فارسی
دوشنبه 18 فروردين 1399 - الاثنين 12 شعبان 1441

  461
  0
  0

عقل: محرم راز ملكوت - جلسه چهارم - (متن کامل + عناوین)

 

هماهنگى قرآن مجيد با عقل انسان

كرج، مسجد حضرت معصومه (ع) دهه دوم و سوم محرم 83- 1382

 

بسم اللّه الرحمن الرحيم.

الحمد للّه رب العالمين و صلّى اللّه على جميع الأنبياء و المرسلين و صلّ على محمّد و آله الطاهرين.

 

خداوند، در آيات 19 تا 24 سوره مباركه رعد، نه مساله مهم را طرح فرموده كه هم خود آن مسائل و هم محصول و نتيجه آن ها بسيار مهم است. گستردگى آيات كتاب خدا و فرصت كم اجازه پرداختن به مجموعه آيات شريفه الهى را نمى دهد. بااين حال، در اين گفتار، اگر توفيق الهى رفيق باشد، اين آيات را بخش به بخش و قسمت به قسمت با مدد جستن از روايات توضيح خواهيم داد.

خداوند در آيه 19 سوره رعد مى فرمايد:

«أفمن يعلم أنما أنزل إليك من ربك الحق كمن هو أعمى إنما يتذكر أولو الالباب».

آيا كسى كه مى داند آنچه از سوى پروردگارت بر تو نازل شده حق است، مانند كسى است كه [از نظر باطن ] نابيناست؟ فقط خردمندان [بينادل ] متذكّر [حق ] مى شوند.

آيا مردمى كه به حقانيت آنچه از جانب پروردگار آمده يقين دارند با مردمى كه در تاريكى باطن به سر مى برند و به يقين نرسيده اند مساوى و همرديف هستند؟ مگر مى شود انسان نادان با انسان دانا يكى باشد؟

اخلاق و منش نادان هم براى خودش و هم براى ديگران زيانبار است، اما كسى كه داناست و تمام رفتار و كردارش مطابق آيات الهى است، وجودش در دنيا و آخرت مايه سود همگان است؛ مانند وجود گرامى پيامبر اسلام، صلى اللّه عليه و آله، كه روش و منش اش براساس قرآن بود.

در بخشى از اين آيه، پروردگار عالم مى فرمايد مجموعه قرآنى كه بر پيغمبر نازل كردم حق است (حق در برابر باطل)؛ يعنى واقعيتى است كه با عقل و فطرت و طبيعت زندگى مردم هماهنگ است. ازاين رو، انسان عاقل كلمه در قرآن كريم چيزى برخلاف عقل و فطرت و طبيعت زندگى نمى بيند.

در اين گفتار، در صدد بيان هماهنگى قرآن مجيد با عقل سالم و با فطرت و طبيعت زندگى نيستيم، زيرا اين بحثى است كه زمان موسعى مى طلبد. بااين حال، براى نمونه آيه اى را در ضمن داستانى مى آوريم:

 

اين شهر طبيب نمى خواهد

 

نقل است كه حاكمى، به سبب عشق و علاقه اى كه به وجود مبارك رسول خدا، صلى اللّه عليه و آله، پيدا كرده بود و آيات شريفه و نورانى قرآن مجيد را شنيده بود، مى خواست خدمتى به منطقه و شهرى كه پيامبر در آن زندگى مى كرد بنمايد. ازاين رو، طبيب حاذقى را دعوت كرد و به او گفت: از جانب من به مدينه برويد و هرقدر امكان دارد در مدينه بمانيد و مردم مسلمان را معالجه كنيد. وجهى هم بابت طبابت خود از آن ها نگيريد، چون خرج رفت وآمد و زندگى تان را من تأمين مى كنم.

وقتى طبيب به مدينه رسيد، به خدمت پيامبر آمد و گفت: اى رسول خدا، فلان حاكم مرا به اين جا فرستاده تا به درمان مردم بپردازم. در ازاى اين كار نيز وجهى دريافت نخواهم كرد. پيغمبر نيز موافقت كردند و فرمودند: مطب را بنا كن! پس از مدتى، آن طبيب نزد رسول خدا آمد و گفت: مردم خيلى كم به من مراجعه مى كنند، درحالى كه من توقع داشتم در روز چندين بيمار به نزدم بيايند، مگر اينان مريض نمى شوند؟

پيغمبر فرمود: من در باب خوردن به اين مردم توصيه اى كرده ام كه دستور قرآن كريم است [1]: اين كه تا كاملا گرسنه نشده اند سر سفره ننشينند، و پيش از آن كه سير شوند از سر سفره كنار بروند:

«كلوا و اشربوا و لا تسرفوا».

 

بدن ساختمان خداست

 

اين خيلى عجيب است كه قرآن مجيد مى گويد خداوند انسان هاى شكم چران و پرخور را دوست ندارد، چون پرخورى به بدن لطمه مى زند: «ان اللّه لا يحب المسرفين».

اين نشان مى دهد پروردگار عالم براى سلامت بدن ارزش بسيارى قائل است. اهل دل مى گويند: ساختمان بدن از آن خدا و ساختمان خداست.

درست هم مى گويند و از عبارات «خلقناكم» و «خلقنا الانسان» در آيات قرآن برمى آيد كه تمام مصالح اين ساختمان و طرح و نقشه اش متعلق به پروردگار است. پروردگار هم اين ساختمان را دوست دارد، مثل هر صنعتكارى كه مصنوع خود را دوست دارد. [2] ازاين رو، انسان بايد در حفظ و سلامت اين ساختمان بكوشد تا زمان مرگ واقعى (نه اجل معلق) فرا برسد. لذا، تخريب اين ساختمان جسمانى (بدن) از نظر شرع صحيح نيست و جنبه عقلانى هم ندارد. حفظ سلامت اين ساختمان امرى عقلى است و قرآن مجيد به زيبايى با عقل در اين باره هماهنگ است؛ يعنى از هر عاقلى بپرسيد ضرر زدن به بدن خوب است؟ پاسخش منفى است و اگر از وى سؤال شود: بيمارى بهتر است يا سلامت؟

مى گويد: سلامت.

 

زندگى و مرگ در نگاه سيد الشهدا (ع)

 

حضرت سيد الشهداء، عليه السلام، به يقين از مرگ نمى ترسيد. نقل مى كنند وقتى امام، عليه السلام، از مكه بيرون مى آمد يكى از اقوام با كمال احترام به ايشان گفت: اين سفر بوى مرگ و خون مى دهد. گمان نمى كنم قافله شما به سلامت به منزل برسد. لطف كنيد و تشريف نبريد! امام، عليه السلام، در پاسخ فرمود: اشتياق من به مرگ از اشتياق يعقوب به يوسف بيشتر است. من از مرگ ترسى ندارم. مرگ براى من مانند پلى است كه با گذر از آن پدرانم، انبياى خدا، اولياى خدا، و فرشتگان پروردگار را ملاقات مى كنم. [3] مگر لقاى خدا ترس دارد؟ كسى از مرگ بايد بترسد كه گناهى كرده باشد و مرگ را نابودى بداند.

بااين حال، نكته در اين است كه همين امام بزرگوار وقتى عصر تاسوعا زينب كبرى، عليها السلام، صدايش مى زند كه يابن رسول اللّه، فرمانده دشمن فرمان حمله داده است! [4] به قمر بنى هاشم مى فرمايد: برو و اگر توانستى جنگ را به فردا موكول كن تا امشب را زنده بمانم؛ چون خدا مى داند كه من به نماز و قرآن و استغفار و دعا علاقه فراوان دارم. [5]

چنين انسانى اگر يك شب بيشتر زنده بماند، سود بيشترى مى برد. پس، حيات در نظر امام حسين، عليه السلام، از مرگ بهتر است.

 

نه افراط و نه تفريط

 

حال، به اندازه خوردن بهتر است يا پرخورى؟ عاقل مى گويد: به اندازه خوردن. او به كم خورى نظر ندارد، چون كم خورى تفريط است.

كم خورى از نياز بدن كم گذاشتن يا به سخن قرآن مجيد حلال را بر خود حرام كردن است؛ مثل اين كه انسان پنج سال گوشت نخورد و يا سه سال نوشيدن آب را حرام بداند يا چهار سال از شهوت حلال دورى گزيند.

قرآن درباره اين تفريطكارى ها مى گويد:

«قل من حرم زينة اللّه التى أخرج لعباده و الطيبات من الرزق». [6]

بگو: زينت هاى خدا و روزى هاى پاكيزه اى را كه براى بندگانش پديد آورده، چه كسى حرام كرده؟

از نظر قرآن، نه تفريط درست است و نه افراط. سعدى حق اين معنا را در بيتى به خوبى ادا كرده است:

نه چندان بخور كز دهانت برآيد

 

نه چندان كه از ضعف جانت درآيد.

     

 

موسى (ع) و درخواست نان

 

وقتى موسى بن عمران، عليه السلام، از مصر گريخت و راه مدين را در پيش گرفت، مبتلا به گرسنگى شديدى شد، اما نگفت: آن قدر صبر مى كنم تا از گرسنگى بميرم! قرآن مجيد مى گويد: وقتى او از مصر بيرون آمد، چند روزى نانى براى خوردن نداشت و علف سبز بيابان را مى خورد، آن هم به اندازه اى كه سدّ جوع شود، اما هنگامى كه نزديك شهرى شد، با وجود علف سبز بيابان دست به دعا برداشت و گفت:

«رب إنى لما أنزلت إلى من خير فقير». [7]

پروردگارا! به آنچه از خير بر من نازل مى كنى نيازمندم.

پيغمبر مى فرمايد: منظور از كلمه «خير» در اين آيه نان است؛ [8] يعنى موسى به آن عظمت دست به آسمان برداشت و گفت: خدايا، نانى رزق و روزى من كن! همان شب، پروردگار او را به خانه شعيب راهنمايى كرد و بر سفره اى نشاند كه پر از نعمت بود و حضرت نيز به اندازه از آن خورد. [9] پس، موسى، عليه السلام، هم با اين كه پيغمبر بود نگفت گرسنه مى مانم تا بميرم.

انسان عاقل مى گويد: داشتن غذا بهتر از بى غذايى، زيبايى بهتر از نازيبايى و صداى دلنشين بهتر از صداى ناپسند است و اگر كسى دراين باره ترديد داشته باشد، بايستى در عقل او شك كرد.

 

بگو خرش پيدا شد!

 

آورده اند كه مدرسى در باب عقلى بودن زيبايى دوستى براى شاگردانش سخن مى گفت. پاى درس هم 50- 60 نفر نشسته بودند كه يك مرتبه فردى از بيرون مدرس داد كشيد: ايها الناس، من الاغم را گم كرده ام. هر كس آن را پيدا كند حاضرم مژدگانى به او بدهم!

مدرس، هم چنان كه موضوع را تعقيب مى كرد، رو به شاگردانش گفت:

چه كسى از صداى خوب يا چهره خوب بدش مى آيد؟ از قضا، يكى از شاگردانش انگشتش را بلند كرد و گفت: من! مدرس رو به يكى ديگر از شاگردانش كرد و گفت: برو و به آن مرد بگو: بيا الاغت پيدا شد!

 

نگاه قرآن به انسان نادان

 

قرآن مجيد انسان نادان را به «كمثل الحمار» [10] وصف مى كند و از آدم هاى نفهم به «لهم قلوب لا يفقهون بها» [11] ياد مى نمايد يا ايشان را «اولئك كالانعام» مى نامد، زيرا آنان افرادى هستند كه رابطه شان با عقل قطع شده است. از اين روست كه از پيغمبر، صلى اللّه عليه و آله، پيروى نمى كنند، اما از ابو جهل ها اطاعت مى كنند.

آرى، پيامبر به آن مرد حكيم فرمود: من چنين دستورى به مردم داده ام:

«كلو و اشربوا»؛ بخوريد و بياشاميد، منتهى «و لا تسرفوا». البته، اين آيه معانى گوناگونى دارد: يك معنى اش اين است كه تا گرسنه نشديد سر سفره حاضر نشويد؛ معناى ديگرى كه مى توان از آن استنباط كرد اين است كه ضرورتى ندارد سفره پرتحمل بيندازيد. وقتى با صرف چند هزار تومان مى شود اعضاى خانواده و مهمان ها را سير كرد، درست نيست خرج بيشترى كرد و بيش از اين ميزان اسراف است. در عوض، مى توان با اين صرفه جويى ها دست چند يتيم يا چند دختر بى جهاز را گرفت يا از آن در راه رواج دين استفاده كرد.

دكتر به پيغمبر گفت: شما تمام علم بهداشت بدن (حفظ الصحه [12]) و دستگاه گوارش را به مسلمان ها ياد داده ايد. اگر آن ها همواره به اين دستور عمل كنند، بيمار نمى شوند. [13] آن گاه، از پيامبر اجازه گرفت تا مدينه را ترك كند.

 

نتيجه

 

پس، قرآن با طبيعت زندگى موافق است. قرآن كتاب بهداشت نيست، اما به تناسب مسائل بهداشتى را نيز طرح كرده است. خدا خوردن بعضى گوشت ها را براى انسان ها حرام كرده و دستور داده گوشت حيوانى كه خفه شده يا از بلندى پرت شده يا مرده را نخورند و به گوشت خوك و سگ لب نزنند. [14] اين دستورات از آن روست كه خوردن اين گوشت ها با طبيعت و فطرت انسانى موافق نيست و براى انسان مضر است. حتى در خوردن گوشت حلال هم سفارش كرده كه حد تعادل را نگه دارند، مبادا خلق وخوى حيوانات را پيدا كنند.

همين سازگارى و توافق قرآن با طبيعت و عقل انسانى است كه بزرگانى چون على، عليه السلام، و فاطمه زهرا، عليها السلام، كه از همه ملائكه و جن و انس عاقل ترند، در برابر فرامين آن سكوت مى كنند و بى چون وچرا آن را مى پذيرند. به سبب همين سازگارى است كه سخن و كلام بسيارى از دانشمندان علمى با فرمايشات قرآن سازگار است؛ مثلا، در قرآن مى ببينيم كه خداوند به حضرت ايوب، عليه السلام، مى فرمايد:

«فاغتسل فى الماء البارد».

و امروزه دانشمندان به هزار تجربه و آزمايش به اين حقيقت رسيده اند كه آب سرد تب را فرو مى كاهد و آرامش اعصاب به همراه مى آورد.

اين مقدمه كوتاهى بود براى تبيين سازگارى قرآن با عقل و طبيعت كه در گفتارهاى بعدى به تفصيل بدان خواهيم پرداخت.

 

پى نوشت

 

[ (1). اعراف، 31: «يا بنى آدم خذوا زينتكم عند كل مسجد و كلوا و اشربوا و لا تسرفوا إنه لا يحب المسرفين».]

[ (2). تفسير صافى، فيض كاشانى، ج 2، ص 107: «عن الصادق عليه السلام الأجل المقضى: هو المحتوم الذى قضاه اللّه و حتمه، و المسمى و هو الذى فيه البداء يقدم ما يشاء و يؤخر ما يشاء و المحتوم ليس فيه تقديم و لا تأخير ثم أنتم تمترون»؛ بحار الأنوار، ج 52، ص 249: «عن حمران بن أعين، عن أبى جعفر محمد بن على عليهما السلام فى قوله تعالى: «فقضى أجلا و أجل مسمى عنده» قال: إنهما أجلان: أجل محتوم، و أجل موقوف، قال له حمران: ما المحتوم؟ قال: الذى لا يكون غيره، قال: و ما الموقوف؟ قال:

هو الذى للّه فيه المشية»؛ كافى، ج 1، ص 147: «عن زرارة عن حمران، عن أبى جعفر عليه السلام قال: سألته عن قول اللّه عز و جل: «قضى أجلا و أجل مسمى عنده» قال:

هما أجلان: أجل محتوم و أجل موقوف».]

[ (3). روايتى كه به اين مطلب اشاره داشته باشد اين است: معانى الأخبار، شيخ صدوق، ص 288: «و قال على بن الحسين عليهما السلام: لما اشتد الامر بالحسين بن على بن أبى طالب عليهما السلام، نظر إليه من كان معه فإذا هو بخلافهم لانهم كلما اشتد الامر تغيرت ألوانهم و ارتعدت فرائصهم و وجات قلوبهم و كان الحسين عليه السلام و بعض من معه من خصائصه تشرق ألوانهم و تهدئ جوارحهم و تسكن نفوسهم، فقال بعضهم لبعض: انظروا لا يبالى بالموت! فقال لهم الحسين عليه السلام: صبرا بنى الكرام، فما الموت إلا قنطرة تعبربكم عن البؤس و الضراء إلى الجنان الواسعة و النعيم الدائمة فأيكم يكره أن ينتقل من سجن إلى قصر و ما هو لا عدائكم إلا كمن ينتقل من قصر إلى سجن و عذاب. إن أبى حدثنى عن رسول اللّه صلى اللّه عليه و آله أن الدنيا سجن المؤمن و جنة الكافر و الموت جسر هؤلاء إلى جناتهم و جسر هؤلاء إلى جحيمهم، ما كذبت و لا كذبت».]

[ (4). اللهوف، سيد بن طاووس، ص 53: «و ورد كتاب عبيد اللّه بن زياد على عمر بن سعد يحثه على تعجيل القتال و يحذره من التأخير و الاهمال فركبوا نحو الحسين عليه ]

 [السلام».]

[ (5). اللهوف، سيد ابن طاووس، ص 54: «و لما رأى الحسين عليه السلام حرص القوم على تعجيل القتال و قلة انتفاعهم بمواعظ الفعال و المقال قال لأخيه العباس عليه السلام إن إستطعت أن تصرفهم عنا فى هذا اليوم فافعل لعلنا نصلى لربنا فى هذه الليلة فإنه يعلم إنى أحب الصلاة له و تلاوة كتابه».]

[ (6). اعراف، 32.]

[ (7). قصص، 23- 24: «و لما ورد ماء مدين وجد عليه أمة من الناس يسقون و وجد من دونهم امرأتين تذودان قال ما خطبكما قالتا لا نسقى حتى يصدر الرعاء و أبونا شيخ كبير* فسقى لهما ثم تولى إلى الظل فقال رب إنى لما أنزلت إلى من خير فقير».]

[ (8). كافى، ج 6، ص 287؛ تفسير الميزان، ج 16، ص 28: «عن أبى عبد اللّه عليه السلام فى قول اللّه عز و جل حكاية عن موسى عليه السلام: «رب انى لما أنزلت إلى من خير فقير» قال: سأل الطعام»؛ نهج البلاغة، خطبه 160: «و إن شئت ثنيت بموسى كليم اللّه صلى اللّه عليه و سلم إذ يقول «رب إنى لما أنزلت إلى من خير فقير» و اللّه ما سأله إلا خبزا يأكله لانه كان يأكل بقلة الارض. و لقد كانت خضرة البقل ترى من شفيف صفاق بطنه، لهزاله و تشذب لحمه».]

[ (9). تفسير الميزان، ج 16، ص 28: «... فانتهى إلى أصل شجرة فنزل فإذا تحتها بئر و إذا عندها أمة من الناس يسقون و إذا جاريتان ضعيفتان و إذا معهما غنيمة لهما قال ما خطبكما قالتا أبونا شيخ كبير و نحن جاريتان ضعيفتان و لا نقدر أن نزاحم الرجال فإذا سقى الناس سقينا فرحمهما فأخذ دلوهما فقال لهما: قدما غنمكما فسقى لهما ثم رجعتا تكرة قبل الناس. ثم تولى موسى إلى شجرة فجلس تحتها و قال: «رب انى لما أنزلت إلى من خير فقير». فروى أنه قال ذلك و هو محتاج إلى شق تمرة فلما رجعتا إلى أبيهما قال: ما أعجلكما فى هذه الساعة؟ قالتا: وجدنا رجلا صالحا رحمنا فسقى لنا. فقال لاحداهما اذهبى فادعيه لى فجاءته احداهما تمشى على استحياء قالت: ان أبى يدعوك ليجزيك أجر ما سقيت لنا ...».]

[ (10). جمعه، 5: «مثل الذين حملوا التوراة ثم لم يحملوها كمثل الحمار يحمل أسفارا بئس ]

 [مثل القوم الذين كذبوا بآيات اللّه و اللّه لا يهدى القوم الظالمين».]

[ (11). اعراف، 179: «و لقد ذرأنا لجهنم كثيرا من الجن و الانس لهم قلوب لا يفقهون بها و لهم أعين لا يبصرون بها و لهم آذان لا يسمعون بها أولئك كالانعام بل هم أضل أولئك هم الغافلون».]

[ (12). كتب و رسائل بر جاى مانده از حكما و اطباى قديم در پنج بخش بنيادين تدوين شده اند: كليات دانش پزشكى؛ بيماريهاى عام؛ بيماريهاى خاص؛ داروهاى مفرد؛ داروهاى تركيبى.

يكى از بخش هاى مهم اصول پزشكى كهن مسئله بهداشت يا به تعبير قدما «حفظ الصحّة بالاسباب الستّة» يعنى حفظ تندرستى بدن به كمك اسباب ششگانه است.

خوشبختانه، درباره دانش حفظ الصحه، كه بخش عمده اى از كليات و مبانى طب سنتى را دربر گرفته است، رساله هاى كوچك و بزرگ فراوانى به زبان عربى و فارسى نگاشته شده و، از ديرباز، پزشكان بزرگى چون بقراط و جالينوس و رازى و ابو على سينا و ... رساله هايى در اين باره تدوين كرده اند.

دانشمندان ايرانى به بهداشت عمومى، جهت پيشگيرى از بيماريهاى جسمى و روحى، توجه خاص داشته اند و برنامه مدونى براى آن تنظيم كرده اند. با ورود اسلام به ايران و تأكيد اسلام بر بهداشت عمومى و حفظ صحت، اين مقوله رواج بيشترى پيدا كرده است. تأكيد اسلام بر حفظ سلامتى به حدى است كه پيامبر خدا (ص) مى فرمايند:

«لا خير فى الحيوة الّا مع الصحة»؛ در زندگى خيرى نيست مگر با سلامتى.

ابن سينا در آغاز كتاب الارجوزة فى الطّبّ كه مورد توجّه دانشمندان شرق و غرب قرار گرفت ابن رشد اندلسى آن را با عبارت «الميسّر للحفظ و المنشّط للنّفس» توصيف مى كنددر تعريف و تقسيم طب مى نويسد:

الطبّ حفظ صحّة برء مرض

 

من سبب فى بدن عنه عرض

قسمته الأولى لعلم و عمل

 

و العلم فى ثلاثة قد اكتمل

     

يعنى پزشكى عبارت است از نگهدارى تندرستى و بهبود بخشيدن بيمارى كه از سبب و عرضى بر بدن وارد آمده است. تقسيم آغازين آن به دو بخش علمى و عملى است و]

 [بخش علمى آن در سه فصل كامل مى شود.

امروزه، زمانه تغيير كرده و انسان به دستاوردهاى جديدى دست يافته و ابزار و ادوات زيادى براى راحت تر زندگى كردن ساخته است. اما، هنوز انسان همان انسان است و بدن آدمى، كه موضوع علم طب است، تغييرى نكرده است. هنوز براى جلوگيرى از بيمارى ناگريز به رعايت مسائلى هستيم؛ از جمله، استفاده از هواى سالم، مواظبت در استفاده از انواع نوشيدنى ها و خوراكى ها، استراحت و ورزش و ... در نتيجه، اگر هزاران سال ديگر نيز بگذرد و انسان آسمان ها را نيز فتح كند يا در تكنولوژى به پيشرفت هاى محير العقول ديگرى دست يابد، باز برنامه اش در حفظ سلامتى با برنامه هايى كه نياكان ما بدان سفارش كرده اند تفاوت چشمگيرى نخواهد داشت.

آرى، ممكن است تغييراتى در نحوه اجرا و عمل به آن ها پيدا شود، اما اصول و مبانى آن هرگز كهنه نخواهد شد و تغيير نخواهد كرد. (نوشته حكيم اسماعيل ناظم)]

[ (13). رواياتى در اين باب: الدعوات، قطب الدين راوندى، ص 74: «قال النبى صلى اللّه عليه و آله: اياكم و البطنة فانها مفسدة للبدن، و مورثة للقسم و مكسلة للعبادة». نيز در همين صفحه آمده: «و قال الاصبغ بن نباتة: سمعت أمير المؤمنين عليه السلام يقول لابنه الحسن عليه السلام: يا بنى الا أعلمك أربع كلمات تستغنى بها عن الطب؟ فقال:

بلى يا أبت. قال عليه السلام: لا تجلس على الطعام الا و أنت جائع، و لا تقم عن الطعام الا و أنت تشتهيه، وجود المضغ، و إذا نمت فأعرض نفسك على الخلاء، و إذا استعملت هذا استغنيت عن الطب»، در همين كتاب صفحه 75: «و سئل (امير المومنين عليه السلام) فقيل: ان فى قرآن كل علم الا الطب؟ فقال عليه السلام: أما ان فى القرآن لاية تجمع الطب كله «كلوا و اشربوا و لا تسرفوا».]

[ (14). مائده، 3: «حرمت عليكم الميتة و الدم و لحم الخنزير و ما أهل لغير اللّه به و المنخنقة و الموقوذة و المتردية و النطيحة و ما أكل السبع إلا ما ذكيتم و ما ذبح على النصب و أن تستقسموا بالازلام ذلكم فسق اليوم يئس الذين كفروا من دينكم فلا تخشوهم و اخشون اليوم أكملت لكم دينكم و أتممت عليكم نعمتى و رضيت لكم الاسلام دينا فمن اضطر فى مخمصة غير متجانف لاثم فإن اللّه غفور رحيم».]

 [- نيز بقره، 173، و نظيرش در سوره نحل آيه 115: «إنما حرم عليكم الميتة و الدم و لحم الخنزير و ما أهل به لغير اللّه فمن اضطر غير باغ و لا عاد فلا إثم عليه إن اللّه غفور رحيم».]


منبع : پایگاه عرفان
  461
  0
  0
امتیاز شما به این مطلب ؟

آخرین مطالب

    مرگ و فرصتها - جلسه هفتم
    اوج عرفان و تعالیم دینی در کلام صدیقۀ طاهره(س)
    سرانجام تواضع و تکبر مقابل اوامر الهی
    چگونه محبوب خدا شویم- جلسۀ چهارم
    مرگ و عالم آخرت
    بعثت پیامبران برای درمان بیماری شرک
    احوالات و اهداف مومن و پاسخ به سوالات
    مبداء آفرینش موجودات
    مقام حضرت زينب (س)
    خودشناسی و قیمت‌شناسی انسان

بیشترین بازدید این مجموعه

      خودشناسی - جلسه هشتم
      دو نكته اساسى در كلام رسول اللّه صلى الله عليه و آله‏
      نشانه‏اى از رحمت خدا در يوسف عليه السلام‏
      نظر نويسندگان منصف اروپايى در مورد تمدن اسلامى‏
      درخواست همسر از خدا روش بزرگان است‏
      شناخت خدا به وجود علي (علیه السلام)
      رحمت در رعایت محرم و نامحرمی
      پرهیز از اسراف
      اشتیاق خدا نسبت به بندگانش
      فرار شیعه از شعله‌های آتش الهی

 
نظرات کاربر
پر بازدید ترین مطالب سال
پر بازدید ترین مطالب ماه
پر بازدید ترین مطالب روز