب إلينا إلهنا بالنعم، و نتمقت إليه بالمعاصى، و نحن نفتقر إليه و هو غنى عنا.

- و قيل لبكر بن عبد اللّه المزنى: كيف أصبحت؟ قال: أصبحت قريبا أجلى، بعيدا أملى، سيئا عملى، و لو كان لذنوبى ريح ما خالستمونى.

- و قيل لرجل من المعمر: كيف أصبحت؟ قال: أصبحت لا رجلا يغد و لحاجته* و لا قعيدة بيت تحسن العملا.

- و قيل لابى رجاء العطاردى، و قد بلغ عشرين و مائة سنة: كيف أصبحت؟ قال: أصبحت لا يحمل بعضى بعضا، كأنما كان شبابى قرضا».]

[ (2). سعدى در گلستان حكايت زيبايى دارد. مى نويسد: «ياد دارم كه شبى در كاروانى همه شب رفته بوديم و سحر در كنار بيشه اى خفته. شوريده اى كه در آن سفر همراه ما بود نعره اى برآورد و راه بيابان گرفت و يك نفس آرام نيافت. چون روز شد گفتمش: آن حالت چه بود؟ گفت: بلبلان را ديدم كه به نالش درآمده بودند از درخت و كبكبان از كوه و غوكان در آب و بهايم در بيشه. انديشه كردم كه مروت نباشد همه در تسبيح و من به غفلت خفته.

دوش مرغى به صبح مى ناليد

 

عقل و صبرم برد و طاقت و هوش

يكى از دوستان مخلص را

 

مگر آواز من رسيد به گوش

گفت باور نداشتم كه ترا

 

بانگ مرغى چنين كند مدهوش

گفتم اين شرط آدميت نيست

 

مرغ تسبيح خوان و من خاموش.

     

 [ (3). منظور خطبه 193 نهج البلاغه است.]

[ (4). يكى از ايشان مرحوم شيخ محمد على انصارى بود كه من در اواخر عمر ايشان را ديده بودم و يكى هم مرحوم الهى قمشه اى كه ايشان را هم در اواخر عمرشان ديدم.]

 [البته نظم ايشان و شعر ايشان قوى تر از شاعر اول بود و معنوى تر و عارفانه تر و پرمطلب تر نيز بود. (مولف)]

[ (5). نهج البلاغه به وسيله چند نفر ترجمه شده است كه هر ترجمه اى براى خودش امتيازاتى دارد. من هم نهج البلاغه را ترجمه كرده ام كه تاكنون 22 بار چاپ شده و روى سايت هاى جهانى هم هست. يك بار مطالعه نهج البلاغه يا لااقل مطالعه خطبه متقين خيلى ارزشمند است. از هر ترجمه اى هم كه دلتان خواست استفاده كنيد: نهج البلاغه مرحوم فيض، نهج البلاغه مرحوم دكتر شهيدى، نهج البلاغه مرحوم دشتى، يا ديگران. فرقى ندارد. (مولف)]

[ (6). اين آيات قرآن درباره عنى و بى نياز بودن پروردگار با اين همه تكرار خواندنى است:

- «الذين ينفقون أموالهم فى سبيل اللّه ثم لا يتبعون ما أنفقوا منا و لا أذى لهم أجرهم عند ربهم و لا خوف عليهم و لا هم يحزنون* قول معروف و مغفرة خير من صدقة يتبعها أذى و اللّه غنى حليم». بقره، 262- 263.

- «يا أيها الذين آمنوا أنفقوا من طيبات ما كسبتم و مما أخرجنا لكم من الارض و لا تيمموا الخبيث منه تنفقون و لستم بآخذيه إلا أن تغمضوا فيه و اعلموا أن اللّه غنى حميد». بقره، 267.

- «فيه آيات بينات مقام إبراهيم و من دخله كان آمنا و للّه على الناس حج البيت من استطاع إليه سبيلا و من كفر فإن اللّه غنى عن العالمين* قل يا أهل الكتاب لم تكفرون بآيات اللّه و اللّه شهيد على ما تعملون». آل عمران، 97- 98.

- «لقد سمع اللّه قول الذين قالوا إن اللّه فقير و نحن أغنياء سنكتب ما قالوا و قتلهم الانبياء بغير حق و نقول ذوقوا عذاب الحريق». آل عمران، 181.

- «و إن يتفرقا يغن اللّه كلا من سعته و كان اللّه واسعا حكيما». نساء، 130.

- «و للّه ما فى السماوات و ما فى الارض و لقد وصينا الذين أوتوا التاب من قبلكم و إياكم أن اتقوا اللّه و إن تكفروا فإن للّه ما فى السماوات و ما فى الارض و كان اللّه غنيا حميدا». نساء، 131.

- «و ربك الغنى ذو الرحمة إن يشأ يذهبكم و يستخلف من بعدكم ما يشاء كما أنشأكم ]

 [من ذرية قوم آخرين». انعام، 133.

- «قالوا اتخذ اللّه ولدا سبحانه هو الغنى له ما فى السماوات و ما فى الارض إن عندكم من سلطان بهذا أتقولون على اللّه ما لا تعلمون». يونس، 68.

- «و قال موسى إن تكفروا أنتم و من فى الارض جميعا فإن اللّه لغنى حميد». ابراهيم، 8.

- «له ما فى السماوات و ما فى الارض و إن اللّه لهو الغنى الحميد». حج، 64.

- «قال الذى عنده علم من الكتاب أنا آتيك به قبل أن يرتد إليك طرفك فلما رآه مستقرا عنده قال هذا من فضل ربى ليبلونى أأشكر أم أكفر و من شكر فإنما يشكر لنفسه و من كفر فإن ربى غنى كريم». نمل، 40.

- «و من جاهد فإنما يجاهد لنفسه إن اللّه لغنى عن العالمين». عنكبوت، 6.

- «و لقد آتينا لقمان الحكمة أن اشكر اللّه و من يشكر فإنما يشكر لنفسه و من كفر فإن اللّه غنى حميد». لقمان، 12.

- «للّه ما فى السماوات و الارض إن اللّه هو الغنى الحميد». لقمان، 26.

- «يا أيها الناس أنتم الفقراء إلى اللّه و اللّه هو الغنى الحميد* إن يشأ يذهبكم و يأت بخلق جديد* و ما ذلك على اللّه بعزيز». فاطر، 15 17.

- «إن تكفروا فإن اللّه غنى عنكم و لا يرضى لعباده الكفر و إن تشكروا يرضه لكم و لا تزر و ازرة وزر أخرى ثم إلى ربكم مرجعكم فينبئكم بما كنتم تعملون إنه عليم بذات الصدور». زمر، 7.

- «ها أنتم هؤلاء تدعون لتنفقوا فى سبيل اللّه فمنكم من يبخل و من يبخل فإنما يبخل عن نفسه و اللّه الغنى و أنتم الفقراء و إن تتولوا يستبدل قوما غيركم ثم لا يكونوا أمثالكم». محمد، 38.

- «و أنه هو أغنى و أقنى». نجم، 48.

- «الذين يبخلون و يأمرون الناس بالبخل و من يتول فإن اللّه هو الغنى الحميد». حديد، 24.

- «لقد كان لكم فيهم أسوة حسنة لمن كان يرجو اللّه و اليوم الآخر و من يتول فإن اللّه هو الغنى الحميد». ممتحنه، 6.

- «ذلك بأنه كانت تأتيهم رسلهم بالبينات فقالوا أبشر يهدوننا فكفروا و تولوا و استغنى اللّه ]

 [و اللّه غنى حميد». تغابن، 6.]

[ (7). مصرعى است از غزلى از شاه نعمت اللّه ولى كه با اين ابيات شروع مى شود:

غير او كى به ياد ما ماند؟

 

ديگرى يار ما كجا ماند؟

درد دردش بيار و ما را ده

 

كه مرا خوشتر از دوا ماند

ما نبوديم و حضرت او بود

 

چون نمانيم ما، خدا ماند

نيست بيگانه از خدا چيزى

 

هرچه ماند به آشنا ماند.

     

 [ (8). الفصول المهمة فى أصول الأئمة، حر عاملى، ج 1، ص 154: «قول الصادق (ع): كان اللّه و لم يكن معه شئ»؛ صحيح ابن حبان، ابن حبان، ج 14، ص 11؛ تفسير قرطبى، ج 9، ص 8: «عن عمران بن حصين قال انى لجالس عند رسول اللّه صلى اللّه عليه و سلم إذ جاءه قوم من بنى تميم فقال: اقبلوا البشرى يا بنى تميم. قالوا: قد بشر تنا يا رسول اللّه، فأعطنا فدخل عليه ناس من أهل اليمن. فقال: اقبلوا البشرى يا أهل اليمن إذ لم يقبلها بنو تميم. قالوا: قد قبلنا يا رسول اللّه، جئنا لنتفقه فى الدين و نسألك عن أول هذا الأمر ما كان. فقال: كان اللّه و لم يكن شئ قبله و كان عرشه على الماء ثم خلق السماوات و الأرض ...».]

[ (9). شورى، 7. نيز: هود، 107: «يوم يأت لا تكلم نفس إلا بإذنه فمنهم شقى و سعيد».]

[ (10). هود، 106- 108.]

[ (11). اين خطبه خطبه مهمى است. ازاين رو، من 30 سال پيش آن را حفظ كردم.

(مولف)]

[ (12). نهج البلاغه، خطبه 167: و من خطبة له عليه السلام فى أول خلافته: «إن اللّه تعالى أنزل كتابا هاديا بين فيه الخير و الشر. فخذوا نهج الخير تهتدوا، و اصدفوا عن سمت الشر تقصدوا. الفرائض الفرائض، أدوها إلى اللّه تؤدكم إلى الجنة. إن اللّه حرم حراما غير مجهول، و أحل حلالا غير مدخول، و فضل حرمة المسلم على الحرم كلها، و شد بالاخلاص و التوحيد حقوق المسلمين فى معاقدها. فالمسلم من سلم المسلمون من لسانه و يده إلا بالحق. و لا يحل أذى المسلم إلا بما يجب. بادروا أمر العامة و خاصة أحدكم و هو الموت فإن الناس أمامكم، و إن الساعة تحدوكم من خلفكم. تخففوا تلحقوا، فإنما ينتظر بأولكم آخركم. اتقوا اللّه فى عباده و بلاده فإنكم مسئولون حتى ]

 [عن البقاع و البهائم، أطيعوا اللّه و لا تعصوه، و إذا رأيتم الخير فخذوا به، و إذا رأيتم الشر فأعرضوا عنه».]

[ (13). قلم، 42: «أفنجعل المسلمين كالمجرمين* ما لكم كيف تحكمون* أم لكم كتاب فيه تدرسون* إن لكم فيه لما تخيرون* أم لكم أيمان علينا بالغة إلى يوم القيامة إن لكم لما تحكمون* سلهم أيهم بذلك زعيم* أم لهم شركاء فليأتوا بشركائهم إن كانوا صادقين* يوم يكشف عن ساق و يدعون إلى السجود فلا يستطيعون* خاشعة أبصارهم ترهقهم ذلة و قد كانوا يدعون إلى السجود و هم سالمون* فذرنى و من يكذب بهذا الحديث سنستدرجهم من حيث لا يعلمون* و أملى لهم ان كيدى متين* أم تسألهم أجرا فهم من مغرم مثقلون* أم عندهم الغيب فهم يكتبون»؛ آيا ما تسليم شدگان به فرمان ها و احكام خود را چون مجرمان قرار مى دهيم؟ شما را چه شده؟

چگونه داورى مى كنيد؟ آيا شما را كتابى آسمانى از نزد خداست كه در آن مى خوانيد. كه در آن جهان هرچه را شما بخواهيد و انتخاب كنيد براى شما خواهد بود؟ يا شما را بر ما تا روز قيامت پيمان و سوگند استوارى است كه هرچه را به سود خود حكم كنيد ويژه شماست؟ از آنان بپرس كدامشان ضامن آن ادعاست كه مسلمان و مجرم يكسانند؟ يا شريكانى در ربوبيت خدا دارند كه از آنان نزد خدا شفاعت كنند كه در اجر و ثواب با مسلمانان يكسان شوند؟ پس اگر راستگويند، شريكانشان را به ميدان آورند. ياد كن روزى را كه كار بر آنان به شدت سخت و دشوار شود، و آن روز كه جاى هيچ تكليف و عبادتى نيست به عنوان سرزنش و ملامت به سجده كردن دعوت شوند، ولى در خود قدرت و استطاعت سجده كردن نيابند! ديدگانشان از شرم و حيا فروافتاده، خوارى و ذلت آنان را فراگيرد و اينان در دنيا به سجده بر خدا دعوت مى شدند درحالى كه تندرست بودند، ولى از فرمان خدا متكبرانه روى مى گرداندند. پس مرا با كسانى كه اين قرآن را انكار مى كنند واگذار، به زودى ما آنان را به تدريج از آن جا كه نمى دانند به سوى عذاب مى كشانيم؛ و البته آنان را مهلت مى دهيم تا گناهشان را درحال بى خبرى به نهايت برسانند، بى ترديد نقشه و تدبير من استوار است. اين كه دعوتت را نمى پذيرند مگر از آنان در برابر ابلاغ رسالت پاداشى مى طلبى كه از خسارت و زيانش سنگين بارند؟]

 [يا غيب نزد آنان است و آنان از روى آن مى نويسند و خود با تكيه بر آن به ادعاهاى خود يقين مى كنند و به ديگران هم خبر مى دهند؟ نجم، 35- 47.]

[ (14). خطبه متقين. البته، اين فراز مقدم بر جمله «و لا تنفعه طاعة من اطاعه» مى باشد.]

[ (15). شعر از جلال الممالك ايرج ميرزا است.]

[ (16). ر ك: ترجمه كتاب الهيئة و الاسلام شهرستانى. (مولف)]

[ (17). بروت: سبيل.]

[ (18). هم در اسرارنامه عطار نيشابورى آمده است و هم در جوهر الذات او.]

[ (19). تفسير نور الثقلين، شيخ حويزى، ج 4، ص 400: «عن أبى عبد اللّه عليه السلام قال:

قال أمير المؤمنين صلوات اللّه عليه: ان هذه النجوم التى فى السماء مدائن مثل المداين التى فى الارض مربوطة كل بعمود من نور، طول ذلك العمود فى السماء مسيرة مأتين و خمسين سنة».]

[ (20). از مثنوى خسرو و شيرين نظامى گنجوى است.]

[ (21). از مثنوى معنوى مولوى است. او ضمن بيان داستان جالبى مى نويسد:

همچو شه نادان و غافل بد وزير

 

پنجه مى زد با قديم ناگزير

با چنان قادر خدايى كز عدم

 

صد چو عالم هست گرداند به دم

صد چو عالم در نظر پيدا كند

 

چونك چشمت را به خود بينا كند

گر جهان پيشت بزرگ و بى بنيست

 

پيش قدرت ذره اى مى دان كه نيست

اين جهان خود حبس جان هاى شماست

 

هين رويد آن سو كه صحراى شماست

اين جهان محدود و آن خود بى حدست

 

نقش و صورت پيش آن معنى سدست

صد هزاران نيزه فرعون را

 

درشكست از موسى اى با يك عصا

صد هزاران طب جالينوس بود

 

پيش عيسى و دمش افسوس بود

صد هزاران دفتر اشعار بود

 

پيش حرف امى اش آن عار بود

با چنين غالب خداوندى كسى

 

چون نميرد گر نباشد او خسى؟

بس دل چون كوه را انگيخت او

 

مرغ زيرك با دو پا آويخت او

فهم و خاطر تيز كردن نيست راه

 

جز شكسته مى نگيرد فضل شاه

روح مى بردت سوى چرخ برين

 

سوى آب و گل شدى در اسفلين

اسب همت سوى اختر تاختى

 

آدم مسجود را نشناختى ]

     

 [آخر آدم زاده اى اى ناخلف

 

چند پندارى تو پستى را شرف

چند گويى من بگيرم عالمى

 

اين جهان را پر كنم از خود همى

گر جهان پر برف گردد سربه سر

 

تاب خور بگدازدش با يك نظر.

     

 [ (22). از نظامى گنجوى است.]

[ (23). واقعا، چقدر حرف زدن قديمى ها فرق داشت! نمى دانم چرا امروزى ها، حتى آن ها كه سواد دارند، اين قدر بد حرف مى زنند و گاه غير از بدى گفتار حرف هاى باطل و ياوه و غير حق مى زنند؟ عوام هم كه بيشترشان فحش هاى بد و ركيك مى دهند، اما قديمى ها خيلى قشنگ حرف مى زدند. (مولف)]

[ (24). مدينة المعاجز، سيد هاشم بحرانى، ج 4، ص 46؛ نيز بحار الانوار، ج 37، ص 97:

«روى عن ام أيمن رضى اللّه عنها قالت: «مضيت ذات يوم إلى منزل سيدتى و مولاتى فاطمة الزهراء عليها السلام لا زورها فى منزلها، و كان يوما حارا من أيام الصيف، فأتيت إلى باب دارها، و إذا أنا بالباب مغلق فنظرت من شقوق الباب و إذا بفاطمة الزهراء عليها السلام نائمة عند الرحى، و رأيت الرحى تدور و تطحن البر، و هى تدور من غير يد تديرها، و المهد أيضا إلى جانبها، و الحسين عليه السلام نائم فيه، و المهد يهتز و لم أر من يهزه و رأيت كفا تسبح [للّه ] قريبا من كف فاطمة الزهراء، قالت ام أيمن: فتعجبت من ذلك فتركتها و مضيت إلى سيدى رسول اللّه صلى اللّه عليه و آله [و سلمت عليه ] و قلت: يا رسول اللّه إنى رأيت اليوم عجبا، ما رأيت مثله أبدا. فقال لى: ما رأيت يا ام أيمن؟ فقلت: إنى قصدت منزل فاطمة الزهراء، فلقيت الباب مغلقا، فإذا أنا بالرحى تطحن البر، و هى تدور من غير يد [تديرها]، و رأيت مهد الحسين بن (فاطمة) يهتز من غير يد تهزه، و رأيت كفا يسبح اللّه قريبا من كف فاطمة الزهراء، [و لم أر شخصه ]. فقال: يا ام أيمن اعلمى ان فاطمة الزهراء صائمة، و هى متبعة [جائعة]، و الزمان قيض، فألقى اللّه عليها النعاس فنامت، فسبحان من لا ينام، فوكل اللّه ملكا، يطحن عنها قوت عيالها، و أرسل [اللّه ] ملكا آخر، يهز مهد ولدها الحسين عليه السلام لئلا يزعجها عن نومها، و وكل اللّه تعالى ملكا آخر، يسبح اللّه عز و جل، قريبا من كف فاطمة [يكون ] ثواب تسبيحه لها، لان فاطمة عليها السلام لم تفتر عن ذكر اللّه عز و جل، فإذا نامت جعل اللّه ثواب تسبيح ذلك الملك لفاطمة عليها السلام. فقلت:]

 [يا رسول اللّه أخبرنى من يكون الطحان، و من الذى يهز مهد الحسين عليه السلام و يناغيه، و من المسبح؟ فتبسم النبى صلى اللّه عليه و آله ضاحكا، و قال: أما الطحان فهو جبرائيل، و أما الذى يهز مهد الحسين عليه السلام فهو ميكائيل، و أما [الملك ] المسبح فهو إسرافيل».

نيز در همان كتاب: عن طاووس اليمانى: «... ان جبرائيل عليه السلام نزل يوما إلى الارض فوجد الزهراء نائمة و الحسين عليه السلام فى مهده يبكى على جارى عادة الاطفال مع امهاتهم. فجلس جبرائيل عليه السلام عند الحسين عليه السلام و جعل يناغيه و يسكته عن البكاء و يسليه و لم يزل كذلك حتى استيقظت فاطمة عليها السلام من منامها فسمعت إنسانا يناغى الحسين عليه السلام فالتفت إليه فلم تر أحد، فأعلمها أبوها رسول اللّه صلى اللّه عليه و آله أن جبرائيل عليه السلام كان يناغى الحسين عليه السلام».]

[ (25). اشاره است به اين آيه: «مثل الجنة التى وعد المتقون فيها أنهار من ماء غير آسن و أنهار من لبن لم يتغير طعمه و أنهار من خمر لذة للشاربين و أنهار من عسل مصفى و لهم فيها من كل الثمرات و مغفرة من ربهم كمن هو خالد فى النار و سقوا ماء حميما فقطع أمعاءهم». محمد، 15.]

[ (26). فصلت، 30- 31: «إن الذين قالوا ربنا اللّه ثم استقاموا تتنزل عليهم الملائكة ألا تخافوا و لا تحزنوا و أبشروا بالجنة التى كنتم توعدون* نحن أولياءكم فى الحياة الدنيا و فى الآخرة و لكم فيها ما تشتهى أنفسكم و لكم فيها ما تدعون».]

 


منبع : پایگاه عرفان
  1777
  0
  0
امتیاز شما به این مطلب ؟

آخرین مطالب

    مرگ و فرصتها - جلسه هفتم
    اوج عرفان و تعالیم دینی در کلام صدیقۀ طاهره(س)
    سرانجام تواضع و تکبر مقابل اوامر الهی
    چگونه محبوب خدا شویم- جلسۀ چهارم
    مرگ و عالم آخرت
    بعثت پیامبران برای درمان بیماری شرک
    احوالات و اهداف مومن و پاسخ به سوالات
    مبداء آفرینش موجودات
    مقام حضرت زينب (س)
    خودشناسی و قیمت‌شناسی انسان

بیشترین بازدید این مجموعه

      چگونه محبوب خدا شویم- جلسۀ چهارم
      مرگ و فرصتها - جلسه هفتم
      چند روايت عجيب در مورد پدر و مادر
      درخواست همسر از خدا روش بزرگان است‏
      مرگ و عالم آخرت
      گذشت و عفو
      حكايت سعدى درباره حرص مال دنيا
      رمز موفقيت ابن ‏سينا
      امام زمان عليه السلام فريادرس انسان‏ها
      شرایط استجابت دعا

 
نظرات کاربر
پر بازدید ترین مطالب سال
پر بازدید ترین مطالب ماه
پر بازدید ترین مطالب روز