فارسی
شنبه 09 فروردين 1399 - السبت 3 شعبان 1441
  689
  0
  0

حديث عقل و نفس آدمى درآيينه قرآن - جلسه بیستم - (متن کامل + عناوین)

 

وصيتهاى امام مجتبى تقواى الهى و تداوم در تفكر

 

تهران، حسينيه همدانيهارمضان 1386

بسم اللّه الرحمن الرحيم. الحمد للّه رب العالمين و صلّى اللّه على جميع الأنبياء و المرسلين و صلّ على محمّد و آله الطاهرين.

 

كلام در انديشه و تفكر صحيح و مثبت بود. انسان براى انديشه صحيح به فرموده امير المؤمنين يك راهنما لازم دارد كه اين راهنما علم است. [1]

البته، اين علم علم گسترده و فوق العاده نيست كه تحصيلش طاقت فرسا باشد، بلكه اين علم در حدى است كه بتواند چراغ انديشه را در وجود انسان روشن كند و به انسان براى رسيدن به واقعياتى كه پروردگار عالم مقرر فرموده مدد رساند. اين علم را نيز مى شود از ظاهر آيات كتاب خدا به دست آورد كه تحصيل آن در زمان ما بسيار آسان شده است. آرى، شايد 70- 80 سال پيش از اين مردم دسترسى به علم قرآن نداشتند، ولى خداوند متعال به بعضى از بزرگان دين يارى داد تا بتوانند تفاسير را به زبان فارسى و به سبكى كه قابل فهم براى همگان باشد بنويسند و اين علم را كه دليل تفكر و راهنماى تفكر است در اختيار همه قرار دهند.

بخش ديگرى از اين علم را نيز مى توان از معارف و فرهنگ پاك اهل بيت تحصيل كرد كه دراين باره هم كتاب هاى پرقيمتى نوشته شده است و محصول قلب ائمه طاهرين كه عرش خدا و ملكوت عالم است در دسترس همه كسانى كه سواد خواندن داشته باشند قرار گرفته است.

مطالعه تفاسير قرآن و كتاب هايى كه در ارتباط با فرهنگ اهل بيت است، چراغ انديشه را در انسان روشن و او را از خواب بيدار مى كند. در نتيجه، انسان بصيرت پيدا مى كند و شروع به انديشه كردن در وجود خودش، در عالم هستى، در گذشته و آينده، و به مقاصدى كه پروردگار عالم مى خواهد انسان به آن ها برسد مى كند.

 

دو سفارش از امام مجتبى (ع)

 

وصيت اول: تقوا

 

چندى پيش، روايتى از حضرت مجتبى، عليه السلام، ديدم كه خيلى برايم جالب بود و واقعا گوهر بى نظيرى بود. امام مجتبى، عليه السلام، در اين روايت مردم را به دو چيز سفارش كرده بودند:

1. «اوصيكم بتقوى اللّه».

سفارش اولشان اين بود كه دامن زندگى خود را از آلوده شدن به گناهان كبيره و اصرار بر گناهان صغيره حفظ كنيد. گناهان كبيره و اصرار بر گناهان صغيره مانند كلنگ نوك تيزى است كه ساختمان انسانيت انسان را از بيخ وبن خراب مى كند. در صورتى كه اين امور تداوم داشته باشد، يقينا انسان زير هوار گناهان خود مى ماند و ديگر نمى تواند نجات پيدا كند و هلاك مى شود. اين سخن پروردگار در قرآن نيز اشاره به همين موضوع دارد:

«ثم كان عاقبة الذين أساءوا السوء أن كذبوا بآيات اللّه و كانوا بها يستهزئون». [2]

آن گاه، بدترين سرانجام سرانجام كسانى بود كه مرتكب زشتى شدند. به سبب اين كه آيات خدا را تكذيب كردند و همواره آن ها را به مسخره گرفتند.

نمونه اى از مصاديق اين آيه دساستان كوتاهى است كه در عين كوتاهى بسيار دردناك است.

 

گفتگوى امير خراسان با مرد عالم

 

امير خراسان بزرگ خراسان بزرگ براساس نقشه جغرافيايى دو سه برابر مملكت امروز ايران بوده يك بار به عالمى برخورد كرد.

عالم واجد شرايط به راستى در زندگى انسان، در تغيير و تحول انسان، و در انتقال ارزش ها به انسان و حفظ آن ها مؤثر است. به همين خاطر است كه ارزشى كه قرآن و روايات براى فرد عالم قائل شده اند براى هيچ انسان ديگرى قائل نشده اند. براى بيان ارزش عالمان واجد شرايط نيز اين آيه قرآن بس است كه پيش از اين درباره آن به تفصيل سخن گفته ايم:

«يا أيها الذين آمنوا إذا قيل لكم تفسحوا فى المجالس فافسحوا يفسح اللّه لكم و إذا قيل فانشزوا يرفع اللّه الذين آمنوا منكم و الذين أوتوا العلم درجات و اللّه بما تعملون خبير». [3]

اى مؤمنان، هنگامى كه گويند: در مجالس براى نشستن ديگر برادرانتان جا باز كنيد، پس جا باز كنيد، تا خدا براى شما در بهشت جا باز كند. و چون گويند: برخيزيد، بى درنگ برخيزيد تا خدا مؤمنان از شما را به درجه اى و دانشمندانتان را به درجاتى عظيم و باارزش بلند گرداند، و خدا به آنچه انجام مى دهيد، آگاه است.

 

ارزش ارتباط با عالم

 

در تعاليم اسلامى، نه ارتباط با عالم بلكه نگاه به چهره عالم [4] و، از آن بالاتر، نگاه به درب خانه عالم نيز عبادت است و روايات بر اين مطلب شهادت مى دهند. [5].

پيغمبر اسلام، صلى اللّه عليه و آله، مى فرمايند: عالمان در زمره شفيعان روز قيامت هستند. [6] هم چنين، مى فرمايد: اگر عالمى بميرد و او را در قبرستاين دفن كنند، خداوند در عذاب مردگان آن قبرستان تخفيف مى دهد. [7] اين گوشه اى از ارزش عالمان راستين است.

به هر حال، امير خراسان روزى به مرد عالمى كه نامش ابو على دقّاق بود برخورد و به او گفت: او على، مرا نصيحت كن! ابو على گفت: اول، پاسخ سؤال مرا بده تا نصيحتت كنم: پول را بيشتر دوست دارى يا نفست را؟ امير خراسان فكرى كرد و گفت: پول را! گفت: علاقه به چيزى دارى كه در وقت مرگ بايد از آن جدا شوى و با دشمنى دست به يكى كرده اى كه تا قيامت با تو خواهد بود. مگر نمى دانى پيغمبر فرموده است:

«أعدا عدوك نفسك التى بين جنبيك»؟ [8]

در اين روايت، پيغمبر اكرم، صلى اللّه عليه و آله، جايگاه نفس انسان را معين كرده و فرموده است: «بين جنبيك»؛ يعنى نفس از سر تا نوك پا را نگرفته، بلكه دو پهلوى آدمى را پر كرده است. در حقيقت، پيغمبر مى خواهد به اين نكته اشاره كند كه نفس زير شكم و بالاى پست ترين عضو بدن واقع شده است. اين جايگاه نفس است. نفسى كه اگر جلويش را نگيريم دشمن ترين دشمنان انسان مى شود و فرقى با دشمن هاى ديگر ندارد. با اين فرق كه اگر به دشمن خود محبت كنيد، پول بدهيد، شام و ناهار بدهيد، و مشكلش را حل كنيد، باز با انسان كمى نرم شده و رفيق مى شود، اما به اين دشمن هرچه بيشتر بخورانى دشمن تر مى شود؛ چون دهانى دارد به اندازه دهان دوزخ. براى همين، اگر دو هزار زنا براى خوشايندش انجام شود يا ميلياردها تومان مال حرام به او برسد، باز مى گويد: مى خواهم: نفس آدمى دائم در حال پس انداز كردن آتش دوزخ و غضب خدا براى خويش است. اهل خسته شدن و پس زدن هم نيست كه بگويد من از رابطه با نامحرم خسته شده ام يا از پول سير شده ام؛ مى گويد ربا كه گرفتى، رشوه هم بگير، دزدى هم بكن، اختلاس هم بكن، غصب هم بكن، مال برادر و خواهرت را هم بخور، چون دهان نفس به اندازه دهانه دوزخ و معده اش به اندازه معده دوزخ است و پر شدنى نيست. پروردگار در قرآن مى فرمايد:

«يوم نقول لجهنم هل امتلات و تقول هل من مزيد». [9]

ياد كن روزى را كه به دوزخ مى گوييم: آيا پر شدى؟ مى گويد: آيا زيادتر از اين هم هست؟!

در قيامت، وقتى به جهنم مى گوييم: اى هفت طبق جهنم، اى معده هفتگانه دوزخ، آيا پر شدى؟ فرياد مى زد كه كجا سير شدم، باز هم بريز! نمونه دوزخ در دنيا همين نفس است. امام سجا، عليه السلام، در دعاى ابى حمزه به همين نكته اشاره مى كند و مى فرمايد:

«و اعوذ بك من نفس لا تقنع، و بطن لا يشبع، و قلب لا يخشع، و دعاء لا يسمع، و عمل لا ينفع، و صلاة لا ترفع». [10]

 

عاقبت عبد الملك مروان

 

عبد الملك مروان [11] 84 سال دچار نفسى بود كه زير شكم و بالاى پست ترين عضو بدن جاى دارد. او هرچه توانست گناه كرد و بعد زير هوار گناه ماند. وقتى انسان زير هوار گناه قرار بماند، ديگر نه خدا را مى بيند، نه قيامت را مى بيند و نه حق و حقيقت را مى بيند. در كتاب ها نوشته اند وقتى عبد الملك احساس كرد دارد مى ميرد و عمرش دارد تمام مى شود، گفت سر تخت مرا بگيريد و ببريد اتاق بالاى قصر، كه در بهترين نقطه شام و دمشق قرار داشت و اطرافش پر از باغ و گلستان بود.

بعد گفت: در چهار طرف را باز كنيد تا من مشرف به بيرون باشم.

سپس، نگاهى به روبه رو، پشت سر، شمال و جنوب كرد و آهى كشيد و گفت: تمام پرونده ام پر از گناه و ظلم و معصيت است. من بايد درب خانه تو توبه كنم تا شايد مرا ببخشى. اما چون ذاتا از تو، اى خدا، بدم مى آيد توبه نمى كنم! اين را گفت و مرد.

 

شرابخوارى تا لحظه مرگ

 

جوان مودب و متدينى چندى پيش به من گفت: براى پدرم كارى مى خواهم بكنم. چه بكنم: پولى بدهم، نمازى بخوانم، روزه اى بگيرم ...؟

چون پدرم شب اول محرم از دنيا رفت و در آخرين لحظه عمرش شيشه مشروب را سر كشيد و مرد!

اين معناى ماندن در زير هوار گناه است.

اين وصيت اول امام مجتبى: دامن زندگى را از گناهان كبيره و اصرار بر گناه صغيره پاك نگاه داريد.

 

وصيت دوم: فكر كنيد!

 

2- «و إدامة التفكر فإن التفكر أبو كل خير و امه». [12]

هميشه فكر كنيد: روز، شب، در مغازه، در كلاس و ...، زيرا انديشه پدر و مادر تمام خوبى ها در اين عالم است. حتى اين كه سفارش شده است گاهى به قبرستان برويد و به قبرها نگاه كنيد، براى اين است كه فكر به كار بيفتد. بابا طاهر دراين باره دوبيتى زيبايى دارد:

به گورستان گذر كردم كم وبيش

 

بديدم حال دولتمند و درويش

     

 

درويش موجود در شعر به معنى فقير و ندار است، نه درويش اصطلاحى امروز. در حقيقت، برابر دولتمند است. در گورستان، شاه خوابيده، نخست وزير خوابيده، استاندار خوابيده، ملك التجار خوابيده، آخوند خوابيده، شاعر خوابيده، هنرمند خوابيده، واعظ خوابيده، نويسنده خوابيده. در همين بهشت زهراى تهران هم دولتمرد دفن است و هم عالم و هم گويندگان رده اول اين مملكت كه بعضى هاشان در اين 200 سال اخير نمونه اى نداشته اند. با اين حال، فراموش شده اند و زير خاك ها افتاده اند. در گورستان ابن بابويه تهران كسانى دفن هستند كه صدها جلد كتاب دينى نوشته اند، ولى ديگر كسى يادشان هم نمى كند.

نه درويشى به خاكى بى كفن ماند

 

نه دولتمند برد از يك كفن بيش.

     

[13]

مگر كاخ نشينان چند كفن به تن كردند؟ مگر علماى بزرگ، اعليحضرت ها و وكلا و وزرا و مراجع و فقها و نويسندگان را در چه قبرهاى دفن كردند؟ مگر ديواره قبرشان را موزائيك يا كاشى كردند؟

مگر لحدشان را از مس يا از ورق نقره گذاشتند؟ همگى را مثل آدم هاى گمنام در خاك گذاشتند و بند كفن را باز كردند و صورت هاشان را روى خاك گذاشتند. لحد از خشت و سنگ برايشان گذاشتند و خاك از ميان لحدها روى كفنشان مى ريخت. بعد، خاك را گل كردند و با بيل ريختند رويشان و آمدند. سومى و هفتمى و چهلمى و بعد دوره پوسيدن و فراموشى آغاز شد. انگار در اين دنيا نبودند كه نبودند.

بس نامور به زير زمين دفن كرده اند

 

كز هستى اش به روى زمين بر اثر نماند

آن پير لاشه را كه سپردند زير خاك

 

خاكش چنان بخورد كزو استخوان نماند

خيرى كن اى فلان و غنيمت شمار عمر

 

زان پيشتر كه بانگ برآيد فلان نماند.

     

[14]

آرى، رفتن به قبرستان براى اين است كه انسان به فكر بيفتد. گويى قبرستان كبريتى است كه شمع فكر و چراغ انديشه را روشن مى كند.

چندى پيش، در بيمارستان به عيادت مريضى رفتم. زمانى كه اين مرد سرپا بود، چه احترامى بين مردم داشت. اما آن روز ديدم بدنش چروكيده و نحيف شده و دو تا لوله در بينى، يك لوله در دهان، يك لوله كنار كليه، يك لوله در مثانه، و يك دستگاه براى تنفس در دهانش است.

اين فرصت خوبى است براى همه ما كه به فكر بيفتيم، زيرا يك روز هم ما اين طور مى شويم، يك روز هم ما بايد برويم زير خاك. حال كه بناست اين طور روى تخت بيفتيم و برويم زير خاك، پس ديگر اين روابط نامشروع براى چه و به عشق چه؟ ربا براى كه و براى چه؟ ظلم براى كه و براى چه؟

خوش به حال آن ها كه عبرت گرفتد و فكرشان نجاتشان داد! به واقع، كسى كه پنجاه سال پيشانى روى خاك گذاشته و صبح و ظهر و مغرب «سبحان ربى الاعلى و بحمده» گفت، چه وحشتى از اين دارد كه در قبر صورتش روى خاك باشد؟ چنين انسانى از فكر مردن شاد مى شوند، چون به ديدار محبوبى مى رود كه شام هاى تيره دنيا را در تاريكى و خلوت با او به رازونياز مى پرداخت و از دورى اش اشك مى ريخت. اگر قرار باشد قبر به چنين انسانى تاريك و تيره باشد، پس «يا نور المستوحشين فى الظلم» چه مى شود؟

*** «اوصيكم بتقوى اللّه و ادامة التفكر فانّ التفكر اب كلّ خير و امّه» ..

پدر و مادر همه خوبى ها انديشه است. انديشه با انسان چه كارها كه نمى كند! شأن آدمى در اين است كه اهل تفكر باشد. جوان ها بايد فكر كنند كه يك جوان هجده ساله چه شد كه على اكبر شد؟ اين خيلى فكر مثبتى است. اگر خود آدم فهميد، كه فهميد، وگرنه، مى رود از يكى مى پرسد كه چطور يك نفر مى تواند مانند على اكبر باشد و همان راه را برود؟

همه بايد فكر كنند كه حرّ چه شد كه حرّ شد و آيا ما هم مى توانيم حر باشيم؟ او مگر چه كرد كه حرّ شد، جز اين كه رنگ ابى عبد اللّه را به خود شزد؟ زن هاى ما فكر كنند كه آسيه، زن فرعون، چه كرد كه خدا درباره اش فرمود:

«ضرب اللّه مثلا للذين آمنوا امرأة فرعون اذ قالت ربّ ابن لى عندك بيتا فى الجنة و نجنى من فرعون و عمله و نجنى من القوم الظالمين». [15]

و خدا براى مؤمنان همسر فرعون را مثل زده است هنگامى كه گفت:

پروردگارا، براى من نزد خودت خانه اى در بهشت بنا كن و مرا از فرعون و كردارش رهايى بخش و مرا از مردم ستمكار نجات ده.

چه شد كه اين طور شد؟ اين ها همه مايه ها و انگيزه هاى تفكر است.

به گورستان گذر كردم صباحى

 

شنيدم ناله و افغان و آهى

شنيدم كلّه اى با خاك مى گفت

 

كه اين دنيا نمى ارزد به كاهى

     

مرگ همه چيز را از انسان مى گيرد: خانه و مغازه و صندلى و زن و بچه و نوه و شهرت و ... را. پيش از مرگ بايد به اين چيزها فكر كرد، زيرا پس از آن ديگر فايده اى ندارد اگر بگوييم چرا من اين قدر براى داشتن و رسيدن به اين ها خودكشى كردم؟ چرا همه موجوديتم را هزينه غير خدا كردم؟

آرى، اگر دنياى ما با خدا باشد، آن را از ما نمى گيرند. پولى كه خمسش را داده ايم، زكاتش را داده ايم، هزينه خدا كرده ايم، برايمان مى ماند. وجودى كه خرج نماز و روزه و كار خير شده براى انسان مى ماند و بسيار هم پرارزش است. در نتيجه، دنيايى كه به يك پر كاه نمى ارز، دنيايى است كه در آن انسان هيچ منفعتى كسب نكند و جز خوردن و شكم و لباس بدن به چيزى در آن نينديشد.

تو كه ناخوانده اى علم سماوات

 

تو كه نابرده اى ره در خرابات

تو كه سود و زيان خود ندانى

 

به ياران كى رسى هيهات هيهات

     

انسان بايد به عاقبتش فكر كند و فكر كند چطور مى خواهد وارد قيامت بشود و چه مى خواهد جواب بدهد. در قرآن آمده است كه وقتى وارد محشر مى شويد، پرونده تان را به دستتان مى دهند؛ يعنى نمى گذارند كس ديگر آن را بخواند و مى گويند:

«اقرء كتابك كفى بنفسك اليوم عليك حسيبا». [16]

به او مى گويند: كتاب خود را بخوان، كافى است كه امروز خودت بر خود حسابگر باشى.

مى فرمايد: بنده من، خودت پرونده ات را بخوان. نه من به اعمالت نمره مى دهم، نه پيغمبرانم، و نه ملائكه. تمام ورق هاى پرونده را خودت بخوان و خودت بگو با تو چه كنم؟

م از قالوا بلى تشويق دارم

 

گنه از برگ داران بيش دارم

چون فردا نامه خواهان نامه خوانند

 

مو در كف نامه، سر در پيش دارم.

     

 

پى نوشت:

 

[ (1). دراين باره روايات زيادى وارد شده است. از جمله:

- عيون الحكم و المواعظ، على بن محمد ليثى واسطى، ص 37، از امام على، عليه السلام: العلم دليل.

- بحار الأنوار، ج 68، ص 306: امام كاظم عليه السلام: دليل العقل التفكر، و دليل التفكر الصمت.

- بحار الأنوار، ج 74، ص 174: «موسى بن جعفر، عن أبيه، عن آبائه عليهم السلام قال: قال رسول اللّه صلى اللّه عليه و آله: العلم رائد، و العقل سائق، و النفس حرون».

- غرر الحكم: 4658، از على عليه السلام: ثلاث من كن فيه كم إيمانه: العقل، و الحكم، و العلم.

- غرر الحكم: 2092، از على عليه السلام: العقل خليل المؤمن، و العلم وزيره، و الصبر أمير جنوده، و العمل قيمه.

- غرر الحكم، 1717: العقل غريزة تزيد بالعلم و التجارب.

- غرر الحكم، 4772: جهاد النفس بالعلم عنوان العقل.

- بحار، ج 77، ص 149، رسول اللّه صلى اللّه عليه و آله: الحياء حياءان: حياء عقل و حياء حمق، فحياء العقل العلم، و حياء الحمق الجهل.

- كافى، ج 1، ص 16. امام كاظم عليه السلام فيما أوصى لقمان لابنه-: إن الدنيا بحر عميق، قد غرق فيها عالم كثير، فلتكن سفينتك فيها تقوى اللّه، و حشوها الإيمان و شراعها التوكل، و قيمها العقل، و دليلها العلم، و سكانها الصبر.]

[ (2). روم، 10.]

[ (3). مجادله، 11.]

[ (4). ميزان الحكمه، ج 4، ص 2070: «الإمام الصادق، عليه السلام، لما سئل عن قول النبى، صلى اللّه عليه و آله: النظر فى وجوه العلماء عبادة: هو العالم الذى إذا نظرت إليه ذكرك الآخرة، و من كان خلاف ذلك فالنظر إليه فتنة»]

 [ (5). مختلف الشيعة، علامه حلى، ج 1، ص 152؛ ايضاح الفوائد، ج 4، ص 755: «رسول-]- اللّه، صلى اللّه عليه و آله، قال: «من أكرم فقيها مسلما لقى اللّه تعالى يوم القيامة و هو عنه راض، و من أهان فقيها مسلما لقى اللّه تعالى يوم القيمة هو عليه غضبان، و جعل النظر إلى وجه العلماء عبادة، و النظر إلى باب العالم عبادة، و مجالسة العلماء عبادة».]

[ (6). قرب الاسناد حميرى، ص 64: «جعفر بن محمد، عن أبيه، عن آبائه: «أن رسول اللّه صلى اللّه عليه و آله قال: «ثلاثة يشفعون إلى اللّه يوم القيامة فيشفعهم: الانبياء، ثم العلماء، ثم الشهداء». تفسير نور الثقلين، شيخ حويزى، ج 5، ص 264: «على، عليه السلام: «تشفع يوم القيمة ثلاثة: الانبياء، ثم العلماء ثم الشهداء».]

[ (7). در روايت مشابهى آمده است: كشف الخفاء، عجلونى، ج 1، ص 221: «إن العالم و المتعلم إذا مرا على قرية فإن اللّه تعالى يرفع العذاب عن مقبرة تلك القرية أربعى يوما».]

[ (8). عدة الداعى، ص 295، كنز العمال، ج 4 ص 431.]

[ (9). ق، 30.]

[ (10). صحيفه سجاديه (ابطحى)، دعاى ابى حمزه ثمالى، ص 233.]

[ (11). براى آشنايى با زندگى اين شخص ر ك: الطبقات الكبرى، محمد بن سعد، ج 5، ص 223.]

[ (12). ميزان الحكمة، ج 3 ص 2463. به نقل از تنبيه الخواطر، ج 1، ص 52.]

[ (13). بابا طاهر.]

[ (14). گلستان سعدى.]

[ (15). تحريم: 11.]

[ (16). إسراء، 14.]

 

 


منبع : پایگاه عرفان
  689
  0
  0
امتیاز شما به این مطلب ؟

آخرین مطالب

    چگونه محبوب خدا شویم- جلسۀ چهارم
    مرگ و عالم آخرت
    بعثت پیامبران برای درمان بیماری شرک
    احوالات و اهداف مومن و پاسخ به سوالات
    مبداء آفرینش موجودات
    مقام حضرت زينب (س)
    خودشناسی و قیمت‌شناسی انسان
    حقیقت شرک در کلام امام حسین(ع)
    شرک به پروردگار، ظلمی عظیم
    راهکاری برای طلوع توجه قلبی به خداوند

بیشترین بازدید این مجموعه

      از نصايح پيامبر به ابوذر
      مقام حضرت زينب (س)
      چگونه محبوب خدا شویم- جلسۀ چهارم
      مرگ و فرصتها - جلسه هفتم
      محبت ائمه عليهم السلام نسبت به شيعيان‏
      چند روايت عجيب در مورد پدر و مادر
      لالايى جبرئيل براى امام حسين (ع)
      مرگ و عالم آخرت
      رمز موفقيت ابن ‏سينا
      شکستن شهوات

 
نظرات کاربر
پر بازدید ترین مطالب سال
پر بازدید ترین مطالب ماه
پر بازدید ترین مطالب روز