فارسی
شنبه 16 فروردين 1399 - السبت 10 شعبان 1441
  609
  0
  0

حديث عقل و نفس آدمى درآيينه قرآن - جلسه نوزدهم - (متن کامل + عناوین)

 

سفر معنوى تفكر تنها راه رشد و كمال انسان

 

تهران، حسينيه همدانيها رمضان 1386

بسم اللّه الرحمن الرحيم. الحمد للّه رب العالمين و صلّى اللّه على جميع الأنبياء و المرسلين و صلّ على محمّد و آله الطاهرين.

 

تفكر سفرى معنوى و پرمنفعت است كه انسان را به نتايج و دستاوردهاى فراوانى در دنيا و آخرت مى رساند. براى بيان اهميت اين موضوع كافى است بدانيم كه حدود يك ششم از آيات قرآن كريم (نزديك به هزار آيه) درباره تفكر است كه با كلماتى چون فكر و شعور و عقل و لبّ (به معناى عقل و مغز) همراه است. [1] با توجه به اين ميزان اهميت، شايسته است كه انسان فرصتى را براى مطالعه و تدبر در اين آيات اختصاص دهد و از اين درياى معانى گوهرهايى نفيس برآورد.

علاوه بر قرآن مجيد، انبياى الهى و رسول گرامى اسلام و ائمه طاهرين، عليهم السلام، نيز روايات فراوانى در باب تعقل و تفكر از خود بر جاى گذاشته اند كه ميراثى عظيم دراين باره به حساب مى آيد و كتاب هاى مهم شيعه و سنى آن ها را ذكر كرده اند. از جمله اين آثار كتاب شريف اصول كافى اثر محدث بزرگوار كلينى است كه باب نخست آن باب عقل و جهل است. در اين باب، مرحوم كلينى روايتى را از قول وجود مبارك امام موسى بن جعفر، عليهما السلام، نقل مى كند كه روايتى طولانى است و امام آن را خطاب به شاگرد محبوبش هشام ايراد كرده اند. [2] هشام از شاگردان امام صادق، عليه السلام، و امام كاظم، عليه السلام، است و با اين كه در سنين جوانى از دنيا رفته، آثار بسيار ارزنده اى از خود به جاى گذارده است. [3]

روايت اين عالم بزرگوار آن قدر مهم است كه اگر در كتاب هاى درسى جهان وارد مى شد، بر اثر آن جهانى پاك و آرمانى به وجود مى آمد. اما دريخ كه اين انديشه هاى ناب تنها زينت بخش صبحات كتاب هاى روايى ماست، نه زيور جان و عقل و زندگى مردم! هم چنين، مطالعه اين روايت بايد با اين بينش همراه باشد كه اين گوهر ناب درياى معنويت از درياى علم امام موسى بن جعفر، عليهما السلام، برون تراويده است. زيرا اگر جوينده چنين گوهرى با اين نگاه به روايت بنگرد و به آن دل بسپارد، با توفيق الهى خواهد ديد كه تفكر برترين و زيباترين سفرهاست.

 

توصيه به هم نشينى با انديشمندان

 

حضرت در اين روايت بر اين نكته تأكيد مى كنند كه بايد با اولى الالباب و انسان هاى اهل انديشه و خرد، كه نفس مؤثرى دارند، نشست و برخاست كرد. از اين تأكيد نيز بر مى آيد كه تفكر سرچشمه كارهاى عظيمى است و مى تواند در نفوس ديگران تأثيرات مهمى داشته باشد.

(پيش از اين درباره تأثير هم نشينى با صاحب نفسان در بيدارى قلب سخن گفته ايم كه در اين جا مكرر نمى كنيم). همين مقدار توجه كافى است كه پيامبر اكرم، صلى اللّه عليه و آله، فرمود:

«جالسوا العلماء و سائلوا الكبراء و خالطوا الحكماء». [4]

با عالمان هم نشين باشيد، از بزرگان درخواست كنيد، و با حكيمان آميزگار باشيد.

 

خاك را آباد كردى و دين را به باد دادى

 

صاحب كتاب ابوب الجنان [5] نقل كرده است كه هارون الرشيد در كنار خانه هاى فقيران و مستحقان شهر بغداد كاخى گران بها و بسيار مجلل براى خود بنا كرده بود. شرح جزئيات اين قصر در اين مقال نمى گنجد، اما براى بيان عظمت اين كاخ همين اندازه كافى است بدانيم كه در اين بنا كه تا زمان معتصم برپا بود [6] دوازده هزار دروپنجره به كار رفته بود؛ مخارج پرده ها و فرش ها و ريخت وپاش ها و نگهدارى از چنين قصرى حساب جداگانه دارد.

كار ساخت اين قصر تازه پايان يافته و هارون به تازگى در آن مستقر شده بود كه بهلول، اين مرد بافكر، از نزديكى آن گذر كرد. از قضا، هارون او را ديد و دستور داد وى را به نزدش فراخوانند. بهلول حاضر شد. هارون پرسيد: نظرى درباره اين كاخ ندارى؟ گفت: چرا. گفت: بگو! گفت: نمى گويم، بايد بنويسم. براى اين منظور، قلمى به او دادند. گفت:

باى روى يكى از ديوارها بنويسم، جايى كه هميشه جلوى چشمت باشد! گفت: قبول است، بنويس!

بهلول مردى عالم و دانشمند بود و مانند اغلب قدما خط خوبى هم داشت، لذا بهلول ديوارى را براى نوشتن برگزيد كه هميشه مقابل ديدگان هارون باشد. بعد، اين سخن را بر روى ديوار نوشت كه محصول سفر معنوى فكر است:

«رفعت الطين و وضعت الدين»

گل را بالا بردى و دين را نابود كردى.

مگر يك زمامدار با همسرش چقدر جا اشتغال مى كند كه مردم بينوا بايد تاوان زندگى اشرافى او و خانواده اش را بدهند؟ مگر سيره رسول خدا اين بود كه تو خود را جانشين او مى دانى؟ در نتيجه، تو با بالا بردن اين كاخ، خاك را آباد و دين را به باد دادى.

ما هم بايد فكر كنيم و انصاف دهيم كه اين تن مگر چقدر مى ارزد كه اتومبيل حاملش بايد دويست ميليون تومان قيمت داشته باشد؟ يك زوج مگر چقدر زندگى لازم دارند كه بايد قيمت خانه شان بيست ميليارد تومان باشد؟ آيا فكر مى كنيم كه اين گونه زندگى ها پيش خدا بازخواست ندارد؟

يك نقاش ساختمان برايم تعريف مى كرد كه سه سال است در خانه اى نقاشى مى كنم و هنوز تمام نشده است! مگر صاحب اين خانه تا كى مى خواهد در آن زندگى كند؟ اين خانه حتما فرش ابريشم نياز دارد و قطعا مبل ايرانى هم براى شكسر شأن است و مبلمانش را بايد از پاريس تهيه كنند و خانم اين خانه بايد دوسه كيلو طلا و برليان در مهمانى ها به خودش آويزان كند. آيا اين زندگى ها در قيامت نياز به جواب دادن ندارد؟

امروز، رسم بدى پيدا شده و گاه گاه سفره هاى آن چنانى و افطارى هاى كذايى در بهترين هتل هاى تهران برپا مى شود. اگر هزينه افطارى هر مهمانى در اين مجالس بيست هزار تومان باشد، پانصد نفر مهمان چقدر هزينه خواهد داشت؟ اين ها در قيامت جواب ندارد؟ آيا اين همان اطعامى است كه پيغمبر به آن سفارش كرده؟ مگر حضرت نگفته است وقتى روزه مى گيريد و گرسنه و تشنه مى شويد به ياد گرسنگى افراد مستحق بيفتيد و ياد از گرسنگى و تشنگى قيامت كنيد؟ آيا اين پانصد نفر اس مستحقين هستند يا از كارخانه داران عمده يا صاحب منصبان مملكت اند؟ آن ها هم اگر به واقع تدين دارند، نبايد اين گونه دعوت ها را بپذيرند، مگر على، عليه السلام، در نهج البلاغه به استاندار بصره عتاب نكرد كه چرا بر سر يكى از اين سفرها حاضر شده است. [7]

*** بهلول پس از آن جمله پرمغز، جمله دوم را بر روى ديوار نوشت:

«رفعت الجصّ و وضعت النصّ»

اى هارون، گچ برى هاى ظريفى در سالن ها و اتاق هاى اين كاخ به كار بردى، در عوض روش پيغمبر عظيم الشأن اسلام را به نابودى كشاندى.

او زندگى اى زاهدانه و معمولى داشت، پس تو كه ادعاى خلافت او را دارى چرا اين گونه زندگى مى كنى؟

سپس جمله سوم را نوشت:

3 إن كان من مال غيرك فظلمت و اللّه لا يحب الظالمين»

اگر پول اين كاخ از آن خودت نبوده و از حق ديگران آن را ساخته اى، ظلم كرده اى و خدا در قرآن فرموده است كه من ظالمان را دوست ندارم و از آنان متنفرم. در نتيجه، تو با ساختن اين كاخ مورد نفرت خدا واقع شده و از چشم رحمت خدا افتاده اى.

«و إن كان من مالك فقد أسرفت و اللّه لا يحب المسرفين».

اما اگر پول از خودت و زحمت بازوى خود آن را ساخته اى كه هارون از زحمت بازوى خود يك شاهى هم نداشت و هرچه داشت متعلق به بيت المال بوداسراف كرده اى و خدا مردم اسراف كار را دوست ندارد. پس تو در هر صورت مورد نفرت خدا هستى و با اين كارها دين را پايمال كرده اى و روش پيغمبر اكرم، صلى اللّه عليه و آله، را در جامعه بر باد داده اى. [8]

اين قدرت انديشه است. ممكن است روزى هزار نفر از كنار اين كاخ ها رد شوند و هيچ نكته اى هم به فكرشان خطور نكند، اما كسى كه اهل خدا و از اصحاب پاكى و درستى است هزاران نكته باريك تر ز مو از آن برداشت مى كند. خداوند هم او را يارى مى كند تا بهتر انديشه كند و هوس كاخ نشينى يا داشتن ماشين دويست ميليون تومانى يا راه انداختن مهمانى هاى چند ميليونى به سرش نزند. يارى اش مى دهد تا به خود بگويد اين همه اسراف را براى خشنودى چه كسى انجام مى دهد؟

براى مردم؟ مگر كليد بهشت و جهنم در دست مردم است؟

به راستى، اگر همه مردم از ما تعريف كنند، به چه درد ما مى خورد يا اگر همگان ما را تكذيب كنند، چه ضررى به ما خواهد رسيد؟ اگر همه در حق ما دروغ بگويند يا تهمت بزنند، چه ضررى به ما خواهند زد؟

اگر كسى اهل بندگى خدا و در پناه خدا باشد، بانگ هيچ سگى، به قول قرآن مجيد، [9] در زندگى اش اهميت نخواهد داشت.

آيا بنى اميه كه در كربلا آن قدر هارى كردند و در كوفه و شام آن قدر تهمت زدند كه اهل بيت از دين خارج شده اند (اين تبليغات آن قدر گسترده بود كه مردم شام آمده بودند ديندارانى كه بى دين شده بودند را ببينند. آن ها به حضرت زين العابدين، عليه السلام، با اين ذهنيت نگاه مى كردند كه ايشان قبلا دين داشته و بعد بى دين شده اند) به هدف خود رسيدند؟ چه كسى در اين ميدان ضرر كرد: حسين بن على، زينب كبرى، حبيب بن مظاهر، على اكبر، يا امام زين العابدين؟ شهدا و راهيان كربلا ضرر كردند يا بنى اميه؟

كسى كه با خدا زندگى كند، هر چند زبان ها و شمشيرها عليه او بسيج شوند، سرسوزنى نمى توانند به او زيان برسانند؛ مگر نه اين است كه حضرت بارى تعالى اطميمنان داده است:

«إن اللّه يدافع عن الذين آمنوا إن اللّه لا يحب كل خوان كفور» [10]

مسلما خدا از مؤمنان دفاع مى كند و قطعا خدا هيچ خيانتكار ناسپاسى را دوست ندارد.

اگر خدا هم قرار باشد يار خودش را رها كند، ديگر چه چيز قابل اعتمادى در اى عالم باقى مى ماند؟

 

دوست آن بايد كه گيرد دست دوست ...

 

يك بار، بالاى سر عالمى حاضر بودم كه 94 سال در اين دنيا زندگى كرده بود و در حال احتضار داشت نفس هاى آخر عمرش را مى كشيد. خدا او و همه بندگانش را بيامرزد! هم چنان كه كنار بالينش نشسته بودم، در ذهنم باطن كارهايش را با رواياتى كه درباره وضعيت محتضر و سختى جان كندن وارد شده تطبيق مى دادم. البته، اين بزرگوار عالمى صاحبدل و از نظركردگان حضرت سيد الشهدا، عليه السلام 7 و از پاكان روزگار بود و نسل هايى كه او را در طول نود سال زندگى اش ديده بودند از وى به نيكى ياد مى كردند.

آن روز عالم ديگرى نيز بر بالين او و كنار من نشسته بود. در همان لحظاتى كه من داشتم به روايات فكر مى كردم ايشان خطاب به من گفت:

اين لحظه، لحظه بسيار سخت و مشكل و خطرناكى است. (دقيقا سه كلمه سخت و مشكل و خطرناك را به كار برد). گفتم: البته نه براى چنين كسى. گفت: چطور؟ گفتم: همه مردم اين شهر و خود من كه سى سال است او را مى شناسم، شهادت مى دهيم كه اين مرد 94 سال در راه خدا و پيغمبر و اهل بيت و قرآن تلاش كرده و با زبان پاكش سه نسل از مردم اين شهر را هدايت كرده است. آيا باوركردنى است كه خدا و اهل بيت در اين زمان كه او در حال احتضار است و به يارى آن ها نياز دارد، به حال خود رهايش كنند؟ مگر مى شود كسى 94 سال در پى خدا بدود ولى خدا سربزنگاه او را رها كند و بگويد مرحمت عالى زياد!؟

ناگهان، اين عالم چنان گريه كرد كه گويى از خواب يگران بيدار شده است. بعد به من رو كرد و گفت: من تازه بيدار شدم و فهميدم چه خبر است!

بگذاريم مردم هرچه مى خواهند بگويند، بگذاريم قوم وخويش ها و همسايه ها هرچه دلشان خواست حرف بزنند، حرف مردم هيچ وقت تمام نمى شود و رضايت آنان هيچ وقت بالتّمامه جلب نمى شود. مگر مردم پشت سر پيامبران و ائمه و بندگان خوب خدا هميشه حرف هاى خوب زدند و همه ياروياور و پشتيبان آن ها بودند؟ [11] ما نيز بايد در پى تحصيل رضاى خدا باشيم و اين را بدانيم كه هركس رنگ خدا را داشته باشد به سرزنش و سخره مردم گرفتار است و هميشه عده اى در قفايش سخنان ياوه مى بافند و حتى گاهى او را به اشكال عجيب و غريبى تهييج مى كنند تا به رنگ آنان درآيد؛ مثلا، به او مى گويند عموزاده ات پنج سال نيست به تهران آمده و الان برسازى مى كند، اما تو مثل او زرنگ نيستى و هنوز در يك خانه كوچك به لقمه اى نان و پنير قانعى. راست هم مى گويند. ما مانند آن ها زرنگ نيستيم، اما از سويى، زرنگ ترين مردم عالم هستيم، زيرا به قدرتى وابسته هستيم كه پايانى ندارد. همين كه لطف او با ما و دست او بر سر ما باشد كافى است و بيش از اين چيزى نمى خواهيم.

تو با خداى خود انداز كار و دل خوش دار

 

كه رحم اگر نكند مدعى خدا بكند.

     

[12]

همين كه مى توانيم در هر زمانى و براى هر مسأله اى با او خلوت كنيم و مسائلمان را با او مطرح كنيم، همين كه مى توانيم از زخم زبان ها به او پناه ببريم و به تأسى از مولايمان عرضه بداريم:

«إلهى و ربى من لى غيرك» [13]

اى پروردگار و مولاى من! جز تو چه كسى را دارم؟

كافى است. ما غير از خدا كسى را نداريم، چون كسانى كه با ما هستند و خيلى صادقانه هم به ما محبت مى كنند و قصد ظلم و نيرنگ و فتنه اى هم ندارند، تا ابد نمى توانند با ما همراه باشند؟ نهايت لطفى هم كه مى توانند به ما بكنند اين است كه جنازه مان را تنها نگذارند و فاتحه اى بفرستند و بگويند فلانى آدم خوبى بود. اما سر آخر، همان ها كمك مى كنند تا زن وبچه و عروس و دامادمان از سر مزارمان برخيزند و به خانه هايشان برگردند. بعد از آن، چه مى توانند برايمان انجام دهند؟ هيچ! اما وقتى انسان با پروردگارش همراه باشد، خدا نيز هميشه با او خواهد بود و عنايات و الطاف خود را شامل حال او خواهد كرد. مهم اين است كه انسان راه را پيدا كند و بر كوى محبوب واقعى خيمه بزند. در غير اين صورت، هر كارى كه انجام دهد و هر قدر كه در دنيا زرنگ باشد كارش از اين چند جمله خارج نيست كه بهلول روزى بر ديوار كاخ هارون الرشيد نوشت:

«رفعت الطين و وضعت الدين، رفعت الجصّ و وضعت النصّ، إن كان من مال غيرك فقد ظلمت و اللّه لا يحب الظالمين، و إن كان من مالك فقد اسرفت و اللّه لا يحب المسرفين».

 

جواب اين را هم خودت بده!

هارون الرشيد از زنان مختلفش چهارده پسر داشت [14] كه يكى از آن ها به پدر و برادرانش شباهتى نداشت. نقل است روزى اطرافيان هارون به او گفتند: بهتر است براى اين پسرت تدبيرى بينديشى تا بيش از اين باعث آبروى خلافت نشود، زيرا او بيشتر با اهل دين و مسجد رفت وآمد مى كند و رفتار و گفتارش مناسب مقام خلافت نيست. هارون گفت: از بين پسران من، همين يكى ناخلف در آمده است. حرف مرا هم

نمى شنود و هرچه اندرزش مى دهم به گوش نمى گيرد! گفتند: شايد اگر او را به استاندارى يكى از بلاد بفرستى، كمى هيجان پيدا كند و دنيا به مذاقش خوش آيد! هارون اين تدبير را پسنديد و فورا امر كرد تا حكومت مصر را كه پهناورترين و پردرآمدترين استان سرزمين اسلامى بود به اين پسر بسپارند. عده اى را نيز مطابق رسم آن زمان مأمور كرد تا ملازم ركاب استاندار جديد باشند و او را از بغداد تا مصر همراهى كنند.

ولى صبح فردا، مأموران هرچه در انتظار استاندار ماندند و به جستجويش شتافتند او را نيافتند. او از كاخ هارون گريخت و در هيئتى ناشناس سر از بصره درآورد.

عبد اللّه بن عامر بصرى اگر دقيق يادم باشدنقل مى كند كه يك روز براى تعمير ديوار خراب خانه ام نيازمند كارگر شدم. وقتى به سر بازار رسيدم، دير شده بود و كارگرها را ديگران زودتر برده بودند، ولى ديدم مردى با چهره اى نورانى در گوشه اى نشسته است. از او پرسيدم: براى من كار مى كنى؟ گفت: آرى! گفتم: برخيز تا برويم! گفت: اول با من قرارداد ببند. چقدر مى خواهى مزد بدهى؟ گفتم: چقدر مى خواهى؟

گفت: دو درهم. بيش از اين نيازى ندارم. اما شرطى دارم و آن اين كه اول اذان كار را تعطيل مى كنم و به نماز مى ايستم. سپس به سر كار خودم باز مى گردم. در هفته هم فقط يك روز سر كار مى آيم! گفتم: باشد.

برخيز برويم تا ببينيم چه خواهى كرد!

عصر آن روز كه به خانه رفتم، ديدم ديوار به اندازه كار دو نفر كارگر بالا رفته است. براى همين، چهار دينار به او دادم، اما نپذيرفت و گفت:

ما دو دينار قرارداد بسته ايم. گفتم: اين دو دينار را خودم به تو مى بخشم.

گفت: من نيازى به بخشش تو ندارم، نزد خودت بماند.

چون آن روز خيلى خوب كار كرده بود و كارش را پسنديده بودم، هفته ديگر هم به دنبالش رفتم. آن روز هم برايم به خوبى كار كرد، ولى كار ديوار تمام نشد. هفته سوم كه به بازار رفتم، او را نيافتم. از بازاريان نزديك پرسيدم: چنين جوانى را نديده ايد؟ گفتند: چرا، مريض شده و در همين نزديكى در خرابه متروكه اى افتاده است. وارد خرابه شدم و در كنارش نشستم و از حالش پرسيدم. گفت: حالم بسيار خوب است. گفتم:

ان شاء اللّه خوب مى شوى! گفت: نه، امروز مهلت من در دنيا تمام مى شود، بايد بروم. اين زنبيل و بيل را بفروش و بهاى آن را خرج غسل و كفنم كن. اين انگشتر هم هست كه مال پدرم است و آن را در دست نمى كنم و كنار گذارده ام. بعد از مرگم، به بغداد برو و اين انگشترى را به پدرم هارون الرشيد بده و از قول من به او بگو اين انگشترى را هم بگذارد كنار اموالش تا خودش در قيامت جواب آن را بدهد، من طاقتش را ندارم!

عبد اللّه بصرى مى گويد: من با شنيدن نام هارون كمى وحشت كردم، ولى او گفت: مگر هارون كيست كه اين گونه از او وحشت مى كنى؟ او كارى به تو ندارد، نترس. سپس گفت: مرا رو به قبله كن و هرگاه اشاره كردم زير بغلم را بگير و بلند كن! گفتم: اين حرف ها چيست كه مى زنى؟

چرا بلندت كنم؟ گفت: لحظه مرگم، مولايم امير المؤمنين، عليه السلام، به بالينم مى آيد. مى خواهم وقتى ايشان را مى بينم احترام بگذارم. عبد اللّه مى گويد: وقتى او را بلند كردم، لبخندى زد و از دنيا رفت. [15]

ديدن مجنون را يكى صحرانورد

 

در ميان باديه بنشسته فرد

كرده لوح از ريگ و انگشتان قلم

 

مى زند با اشك خونين اين رقم

گفت: اى مجنون شيدا چيست اين؟

 

مى نويسى نامه؟ بهر كيست اين؟

گفت: مشق نام ليلى مى كنم

 

خاطر خود را تسلى مى كنم

چون ميسر نيست بر من كام او

 

عشق بازى مى كنم با نام او.

     

[16]

 

پى نوشت:

 

[ (1). در قرآن ريشه (ع ل م) 728 بار، (ع ق ل) 49 بار، (ف ق ه) 20 بار، (ف ك ر) 18 بار، (ل ب ب) 16، و ريشه (ف ه م) 1 بار به كار رفته است. ريشه هاى (ن ظ ر)، (ر أى)، (ح ك م)، و (ع ر ف) نيز كه گاه متضمن معناى تفكر در قرآن هستند به ترتيب 115، 297، 189، و 63 بار به كار رفته اند.]

[ (2). متن روايت چنين است: كافى، ج 1، ص 13: أبو عبد اللّه الأشعرى، عن بعض أصحابنا، رفعه عن هشام بن الحكم قال: قال لى أبو الحسن موسى بن جعفر، عليهما السلام: يا هشام إن اللّه تبارك و تعالى بشر أهل العقل و الفهم فى كتابه فقال: «فبشر عباد الذين يستمعون القول فيتبعون أحسنه أولئك الذين هداهم اللّه و اولئك هم اولو الألباب». يا هشام إن اللّه تبارك و تعالى أكمل للناس الحجج بالعقول، و نصر النبيين بالبيان، و دلهم على ربوبيته بالأدلة، فقال: «و إلهكم إله واحد لا إله إلا هو الرحمن الرحيم. إن فى خلق السموات و الأرض و اختلاف الليل و النهار و الفلك التى تجرى فى البحر بما ينفع الناس، و ما أنزل اللّه من السماء من ماء فأحيى به الأرض بعد موتها و بث فيها من كل دابة و تصريف الرياح و السحاب المسخر بين السماء و الأرض لآيات لقول يعقلون». يا هشام قد جعل اللّه ذلك دليلا «على معرفته بأن لهم مدبرا»، فقال: «و سخر لكم الليل و النهار و الشمس و القمر و النجوم مسخرات بأمره، إن فى ذلك لآيات لقوم يعقلون».

و قال: «هو الذى خلقكم من تراب ثم من نطفة ثم من علقة ثم يخرجكم طفلا. ثم لتبلغوا أشدكم ثم لتكونوا شيوخا و منكم من يتوفى من قبل و لتبلغوا أجلا مسمى و لعلكم تعقلون». و قال: «إن فى اختلاف الليل و النهار و ما أنزل اللّه من السماء من رزق فأحيى به الأرض بعد موتها و تصريف الرياح و السحاب المسخر بين السماء و الأرض لآيات لقوم يعقلون». و قال: «يحيى الأرض بعد موتها، قد بينا لكم الآيات لعلكم تعقلون». و قال: «و جنات من أعناب و زرع و نخيل صنوان و غير صنوان يسقى بماء واحد و نفضل بعضها على بعض فى الاكل، إن فى ذلك لآيات لقوم يعقلون».

و قال: «و من آياته يريكم البرق خوفا و طمعا و ينزل من السماء ماء فيحيى به الأرض بعد موتها. إن فى ذلك لآيات لقوم يعقلون». و قال: «قل تعالوا أتل ما حرم ربكم عليكم ألا تشركوا به شيئا و بالوالدين إحسانا و لا تقتلوا أولادكم من إملاق، نحن نرزقكم و إياهم و لا تقربوا الفواحش ما ظهر منها و ما بطن و لا تقتلوا النفس التى حرم اللّه إلا بالحق، ذلكم وصيكم به لعلكم تعقلون». و قال: «هل لكم من ما ملكت أيمانكم من شركاء فيما رزقناكم فأنتم فيه سواء تخافونهم كخيفتكم أنفسكم، كذلك نفصل الآيات لقوم يعقلون». يا هشام ثم وعظ أهل العقل و رغبهم فى الآخرة فقال: «و ما الحيوة الدنيا إلا لعب و لهو و للدار الآخرة خير للذين يتقون أفلا تعقلون». يا هشام ثم خوف الذين لا يعقلون عقابه فقال تعالى: «ثم دمرنا الآخرين و إنكم لتمرون عليهم مصبحين و بالليل أفلا تعقلون». و قال: «إنا منزلون على أهل هذه القرية رجزا من السماء بما كانوا يفسقون و لقد تركنا منها آيد بينة لقوم يعقلون». يا هشام إن العقل مع العلم فقال: «و تلك الأمثال نضربها للناس و ما يعقلها إلا العالمون». يا هشام ثم ذم الذين لا يعقلون فقال: «و إذا قيل لهم اتبعوا ما أنزل اللّه قالوا بل نتبع ما ألفينا عليه آباءنا أولو كان آباؤهم لا يعقلون شيئا و لا يهتدون». و قال: «و مثل الذين كفروا كمثل الذى ينعق بما لا يسمع إلا دعاء و نداء صم بكم عمى فهم لا يعقلون». و قال: «و منهم من يستمع إليك أفأنت تسمع الصم ولو كانوا لا يعقلون». و قال: «أم تحسب أن أكثرهم يسمعون أو يعقلون إن هم إلا كالأنعام بل هم أضل سبيلا». و قال: «لا يقاتلونكم جميعا إلا فى قرى محصنة أو من وراء جدر بأسهم بينهم شديد تحسبهم جميعا و قلوبهم شتى ذلك بأنهم قوم لا يعقلون». و قال: «و تنسون أنفسكم و أنتم تتلون الكتاب أفلا تعقلون». يا هشام ثم ذم اللّه الكثرة فقال: «و إن تطع أكثر من فى الأرض يضلوك عن سبيل اللّه». و قال: «و لئن سألتهم من خلق السموات و الأرض ليقولن اللّه قل الحمد للّه بل أكثرهم لا يعلمون». و قال: «و لئن سألتهم من نزل من السماء ماء فأحيى به الأرض من بعد موتها ليقولن اللّه قل الحمد للّه بل أكثرهم لا يعقلون». يا هشام ثم مدح القلة فقال: «و قليل من عبادى الشكور». و قال: «و قليل ما هم». و قال:

«و قال رجل مؤمن من آل فرعون يكتم إيمانه أتقتلون رجلا أن يقول ربى اللّه». و قال:

«و من آمن و ما آمن معه إلا قليل». و قال: «و لكن أكثرهم لا يعلمون». و قال:

«و أكثرهم لا يعقلون». و قال: «و أكثرهم لا يشعرون». يا هشام ثم ذكر اولى الألباب بأحسن الذكر، و حلاهم بأحسن الحلية، فقال: «يؤتى الحكمة من يشاء و من يؤت الحكمد فقد أوتى خيرا كثيرا و ما يذكر إلا اولو الألباب. و قال: «و الراسخون فى العلم يقولون آمنا به كل من عند ربنا و ما يذكر إلا اولو الألباب» و قال: «إن فى خلق السموات و الرض و اختلاف الليل و النهار لآيات لأولى الألباب». و قال: «أمن هو قانت آناء الليل ساجدا و قائما يحذر الآخرة و يرجو رحمة ربه قل هل يستيو الذين يعلمون و الذين لا يعلمون إنما يتذكر أولو الألباب». و قال: «كتاب أنزلناه إليك مبارك ليدبروا آياته و ليتذكر أولو الألباب». و قال: «و لقد آتينا موسى الهدى و أورثنا بنى إسرائيل الكتاب هدى و ذكرى الاولى الألباب». و قال: «و ذكر فإن الذكرى تنفع المؤمنين». يا هشام إن اللّه تعالى يقول فى كتاب: «إن فى ذلك لذكرى لمن كان له قلب؛ يعنى عقل». و قال: «و لقد آتينا لقمان الحكمة»، قال: الفهم و العقل. يا هشام إن لقمان قال لابنه: تواضع للحق تكن أعقل الناس، و إن الكيس لدى الحق يسير، يا بينى إن الدنيا بحر عميق، قد غرق فيها عالم كثير فلتكن سفينتك فيها تقوى اللّه، و حشوها الإيمان و شراعها التوكل، و قيمها العقل و دليلها العلم، و سكانها الصبر. يا هشام إن لكل شى ء دليلا و دليل العقل التفكر، و دليل التفكر العلم، و سكانها الصبر. يا هشام إن لكل شئ دليلا و دليل العقل التفكر، و دليل التفكر الصمت، و لكل شئ مطية و مطية العقل التواضع و كفى بك جهلا أن تركب ما نهيت عنه. يا هشام ما بعث اللّه أنبيائه و رسله إلى عباده إلا ليقلوا عن اللّه، فأحسنهم استجابة أحسنهم معرفة، و أعلمهم بأمر اللّه أحسنهم عقلا، و أكملهم عقلا أرفعهم درجة فى الدنيا و الآخرة. يا هشام إن للّه على الناس حجتين: حجة ظاهرة و حجة باطنة، فأما الاظاهرة فالرسل و الأنبياء و الأئمة، و أما الباطنة فالعقول. يا هشام إن العاقل الذى لا يشغل الحلال شكره، و لا يغلب الحرام صبره. يا هشام من سلط ثلاثا على ثلاث فكأنما أعان على هدم عقله: من أظلم نور تفكره بطول أمله، و محا طرائف حكمته بفضول كلامه، و أطفأ نور عبرته بشهوات نفسه، فكأنما أعان هواه على هدم عقله، و من هدم عقله، أفسد عليه دينه و دنياه. يا هشام كيف يزكو عند اللّه عملك، و أنت قد شغلت قلبك عن أمر ربك و أطعت هواك على غلبة عقلك. يا هشام الصبر على الوحدة علامة قوة العقل، فمن عقل عن اللّه اعتزل أهل الدنيا و الراغبيين فيها، و رغب فيما عند اللّه، و كان اللّه انسه فى الوحشة، و صاحبه فى الوحدة، و غناه فى العيلة، و معزه من غير عشيرة. يا هشام نصب الحق لطاعة اللّه، و لا نجاة إلا بالطاعة، و الطاعة بالعلم و العلم بالتعلم، و التعلم بالعقل يعتقد، و لا علم إلا من عالم ربانى، و معرفة العلم بالعقل. يا هشام قليل العمل من العالم مقبول مضاعف، و كثير اعلم من أهل الهوى و الجهل مردود. يا هشام إن العاقل رضى بالدون من الدنيا مع الحكمة، و لم يرض بالدون من الحكمة مع الدنيا، فلذلك ربحت تجارتهم.

يا هشام إن العقلاء تركوا فضول الدنيا فكيف الذنوب، و ترك الدنيا من الفضل، و ترك الذنوب من الفرض. يا هشام إن العاقل نظر إلى الدنيا و إلى أهلها فعلم أنها لا تنال إلا بالمشقة و نظر إلى الآخرة فعلم أنها لا تنال إلا بالمشقة، فطلب بالمشقة أبقاهما. يا هشام إن العقلاء زهدوا فى الدنيا و رغبوا فى الآخرة، لأنهم علموا أن الدنيا طالبة مطلوبة و الآخرة طالبة و مطلوبة، فمن طلب الآخرة طلبته الدنيا حتى يستوفى منها رزقه، و من طلب الدنيا طلبته الآخرة فيأتيه الموت، فيفسد عليه دنياه وآخرته. يا هشام من أراد الغنى بلا مال، و راحة القلب من الحسد، و السلامة فى الدين فليتضرع إلى اللّه عز و جل فى مسألته بأن يكمل عقله، فمن عقل قنع بما يكفيه، و من قنع بما يكفيه استغنى، و من لم يقنع بما يكفيه لم يدرك الغنى أبدا. يا هشام إن اللّه حكى عن قوم صالحين: أنهم قالوا: «ربنا لا تزغ قلوبنا بعد إذ هديتنا وهب لنا منلدنك رحمة إنك أنت الوهاب» حين علموا أن القلوب تزيغ و تعود إلى عماها و رداها. إنه لم يخف اللّه من لم يعقل عن اللّه، و من لم يعقل عن اللّه لم يعقد قلبه على معرفة ثابتة يبصرها و يجد حقيقتها فى قلبه، و لا يكون أحد كذلك إلا من كان قوله لفعله مصدقا، و سره لعلانيته موافقا، لأن اللّه تبارك اسمه لم يدل على الباطن الخفى من العقل إلا بظاهر منه، و ناطق عنه. يا هشام كان أمير المؤمنين عليه السلام يقول: ما عبد اللّه بشى ء أفضل من العقل، و ما تم عقل امرء حتى يكون فيه خصال شتى: الكفر و الشر منه مأمونان، و الرشد و الخير منه مأمولان، و فضل ماله مبذول، و فضل قوله مكفوف، و نصيبه من الدنيا القوت، لا يشبع من العلم دهره، الذل أحب إليه مع اللّه من العز مع غيره، و التواضع أحب إليه من الشرف، يستكثر قليل المعروف من غيره، و يستقل كثير المعروف من نفسه، و يرى الناس كلهم خيرا منه، و أنه شرهم فى نفسه، و هو تمام الأمر.

يا هشام إن العاقل لا يكذب و إن كان فيه هواه. يا هشام لا دين لمن لا مروة له، و لا مروة لمن لا عقل له، و إن أعظم الناس قدرا الذى لا يرى الدنيا لنفسه خطرا أمان إن أبدانكم ليس لها ثمن إلا الجنة فلا تبيعوها بغيرها. يا هشام إن أمير المؤمنين عليه السلام كان يقول: إن من علامة العاقل ان يكون فيه ثلاث خصال: يجيب إذا سئل، و ينطق إذا عجز القوم عن الكلام، و يشير بالرأى الذى يكون فيه صلاح أهله، فمن لم يكن فيه من هذه الخصال الثلاث شئ فهو أحمق. إن أمير المؤمنين عليه السلام قال:

لا يجلس فى صدر المجلس إلا رجل فيه هذه الخصال الثلاث أو واحدة منهن، فمن لم يكن فيه شئ منهن فجلس فهو أحمق. و قال الحسن بن على عليهما السلام: إذا طلبتم الحوائج فاطلبوها من أهلها، قيل يا ابن رسول اللّه و من أهلها؟ قال: الذين قص اللّه فى كتابه و ذكرهم، فقال: «إنما يتذكر أولو الألباب» قال: هم اولو العقول. و قال على بن الحسين عليهما السلام: مجالسة الصالحين داعية إلى الصلاح، و آداب العلماء زيادة فى العقل، و طاعة ولاة العدل تمام العز، و استثمار المال تمام المروة و إرشاد المستشير قضاء لحق النعمة، و كف الأذى من كمال العقل، و فيه راحة البدن عاجلا و آجلا. يا هشام إن العاقل لا يحدث من يخاف تكذيبه، و لا يسأل من يخاف منه و لا يعد ما لا يقدر عليه، و لا يرجو ما يعنف برجائه، و لا يقدم على ما يخاف فوته بالعجز عنه.]

[ (3). درباره هشام بن حكم، شيخ طوسى در الفهرست (ص 258) مى نويسد: «هشام بن الحكم، كان من خواص سيدنا و مولانا موسى بن جعفر عليهما السلام، و كانت له مباحثات كثيرة مع المخالفين فى الاصول و غيرها. و كان له اصل ... و له من المصنفات كتب كثيرة، منها: كتاب الامامة، و كتاب الدلالات على حدوث الاشياء، و كتاب الرد على الزنادقة، و كتاب الرد على اصحاب الاثنين، و كتاب التوحيد، و كتاب الرد على هشام الجواليقى، و كتاب الرد على اصحاب الطبايع، و كتاب الشيخ و الغلام، و كتاب التدبير، و كتاب الميزان، و كتاب الميدان. و كتاب الرد على من قال بامامة المفضول، و كتاب اختلاف الناس فى الامامة، وكتاب الوصية و الرد على من انكرها، و كتاب فى الجبر و القدر، و كتاب فى الحكمين، و كتاب الرد على المعتزلة فى امر طلحة و الزبير، و كتاب القدر و كتاب الالطاف، و كتاب المعرفة، و كتاب الاستطاعة، و كتاب الثمانية الابواب، و كتاب الرد على شيطان الطاق، و كتاب الاخبار، و كتاب الرد على ارسطاطاليس فى التوحيد، و كتاب الرد على المتعزله آخر، و كتاب الالفاظ. و كان هشام، يكنى ابا محمد، و هو مولى بنى شيبان، كوفى، و تحول الى بغداد، و لقى ابا عبد اللّه جعفر بن محمد عليهما السلام و ابنه ابا الحسن موسى عليه السلام، و له عنهما روايات كثيرة، و روى عنهما فيه مدايح له جليلة، و كان ممن فتق الكلام فى الامامة، و هذب المذهب بالنظر. و كان حاذقا بصناعة الكلام، حاضر الجواب. و سئل يوما عن معاوية ابن ابى سفيان أشهد بدرا، قال: نعم، من ذلك الجانب. و كان منقطعا الى يحيى بن خالد البرمكى. و كان القيم بمجالس كلامه و نظره، و كان ينزل الكرخ من مدينة السلام فى درب الجنب، و توفى بعد نكبة البرامكة بمدة يسيرة متسترا، و قيل: بل فى خلافة المأمون، و كان لاستتاره قصة مشهورة فى المناظرات».

- ابن شهر آشوب نيز در معالم العلماء (ص 163) درباره او مى نويسد: «أبو محمد هشام بن الحكم الشيبانى، كوفى تحول إلى بغداد و لقى الصادق و الكاظم، عليهما السلام، و كان ممن فتق الكلام فى الامامة و هذب المذهب بالنظر و رفعه الصادق عليه السلام فى الشيوخ و هو غلام و قال: «هذا ناصرنا بقلبه و لسانه و يده»، و قوله عليه السلام:

«هشام بن الحكم رائد حقنا و سائق قولنا المؤيد لصدقنا و الدامع لباطل أعدائنا من تبعه و تبع أثره تبعنا و من خالفه و ألحد فيه فقد عادانا و ألحد فينا». من كتبه: كتاب الدلالات على حدوث الاشياء، الرد على الزنادقة، الرد على أصحاب الاثنين، التوحيد، الرد على هشام الجوالبقى، الرد على أصحاب الطبائع، الامامة، الشيخ و الغلام، التدبير، الميزان، الميدان، الرد على من قاله بامامة المفضول، اختلاف الناس فى الامامة، الوصية و الرد على من أنكرها، الجبر و القدر، الحكمين، الرد على المعتزلة فى أمر طلحة و الزبير، القدر، الالطاف، المعرفة الاستطاعة، الثمانية الابواب، كتاب الرد على شيطان الطاق، كتاب الاخبار، كتاب الرد على ارسطاطليس فى التوحيد، كتاب التمييز و أثبات الحجج على من خالف الشيعة تفسير ما يلزم العباد الاقرار به . نيز در خلاصة الاقوال، علامه حلى، ص 288: هشام بن الحكم، أبو محمد، مولى كندة، و كان ينزل ببنى شيبان بالكوفة و انتقل الى بغداد سنة تسع و تسعين و مائة، و يقال ان فى هذه السنة مات، و مولده كان بالكوفة و منشأه واسط و تجارته بغداد، ثم انتقل إليها فى آخر عمره و نزل قصر وضاح، روى عن ابى عبد اللّه و ابى الحسن عليهما السلام، و كان ثقة فى الروايات، حسن التحقيق بهذا الامر، و رويت مدائح له جليلة عن الامامين الصادق و الكاظم عليهما السلام، و كان ممن فتق الكلام فى الامامة، و ذهب المذهب بالنظر، و كان حاذقا بصناعة الكلام حاضر الجواب و قال الكشى: انه مولى كندة، مات سنة تسع و سبعين و مائة بالكوفة فى ايام الرشيد، و ترحم عليه الرضا عليه السلام. و روى الكشى عن العياشى محمد بن مسعود، عن جعفر، عن العمركى، عن الحسين بن ابى لبابة، عن داود ابى هاشم الجعفرى، قال: قلت لابى جعفر عليه السلام:

ما تقول فى هشام بن الحكم، فقال: رحمه اللّه ما كان اذبه عن هذه الناحية. و رويت روايات اخر فى مدحه، و اورد فى خلافه احاديث ذكرناها فى كتابنا الكبير واجبنا عنها، و هذا الرجل عندى عظيم الشأن رفيه المنزلة.]

[ (4). كنز العمال، ج 9 ص 177، ح 25583.]

[ (5). نسخه اى كه من از اين كتاب در دست دارم حدود پانصد صفحه است. معلوم نيست چه سالى چاپ شده ولى پيداست كه بسيار قديمى است. من اين كتاب را خيلى بااحتياط ورق مى زنم، چون عمر كاغذش رو به اتمام است. شماره صفحه ندارد و آن را اخيران خودم آرام آرام تا صفحه صد شماره گذارى كرده ام. اين كاب ارزشمند نوشته يكى اى علماى شيعه است كه نام معروفى ندارد، ولى از القاب او بر روى جلد معلوم است عالم بسيار فاضل و باخدايى بوده است. صفحه به صفحه اين كتاب حاولى عالى ترين مطالب دينى و اخلاقى است، ولى انشائى خيلى قديمى دارد و اگر ناشرى بخواهد اين كتا را دوباره به دست چاپ بسپارد، حتما بايد آن را بازنويسى كند. (مولف)]

[ (6). نام و سال خلافت 36 خليفه سلسله عباسى طبق تاريخ هجرى قمرى چنين است:

عبد اللّه سفاح 132، منصور دوانقى 136، محمد المهدى 158، الهادى 169، هارون الرشيد 170 محمد امين 193، مأمون 198، معتصم 218، الواثق 227، متوكل 232، منتصر 247، مستعين 248، معتز 251، مهتدى 255، معتمد 256، معتضد 279، مكتفى 289، مقتدر 295، قاهر 320، راضى 322، متقى 329، مستكفى 333، مطيع 334، طائع 363، قادر 381، قائم 422، مقتدى 467، مستظهر 487، مسترشد 512، راشد 529، مقتفى 530، مستنجد 555، مستضى ء 566، ناصر 575، ظاهر 622، مستنضر 623، معتصم 640- 656. ر ك: فرهنگ فارسى معين، ج 5، ذيل مدخل بنى عباس.]

[ (7). نهج البلاغه، ج 3، ص 70: «أما بعد يا ابن حنيف فقد بلغنى أن رجلا من فتية أهل البصرة دعاك إلى مأدبة فأسرعت إليها تستطاب لك الالوان و تنقل إليك الجفان، و ما ظننت أنك تجيب إلى طعام قوم عائلهم مجفو و غنيهم مدعو. فانظر إلى ما تقضمه من هذا المقتضم، فما اشتبه عليك علمه فالفظه، و ما أيقنت بطيب وجوهه فنل منه ألا و إن لكل مأموم إماما يقتدى به و يستضئ بنور علمه، ألا و إن إمامكم قد اكتفى من دنياه بطمريه، و من طعمه بقرصيه. ألا و إنكم لا تقدرون على ذلك و لكن. عينونى بورع و اجتهاد، و عقة و سداد. فو اللّه ما كنزت من دنياكم تبرا، و لا أدخرت من غنائمها ...».]

[ (8). ابواب الجنان، نسخه چاپ سنگى.]

[ (9). اين تعبير مربوط به داستان بلعم باعوراست: «و لو شئنا لرفعناه بها و لكنه أخلد إلى الارض و اتبع هواه فمثله كمثل الكلب إن تحمل عليه يلهث أو تتركه ذلك مثل القوم الذين كذبوا بآياتنا فاقصص القصص لعلهم يتفكرون» و سرگذشت كسى كه آيات خود را به او عطا كرديم و او عملا از آنان جدا شد، براى آنان بخوان؛ پس شيطان او را دنبال كرد تا به دامش انداخت [و در نتيجه از گمراهان شد. و اگر مى خواستيم درجات و مقاماتش را به وسيله آن آيات بالا مى برديم، ولى او به امور ناچيز مادى و لذت هاى زودگذر دنيايى تمايل پيدا كرد و از هواى نفسش پيروى نمود؛ پس داستانش چون داستان سگ است كه اگر به او هجوم برى، زبان از كام بيرون مى آورد، و اگر به حال خودش واگذارى باز هم زبان از كام بيرون مى آورد.

اين داستان گروهى است كه آيات ما را تكذيب كردند؛ پس اين داستان را براى مردم حكايت كن، شايد نسبت به امور خويش بينديشند. اعراف، 176.]

[ (10). حج، 38.]

[ (11). سعدى در بوستان شعر زيبايى درباره سخن مردم دارد كه برگرفته از حديثى از امام صادق، عليه السلام، است (ر ك: سفينة البحار، باب اللام بعده السين):

اگر در جهان از جهان رسته اى است

 

در از خلق بر خويشتن بسته است

كس از دست جور زبان ها نرست

 

اگر خودنمايست و گر حق پرست

اگر بر پَرى چون مَلَك ز آسمان

 

به دامن در آويزدت بدگمان

به كوشش توان دجله را پيش بست

 

نشايد زبان بدانديش بست

فراهم نشينند تر دامنان

 

كه" اين زهد خشكست و آن دام نان"

تو روى از پرستيدن حق مپيچ

 

بهل تا نگيرند خلقت به هيچ

چو راضى شد از بنده يزدان پاك

 

گر اين ها نگردند راضى، چه باك؟

بدانديش خلق از حق آگاه نيست

 

ز غوغاى خلقش به حق راه نيست

از آن ره به جايى نياورده اند

 

كه اول قدم پى غلط كرده اند

دو كس بر حديثى گمارند گوش

 

از اين تا بدان، ز اهرمن تا سروش

يكى پند گيرد دگر ناپسند

 

نپردازد از حرف گيرى به پند

فرومانده در كنج تاريك جاى

 

چه در يابد از جاى گيتى نماى؟

مپندار اگر شير و گر روبهى

 

كز اينان به مردى و حيلت رهى

اگر كنج خلوت نشيند كسى

 

كه پرواى صحبت ندارد بسى

مذمت كنندش كه" زرق است و ريو

 

ز مردم چنان مى گريزند، كه ديو"

و گر خنده روى ست و آميزگار

 

عفيفش ندانند و پرهيزگار

غنى را به غيبت بكاوند پوست

 

كه" فرعون اگر هست در عالم، اوست"

و گر بينوايى بگريد به سوز

 

نگون بخت خوانندش و تيره روز

و گر كامرانى در آيد ز پاى

 

غنيمت شمارند و فضل خداى

     

كه" تا چند از اين جاه و گردن كشى؟

 

خوشى را بود در قفا ناخوشى"

و گر تنگدستى تُنُك مايه اى

 

سعادت بلندش كند پايه اى

بخايندش از كينه دندان به زهر

 

كه" دون پرورست اين فرومايه دهر"

چو بينند كارى به دستت دَرَست

 

حريصت شمارند و دنياپرست

و گر دست همّت ندارى به كار

 

گداپيشه خوانندت و پخته خوار

اگر ناطقى، طبق پّرياوه اى

 

و گر خامشى، نقش گرمابه اى

تحمل كنان را نخوانند مَرد

 

كه" بيچاره از بيم سر بر نكرد"

و گر در سرش هول و مردانگى ست

 

گريزند ازو،" كاين چه ديوانگى ست؟"

تعنّت كنندش گر اندك خورى ست

 

كه" مالش مگر روزى ديگرى ست؟"

و گر نغز و پاكيزه باشد خورَش

 

شكم بنده خوانند و تن پرورش

و گر بى تكلف زيَد مالدار

 

كه" زينت بر اهل تميز است عار"

زبان در نهندش به ايذا چو تيغ

 

كه" بدبخت زر دارد از خود دريغ!"

و گر كاخ و ايوان منقش كند

 

تن خويش را كسوتى خوش كند

به جان آيد از دست طعنه زنان

 

كه" خود را بياراست همچون زنان"

اگر پارسايى سياحت نكرد

 

سفركردگانش نخوانند مرد

كه" نارفته بيرون ز آغوش زن

 

كدامش هنر باشد و رأى و فن؟"

جهانديده را هم بدرند پوست

 

كه" سرگشته بخت ز شهرش به شهر"

عزب را نكوهش كند خرده بين

 

كه" مى لزد از خفت وخيزش زمين"

و گر زن كند، گويد:" از بهر دل

 

به گردن در افتاد چون خر به گل"

نه از جور مردم رهد زشت روى

 

نه شاهد ز نامردم زشت گوى

غلامى به مصر اندرم بنده بود

 

كه چشم از حيا در بر افكنده بود

كسى گفت: هيچ اين پسر عقل و هوش

 

ندارد، بمالش به تعليم گوش

     

شبى بر زدم بانگ بر وى درشت

 

همو گفت: مسكين به جورش بكشت!

گرت بر كَنَد خشم روزى ز جاى

 

سراسيمه خوانندت و تيره راى

و گر بردبارى كنى از كسى

 

بگويند:" غيرت ندارد بسى"

سخى را به اندرز گويند:" بس!

 

كه فردا دو دستت بود پيش وپس"

و گر قانع و خويشتن دار گشت

 

به تشنيع خلقى گرفتار گشت

كه" همچون پدر خواهد اين سفله مُرد

 

كه نعمت رها كرد و حسرت ببرد"

كه يارد به كنج سلامت نشست؟

 

كه پيغمبر از خبث مردم نرست

خدا را كه مانند و انباز و جفت

 

ندارد، شنيدى كه ترسا چه گفت؟

رهايى نيابد كس از دست كس

 

گرفتار را چاره صبر است و بس.

     

 

ر ك: بوستان سعدى، باب 7، در عالم تربيت.]

[ (12). از حافظ است.]

[ (13). فرازى از دعاى كميل است.]

[ (14). مرحوم مجلسى در بحار (ج 48، ص 207) مى نويسد: «... أن هارون الرشيد أراد أن يعقد الامر لابنه محمد بن زبيدة، و كان له من البنين أربعة عشر ابنا فاختار منهم ثلاثة:

محمد بن زبيدة، و جعله ولى عهده، و عبد اللّه المأمون، و جعل الامر له بعد ابن زبيدة، و القاسم المؤتمن، و جعل الامر له بعد المأمون، فأراد أن يحكم الامر فى ذلك، و يشهره شهرة يقف عليها الخاص و العام ...».]

[ (15). اين حكايت در كتاب خزينة الجواهر نهاوندى و كتاب انسان ملا اسماعيل سبزوارى آمده است. (مولف)]

[ (16). از عبد الرحمن جامى است.]

 

 


منبع : پایگاه عرفان
  609
  0
  0
امتیاز شما به این مطلب ؟

آخرین مطالب

    مرگ و فرصتها - جلسه هفتم
    اوج عرفان و تعالیم دینی در کلام صدیقۀ طاهره(س)
    سرانجام تواضع و تکبر مقابل اوامر الهی
    چگونه محبوب خدا شویم- جلسۀ چهارم
    مرگ و عالم آخرت
    بعثت پیامبران برای درمان بیماری شرک
    احوالات و اهداف مومن و پاسخ به سوالات
    مبداء آفرینش موجودات
    مقام حضرت زينب (س)
    خودشناسی و قیمت‌شناسی انسان

بیشترین بازدید این مجموعه

      از نصايح پيامبر به ابوذر
      چگونه محبوب خدا شویم- جلسۀ چهارم
      مرگ و فرصتها - جلسه هفتم
      چند روايت عجيب در مورد پدر و مادر
      مرگ و عالم آخرت
      كرامات اخلاقى مرحوم حاج آقا رحيم ارباب
      ارزش عمر و راه هزینه آن - جلسه دهم – (متن کامل + عناوین)
      مؤمن کوه صبر و امید
      داستان صبر رشید هجری
      رعایت حق حیا

 
نظرات کاربر
پر بازدید ترین مطالب سال
پر بازدید ترین مطالب ماه
پر بازدید ترین مطالب روز