فارسی
دوشنبه 18 فروردين 1399 - الاثنين 12 شعبان 1441

  626
  0
  0

عقل: محرم راز ملكوت - جلسه هفتم (2) - (متن کامل + عناوین)

سبب دشمنى با على (ع) حسادت بود

 

روزى، هشام بن حكم از حضرت صادق پرسيد يابن رسول اللّه، مگر مردم بعد از مرگ پيغمبر، امير المؤمنين را نمى شناختند؟ راست هم مى گفت. زيرا ما كه 1500 سال با حضرت فاصله داريم او را مى شناسيم، آن ها كه حضرت را ديده بودند چگونه نمى شناختند؟

حضرت فرمود: آن ها هم كاملا حضرت را مى شناختند و مى دانستند ايشان، بعد از پيغمبر، اعلم و اعدل امت است و مجاهدت هايش سبب رشد اسلام بوده است و ...

- پس چرا آن ها بعد از مرگ پيغمبر اين طور با ايشان درگير شدند و حتى هيزم به در خانه حضرت آوردند و اعلام كردند كه اگر بيرون نياييد خانه را با هر كسى كه در آن است مى سوزانيم؟ يعنى نه تنها در را آتش مى زنيم، زهرا و حسن و حسين، عليهم السلام، را هم مى سوزانيم. [15] چرا آن ها اين گونه در مقابل اهل بيت موضع گيرى كردند؟

حضرت در پاسخ هشام حتى يك جمله هم نفرمودند؛ در اين باره سخنرانى نكردند و دليل هم نياوردند؛ فقط يك كلمه به هشام بن حكم- اين عالم دانشمند كه به واسطه علمش بسيار مورد احترام حضرت صادق، عليه السلام، بودفرمودند و او نيز با همان يك كلمه مجاب شد:

«الحسد». [16]

يعنى آن ها چشم نداشتند اين همه نعمت معنوى خدا به اين خاندان را ببينند. تحمل نداشتند على را على ببينند، زيرا گمان مى كردند او هم مثل خودشان است. اگر حضرت مثل آنان بيسواد بود يا در جنگ ها برنده نبود يا اين همه اهل عبادت نبود، كسى كارى به كار او نداشت. آن ها مريض بودند و بيمارى شان هم حسد بود. حسد اين قدر بيمارى خطرناكى است كه حسود را وادار مى كند زنده زنده اهل بيت پيغمبر را يك روز پس از مرگ پيغمبر بسوزاند! آيا گمان مى كنيد آن ها حق را نمى دانستند؟- البته كه مى دانستند.

 

ب. كبر

 

علت ديگر اعراض از حق كبر است. آيا ابليس نمى دانست امر به سجده بر آدم از جانب پروردگار است؟ آيا نمى دانست آدم به سبب «نفخت فيه من روحى» [17] موجود ممتاز است؟ پس چرا امر خدا را اجابت نكرد؟

قرآن علت اين نافرمانى را كبر مى داند و مى فرمايد:

«أبى و استكبر». [18]

او خود بزرگ بين بود، لذا خلقت خود را با آدم مقايسه كرد و گفت:

«انا خير منه خلقتنى من نار و خلقته من طين». [19]

جنس وجود من گرانتر از جنس وجود اوست. جنس وجود او خاك و جنس وجود من از آتش [10] من خيلى بالاتر از او هستم. براى همين، من هرگز بر او سجده نمى كنم، حتى اگر تو امر كرده باشى!

فكر مى كنيد انسان هاى بى نماز چرا نماز نمى خوانند؟ براى اين كه مى گويند ما براى خودمان كسى هستيم و اين حق خدا نيست كه به من بگويد صبح بيدار شويد برويد وضو بگيريد و رو به قبله بايستيد پيشانى خود را روى خاك بگذاريد.

اين درحالى است كه وقتى خدا به پيغمبر مى گويد نماز بخوان! ايشان پيشانى اش را بهتر از همه مردم روى خاك مى گذارد، بيشتر از همه اشك مى ريزد، و با اين كه عبادتش از نظر ارزش از عبادت ملائكه و جن و انس برتر است، وقتى روبه روى حضرت حق مى ايستد، با گريه مى گويد:

«ما عبدناك حّق عبادتك و ما عرفناك حق معرفتك». [21]

آن گونه كه سزاوار توست تو را بندگى نكردم.

او خودش را نمى ببيند، نمازش را نمى بيند، هدايتگرى اش را نمى بيند، نبوتش را نمى بيند، عظمتش را نمى بيند، زيرا هرچه مى بيند جلوه خداست. مى گويد: من تنها يك ظرف خالى هستم. نبوت جلوه او و عبادت جلوه اراده اللّه است. فضائلم نيز جلوه اسماء اوست. چنين كسى نمى تواند خودش را ببيند، چون خودى از خودش خبر ندارد. كسانى كه از خوديت خود خبر دارند، انسان هاى بى شعورى هستند. زيرا خوديتى براى كسى وجود ندارد. كسى كه گمان مى كند خوديتى دارد و براساس آن خود را «من» مى خواند موجود بى شعورى است. [22]

تا با خودى، اى خواجه، خدا چون گردى

 

بيگانه سرشتى آشنا چون گردى

جز سايه خويشتن نمى بينى تو

 

اى سايه، ز خورشيد جدا چون گردى؟ [23]

     

 

قصه آن كس كه در يارى بكوفت [24]

 

نقل است كه روزى كسى در خانه پيامبر را زد. پيغمبر فرمود: كيست؟

گفت: منم! پيغمبر فرمود: اين بار كه در خانه را زدى و پرسيدم كيستى، تنها بگو: در را باز كنيد! نگو: منم! چون منى غير از خدا در عالم وجود ندارد. «أنا» را كسى بايد بگويد كه خوديتى دارد. و در عالم تنها اوست كه مى تواند بگويد هستم. ما انسان ها از خودمان چيزى نداريم تا بخواهيم آن را به حساب بودنمان بگذاريم و مثلا بگوييم: علم من، پول من، بدن من، پهلوانى من، قدرت من، وكالت من، وزارت من، منبر من، مرجعيت من. همه اين من ها دروغ و پوچ است.

پس، يكى از علت هايى كه سبب مى شود كسى در مقابل حق و قرآن و پيامبر خدا و اولياى او بايستد كبر است. چنين كسى از ميان اين همه احكام قرآن به هيچ يك عمل نمى كند و دقيقا برعكس آن رفتار مى كند؛ مثلا، قرآن دستور مى دهد كه نماز بخوانيد، روزه بگيريد، ربا نخوريد و ...؛

اما او هم نماز نمى خواند، هم روزه نمى گيرد و هم ربا مى خورد. حال اين فرد از دو امر خارج نيست: يا انسانى متكبر است يا مقلّدى نفهم است كه از سر لجاجت و تعصب با حق مى ستيزد.

ج. تعصب و لجاجت

 

پيغمبر اسلام از مردم مى خواست دست از بت ها بردارند، اما آن ها مى گفتند: پدران و اسلاف ما همگى اين بت ها را مى پرستيدند، مگر مى شود ما از آن ها دست برداريم و از دين آباء و اجدادمان بازگرديم؟ [25]

قرآن مى فرمايد: اى پيامبر، به آن ها بگو اگر آباء و اجداد شما انسان هاى نفهمى بوده اند و خود را به آتش جهنم افكنده اند، شما هم بايد همان كار را انجام دهيد؟

«و إذا قيل لهم اتبعوا ما أنزل اللّه قالوا بل نتبع ما ألفينا عليه آباءنا أو لو كان آباؤهم لا يعقلون شيئا و لا يهتدون». [26]

و هنگامى كه به آنان كه مشرك و كافرند گويند: از آنچه خدا نازل كرده پيروى كنيد، مى گويند: نه، بلكه از آيينى كه پدرانمان را بر آن يافتيم، پيروى مى كنيم. آيا هرچند پدرانشان چيزى نمى فهميدند و راه حق را به سبب كوردلى نمى يافتند باز هم كوركورانه از آنان پيروى خواهند كرد؟

ازاين روست كه اين اندازه قرآن كريم به تفكر و انديشه و تعقل اهتمام مى ورزد:

«أفلا يتدبرون القرآن أم على قلوبهم اقفال». [27]

بااين همه، باز عده اى بدون دليل و به قول معروف «چوب انداز» مى گويند: امروز عصر علم و قرن تسخير فضاست و ديگر جايى براى قرآن وجود ندارد! درحالى كه همه آفرينش جاى قرآن است. اين عده مى خواهند با ژست هاى علمى خود قرآن را از زندگى انسان ها بيرون بگذارند. مگر قرآن كريم چه مى گويد؟

 

ادامه سخن گفتار پيشين درباره آيات سوره انعام

 

در گفتار پيش ديديم كه پنج مساله مهم در اين آيه مطرح شد:

«قل تعالوا أتل ما حرم ربكم عليكم ألا تشركوا به شيئا و بالوالدين إحسانا و لا تقتلوا أولادكم من إملاق نحن نرزقكم و إياهم و لا تقربوا الفواحش ما ظهر منها و ما بطن و لا تقتلوا النفس التى حرم اللّه إلا بالحق ذلكم وصاكم به لعلكم تعقلون». [28]

بگو: بياييد تا آنچه را پروردگارتان بر شما حرام كرده بخوانم: اين كه چيزى را شريك او قرار مدهيد، و به پدر و مادر نيكى كنيد، و فرزندانتان را از ترس تنگدستى نكشيد، ما شما و آنان را روزى مى دهيم، و به كارهاى زشت چه آشكار و چه پنهانش نزديك نشويد، و انسانى را كه خدا محترم شمرده جز به حق نكشيد؛ خدا اين گونه به شما سفارش كرده تا بينديشيد.

خداوند در ادامه اين آيات مى فرمايد:

«و لا تقربوا مال اليتيم إلا بالتى هى أحسن حتى يبلغ أشده و أوفوا الكيل و الميزان بالقسط لا نكلف نفسا إلا وسعها و إذا قلتم فاعدلوا و لو كان ذا قربى و بعهد اللّه أوفوا ذلكم وصاكم به لعلكم تذكرون». [29]

و به مال يتيم جز به روشى كه نيكوتر است نزديك نشويد تا به حدّ بلوغ بدنى و عقلى خود برسد، و پيمانه و ترازو را براساس عدالت و انصاف كامل و تمام بدهيد؛ هيچ كس را جز به اندازه توانش تكليف نمى كنيم؛ و هنگامى كه سخن گوييد، عدالت ورزيد هرچند درباره خويشان باشد، و به پيمان خدا وفا كنيد؛ خدا اين گونه به شما سفارش كرده تا پند گيريد.

آن ها كه معتقدند قرآن در زندگى جا ندارد براى سخن خود در برابر اين آيات قرآن چه مدركى دارند؟ قرآن در اين آيه مى فرمايد: ابدا به مال يتيم نزديك نشويد، مگر اين كه بخواهيد به وجه احسن اين مال را حفظ كنيد كه از بين نرود. آن هم تا زمانى كه يتيم به بلوغ عقلى و جسمى برسد كه در آن زمان بايد مال حفظ شده اش را به او برگردانيد.

خداوند در قرآن نزديك به 25 بار به رعايت حال يتيمان دعوت كرده است. در حقيقت، قرآن در اين آيات به انسان ها دستور مى دهد كه ضعيف كش نباشيد و بى پناه را بى پناه تر نكنيد. حق انسانى مظلومى را نابود نكنيد، مالش را بپردازيد، مال يتيمان را حفظ كنيد و سالم به آن ها برگردانيد. مگر دو يا سه كودك صغير چه تقصيرى كرده اند كه پدرشان را از دست داده اند كه دايى يا عمو يا سرپرستشان بخواهد ارث آنان را به نام خودش كند و چيزى براى آن ها باقى نگذارد؟ و بعد هم كه اين بچه هاى يتيم بزرگ شدند و اموال پدرشان را مطالبه كردند بگويد: كدام اموال؟ پدر شما چيزى برايتان به جا نگذاشته بود. در ثانى، خودش هم آن قدر محتاج بود كه در ايام حياتش هم ما به او كمك مى كرديم.

در طول تاريخ، كم نبودند كسانى كه به همين ترتيب ميليون ها تومان مال از افراد يتيم را غارت كردند و بعد به پدر آن ها نيز تهمت فقر زدند.

قرآن درباره مال يتيم فراوان سفارش كرده و گفته است: آن ها كه مال يتيم را مى خورند، در حقيقت، آتش مى خورند و از همه زودتر وارد جهنم مى شوند:

«إن الذين يأكلون أموال اليتامى ظلما إنما يأكلون فى بطونهم نارا و سيصلون سعيرا». [30]

بى ترديد كسانى كه اموال يتيمان را به ستم مى خورند، فقط در شكم هاى خود آتش مى خورند، و به زودى در آتش فروزان درآيند.

«سيصلون سعيرا» يعنى از همه زودتر و با شتاب وارد دوزخ مى شوند، زيرا خدا در مجازات كسى كه مال يتيم را بخورد معطل نمى كند و از همه زودتر آن ها را به جهنم مى فرستد. دليلش اين است كه جنايت آن ها جنايت بزرگ و سنگينى است. خوردن مال انسانى كه پدر از دست داده و نه قدرت دفاع از خودش يا مالش را دارد و نه آن قدر قدرت عقلى دارد كه بفهمد چه بلايى دارد به سرش مى آيد جنايت كوچكى است؟

به بازوان توانا و قدرت سر دست

 

خطاست پنجه مسكين ناتوان بشكست

ز گوش پنبه برون آر و داد خلق بده

 

و گر تو مى ندهى داد، روز دادى هست. [31]

     

انسان بايد به ميدان كسى برود كه هماورد او باشد و با فردى پنجه بيازمايد كه مانند خودش باشد، نه با چند دختر و پسر داغديده پدر از دست داده دو سه ساله يا شيرخوار. آن ها كه توانى براى مقابله ندارند تا انسان به جنگشان برود و اموالشان را به يغما ببرد. بااين حال، برخى با يتيمان به گونه اى رفتار مى كنند كه انگار كافر حربى را به اسارت گرفته اند و غارت مال آنان مثل مال كافر حربى حلال است!

 

وصى خيانتكار

 

چندى پيش، يكى از همين بچه هاى يتيم را ديدم كه البته ديگر بزرگ شده و ازدواج كرده است. مى گفت: ما دو برادر و سه خواهر هستيم.

مالى كه وصى پدر ما از ما به يغما برده و به نام خودش كرده را اگر بخواهد به ما برگرداند، حدود 600 ميليون تومان مى شود. اين درحالى است كه ما همه در شرايط زير متوسط و با سختى داريم زندگى مى كنيم.

شكايت هم نمى توانيم از او بكنيم، زيرا همه اسناد را به نام خودش كرده و مال ما را در رديف مال خودش قرار داده است! اگر اسم اين كار خيانت و جنايت نيست چيست؟

 

روش رسول خدا، صلى اللّه عليه و آله، درباره يتيمان

 

روزى رسول خدا ديدند در كوچه اى تعدادى از بچه ها مشغول بازى هستند، ولى بچه اى در گوشه اى ايستاده و با حسرت به بازى آن ها نگاه مى كند. اين را هم بگوييم كه در عربستان و قبل از بعثت پيامبر يتيم را خيلى تحقير مى كردند و كوچكش مى دانستند و چون عضوى زائد از اجتماع با او رفتار مى كردند. خود رسول خدا هم كه يتيم بود، لذا وقتى ايشان به رسالت مبعوث شد، گروهى از مردم از جمله عمويش ابو لهب و افرادى چون ابو جهل مى گفتند: كار ما به جايى رسيده كه از يك يتيم بايد فرمان ببريم؟ مگر او كيست؟

پيامبر با ديدن اين صحنه جلو آمد و گفت: پسرم چرا وارد بازى نمى شوى؟ گفت: راهم نمى دهند.

- چرا؟

- براى اين كه من يتيم هستم.

(از اين سخن معلوم مى شود كه هنوز آن فكر شيطانى در ميان عرب ها ريشه كن نشده بوده).

- پسر چه كسى هستى؟

- پدرم رفاعه انصارى است.

- مادرت كجاست؟

- شوهر كرد و مرا گذاشت و رفت!

پيغمبر عظيم الشأن اسلام او را در آغوش گرفت و به خانه حضرت زهرا برد: [32]

- فاطمه جان اين برادر توست. بدنش را بشوى، موهايش را شانه كن، لباس نو بر او بپوشان تا او را با خود ببرم.

بعد، آن يتيم را نزد بچه ها برد و آن ها را صدا كرد و فرمود: كدام يك از شما گفته ايد كه اين پسر يتيم است؟ يكى دو نفر گفتند: ما اين حرف را زديم. فرمود: ولى او پدر دارد! گفتند: پدرش كجاست؟ فرمود: من هستم.

بچه ها تا شنيدند پيامبر پدر آن پسر است در آغوشش گرفتند و در بازى راهش دادند. [33]

پيامبر مى دانست كه اگر از كنار ناراحتى اين يتيم بى تفاوت بگذرد، در قيامت بايد پاسخگو باشد. چه رسد به اين كه كسى بخواهد مال يتيم را بخورد. قرآن به انسان ها دستور مى دهد كه در حق كسى ظلم نكنيد، بخصوص به يتيم و به مالش. اين آئين زندگى در همه عصرها و در ميان همه نسل هاست. آيا باز مى توان گفت كه در اين روزگار قرآن جايى ندارد؟ با اين وصف، چه بايد كرد؟ سر يتيم را بريد و مالش را به غارت برد؟ آيا به راستى حفظ حرمت يتيم قديمى شده و ديگر به درد امروز نمى خورد؟ با اين حساب، پس چه چيزى به درد امروز مى خورد؟ اين فسادها، آلودگى ها، زناكارى ها، ورق ها، عرق ها، كثرت طلاق ها، مال مردم خورى ها؟ آيا اين ها به درد بشر امروز مى خورد؟ مى دانيد منشأ اين كه مى گويند قرآن به درد امروز نمى خورد چيست؟ پاسخ ساده است:

انديشه نكردن، بى فكرى، و بى عقلى.

 

از يك مسيحى كمتر نباشيم!

 

هر وقت مى خواهم اين مطلب را بگويم يا بنويسم به واقع دلم مى سوزد.

وقتى مشغول نوشتن يكى از كتاب هايم بودم كه در رابطه با قرآن كريم بود، به كتاب يك دانشمند قرآن شناس فرانسوى به نام «انتين دينه» برخوردم. ايشان در انتهاى مجلد دوم كتابى كه درباره پيامبر نوشته [34] مى نويسد:

يا رسول اللّه، خودت و قرآنت در ميان امت خودت (دقت شود! نمى گويد در ميان مسيحيان و ارمنى ها و يهوديان)، در كمال غربت قرار دارى. من هم كه با خانواده ام در پاريس زندگى مى كنم و هيچ كمكى از دستم بر نمى آيد. تنها چيزى كه به نظرم مى رسد اين است كه با نيت پاك خودم و زن و بچه ام مسلمان شويم و به تمام برنامه هايت عمل كنيم. من به اين اندازه مى توانم غربت تو را جبران كنم.

اين را يك مسيحى نوشته است. خوب است فرداى قيامت پيامبر اين مسيحى را به ما نشان دهد و بگويد اين مسيحى اين طور به من كمك كرد، ولى شما، با وجود آشنا بودن با من و با قرآن من، از من و قرآنم عدول كرديد؛ نه به حرفم گوش داديد و نه به قرآنم عمل كرديد؟! [35]

نمى دانم! شايد عده اى فكر مى كنند اين خانم هاى بد حجابى كه در تهران و كرج و شيراز و اصفهان و جاهاى ديگر مى بينيم مسيحى يا يهودى يا شايد از كمونيست هاى مسكو هستند؟ شايد صبح به صبح با هواپيما اين ها را از آمريكا و اروپا به اين جا مى آورند و نصف شب دوباره برشان مى گردانند! آيا ايشان از امت اسلام و امت قرآن اند؟ آن هم قرآنى كه بارها به صراحت و كنايه درباره حجاب سخن گفته است؟

چقدر مسلمان حرام خور در جامعه داريم كه وقتى به آن ها مى گويند حرام نخوريد، مى گويند: همه دارند مى خورند ما چرا نخوريم؛ همه دارند مى دزدند، ما چرا ندزديم؟ اين رفتارها با كدام قسمت از اسلام و قرآن هماهنگى دارد؟ پس، بيهوده نيست اگر مى گوييم خود مسلمان قرآن را مهجور كرده و غريب گذارده اند. [36]

 

ماجراى پول نفت!

 

يكبار، كارمند يكى از ادارات را ديدم كه با اين كه ماهى صد هزار تومان حقوق مى گرفت، ماشين گران قيمت و خانه مجللى داشت كه آن روزها 70- 80 ميليون تومان مى ارزيد. در اثناى صحبت، كسى از او پرسيد:

شما چطور با اين حقوق اين چيزها را خريده ايد؟ گفت: اين ها از حقوقم نيست، از حق نفتم است! بعد هم توضيح داد كه چون اداره حق واقعى ما را نمى داد، ما حقمان را خودمان از بار اداره بلند كرديم و برداشتيم. از او پرسيدم: شما نماز هم در اين خانه مى خوانيد؟ گفت: آرى! گفتم:

چطور؟ گفت: چطور ندارد. مى خوانيم ديگر!

به راستى، چقدر آن ها كه اهل فكر و تعقل هستند ارزش دارند! يكبار روايتى ديدم كه خيلى برايم جالب بود و آرزو كردم اى كاش يك ذره از آن حقيقتى كه براى ديگران اتفاق افتاده براى من هم اتفاق مى افتاد!

 

ماجراى ميثم تمار

 

ميثم تمار [37] يك خرمافروش بود. در اصلّ هم ايرانى بود نه عرب. غلام هم بود تا اين كه امير المؤمنين او را خريد و آزاد كرد. بعد، به او فرمود:

تو وقتى در كشور خودت (ايران) متولد شدى، پدر و مادرت اسمت را سالم گذاشتند.

ميثم بعد از رحلت پيغمبر به دنيا آمده بود و در زمان امير المؤمنين جوانى بيست و اندى ساله بود، اما نقل است كه وقتى در سال 60 هجرى قبل از اين كه مراسم حج شروع شود، به در خانه حضرت حسين در مكه رفت تا ايشان را ببيند، با ام سلمه همسر پيغمبر گفتگويى كرد كه به واقع عجيب است. آن روز، وقتى ميثم به منزل امام حسين رفت، ام سلمه از پشت در به او گفت: ابى عبد اللّه از شهر بيرون رفته اند و فكر نمى كنم تا غروب هم برگردند. ميثم گفت: من عجله دارم و به عراق برمى گردم.

اگر ابى عبد اللّه آمدند، به ايشان بگوييد مردى به نام ميثم تمار آمده بود شما را ببيند ...

ام سلمه نام ميثم را كه شنيد گفت: تو ميثم تمارى؟ گفت: آرى. فرمود:

بارها ديده ام كه نيمه شب امام حسين، عليه السلام، سر بر سجده نهاده و اشك مى ريزد و در همان حال تو را دعا مى كند. [38]

آرى، انسان عاقل، انسانى كه حق را يافته و با حق يكى شده، به حق اقتدا مى كند و از اين رهگذر ارزشى مى يابد كه حضرات معصومين در نماز شب خود او را دعا مى كنند.

دلا غافل ز سبحانى چه حاصل؟

 

مطيع نفس و شيطانى چه حاصل؟

بود قدر تو افزون از ملائك

 

تو قدر خود نمى دانى چه حاصل؟ [39]

     

 

 

پى نوشت

 

[ (1). اشاره به اين آيات قرآن كريم است:

- «الر تلك آيات الكتاب الحكيم* أكان للناس عجبا أن أوحينا إلى رجل منهم أن أنذر الناس و بشر الذين آمنوا أن لهم قدم صدق عند ربهم قال الكافرون إن هذا لساحر مبين». يونس، 1 و 2.

- «و قالوا يا أيها الذى نزل عليه الذكر إنك لمجنون». حجر، 6.

- «قال ربكم و رب آبائكم الاولين* قال إن رسولكم الذى أرسل إليكم لمجنون».

شعراء، 26- 27.

- «و إذا تتلى عليهم آياتنا بينات قالوا ما هذا إلا رجل يريد أن يصدكم عما كان يعبد آباؤكم و قالوا ما هذا إلا إفك مفترى و قال الذين كفروا للحق لما جاءهم إن هذا إلا سحر مبين* و ما آتيناهم من كتب يدرسونها و ما أرسلنا إليهم قبلك من نذير* و كذب الذين من قبلهم و ما بلغوا معشار ما آتيناهم فكذبوا رسلى فكيف كان نكير* قل إنما أعظكم بواحدة أن تقوموا للّه مثنى و فرادى ثم تتفكروا ما بصاحبكم من جنة إن هو إلا نذير لكم بين يدى عذاب شديد». سبإ، 43- 46.

- «إنهم كانوا إذا قيل لهم لا إله إلا اللّه يستكبرون* و يقولون أئنا لتاركوا آلهتنا لشاعر مجنون* بل جاء بالحق و صدق المرسلين». صافات، 35- 37.

- «ص و القرآن ذى الذكر* بل الذين كفروا فى عزة و شقاق* كم أهلكنا من قبلهم من قرن فنادوا و لات حين مناص* و عجبوا أن جاءهم منذر منهم و قال الكافرون هذا ساحر كذاب». ص، 1- 4.

- «أنى لهم الذكرى و قد جاءهم رسول مبين* ثم تولوا عنه و قالوا معلم مجنون».

دخان، 13- 14.

- «كذلك ما أتى الذين من قبلهم من رسول إلا قالوا ساحر أو مجنون». ذاريات، 52.

- «فذكر فما أنت بنعمة ربك بكاهن و لا مجنون* أم يقولون شاعر نتربص به ريب المنون* قل تربصوا فإنى معكم من المتربصين». طور، 29- 31.

- «ن و القلم و ما يسطرون* ما أنت بنعمة ربك بمجنون* و إن لك لاجرا غير ممنون* و انك لعلى خلق عظيم». قلم، 1- 4.]

 [- «و إن يكاد الذين كفروا ليز لقونك بأبصارهم لما سمعوا الذكر و يقولون إنه لمجنون* و ما هو إلا ذكر للعالمين». قلم، 51- 52.

- «إنه لقول رسول كريم* و ما هو بقول شاعر قليلا ما تؤمنون* و لا بقول كاهن قليلا ما تذكرون* تنزيل من رب العالمين». حاقه، 40- 43.

- «و ما صاحبكم بمجنون* و لقد رآه بالافق المبين* و ما هو على الغيب بضنين* و ما هو بقول شيطان رجيم* فأين تذهبون* إن هو إلا ذكر للعالمين». تكوير، 22- 27.]

[ (2). سبأ، 46.]

[ (3). امير مومنان به كميل بن زياد مى فرمايد: «يا كميل، ما من حركة الا و انت فيه محتاج الى المعرفة». همه حركات انسان و انتخاب هاى او در زندگى به شناخت و معرفت نياز دارد و شناخت و معرفت از راه تفكر و انديشه حاصل مى شود. پيروى و اقتدا به ديگران نيز امرى است مبتنى بر انديشه، زيرا تا شخصى را شايسته پيروى ندانيم از او پيروى نخواهيم كرد.]

[ (4).- «أفلا يتدبرون القرآن و لو كان من عند غير اللّه لوجدوا فيه اختلافا كثيرا»؛ آيا به قرآن عميقا نمى انديشند؟ چنانچه از سوى غير خدا بود، همانا در آن اختلاف و ناهمگونى بسيارى مى يافتند. نساء، 82.

- «أفلا يتدبرون القرآن أم على قلوب أقفالها* إن الذين ارتدوا على أدبارهم من بعد ما تبيين لهم الهدى الشيطان سول لهم و أملى لهم* ذلك بأنهم قالوا للذين كرهوا ما نزل اللّه سنطيعكم فى بعض الامر و اللّه يعلم إسرارهم»؛ آيا در قرآن نمى انديشند تا حقايق را بفهمند يا بر دل هايشان قفل هايى قرار دارد؟ بى ترديد كسانى كه پس از روشن شدن هدايت براى آنان به همان عقايد باطل و كردار ناپسندشان برگشتند و دست از قرآن و پيامبر برداشتند شيطان زشتى هايشان را در نظرشان آراست و آنان را در آرزوهاى دورودراز انداخت. اين به سبب آن است كه آنان به كسانى چون مشركان و كافران كه نازل شدن وحى را خوش نداشتند، گفتند: ما در بعضى از امور كه بر ضد مؤمنان است از شما اطاعت خواهيم كرد. درحالى كه خدا اسرارشان را مى داند.

محمد، 24- 27.]

 [ (5). «و لقد آتينا موسى الكتاب وقفينا من بعده بالرسل و آتينا عيسى ابن مريم البينات و أيدناه بروح القدس أفكما جاءكم رسول بما لا تهوى أنفسكم استكبرتم ففريقا كذبتم و فريقا تقتلون* و قالوا قلوبنا غلف بل لعنهم اللّه بكفرهم فقليلا ما يؤمنون* و لما جاءهم كتاب من عند اللّه مصدق لما معهم و كانوا من قبل يستفتحون على الذين كفروا فلما جاءهم ما عرفوا كفروا به فلعنة اللّه على الكافرين* بئسما اشتروا به أنفسهم أن يكفروا بما أنزل اللّه بغيا أن ينزل اللّه من فضله على من يشاء من عباده فباءوا بغضب على غضب و للكافرين عذاب مهين»؛ و يقينا ما به موسى كتاب داديم و پس از او پيامبرانى به دنبال هم فرستاديم، و به عيسى بن مريم دلايل روشن و آشكار عطا نموديم، و او را به وسيله روح القدس توانايى بخشيديم؛ پس چرا هرگاه پيامبرى آيين و احكامى كه مطابق هوا و هوستان نبود براى شما آورد، سركشى كرديد؟ پس نبوّت گروهى را تكذيب نموديد و گروهى را مى كشتيد. و گفتند: دل هاى ما در غلاف و پوشش است به اين علت كلام تو را نمى فهميم، ولى چنين نيست كه مى گويند بلكه خدا به سبب كفرشان آنان را از رحمتش دور كرده در نتيجه از پذيرفتن اسلام خوددارى مى كنند. پس تنها اندكى ايمان مى آورند. بقره، 87- 90.

- «و رفعنا فوقهم الطور بميثاقهم و قلنا لهم ادخلوا الباب سجدا و قلنا لهم تعدوا فى السبت و أخذنا منهم ميثاقا غليظا* فبما نقضهم ميثاقهم و كفرهم بآيات اللّه و قتلهم الانبياء بغير حق و قولهم قلوبنا غلف بل طبع اللّه عليها بكفرهم فلا يؤمنون إلا قليلا». نساء، 154- 155.]

[ (6). قلم، 14.]

[ (7). ابو لهب، عبد العزّى بن عبد المطلب بن هاشم بن عبد مناف، عموى پيامبر (ص) و يكى از سرسخت ترين دشمنان آن حضرت. ابو لهب در اصل، به ابو عتبه كنيه داشت، ولى پدرش عبد المطلب او را به سبب زيبايى و گلگونى چهره، «ابو لهب» مى خواند.

مادرش لبنى، دختر هاجر بن عبد مناف از قبيله خزاعه بود.

از زندگى ابو لهب پيش از ظهور اسلام، آگاهى دقيقى در دست نيست. اما احتمالا همچون بيشتر قريشيان به بازرگانى اشتغال داشته و چنان كه از آيه 2 سوره مسد بر]

 [مى آيد، ثروتى نيز اندوخته بوده است. ابو لهب به سرقت گنجينه كعبه متهم شد و گفته اند بدين سبب قريشيان خواستند دست او را قطع كنند، ولى منسوبان مادرى او مانع شدند و برادر او، ابو طالب، از اين ماجرا سخت برآشفته بود.

روابط پيامبر (ص) و ابو لهب ظاهرا تا پيش از بعثت، عادى و حسنه بوده است، چون پيامبر (ص) دو دختر خود رقيّه و ام كلثوم را به ازدواج عتبه عتيبه، پسران ابو لهب درآورده بود و همچنين كنيز ابو لهب، ثويبه، مدتى پبش از حليمه سعديه، پيامبر (ص) را در كودكى شير داده بود. پس از بعثت پيامبر اكرم، ابو لهب در زمره سرسخت ترين دشمنان حضرت درآمد و شهرت او در تاريخ صدر اسلام به اين سبب است. علت دشمنى ابو لهب با پيامبر به روشنى معلوم نيست، اما در اين كار، رقابت با ابو طالب كه پس از عبد المطلب بر بنى هاشم رياست يافته بود و جدا از پيامبر (ص) حمايت مى كرد، بى تأثير نبوده است. روايتى هم نشان مى دهد كه ابو لهب و ابو طالب با يكديگر روابط خوبى نداشته اند. تعصب ابو لهب در كيش نياكانش نيز در مخالفت با پيامبر (ص) تأثير داشته است و گفته اند كه او بر عهده گرفته بود از بت «عزّى»، در برابر آيين جديد، حمايت كند.

ابو لهب همسايه پيامبر بود و با همسرش امّ جميل بر سر راه پيامبر خار و خاشاك و زباله مى ريختند و او را گونه گونه مى آزردند. با اين همه، با توجه به برخى از روايات، به نظر مى رسد كه او گاه نيز به حمايت از ابو طالب و پيامبر (ص) بر مى خواسته است.

پس از اين كه پيامبر (ص) به دستور خداوند دعوت خود را ميان خويشان خود آشكار كرد، ابو لهب از همان جا بناى مخالفت و عداوت را نهاد و به آنان گفت كه براى حفظ كيش آباء و اجدادى، در برابر اين آيين جديد بايستند و پيامبر (ص) را به استهزاء گرفت. گفته اند كه سوره «مسد» پس از اين بود كه در ذمّ او و همسرش بر پيامبر (ص) نازل شد و به همين سبب ابو لهب ظاهرا بيشتر به تحريك همسرش، پسران خود را وادار كرد تا دختران پيامبر (ص) را رها سازند. هنگامى كه قريشيان هرگونه رابطه را با پيامبر (ص) و مسلمانان و بنى هاشم تحريم كردند و ايشان ناچار]

 [به شعب ابو طالب رفتند، ابو لهب از قريشيان پشتيبانى كرد. گفته شده است كه وى در ميان آن دسته از سران مشركان بود كه تصميم گرفتند كه پيامبر را شبانه و پنهانى در بستر خويش به قتل رسانند. پس از فوت ابو طالب و خديجه، ابو لهب كه اينك بر بنى هاشم رياست يافته بود، نخست تصميم گرفت، به ظاهر براى مدتى از پيامبر (ص) در برابر تعرض قريشيان حمايت كند، ولى بعدا چون نظر پيامبر (ص) در مورد ايمان عبد المطلب دانست، از آن رأى بازگشت و همچنان به ناسزاگويى و تكذيب پيامبر (ص) ادامه داد.

پس از هجرت پيامبر (ص)، او به سبب بيمارى نتوانست در جنگ بدر شركت كند، ولى به جاى خود، عاص بن هشام بن مغيره را فرستاد كه از ابو لهب دينى به گردن داشت و ابو لهب به همين سبب بدهكارى او را بخشيد. رواياتى از رفتار شگفت او پس از شنيدن خبر شكست قريشيان نقل شده است، اما وى كه به بيمارى پوستى سختى مبتلا بود، 7 روز پس از واقعه بدر درگذشت. قريشيان جسد او را، شايد از بيم سرايت بيمارى، به بيرون مكه بردند و بر آن سنگ انباشتند. ابن بطوطه در بيرون مكه، قبر منسوب به او را ديده بوده است.

تصريح به نام ابو لهب در قرآن كريم و ذم شديد او، بعدها گاه موجب برخى نزاع ها و اظهارنظر شد.

پسران ابو لهب نيز، بعدها در فتح مكه مسلمان شدند و در پيكارهاى طائف و حنين شركت كردند و نسل او از طريق پسرانش ادامه يافت.

منبع: دائرة المعارف بزرگ اسلامى، ج 6، مدخل ابو لهب. با اندكى تصرف و تلخيص.]

[ (8). مسد، 2؛ آيات 76- 81 سوره قصص هم سرنوشت قارون را در اين باره بيان مى كند.]

[ (9). أنبياء 69: «قلنا يا نار كونى بردا و سلاما على إبراهيم».]

[ (10). أنبياء، 87- 88: «و ذا النون إذ ذهب مغاضبا فظن أن لن نقدر عليه فنادى فى الظلمات أن لا إله إلا أنت سبحانك إنى كنت من الظالمين* فاستجبنا له و نجيناه من الغم و كذلك ننجى المؤمنين»؛ صافات، 139- 146: «و إن يونس لمن المرسلين* إذ]

 [أبق إلى الفلك المشحون* فساهم فكان من المدحضين* فالتقمه الحوت و هو مليم* فلولا أنه كان من المسبحين* للبث فى بطنه إلى يوم يبعثون* فنبذناه بالعراء و هو سقيم* و أنبتنا عليه شجرة من يقطين».]

[ (11). واقعه، 83- 87.]

[ (12). شعر از سنجر سلجوقى است.]

[ (13). اعراف، 179: «و لقد ذرأنا لجهنم كثيرا من الجن و الانس لهم قلوب لا يفقهون بها و لهم أعين لا يبصرون بها ولهم آذان لا يسمعون بها أولئك كالانعام بل هو أضل أولئك هم الغافلون».]

[ (14). نساء، 54.]

[ (15). اين مطلب را خود اهل تسنن هم نوشته اند و من در نوار «بانوى نمونه» كه توسط صدا و سيما تهيه شد، تمام گرفتارى هاى حضرت امير و حضرت زهرا و همه رنج هايشان و حتى هيزم آوردن، آتش روشن كردن، لگد زدن به حضرت زهرا و ...

را از مهم ترين كتاب هاى اهل سنت نقل كردم و آدرس دادم. (مولف)]

[ (16). علامه مجلسى در بحار الانوار درباره ماجراى شوراى شش نفره اى كه عمر ترتيب داده بود مطالب زيبايى نقل مى كند. از جمله: بحار الأنوار، ج 31، ص 61: «...

و حكى عن شيخه أبى على، أنه قال: إن ما روى عن عمر أنه قال: إن بايع ثلاثة و خالف اثنان فاقتلوا الاثنين. من أخبار الاحاد، و لا شئ يقتضى صحته، فلا يجوز أن يطعن به فى الاجماع. فكلامهم صريح فى أن الامامة بالاختيار [انه ] لا يكون بأقل من خمسة، و قد ثبت عن عمر خلافه. و منها: إنه وصف كل واحد منهم بوصف زعم أنه يمنع من الامامة، ثم جعل الامر فيمن له هذه الاوصاف. و قد روى السيد فى الشافى، عن الواقدى بإسناده عن ابن عباس، قال: قال عمر: لا أدرى ما أصنع بأمة محمد صلى اللّه عليه و آله و سلم؟- و ذلك قبل أن يطعن-، فقلت: و لم تهتم و أنت تجد من تستخلفه عليهم؟ قال: أصاحبكم يعنى عليا؟-. قلت: نعم و اللّه. هو لها أهل فى قرابته من رسول اللّه صلى اللّه عليه و آله و سلم و صهره و سابقته و بالئه؟ قال: إن فيه بطالة و فكاهة! قلت: عن طلحة؟ قال: فابن الزهو و النخوة. قلت: عبد الرحمن؟ قال:]

 [هو رجل صالح على ضعف فيه. قلت: فسعد؟ قال: صاحب مقنب و قتال لا يقوم بقرية لو حمل أمرها. قلت: فالزبير؟ قال: و عقة لقس، مؤمن الرضا كافر الغضب، شحيح، و إن هذا الامر لا يصلح إلا لقوى فى غير عنف، رفيق فى غير ضعف، جواد فى غير سرف.

قلت: فأين أنت عن عثمان؟ قال: لو وليها لحمل بنى أبى معيط على رقاب الناس، و لو فعلها لقتلوه. قال السيد رحمه اللّه: و قد روى من غير هذا الطرايق أن عمر قال لا صحاب الشورى: روحوا إلى، فلما نظر إليهم قال: قد جاءنى كل واحد منهم يهز عقيرته يرجو أن يكون خليفة، أما أنت يا طلحة أفلست القائل: إن قبض النبى (ص) أنكح أزواجه من بعده؟ فما جعل اللّه محمدا بأحق ببنات أعمامنا، فأنزل اللّه تعالى فيك: (و ما كان لكم أن تؤذوا رسول اللّه و لا أن تنكحوا أزواجه من بعده أبدا). و أما أنت يا زبير! فو اللّه ما لان قلبك يوما و لا ليلة، و مازلت جلفا جافيا، و أما أنت يا عثمان فو اللّه الروثة خير منك، و أما أنت يا عبد الرحمن فإنك رجل عاجز تحب قومك جميعا، و أما أنت يا سعد فصاحب عصبية و فتنة، و أما أنت يا على فو اللّه لو وزن إيمانك بإيمان أهل الارض لرجحهم، فقام على عليه السلام موليا يخرج، فقال عمر: و اللّه إنى لا علم مكان الرجل لو وليتموه أمركم لحملكم على المحجة البيضاء، قالوا: من هو. قال: هذا المولى من بينكم. قالوا: فما يمنعك من ذلك؟ قال: ليس إلى ذلك سبيل. و فى خبر آخررواه البلاذرى فى تاريخه-: أن عمر لما خرج أهل الشورى من عنده، قال: إن و لوها الاجلح سلك بهم الطريق. فقال عبد اللّه بن عمر:

فما يمنعك منه يا أمير المؤمنين؟ قال: «أكره أن أتحملها حيا و ميتا».

فوصف كما ترى كل واحد من القوم بوصف قبيح يمنع من الامامة، ثم جعلها فى جملتهم حتى كأن تلك الاوصاف تزول فى حال الاجتماع، و نحن نعلم أن الذى ذكره إن كان مانعا من الامامة فى كل واحد على الانفراد فهو مانع مع الاجتماع، مع أنه وصف عليا عليه السلام بوصف لا يليق به ولا ادعاه عدو قط عليه، بل هو معروف بضده من الركانة و البعد عن المزاح و الدعابة، و هذا معلوم ضرورة لمن سمع أخباره عليه السلام، و كيف يظن به ذلك، و قد روى عن ابن عباس أنه قال: كان أمير المؤمنين عليه السلام إذا أطرق هبنا أن نبتدئه بالكلام، و هذا لا يكون إلا من شدة التزمت ]

 [و التوقر و ما يخالف الدعابة و الفكاهة. و منها: أنه قال: لا أتحملها حاى و ميتا. و هذا إن كان على عدوله عن النص على واحد بعينه فهو قول متملس متخلص لا يفتات على الناس فى آرائهم، ثم نقض هذا بأن نص على ستة من بين العالم كله، ثم رتب العدد ترتيبا مخصوصا يؤول إلى أن اختيار عبد الرحمن هو المقدم، و أى شئ يكون من التحمل أكبر من هذا؟ و أى فرق بين أن يتحملها بأن ينص على واحد بعينه و بين أن يفعل ما فعله من الحصر و الترتيب؟!».

در حديث ديگرى آمده است: كافى، ج 1، ص 240: «عدة من أصحابنا، عن أحمد بن محمد، عن على بن الحكم، عن الحسين ابن أبى العلاء قال: سمعت أبا عبد اللّه عليه السلام يقول: إن عندى الجفر الابيض، قال: قلت: فأى شئ فيه؟ قال: زبور داود، و توراة موسى، و إنجيل عيسى، و صحف ابراهيم عليهم السلام و الحلال و الحرام، و مصحف فاطمة، ما أزعم أن فيه قرآنا، و فيه ما يحتاج الناس إلينا و لا نحتاج إلى أحد حتى فيه الجلدة، و نصف الجلدة، و ربع الجلدة و أرش الخدش. و عندى الجفر الاحمر، قال: قلت: و أى شئ فى الجفر الاحمر؟ قال: السلاح و ذلك إنما يفتح للدم يفتحه صاحب السيف للقتل، فقال له عبد اللّه ابن أبى يعفور: أصلحك اللّه أيعرف هذا بنو الحسن؟ فقال: إى و اللّه كما يعرفون الليل أنه ليل و النهار أنه نهار و لكنهم يحملهم الحسد و طلب الدنيا على الجحود و الانكار، و لو طلبوا الحق بالحق لكان خيرا لهم».]

[ (17). «و لقد خلقنا الانسان من صلصال من حمإ مسنون* و الجان خلقناه من قبل من نار السموم* و إذ قال ربك للملائكة إنى خالق بشرا من صلصال من حمإ مسنون* فإذا سويته و نفخت فيه من روحى فقعوا له ساجدين* فسجد الملائكة كلهم أجمعون* إلا إبليس أبى أن يكون مع الساجدين* قال يا إبليس ما لك ألا تكون مع الساجدين* قال لم أكن لا سجد لبشر خلقته من صلصال من حمإ مسنون* قال فاخرج منها فإنك رجيم* و إن عليك اللعنة إلى يوم الدين»؛ و ما انسان را از گلى خشك، كه برگرفته از لجنى متعفّن و تيره رنگ است، آفريديم. و جن را پيش از آن از آتشى سوزان و بى دود پديد آورديم. و ياد كن هنگامى را كه پروردگارت به فرشتگان گفت: من بشرى از گل خشك كه برگرفته از لجنى متعفّن و تيره رنگ ]

 [است، مى آفرينم. پس چون او را درست و نيكو گردانم و از روح خود در او بدمم، براى او سجده كنان بيفتيد. پس همه فرشتگان بدون استثناء سجده كردند. مگر ابليس كه از اين كه با سجده كنندگان باشد امتناع كرد. خدا گفت: اى ابليس! تو را چه شده كه با سجده كنندگان نيستى؟ گفت: من آن نيستم كه براى بشرى كه او را از گلى خشك و برگرفته از لجنى متعفّن و تيره رنگ آفريدى، سجده كنم! خدا گفت: از اين جايگاه والا كه مقام مقربان است بيرون رو كه رانده شده اى، و بى ترديد تا روز قيامت لعنت بر تو خواهد بود. حجر، 26- 35.

- «إذ قال ربك للملائكة إنى خالق بشرا من طين* فإذا سويته و نفخت فيه من روحى فقعوا له ساجدين* فسجد الملائكة كلهم أجمعون* إلا إبليس استكبر و كان من الكافرين* قال يا إبليس ما منعك أن تسجد لما خلقت بيدى أستكبرت أم كنت من العالين* قال أنا خير منه خلقتنى من نار و خلقته من طين* قال فاخرج منها فإنك رجيم* و إن عليك لعنتى إلى يوم الدين»؛ ياد كن هنگامى را كه پروردگارت به فرشتگان گفت: همانا من بشرى از گل خواهم آفريد. پس زمانى كه اندامش را درست و نيكو نمودم و از روح خود در او دميدم، براى او سجده كنيد. پس فرشتگان همه با هم سجده كردند؛ مگر ابليس كه تكبّر ورزيد و از كافران شد. خدا فرمود: اى ابليس! تو را چه چيزى از سجده كردن بر آنچه كه با دستان قدرت خود آفريدم، بازداشت؟ آيا تكبّر كردى يا از بلند مرتبگانى؟ گفت: من از او بهترم، مرا از آتش آفريدى و او را از گل ساختى. خدا گفت: از آن جايگاه بيرون رو كه بى ترديد تو رانده شده اى؛ و حتما لعنت من تا روز قيامت بر تو باد. ص، 71- 78.]

[ (18). بقره، 34: «و إذ قلنا للملائكة اسجدوا لآدم فسجدوا إلا إبليس أبى و استكبر و كان من الكافرين».]

[ (19). اين آيات نيز در اين باره است: اعراف، 12: «قال ما منعك ألا تسجد إذ أمرتك قال أنا خير منه خلقتنى من نار و خلقته من طين»؛ ص، 76: «قال أنا خير منه خلقتنى من نار و خلقته من طين»؛ حجر، 32- 33: «قال يا إبليس ما لك ألا تكون مع الساجدين* قال لم أكن لا سجد لبشر خلقته من صلصال من حمإ مسنون»؛]

 [حجر، 33: «قال لم أكن لا سجد لبشر خلقته من صلصال من حمإ مسنون».

- نيز در نهج البلاغه، خطبه 192؛ بحار الأنوار، ج 14، ص 471: «أما إبليس فتعصب على آدم عليه السلام لا صله، و طعن عليه فى خلقته فقال: أنا نارى و أنت طينى».]

[ (20). البته مراد اين اتش معمولى نيست. معلوم نيست ماده اول خلقت ابليس چه بوده است (مولف). زيرا در روايات آمده است كه خدا آتش هاى متفاوتى با كيفيت هاى متفاوت خلق كرده است.]

[ (21). كتاب الزهد، حسين بن سعيد كوفى، ص 74: «النبوى المعروف: الهى ما عبدناك حق عبادتك و ما عرفناك حق معرفتك»؛ صحيفه سجاديه، ص 35 (دعاى امام براى حمله عرش و ملائك مقرب): «سبحانك ما عبدناك حق عبادتك».]

[ (22). سعدى در مقدمع گلستان خود مى گويد: «عاكفان كعبه جلالش به تقصير عبادت معترف كه: ما عبدناك حق عبادتك، و واصفان حليه جمالش به تحيّر منسوب كه: ما عرفناك حق معرفتك.

گر كسى وصف او ز من پرسد

 

بى دل از بى نشان چه گويد باز

عاشقان كشتگان معشوقند

 

بر نيايد ز كشتگان آواز

     

يكى از صاحبدلان سر به جيب مراقبت فرو برده بود و در بحر مكاشفت مستغرق شده. حالى كه از اين معامله باز آمد، يكى از اصحاب گفت: از اين بوستان كه بودى ما را چه تحفه كرامت كردى؟ گفت: به خاطر داشتم كه چون به درخت گل رسم دامنى پر كنم هديه اصحاب را. چون برسيدم بوى گلم چنان مست كرد كه دامنم از دست برفت.

اى مرغ سحر عشق ز پروانه بياموز

 

كآن سوخته را جان شد و آواز نيامد

اين مدعيان در طلبش بى خبرانند

 

كآن را كه خبر شد خبرش باز نيامد

     

]

[ (23). از اوحدى مراغه اى است.]

[ (24). مولانا در دفتر اول مثنوى مشابه حكايت زير را با همين عنوان آورده است: «از درون گفت: كيست آن؟ گفت: منم! گفت: چون تو تويى، در نمى گشايم. هيچ كس را از ياران نمى شناسم كه او من باشد. برو!».]

 [

آن يكى آمد در يارى بزد

 

گفت يارش: كيستى اى معتمد؟

گفت: من. گفتش برو هنگام نيست

 

بر چنين خانى مقام خام نيست

خام را از آتش هجر و فراق

 

كى پزد كى وارهاند از نفاق؟

رفت آن مسكين و سالى در سفر

 

در فراق دوست سوزيد از شرر

پخته گشت آن سوخته پس بازگشت

 

باز گرد خانه همباز گشت

حلقه زد بر در به صد ترس و ادب

 

تا بنجهد بى ادب لفظى ز لب

بانگ زد يارش كه: بر در كيست آن؟

 

گفت: بر در هم تويى اى دلستان

گفت: اكنون چون منى اى من درآ

 

نيست گنجايى دو من را در سرا

نيست سوزن را سر رشته دو تا

 

چون كه يكتايى در اين سوزن درآ

رشته را با سوزن آمد ارتباط

 

نيست درخور با جمل سمّ الخياط

كى شود باريك هستى جمل

 

جز به مقراض رياضات و عمل؟

دست حق بايد مر آن را اى فلان

 

كو بود بر هر محالى كن فكان

هر محال از دست او ممكن شود

 

هر حرون از بيم او ساكن شود

اين سخن پايان ندارد، هين، بتاز

 

سوى آن دو يار پاك پاكباز

گفت يارش: كاندرآ اى جمله من

 

نى مخالف چون گل خار و چمن

رشته يكتا شد، غلط كم شو كنون

 

گر دو تا بينى حروف كاف و نون

هر نبى و هر ولى را مسلكى است

 

ليك تا حق مى برد، جمله يكى است.

     

]

[ (25). هود، 87: «قالوا يا شعيب أصلاتك تأمرك أن نترك ما يعبد آباؤنا أو أن نفعل فى أموالنا ما نشاء إنك لانت الحليم الرشيد»؛ اعراف، 70: «قالوا أجئتنا لنعبد اللّه وحده و نذر ما كان يعبد آباؤنا فأتنا بما تعدنا إن كنت من الصادقين»؛ هود، 62: «قالوا يا صالح قد كنت فينا مرجوا قبل هذا أتنهانا أن نعبد ما يعبد آباؤنا و إننا لفى شك مما تدعونا إليه مريب»؛ ابراهيم، 10: «قالت رسلهم أفى اللّه شك فاطر السماوات و الارض يدعوكم ليغفر لكم من ذنوبكم و يؤخركم إلى أجل مسمى قالوا إن أنتم إلا بشر مثلنا تريدون أن تصدونا عما كان يعبد آباؤنا فأتونا بسلطان مبين»؛ بقره، 170؛ و]

 [با اختلاف اندكى در مائده، 104: «و إذا قيل لهم اتبعوا ما أنزل اللّه قالوا بل نتبع ما ألفينا عليه آباءنا أو لو كان آباؤهم لا يعقلون شيئا و لا يهتدون».]

[ (26). بقره، 170. نيز اين آيات:

- «و إذا قيل لهم تعالوا إلى ما أنزل اللّه و إلى الرسول قالوا حسبنا ما وجدنا عليه آباءنا أو لو كان آباءهم لا يعلمون شيئا و لا يهتدون». مائده، 104.

- «فلاتك فى مرية مما يعبد هؤلاء ما يعبدون إلا كما يعبد آباؤهم من قبل و إنا لموفوهم نصيبهم غير منقوص». هود، 109.]

[ (27). محمد، 24.]

[ (28). انعام، 151.]

[ (29). انعام، 152.]

[ (30). نساء، 10.]

[ (31). از سعدى است.]

[ (32). پيامبر اين كودك را به خانه خودش نبرد، زيرا مى دانست زنان خودشان آن طور كه بايد و شايد نيستند. (مولف)]

[ (33). كشف الاسرار ميبدى، ص 129. درباره يتيم اين روايات قابل تامل است: فقه الرضا، على بن بابويه، ص 172: «روى عن النبى صلى اللّه عليه و آله، أنه قال: «من مسح يده على رأس يتيم ترحما له كتب اللّه له بكل شعرة مرت عليه يده حسنة». در همين صفحه آمده كه أروى عن العالم عليه السلام، أنه قال: «إذ بكى اليتيم اهتز له العرش، فيقول اللّه تبارك و تعالى: من هذا الذى بكى عبدى الذى سلبته أبويه فى صغره و عزتى و جلالى، و ارتفاعى فى مكانى، لا أسكته عبد مؤمن إلا أوجبت له الجنة».]

[ (34). اين مرد انسانى باسواد و عالم بود و خيلى هم درباره قرآن و زندگى پيغمبر مطالعه كرده بود. خدا رحمتش كند! از دنيا رفته، ولى دو جلد كتاب نوشته كه نزديك به 2000 صفحه و نامش «پيامبر اسلام» است. (مولف)]

[ (35). فرقان، 30: «و قال الرسول يا رب إن قومى اتخذوا هذا القرآن مهجورا».]

 [ (36). روايت عجيبى از رسول خدا (ص) و امير مومنان وجود دارد كه در آن تهى شدن اسلام را از روش پيامبر و ائمه نشان مى دهد. حضرت مى فرمايد: «قال أمير المؤمنين عليه السلام: قال رسول اللّه صلى اللّه عليه و آله: سيأتى على الناس زمان لا يبقى من القرآن إلا رسمه و من الاسلام إلا اسمه، يسمعون به و هم أبعد الناس منه، مساجدهم عامرة و هى خراب من الهدى، فقهاء ذلك الزمان شر فقهاء تحت ظل السماء منهم خرجت الفتنة و إليهم تعود». الكافى، ج 8، ص 308.

- كمال الدين و تمام النعمة، شيخ صدوق، ص 66: «فى الاثر: أنه يأتى على الناس زمان لا يبقى فيهم من الاسلام إلا اسمه و من القرآن إلا رسمه. و قال النبى صلى اللّه عليه و آله: إن الاسلام بدأ غريبا و سيعود غريبا فطوبى للغرباء».]

[ (37). معجم رجال الحديث، سيد خوئى، ج 20، ص 103: ميثم بن يحيى التمار: عده الشيخ (تارة) فى أصحاب على عليه السلام. و (أخرى) فى أصحاب الحسن عليه السلام، قائلا: ميثم التمار. و (ثالثة) فى أصحاب الحسين عليه السلام. وعده البرقى من أصحاب على عليه السلام من شرطة الخميس، قائلا: ميثم بن يحيى التمار، مولى.

و تقدم عن الشيخ فى ترجمة على بن إسماعيل بن ميثم التمار: أن ميثما من أجلة أصحاب أمير المؤمنين عليه السلام. وعده الشيخ المفيدقدس سره فى الاختصاص: من أصفياء أصحاب أمير المؤمنين عليه السلام فى شرطة الخميس.

وعده ابن شهر آشوب من أبواب الحسن بن على عليهما السلام. و قال الكشى:

حمدويه و إبراهيم، قالا: حدثنا أيوب بن نوح، عن صفوان، عن عاصم ابن حميد، عن ثابت الثقفى قال: لما مر بميثم ليصلب قال رجل: يا ميثم لقد كنت عن هذا غنيا، قال:

فالتفت إليه ميثم ثم قال: و اللّه ما نبتت هذه النخلة إلى لى، و لا اغتذيت إلا لها. محمد بن مسعود قال: حدثنى على بن محمد، عن محمد بن أحمد النهدى، عن العباس بن معروف، عن صفوان، عن يعقوب بن شعيب، عن صالح بن ميثم، قال: أخبرنى أبو خالد التمار قال: كنت مع ميثم التمار بالفرات يوم الجمعة، فهبت ريح و هو فى سفينة من سفن الرمان، قال: فخرج، فنظر إلى الريح فقال: شدوا برأس سفينتكم إن هذه ريح عاصف، مات معاوية الساعة، قال: فلما كانت الجمعة المقبلة قدم بريد من الشام،]

 [فلقيته فاستخبرته، فقلت له: يا بعد اللّه ما الخبر؟ قال: الناس على أحسن حال، توفى أمير المؤمنين و بايع الناس يزيد، قال: قلت أى يوم توفى؟ قال: يوم الجمعة. محمد بن مسعود قال: حدثنى أبو محمد عبد اللّه بن محمد بن خالد الطيالسى قال: حدثنى الحسن بن على بن بنت إلياس الوشا، عن عبد اللّه بن خداش المنقرى، عن على بن إسماعيل، عن فضيل الرسان، عن حمزة بن ميثم، قال: خرج أبى إلى العمرة، فحدثنى، قال: إستأذنت على أم سلمة (رحمة اللّه عليها)، فضربت بينى و بينها خدرا، فقالت لى:

أنت ميثم؟ فقلت: أنا ميثم، فقالت: كثيرا ما رأيت على بن الحسين بن فاطمة صلوات اللّه عليهم ذكرك، قلت: فأين هو؟ قالت: خرج فى غنم له آنفا، قلت: أنا و اللّه أكثر ذكره، فاقرئيه السلام فإنى مبادر، فقالت: يا جارية أخرجى فادهنيه، فخرجت فدهنت لحيتى ببان، فقلت: أما و اللّه لئن دهنتيها لتخضبن فيكم بالدماء، فخرجت فإذا ابن عباس (رحمة اللّه عليهما) جالس، فقلت: يا ابن عباس سلنى ما شئت من تفسير القرآن، فإنى قرأت تنزيله على أمير المؤمنين عليه السلام و علمنى تأويله، فقال: يا جارية هاتى الدواة و القرطاس، فأقبل يكتب. فقلت: يا أبن عباس كيف بك إذا رأيتنى مصلوبا تاسع تسعة، أقصرهم خشبة، و أقربهم بالمطهرة؟ فقال لى: أتكهن أيضا، خرق الكتاب، فقلت: مه احتفظ بما سمعت منى فإن يك ما أقول لك حقا أمسكته، و إن يك باطلا خرقته. قال: هو ذلك. فقدم أبى علينا. فما لبث يومين حتى أرسل عبيد اللّه بن زياد، فصلبه تاسع تسعة أقصرهم، خشبة، و أقربهم من المطهرة. فرأيت الرجل الذى جاء إليه ليقتله و قد أشار إليه بالحربة و هو يقول: أما و اللّه لقد كنت ما علمتك إلا قواما، ثم طعنه فى خاصرته فأجافه، فاحتقن الدم فمكث يومين، ثم إنه فى اليوم الثالث بعد العصر قبل المغرب انبعث منخراه دما، فخضبت لحيته بالدماء. قال أبو النصر محمد بن مسعود: وحدثنى أيضا بهذا الحديث، على بن الحسن بن فضال، عن أحمد بن محمد الاقرع، عن داود بن مهزيار، عن على بن إسماعيل، عن فضيل، عن عمران بن ميثم. قال على بن الحسن: هو حمزة بن ميثم خطأ. و قال على: أخبرنى به الوشا باسناده مصله سواء، غير أنه ذكر عمران ابن ميثم. حمدويه و إبراهيم قالا: حدثنا أيوب، عن حنان بن سدير، عن أبيه، عن جده قال: قال لى ميثم التمار ذات يوم: يا أبا حكيم ]

 [إنى أخبرك بحديث و هو حق. قال: فقلت يا أبا صالح بأى شئ تحدثنى؟ قال: إنى أخرج العام إلى مكة، فإذا قدمت القادسية راجعا أرسل إلى هذا الداعى ابن زياد رجلا فى مائة فارس، حتى يجئ بى إليه، فيقول لى: أنت من هذه السبائية الخبيثة المحترقة التى قد يبست عليها جلودها؟ و أيم اللّه لا قطعن يدك و رجلك، فأقول: لا رحمك اللّه، فو اللّه لعلى كان أعرف بك من حسن عليه السلام حين ضرب رأسك بالدرة، فقال له الحسن عليه السلام: يا أبة لا تضربه إنه يحبنا، و يبغض عدونا. فقال له على عليه السلام مجيبا له: أسكت يا بنى فو اللّه لانا أعلم به منك، فو الذى فلق الحبة، و برأ النسمة، إنه لولى عدوك و عدو وليك. قال: فيأمر بى عند ذلك فأصلب، فأكون أول هذه الامة ألجم بالشريط فى الاسلام، فإذا كان يوم الثالث فقد غابت الشمس أو لم تغب، ابتدر منخراى دما على صدرى و لحيتى. قال: فرصدناه فلما كان اليوم الثالث غابت الشمس أو لم تغب، ابتدر منخراه على صدره و الحيته دما، فاجتمعنا سبعة (من التمارين) فاتفقنا بحمله فجئنا إليه ليلا، و الحراس يحرسونه و قد أوقدوا النار، فحالت النار بيننا و بينهم، فاحتملناه بخشبته حتى انتهينا به إلى فيض من ماء فى مراد، فدفناه فيه و رمينا بخشبته فى مراد فى الخراب، و أصبح فبعث الخيل فلم يجد شيئا. قال:

و قال يوما: يا أبا حكيم، ترى هذا المكان ليس يؤدى فيه طسق و الطسق أداء الاجر-، و لئن طالت بك الحياة لتؤدى طسق هذا المكان إلى رجل فى دار الواليد بن عقبة اسمه زرارة. قال سدير: فأديته على خزى إلى رجل فى دار الوليد بن عقبة، يقال له زرارة. جبرئيل بن أحمد قال: حدثنى محمد بن عبد اللّه بن مهران قال: حدثنى محمد بن على الصيرفى، عن على بن محمد، عن يوسف بن عمران الميثمى قال:

سمعت ميثما النهروانى يقول: دعانى أمير المؤمنين صلوات اللّه عليه و قال لى: كيف أنت يا ميثم إذا دعاك دعى بنى أمية عبيد اللّه بن زياد إلى البراءة منى؟ فقلت: يا أمير المؤمنين، أنا و اللّه لا أبرأ منك. قال: إذا و اللّه يقتلك و يصلبك. قلت: أصبر فذاك فى اللّه قليل. فقال: يا ميثم إذا تكون معى فى درجتى. قال: و كان ميثم يمر بعريف قومه و يقول: يا فلان كأنى بك وقد دعاك دعى بنى أمية و ابن دعيها، فيطلبنى منك أياما، فإذا قدمت عليك، ذهبت بى إليه حتى يقتلنى على باب دار عمرو بن حريث، فإذا]

 [كان اليوم الرابع ابتدر منخراى دما عبيطا، و كان ميثم يمر بنخلة فى سبخة، فيضرب بيده عليها و يقول: يا نخلة ما غذيت إلا لى، و ما غذيت إلا لك، و كان يمر بعمرو بن حريث و يقول: يا عمرو إذا جاورتك فأحسن جوارى، و كان عمرو يرى أنه يشترى دارا، أو ضيعة لزيق ضيعته، فكان يقول له عمرو: ليتك قد فعلت. ثم خرج ميثم النهروانى إلى مكة، فأرسل الطاغية عدو اللّه ابن زياد إلى عريف ميثم فطلبه منه، فأخبره أنه بمكة، فقال له: لئن لم تأتنى به لاقتلنك، فأجله أجلا، و خرج العريف إلى القادسية ينتظر ميثما، فلما قدم ميثم، قال له: أنت ميثم؟ قال: نعم، أنا ميثم، قال: تبرأ من أبى تراب، قال: لا أعرف أبا تراب. قال: تبرأ من على بن أبى طالب. فقال له: فإن أنا لم أفعل؟ قال: إذا و اللّه لا قتلنك. قال: أما لقد كان يقول لى إنك ستقتلنى و تصلبنى على باب دار عمرو بن حريث، فإذا كان يوم الرابع ابتدر منخراى دما عبيطا، فأمر به فصلب على باب دار عمرو ابن حريث، فقال للناس: سلونى و هو مصلوب قبل أن أقتل، فو اللّه لا خبرنكم بعلم ما يكون إلى أن تقوم الساعة، و ما تكون من الفتن، فلما سأله الناس حدثهم حديثا واحدا إذ أتاه رسول من قبل ابن زياد، فألجمه بلجام من شرايط، و هو أول من ألجم بلجام و هو مصلوب. و روى عن أبى الحسن الرضا عليه السلام، عن أبيه، عن آبائه صلوات اللّه عليهم قال: أتى ميثم التمار دار أمير المؤمنين عليه السلام فقيل له: إنه نائم، فنادى بأعلى صوته انتبه أيها النائم فو اللّه لتخضبن لحيتك من رأسك، فانتبه أمير المؤمنين عليه السلام فقال: أدخلوا ميثما. فقال:

صدقت، و أنت و اللّه لتقطعن يداك و رجلاك و لسانك و ليقطعن من النخلة التى بالكناسة فتشق أربع قطع، فتصلب أنت على ربعها، و حجر بن عدى على ربعها، و محمد بن أكثم على ربعها، و خالد بن مسعود على ربعها، قال ميثم: فشككت فى نفسى و قلت إن عليا ليخبرنا بالغيب. فقلت له: أو كائن ذلك يا أمير المؤمنين؟ فقال: إى و رب الكعبة، كذا عهده إلى النبى صلى اللّه عليه و آله. قال: فقلت: و من يفعل ذلك بى يا أمير المؤمنين؟

فقال: ليأخذنك العتل الزنيم ابن الامة الفاجرة عبيد اللّه بن زياد. قال: و كان يخرج إلى الجبانة و أنا معه، فيمر بالنخلة فيقول لى: يا ميثم إن لك و لها شأنا من الشأن. قال:

فلما ولى عبيد اللّه بن زياد الكوفة و دخلها نعلق علمه بالنخلة التى بالكناسة، فتخرق ]

 [فتطير من ذلك فأمر بقطعها، فاشتراها رجل من النجارين فشقها أربع قطع. قال ميثم:

فقلت لصالح ابنى فخذ مسمارا من حديد فانقش عليه اسمى و اسم أبى، و دقه فى بعض تلك الاجذاع. قال: فلما مضى بعد ذلك أيام، أتى قوم من أهل السوق فقالوا: يا ميثم انهض معنا إلى الامير، نشكو إليه عامل السوق و نسأله أن يعزله عنا و يولى علينا غيره، و قال: و كنت خطيب القوم فنصت لى، أعجبه منطقى، فقال له عمرو بن حريث:

أصلح اللّه الامير تعرف هذا المتكلم؟ قال: و من هو؟ قال: هذا ميثم التمار الكذاب، مولى الكذاب على بن أبى طالب. قال: فاستوى جالسا فقال لى: ما يقول؟ فقلت:

كذب أصلح اللّه الامير، بل أنا الصادق مولى الصادق على بن أبى طالب أمير المؤمنين حقا، فقال لى: لتبرأن من على و لتذكرن مساويه و تتولى عثمان، و تذكر محاسنه، أو لا قطعن يديك و رجليك، و لا صلبنك، فبكيت، فقال لى: بكيت من القول دون الفعل؟

فقلت: و اللّه ما بكيت من القول و لا من الفعل، و لكنى بكيت من شك كان دخلنى يوم خبرنى سيدى و مولاى، فقال لى: و ما قال لك (مولاك)؟ قال: فقلت: أتيت الباب فقيل لى إنه نائم، فناديت: انتبه أيها النائم فو اللّه لتخضبن لحيتك من رأسك، فقال:

صدقت، و أنت و اللّه لتقطعن يداك و رجلاك و لسانك و لتصلبن. فقلت: و من يفعل ذلك بى يا أمير المؤمنين، فقال: يأخذك العتل الزنيم ابن الامة الفاجرة، عبيد اللّه بن زياد.

قال: فامتلا غيظا ثم قال لى: و اللّه لا قطعن يديك و رجليك و لا دعن لسانك حتى أكذبك، و أكذب مولاك، فأمر به فقطعت يداه و رجلاه، ثم أخرج و أمر به أن يصلب، فنادى بأعلى صوته: أيها الناس، من أراد أن يسمع الحديث المكنون عن على بن أبى طالب عليه السلام؟ قال: فاجتمع الناس و أقبل يحدثهم بالعجائب. قال: و خرج عمرو بن حريث و هو يريد منزله، فقال: ما هذه الجماعة؟ فقالوا: ميثم التمار يحدث الناس عن على بن أبى طالب. قال: فانصرف مسرعا فقال: أصلح اللّه الامير، بادر و ابعث إلى هذا من يقطع لسانه، فإنى لست آمن أن تتغير قلوب أهل كوفة فيخرجوا عليك، قال، فالتفت إلى حرسى فوق رأسه، فقال: إذهب فاقطع لسانه. قال، فأتاه الحرسى فقال له: يا ميثم. قال: ما تشاء؟ قال: أخرج لسانك فقد أمرنى الامير بقطعه. قال ميثم:

ألا زغم ابن الامة الفاجرة أنه يكذبنى، و يكذب مولاى، هاك لسانى، قال: فقطع لسانه ]

 [فتشحط ساعة فى دمه. ثم مات، و أمر به فصلب، قال صالح: فمضيت بعد ذلك بأيام فإذا هو صلب على الربع الذى كنت دققت فيه المسمار. و تقدم عنه فى ترجمة سلمان عده من حوارى على بن أبى طالب عليه السلام. و تقدم عنه أيضا فى ترجمة حبيب بن مظاهر قوله لميثم: لكأنى بشيخ أصلع، ضخم البطن، يبيع البطيخ عند دار الرزق قند صلب فى حب أهل بيت نبيه عليه السلام. و قال الشيخ المفيدقدس سره-: و ذكر جعفر بن الحسين، عن محمد بن جعفر المودب، أن ميثما التمار من الاركان التابعين.

الاختصاص: (فى ذكر الاركان الاربعة). و روى فى الارشاد (فى كيفية قتل ميثم):

ان ميثم التمار كان عبد الامرأة من بنى أسد، فاشتراه أمير المؤمنين عليه السلام منها، فأعتقه، فقال له: ما اسمك؟ فقال: سالم. فقال: أخبرنى رسول اللّه صلى اللّه عليه و آله أن اسمك الذى سماك به أبواك فى العجم، ميثم، قال: صدق اللّه و رسوله، و صدقت يا أمير المؤمنين، و اللّه إنه لاسمى، قال: فارجع إلى اسمك الذى سماك به رسول اللّه صلى اللّه عليه و آله ودع سالما، فرجع إلى ميثم و اكتنى بأبى سالم، فقال له على عليه السلام ذات يوم: إنك تؤخذ بعدى فتصلب، و تطعن بحربة، فإذا كان اليوم الثالث ابتدر منخراك و فمك دما، يخضب لحيتك، فانتظر ذلك الخضاب فتصلب على باب دار عمرو بن حريث عاشر عشرة، أنت أقصرهم خشبة، و أقربهم من المطهرة، و امض حتى أريك النخلة التى تصلب على جذعها، فأراه إياها، و كان ميثم يأتيها فيصلى عندها، و يقول: بوركت من نخلة لك خلقت، ولى غذيت، ولم يزل يتعاهدها حتى قطعت، و حتى عرف الموضع الذى يصلب عليها بالكوفة، قال: و كان يلقى عمرو بن حريث فيقول له: إنى مجاورك فأحسن جوارى، فيقول له عمرو: أتريد أن تشترى دار ابن مسعود، أو دار ابن حكيم؟ و هو لا يعلم ما يريد. و حج فى السنة التى قتل فيها فدخل على أم سلمة (رضى اللّه عنها)، فقالت: من أنت؟ قال: أنا ميثم، قالت: و اللّه لربما سمعت رسول اللّه صلى اللّه عليه و آله يذكرك و يوصى بك عليا جوف الليل، فسألها عن الحسين عليه السلام، فقالت له: هو فى حائط له، قال أخبريه إننى قد أحببت السلام عليه، و نحن ملتقون عند رب العالمين إن شاء اللّه تعالى، فدعت أم سلمة بطيب و طيبت لحيته، و قالت له: أما إنها ستخضب بدم. فقدم الكوفة فأخذه عبيد اللّه بن زياد]

 [لعنة اللّه عليه، فأدخل عليه، فقيل له: هذا كان من آثر الناس عند على عليه السلام.

قال: و يحكم هذا الاعجمى؟ قيل له: نعم، قال له عبيد اللّه: أين ربك؟ قال: لبالمرصاد لكل ظالم، و أنت أحد الظلمة، قال: إنك على عجمتك لتبلغ الذى تريد، ما أخبرك صاحبك إنى فاعل بك. قال: أخبرنى أنك تصلبنى عاشر عشرة، أنا أقصرهم خشبة، و أقربهم إلى المطهرة، قال: لنخالفنه، قال: كيف تخالفه؟ فو اللّه ما أخبرنى إلا عن النبى صلى اللّه عليه و آله، عن جبرئيل، عن اللّه تعالى، فكيف تخالف هؤلاء، و لقد عرفت الموضع الذى أصلب عليه أين هو من الكوفة، و أنا أول خلق اللّه ألجم فى الاسلام، فحبسه و حبس معه المختار بن أبى عبيدة، قال له ميثم: إنك تفلت و تخرج ثائرا بدم الحسين عليه السلام، فتقتل هذا الذى يقتلنا، فلما دعا عبيد اللّه بالمختار ليقتله طلع بريد بكتاب يزيد إلى عبيد اللّه يأمره بتخلية سبيله، فخلى و أمر بيمثم أن يصلب، فأخرج، فقال له رجل لقيه: ما كان أغناك عن هذا يا ميثم، فتبسم و قال و هو يومى إلى النخلة: لها خلقت، ولى غذيت. فلما رفع على الخشبة اجتمع الناس حوله على باب عمرو بن حريث، قال عمرو: و لقد كان و اللّه يقول إنى مجاورك، فلما صلب، أمر جاريته بكنس تحت خشبته، ورشه و تجميره، فجعل ميثم يحدث بفضائل بنى هاشم، فقيل لابن زياد: قد فضحكم هذا العبد، فقال: ألجموه، و كان أول خلق اللّه ألجم فى الاسلام. و كان قتل ميثم (رحمه اللّه) قبل قدوم الحسين بن على عليهما السلام العراق بعشرة أيام، فلما كان اليوم الثالث من صلبه طعن ميثم بالحربة، فكبر، ثم انبعث فى آخر النهار فمه و أنفه دما (إنتهى).

بقى هنا شئ، و هو أن الذى يظهر من هذه الروايات، و من غيرها، أن جماعة من أصحاب أمير المؤمنين، و أصحاب الحسين عليهما السلام كانوا مجاهرين فى حب أهل البيت، و بيان فضائلهم، و البراءة من أعدائهم، و سبب ذلك انتهاء أمرهم إلى الحبس و القتل، و لا شك فى أن ما ارتكبوه من ترك التقية كان وظيفة خاصة لهم، و بذلك تمكنوا من إتما الحجة على الاعداء، من نشر فضائل الائمة سلام اللّه عليهم، و إن عملهم هذا يشابه عمل سيدهم و مولاهم الحسين بن على عليهما السلام، حيث فدى بنفسه فى سبيل الدين و نشر أحكام سيد المرسلين، هذا. و يظهر مما رواه محمد]

 [بن يعقوب، أن التقية كانت جائزة على ميثم و أنه لم يكن ممنوعا منها. فقد روى بسنده عن محمد بن مروان، قال: قال لى أبو عبد اللّه عليه السلام: ما منع ميثم رحمه اللّه- من التقية؟ فو اللّه لقد علم أن هذه الآية نزلت فى عمار و أصحابه (إلا من أكره و قبله مطمئن بالايمان). الكافى: الجزء 2، كتاب الايمان و الكفر 1، باب التقية 97، الحديث 15. و عليه، فاختياره ترك التقية كانت تضحية منه فى سبيل الدين، و إيثاره منه الآخرة على الاولى، على ما دلت عليه الروايات المتقدمة. و قال العلامة: ميثم مشكور.

ثم قال: و قال الكشى: و روى العقيقى أن أبا جعفر عليه السلام كان يحبه حبا شديدا، و أنه كان مؤمنا شاكرا فى الرخاء، و صابرا فى البلاء. (إنتهى).]

[ (38). اختيار معرفة الرجال، شيخ طوسى، ج 1، ص 294؛ بحار الأنوار، ج 42، ص 128:

«عن فضيل الرسان، عن حمزة بن ميثم قال: خرج أبى إلى العمرة فحدثنى قال:

استأذنت على أم سلمة رحمة اللّه عليها، فضربت بينى و بينها خدرا، فقالت لى: أنت ميثم؟ فقلت: أنا ميثم، فقالت: كثيرا ما رأيت الحسين بن على ابن فاطمة يذكرك، قلت:

فأين هو؟ قالت: خرج فى غنم له آنفا، قلت: أنا و اللّه اكثر ذكره فاقرأه فإنى مبادر.

فقالت يا جارية، اخرجى فأدهنيه. فخرجت فدهنت لحيتى ببان، فقلت: أما و اللّه لئن دهنتها لتخضبن فيكم بالدماء».]

[ (39). از بابا طاهر است.]

 

 

 


منبع : پایگاه عرفان
  626
  0
  0
امتیاز شما به این مطلب ؟

آخرین مطالب

    مرگ و فرصتها - جلسه هفتم
    اوج عرفان و تعالیم دینی در کلام صدیقۀ طاهره(س)
    سرانجام تواضع و تکبر مقابل اوامر الهی
    چگونه محبوب خدا شویم- جلسۀ چهارم
    مرگ و عالم آخرت
    بعثت پیامبران برای درمان بیماری شرک
    احوالات و اهداف مومن و پاسخ به سوالات
    مبداء آفرینش موجودات
    مقام حضرت زينب (س)
    خودشناسی و قیمت‌شناسی انسان

بیشترین بازدید این مجموعه

      چگونه محبوب خدا شویم- جلسۀ چهارم
      مرگ و فرصتها - جلسه هفتم
      ثمره ازدواج علامه لاهيجانى‏
      هدف خلقت از زبان امام على عليه السلام‏
      درخواست همسر از خدا روش بزرگان است‏
      مرگ و عالم آخرت
      حكايت سعدى درباره حرص مال دنيا
      امام زمان عليه السلام فريادرس انسان‏ها
      حضرت عيسى عليه السلام و درخواست شيطان براى گفتن لا اله ...
      رحمت در رعایت محرم و نامحرمی

 
نظرات کاربر
پر بازدید ترین مطالب سال
پر بازدید ترین مطالب ماه
پر بازدید ترین مطالب روز