فارسی
دوشنبه 18 فروردين 1399 - الاثنين 12 شعبان 1441

  625
  1
  0

حديث عقل و نفس آدمى درآيينه قرآن - جلسه پانزدهم - (متن کامل + عناوین)

در ميان دو انتخاب خدا يا دنيا؟

 

تهران، حسينيه همدانيها رمضان 1386

بسم اللّه الرحمن الرحيم. الحمد للّه رب العالمين و صلّى اللّه على جميع الأنبياء و المرسلين و صلّ على محمّد و آله الطاهرين.

 

وجود مبارك امير مؤمنان، در سه روايت بسيار مهم، از تفكر و انديشه مثبت سخن گفته و در روايت نخست، در كنار فكر، دو موضوع مهم ديگر را نيز طرح كرده اند:

«على بن إبراهيم، عن أبيه، عن النوفلى، عن السكونى، عن أبى عبد اللّه، عليه السلام، قال: كان أمير المؤمنين، عليه السلام، يقول: نبه بالتفكر قلبك، و جاف عن الليل جنبك، و اتق اللّه ربك». [1]

دل خوابت را با انديشه بيدار كن و تمام شب را به خواب سپرى نكن، بلكه بخشى از آن را، گرچه كم و اندك باشد، به عبادت خدا مشغول باش؛ زيرا خواب زياد، به نوعى هدر كردن عمر است و برخاستن بخشى از شب براى عبادت هماهنگى با انبياء خدا و ائمه طاهرين و اولياء الهى است. نماز شب كليد حل مشكلات، مايه آبرومندى انسان، سبب روسپيدى در دنيا و آخرت، و سرمايه اى عظيم براى زمان مرگ و برزخ و قيامت است. [2] ازاين رو، حيف است انسان بميرد و حيات اخروى خود را آغاز كند، درحالى كه غرق در حسرت و اندوه است.

در بخش سوم روايت نيز حضرت مى فرمايند: در تمام امور زندگى از خدا پروا داشته باش و او را حاضر و ناظر و مراقب و آگاه ببين و بدان كه او حتى پلك به هم زدن ها، اشاره هاى ابرو، معنى نگاه ها، و خيالات انسان را مى بيند و همه آن ها را در روز قيامت به او نشان مى دهد.

اين روايت كه پيش از اين نيز درباره آن سخن گفته ايم براى نشان دادن اهميت بيدارى قلب كافى است، زيرا بدون حضور و بيدارى قلب نه نماز انسان پرمنفعتى است و نه پيشه كردن تقواى الهى ممكن است.

براى بيدارى قلب نيز زمينه هاى فراوانى قرار داده شده است و خداوند اسباب اين بيدارى را براى هركس به نوع، كيفيت، و صورتى فراهم مى كند كه اگر به آن ها توجه كند متنبه شده و راه را خواهد يافت.

 

سخنى كه سبب بيدارى پادشاهى شد.

 

آورده اند كه در ساليان دور پادشاهى زندگى مى كرد كه كشور گسترده اى داشت، اما بعدها تغيير موضع داد و مسير زندگى اش را عوض كرد و پس از چشم پوشى از مقام سلطنت به انسانى معنوى و تأثيرگذار تبديل شد. سبب اين تغيير موضع نيز اين بود كه روزى، در زمان اوج سلطنتش، مغرور و متكبر به تخت تكيه داده بود و وزيران و نظاميان به رسم معمول در دو طرف تختش ايستاده بودند كه ناگهان مردى با لباس هاى كهنه و گردوخاك گرفته از راه رسيده و از مأموران رده اول كاخ هم عبور كرد و به وسط تالار دربار آمد، ولى در ان جا گرفتار شد و ماموران با چوب و تازيانه به او حمله كردند. وقتى از او پرسيدند كه در دربار چه مى كردى و براى چه به اين جا آمدى؟ گفت: هيچ! داشتم از اين جا عبور مى كردم، ديدم خسته ام. چشمم به اين كاروانسرا افتادگفتم بيايم استراحتى بكنم!

با شنيدن اين حرف، درباريان بيشتر ناراحت شدند و گفتند: بى تربيتى اولت اين بود كه همين طور وارد كاخ شدى. حالا جسارت مى كنى و كاخ اعليحضرت را كاروانسرا مى شمارى؟!

در همين حال، سلطان هم روى تخت نشسته و مشغول نظاره است.

مرد گفت: مرا نزنيد تا از شما سوالى بپرسم! قبل از اين پادشاه، اين كاخ متعلق به كه بود؟ گفتند: پدرش. گفت پيش از آن چه؟ گفتند: پدر بزرگش. گفت: و قبل از آن؟ گفتند: جدّ اعلايش. گفت: آن ها الان كجا هستند؟ گفتند: هر كدام مدتى سلطنت كرده و حالا مرده اند. گفت: به نظر شما، جايى كه هرچند روز يكبار به كسى مى رسد و جاى يكى ديگر مى شود، غير از كاروانسراست؟ [3]

راست هم مى گفت دنيا به راستى كاروانسراست. [4] مردم هم اشتباه مى كند و اين قدر محكم درباره «دربارم»، «كاخم»، «خانه ام»، «پولم» و ...

حرف مى زنند. اين من ها را بايد كنار گذاشت، چون اگر اين خانه واقعا براى كسى بود، نبايد يك روز تابوت مى آورند آدم را مى برند و دفن مى كردند و فرزندان انسان، نوه ها و نتيجه ها و ... مالك آن مى شدند. دل بستن به كاروانسرايى كه بايد بگذريم و برويم و دل بستن به مالى كه بايد براى ديگران بماند و اسير شدن به زن و بچه و ساير مسائل دنيايى از بيخردى است و تنها علتش خواب قلب است.

مرحوم كراجكى در كتاب كنز الفوايد نقل مى كند كه روزى متوكل عباسى امام جواد، عليه السلام، را به كاخ خود احضار كرد، درحالى كه بر تخت آراسته اى در ميان بستانى نشسته بود و جام شرابى در دست داشت. در حال مستى، امام، عليه السلام، را نيز به نوشيدن شراب دعوت كرد و وقتى امتناع ايشان را ديد از ايشان خواست برايش شعرى بخواند.

حضرت نيز از فرصت استفاده كردند و اين ابيات را سرودند:

باتوا على قلل الاجبال تحرسهم

 

غلب الرجال فلم تمنعهم القلل

و استنزلوا بعد عز من معاقلهم

 

فاسكنوا حفرا يا بئس ما نزلوا

ناداهم صارخ من بعد ما دفنوا

 

اين الاسره و التيجان و الحلل

اين الوجوه التى كانت مجحبه

 

من دونها تضرب الاستار و الكلل

فافصح القبر عنهم حين ساءلهم

 

تلك الوجوه عليها الدود تنتقل

قد طال ما اكلوا دهرا ما شربوا

 

فاصبحوا بعد طول الاكل قد اكلوا

     

وقتى سخن امام به اين جا رسيد، متوكل جام شراب را به زمين كوبيد و عيشش تباه شد. [5] او از شنيدن اين حقايق بيدار شد، ناراحت شد و كامش تلخ گرديد، چون قلبش در خواب بود ولى آن پادشاه با شيندن سخن آن مرد به فكر فرو رفت و بيدار شد و جريان زندگى اش را تغيير داد. او از سلطنت دست برداشت و بدون اين كه كسى خبردار شود از پايتختش فرار كرد. فرارش هم همان فرارى بود كه قرآن بدان دستور داده است:

«ففروا إلى اللّه ...». [6]

به جانب خدا فرار كنيد ....

اصولا، كسى فرار مى كند كه مى خواهد خود را از قيدوبند يا مصيبتى برهاند. ما هم براى اين كه گرفتار نفس امّاره و پول و زندگى هاى پرزرق وبرق دنيايى نشويم بايد فرار كنيم و براى اين كه خيالمان راحت باشد و امنيت پيدا كنيم و گرفتار نشويم، بايد مانند اصحاب كهف به سوى خدا فرار كنيم. «ففرّوا الى اللّه».

پادشاه نيز با لباسى معمولى از پايتخت فرار كرد و جريانات عجيبى نيز در اين راه برايش پيش آمد كه او را تربيت كرد و به انسانى اثرگذار بدل كرد. يكى از اين جريانات اين بود كه يكبار به شهر ناآشنايى رسيد و نياز به اصلاح موى سر و صورتش پيدا كرد. در دكان سلمانى، يك نفر ديگر داشت اصلاح مى كرد و به سلمانى مى گفت: من باغبانم مدتى است رفته.

اگر آدم امين و درستى پيدا كردى، به من معرفى كن!

سلمانى به اين مرد غريب نگاهى كرد و او را انسانى درستى يافت.

چون وقتى انسان به جانب خدا فرار مى كند، قيافه ديگرى پيدا مى كند و به تعبير قرآن اهل خدا بودن از چهره اش معلوم مى شود [7] و آنان كه چشم بيدارى دارند آن ها را مى شناسند. [8] آن سلمانى هم در چهره اين مرد نشانى از پاكى و درستى ديد، لذا پرسيد: اهل كجاييد؟ گفت: اهل خاك!

«منها خلقناكم و فيها نعيدكم و منها نخرجكم تارة أخرى». [9]

اين صحيح ترين جواب است. پرسيد: كار مى كنيد؟ گفت: اگر كار مشروعى باشد، انجام مى دهم. سلمانى هم رو به صاحب باغ كرد و گفت: به ضمانت من، ايشان را براى كار ببر.

در احوالاتش آمده است كه در عرض شش ماه آن قدر خوب به درختان اين باغ رسيدگى كرد كه باغى نمونه ساخت. يك روز در فصل انار، صاحب باغ مهمان داشت. به او گفت: مقدارى انار شيرين براى ما بياور. من مهمانان محترمى دارم! او نيز رفت و يك ظرف انار آورد ولى همه انارها ترش بود. دوباره آورد ولى باز هم انارها ترش بودند. صاحب باغ گفت: تو شش ماه است در اين باغ كار مى كنى و هنوز نمى دانى كدام درخت انار شيرين دارد؟ گفت: نه. گفت: چطور نمى دانى؟ گفت: چون روزى كه با من در آن سلمانى قرارداد بستى، گفتى باغبان مى خواهم نه باغ خور. من در اين شش ماه يك ميوه هم از اين درختان نخورده ام، براى همين است كه نمى دانم انار شيرين كدام و انار ترش كدام است؟

به راستى، چند نفر از ما اين طور فكر مى كنيم؟ چند كارگر و كارمند داريم كه اين فرهنگ را داشته باشند؟ چند ادارى و بازارى داريم كه اين گونه رفتار كنند؟ در تمام اين سرزمين چند انسان عادل مانند او داريم كه توقع داريم عدالت همه جا برپا بشود؟

عدالت در يك كشور وقتى حاكم مى شود كه تك تك افراد عادل باشند يا در مسير عدالت حركت كنند. حاكمان هم بايد عادل باشند، وگرنه امكان اجراى عدالت وجود ندارد. هر انسانى بايد در فرديت خودش عادل باشد و در مجموع بايد كل جامعه هم عادل باشد. حاكمان نيز بايد عادل باشند تا عدالت به معنى واقعى اجرا شود و به بار بنشيند. اين عدالت هم زمانى اجرا مى شود كه حاكم امام دوازدهم و نيروهايش عبادى الصالحون باشند. در غير اين صورت، اگر در جامعه اى همه عادل باشند، كل بدنه دولت هم عادل باشد، ولى يك وزير يا وكيل يا استاندار ظالم باشد، باز خدا اين عدالت را قبول ندارد و مى گويد در اين مملكت ظلم هست.

امير المؤمنين درباره حق و عدالت سخن زيبايى دارند، مى فرمايند:

«الحق أوسع الاشياء فى التواصف، و أضيقها فى التناصف». [10]

يعنى مردم درباره حق و عدالت خوب حرف مى زنند و مى نويسند و مى گويند، اما وقت عمل كه مى رسد، از ده ميليون نفر يك نفر هم به آن عمل نمى كندو ازاين رو، گسترده ترين چيز در عالم وصف عدل و حقيقت و تنگ ترين واقعيت، عمل به عدالت و حق است.

زيركى را گفتم اين احوال بين، خنديد و گفت

 

صعب روزى، بو العجب كارى، پريشان عالمى

آدمى در عالم خاكى نمى آيد به دست

 

عالمى ديگر ببايد ساخت وز نو آدمى.

     

[11]

پرويرن اعتصامى درباره احوان انسان ها در دنيار شعرى زيبايى دارد كه خوب از عهده بيانش برآمده است و به قول مولوى: خود حقيقت نقد حال ماست آن. [12] مى گويد: روزى، پاسبانى مرد مستى را به جرم مستى گرفت ...:

محتسب مستى به ره ديد و گريبانش گرفت

 

مست گفت: اى دوست اين پيراهن است افسار نيست

     

چرا اين طورى به يقيه من چسبيدى. مگر نمى دانى اين پيراهن است.

گفت: مستى كين چنين افتان و خيزان مى روى

 

گفت: جرم راه رفتن نيست ره هموار نيست

     

تلوتلو خوردن من از مستى نيست. خيابان و كوچه پر از چاله و گودال است و بدون سكندرى خوردن نمى شود در آن راه رفت.

گفت مى بايد تو را خانه قاضى برم

 

گفت رو صبح آى، قاضى نيمه شب بيدار نيست

گفت نزديك است والى را سراى، آن جا شويم

 

گفت قاضى از كجا در خانه خمّار نيست

     

از كجا مى دانى كه جناب والى در ميخانه نيست.

محتسب ديدى هرچه مى گويد اين مست يك جواب درست و حسابى به او مى دهد.

گفت تا داروغه را گوييم در مسجد بخواب

 

گفت مسجد خوابگاه مردم بدكار نيست

گفت از بهر غرامت جامه ات بيرون كشم

 

گفت پوسيدست جز نقشى ز پودوتار نيست.

گفت دينارى بده پنهان و خود را وا رهان

 

گفت كار شرع كار درهم و دينار نيست.

     

پاسبان گفت شب است و هيچ كس ما را نمى بيند. پولى بده تا يقه ات را رها كنم بروى. گفت رشوه حرام است.

آخرين حرف هاى پسبان اين بود:

گفت آگه نيستى كز سر در افتادت كلاه

 

گفت در سر عقل بايد بى كلاهى عار نيست

گفت مى بسيار خوردى، زان چنين بيخود شدى

 

گفت اى بيهوده گوى، حرف كم و بسيار نيست

     

گفت بايد حد زند هشيار مردم مست را

 

گفت: آرى، اين جا يك نفر هشيار نيست.

     

[13]

گفت اين يكى را درست مى گويى، اما بقيه حرف هايت درست نبود.

واقعا، چه كسى مى خواهد تو را حد بزند.

 

هركس حدى به گردنش نيست بيايد

 

در زمان حضرت عيسى، عليه السلام، مى خواستند يك نفر را سنگسار كنند. حضرت اعلام كرد هركس مى خواهد در مراسم شركت كند بايد تمام صورتش را بپوشاند به طورى كه شناخته نشود. فردا، در بيرون شهر، حدود دويست نفر با صورت پوشيده آمدند. حضرت فرمود:

آماده ايد گنهكار را حد بزنيد؟ گفتند به، فرمود: شرطش اين است كه هر كس حدّ شرعى به گردنش نيست براى اجراى حد بايستد. نتيجه آن كه همه رفتند و فقط حضر عيسى باقى ماند. [14]

گفت بايد حدزدن هوشيار مردم مست را

 

گفت آرى ليك اينجا يك نفر هوشيار نيست.

     

انسان هوشيار در عالم زياد نيست و اكثر مردم در غفلت و خواب به سر مى برند [15] و با بعثت انبياء و نزول كتاب هاى آسمانى هم بيدار نمى شوند. دل به دنيا بسته و در پى كام جويى هرچه بيشترند و نمى توانند از لذت ها و نعمت هاى زندگى براى رشد و هدايتشان استفاده كنند. نه اهل فكرند، نه تقوا پيشه مى كنند و دست از گناه برمى دارند و نه حاضرند دقايقى از شبشان را به عبادت خدا مشغول باشند. درحالى كه صاحب قلب بيدار به دنيا طور ديگرى نگاه مى كند، خوابش را به اندازه مى گيرد و لحظاتى از شب خواب را رها مى كند و مى رود وضو مى گيردچراغ ها را هم روشن نمى كند كه كسى بفهمدمى آيد با محبوبش خلوت مى كند. با آن معشوقى كه از دست نمى رود، با آن معشوقى كه آدم را رها نمى كند. با آن معشوقى كه محبتش به انسان بى نهايت است. با آن معشوقى كه كليد دنيا و آخرت دستش است. با آن معشوقى كه تمام خزانه هايش را در اختيار بنده اش مى گذارد. اين چه حرف عجيبى بود كه يك روز، على، عليه السلام، خطاب به سپيده سحر گفت: آيا روزى بود كه تو بيدار شوى و على خواب باشد؟ [16]

از خدا پروا كنيم. در عالم، باغبان باشيم نه باغ خور، بيدار باشيم نه خواب. اهل فكر باشيم نه بنده غفلت، زيرا امير المومنين در روايت ديگرى مى فرمايد:

«عن أبى عبد اللّه، عليه السلام، قال: قال أمير المؤمنين، عليه السلام، فى كلام له: يابن آدم، إن التفكر يدعو إلى البر و العمل به». [17]

تفكر انسان را به خوبى و عمل دعوت مى كند.

در حقيقت، وقتى انسان مى نشينيد و انديشه مى كند، اين انديشه او را با خوبى ها و درستى ها و وظائف و تكاليف آشنا مى كند و او را به اولياء خدا مرتبط مى كند. بعد، اين انديشه او را به عمل دعوت مى كند و به انجام آن خير مشتاق مى سازد. پس، همانطور كه فكر كردن به گناهان انسان را به دام گناه مى اندازد، انديشه صحيح نيز انسان را به سمت خوبى ها سوق مى دهد و او را به انجام خير وا مى دارد. در هر دو سو نيز انسان پس از مدتى شتاب مى گيرد و به سرعت پيش مى رود؛ به سوى خوبى بشتر يا به سوى بدى افزون تر.

 

«فأين تذهبون»؛ به كجا چنين شتابان؟

 

اين شتاب در دل سپردگى به دنيا و عمل براى اندوختن هرچه بيشتر امكانات دنيايى مساله عجيبى است و انسان هاى فراوانى را به هلاكت رسانده است. چند وقت پيش، يك نفر را در بهشت زهرا در قطعه اى معمولى دفن كردند كه فكر نمى كنم تا حالا كرم ها و مارها و موش ها چيزى از بدنش باقى گذاشته باشند:

امان روزى كه در قبرم نهند تنگ

 

به بالينم نهند خشت و گل و سنگ

نه پاى آن كه بگريزم به جايى

 

نه دست آن كه با موران كنم جنگ.

     

كرم ها به يقين تا حالا چشم و گوش و زبان و گوشت هاى بدنش را خورده اند و جز استخوان چيزى از او بر جاى نگذاشته اند، ولى از همين استخوان در حال متلاشى شدن دويست ميليارد تومان سرمايه بر جاى ماند كه تا آن جا كه برايم تعريف كردند نه با آن كارى براى خدا انجام داد و نه آخرتش را آباد كرد. زن و بچه اش هم تنها كارى كه با اين پول براى خدا كردد اين بود كه او را به بهشت زهرا بردند و غسل دادند و كفن كردند و به خاكش سپردند. همين!

با مشت بسته آمده ام من در اين جهان

 

يعنى به غير حرص و غضب نيست حاليم

با مشت باز مى روم آخر به زير خاك

 

يعنى ببين كه مى روم و دست خاليم.

     

[18]

به راستى، ما كه دست خالى به دنيا مى آييم و با دست خالى هم بايد برويم، اين همه بسته بودنمان به دنيا براى چيست؟ دلم براى خودم و همه كسانى كه در دوره عمرم با آن ها برخورد داشته ام مى سوزد. يقين دارم نود و نه درصدتشان هم اهل نماز و روزه بودند، اما با اين حال، اسير كامل بودند؛ يعنى امكان اين كه با داشتن توان كامل و امكانات خدايى وارد كار مثبتى بشوند نداشتند؛ قدمشان بسته بود، دستشان بسته بود. آخرت ما هم آينه دنياى ماست. اگر در اين دنيا پا توان حركت و دست قدرت پرداخت داشته باشد، قيامت هم دست باز است و پا قدرت حركت دارد، ولى اگر اين جا دست وپا بسته باشد، قيامت بسته تر خواهد بود. براى همين، بايد در رفتار خودمان دقت كنيم و از خودمان سوال كنيم كه آيا مؤمن هستيم يا نه؟ چون مومن دل بسته دنيا نيست، بلكه همواره در جهاد و حركت است:

«ان اللّه اشترى من المؤمنين أنفسهم و أموالهم بأن لهم الجنة يقاتلون فى سبيل اللّه فيقتلون و يقتلون وعدا عليه حقا فى التوراة و الانجيل و القرآن و من أو فى بعهده من اللّه فاستبشروا ببيعكم الذى بايعتم به و ذلك هو الفوز العظيم». [19]

يقينا خدا از مؤمنان جان ها و اموالشان را به بهاى آن كه بهشت براى آنان باشد خريده؛ همان كسانى كه در راه خدا پيكار مى كنند، پس دشمن را مى كشند و خود در راه خدا كشته مى شوند. خدا آنان را بر عهده خود در تورات و انجيل و قرآن وعده بهشت داده است؛ وعده اى حق. و چه كسى به عهد و پيمانش از خدا وفادارتر است؟ پس اى مؤمنان، به اين دادو ستدى كه انجام داده ايد، خوشحال و شاد باشيد و اين است كاميابى بزرگ.

انسان مؤمن مال و جانش را با خدا معامله مى كند و به سوى خدا فرار مى كند:

«ففرّوا الى اللّه».

اين فرمان خود پروردگار است كه به ما بندگان دستور مى دهند از گرفتار شدن به مال و صندلى و شهوت و ... فرار كنيم. پس، چرا اين قدر ما ضعيفيم كه پول مى تواند ما را به اسارت ببرد تا ديگر نتوانيم جذب خدا شويم؟ چرا اين قدر ضعيفيم كه ديدن يك چهره زيبا، با اين كه صاحب زن و فرزند هستيم، مى تواند ما را به سوى خود بكشد، اما حريم خدا اين همه دعوتمان مى كند و نمى توانيم به سوى آن برويم؟ اين اسارت چيست و از كجا نشات مى گيرد و چگونه بايد از آن رها شد؟

پاسخش اين است كه همه اين اسارت ها و ماندن به سبب خواب قلب است، زيرا قلبى كه خواب است در همه زمينه ها اسير است و اميدى به رستگارى اش نيست و مطالباتش از دنيا هر روز بيشتر مى شود.

ديده اهل طمع ز نعمت دنيا

 

پر نشود هم چنان كه چاه به شبنم.

     

[20]

 

پاسخى براى چند سوال قيامت بيابيم.

 

الان، آن اسكلت در بهشت زهرا بدون آن سرمايه مى پوسد، درحالى كه بار آن را به دوش مى كشد و در قيامت بايد جوابگوى هر ريالش باشد.

ما هم بايد جوابگو باشيم، زيرا پيامبر اسلام، صلى اللّه عليه و آله، فرمود:

«لا يزول قدم عبد يوم القيامة من بين يدى اللّه عز و جل حتى يسأله عن أربع خصال: عمرك فيما أبليته، و مالك من أين اكتسبته، و أين وضعته، و عنه حبنا اهل البيت ...». [21]

در دادگاه قيامت از انسان مى پرسند كه ثورتت را از كجا آوردى و با آن چه كار كردى؟ اگر بگويد تمام عمرم را صرف جمع كردن دويست ميليارد تومان كردم و بعد آن را گذاشتم و رفتم، مى پرسند: با اين نعمتى كه از سفر خدا برداشتى، چه كردى؟ خمس دادى؟ مكه رفتى؟ يتيمى را اداره كردى ...؟ اگر بگويد: اين ثروت را براى مخارج زن و بچه ام مى خواستم، مى گويند: يك زن و چند فرزند مگر چقدر هزينه داشتند و اين همه پول را براى چه كارى مى خواستند؟ آن وقت است كه ديگر جوابى وجود ندارد و حسرت و اندوه وجود انسان را دربر مى گيرد؛ روزى كه از افسوس خوردن گرهى وا نمى شود و پشيمانى ديگر سودى ندارد.

ما نيز به واقع گرفتاريم. شايد درجات اسارتمان با هم تفاوت داشته باشد، ولى همه به نوعى اسيريم. بياييد تا دير نشده از خدا بخواهيم به حق امير المومنين على ما و همه بندگان خود را از اسارت نجات دهد و از خواب غفلت كه عاقبت حسرت بارى در پى دارد بيدارمان كند.

 

پى وشت ;

 

[ (1). كافى، ج 2، ص 54. اين روايت به صورت «نبه بالفكر ...» نيز نقل شده است. ر ك:

وسائل الشيعة (آل البيت)، ج 15، ص 195.]

[ (2). درباره اهميت نماز شب روايات زيادى وارد شده است. از جمله:

- امام صادق، عليه السلام: ما من عمل حسن يعمله العبد إلا و له ثواب فى القرآن إلا صلاة الليل فإن اللّه لم يبين ثوابها لعظيم خطرها عنده، فقال: تتجافى جنوبهم عن المضاجع ... فلا تعلم نفس ما اخفى لهم من قرة أعين جزاء بما كانوا يكسبون. (بحار الانوار، ج 8، ص 126)

- رسول اللّه، صلى اللّه عليه و آله: عليكم بقيام الليل فإنه دأب الصالحين قبلكم، و إن قيام الليل قربة إلى اللّه، و منهاة عن الإثم. (بحار الانوار، ج 59، ص 267)

- امام صادق، عليه السلام: عليكم بصلاة الليل فإنها سنة نبيكم، و دأب الصالحين قبلكم، و مطردة الداء عن أجسادكم. (كنز العمال، ح 21428)

- امام على، عليه السلام: قيام الليل مصحة للبدن، و مرضاة للرب عز و جل و تعرض للرحمة، و تمسك بأخلاق النبيين. (علل الشرائع، ص 362، ح 1)

- امام صادق، عليه السلام، فى قوله تعالى: إن الحسنات يذهبن السيئات: صلاة المؤمن بالليل تذهب بما عمل من ذنب بالنهار. (كافى، ج 3، ص 266، ح 10)

- عنه، عليه السلام: صلاة الليل تبيض الوجه، و صلاة الليل تطيب الريح، و صلاة الليل تجلب الرزق، إمام زين العابدين، عليه السلام، لما سئل: ما بال المتهجدين بالليل من أحسن الناس وجها؟- لأنهم خلوا باللّه فكساهم اللّه من نوره (علل الشرائع، ص 363 و 366، ح 1).

- رسول اللّه، صلى اللّه عليه و آله: من كثر صلاته بالليل حسن وجهه بالنهار (من لا يحضره الفقيه، ج 1 ص 474).

- إمام صادق، عليه السلام: طلبت نور القلب فوجدته فى التفكر و البكاء، و طلبت الجواز على الصراط فوجدته فى الصدقة، و طلبت نور الوجه فوجدته فى صلاة الليل. (مستدرك الوسائل، ج 12، ص 173، ح 13810).]

 [ (3). ابواب الجنان، نسخه چاپ سنگى مولف.]

[ (4). كافى، ج 8، ص 14: بخشى از كلام امام سجاد، عليه السلام، درباره زهد اين است:

«أيها المؤمنون لا يفتننكم الطواغيت و أتباعهم من أهل الرغبة فى هذه الدنيا المائلون إليها، المفتتنون بها، المقبلون عليها و على حطامها الهامد و هشيمها البائد غدا و احذروا ما حذركم اللّه منها و ازهدوا فيما زهدكم اللّه فيه منها و لا تركنوا إلى ما فى هذه الدنيا ركون من اتخذها دار قرار و منزل استيطان، و اللّه إن لكم مما فيها عليها دليلا و تنبيها من تصريف أيامها و تغير انقلابها و مثلاتها و تلاعبها بأهلها، إنها لترفع الخميل و تضع الشريف و تورد أقواما إلى النار غدا ففى هذا معتبر و مختبر و زاجر لمنتبه ..». نيز: بحار الأنوار، ج 70، ص 36: «عن محمد بن يحيى، عن أحمد بن محمد، عن على بن الحكم، عن أبى عبد اللّه المؤمن، عن جابر: قال: دخلت على ابى جعفر، عليه السلام، فقال: يا جابر و اللّه إنى لمحزون و إنى لمشغول القلب، قلت: جعلت فداك، و ما شغلك و ما حزن قلبك؟ فقال: يا جابر إنه من دخل قلبه صافى خالص دين اللّه، شغل قلبه عما سواه، يا جابر ما الدنيا و ما عسى أن تكون الدنيا؟ هل هى إلا طعام أكلته أو ثوب لبسته أو امرأة اصبتها؟ يا جابر إن المؤمنين لم يطمئنوا إلى الدنيا ببقائهم فيها و لم يأمنوا قدومهم الاخرة، يا جابر الاخرة دار قرار، و الدنيا دار فناء و زوال، و لكن أهل الدنيا أهل غفلة، و كأن المؤمنين هم الفقهاء أهل فكرة و عبرة لم يصمهم عن ذكر اللّه ما سمعوا بآذانهم، و لم يعمهم عن ذكر اللّه ما رأوا من الزينة، فقازوا بثواب الاخرة كما فازوا بذلك العلم». نيز: بحار الأنوار، ج 70، ص 134: على، عليه السلام: «أيها الناس إنما الدنيا دار مجاز و الاخرة دار قرار، فخذوا من ممركم لمقركم، و لا تهتكوا أستاركم، عند من يعلم أسراركم، و أخرجوا من الدنيا قلوبكم، من قبل أن تخرج منها أبدانهكم».

نيز: تنبيه الخواطر، ج 1 ص 128: رسول اللّه، صلى اللّه عليه و آله، عندما وقف على مزبلة:» هلموا إلى الدنيا! و أخذ خرقا قد بليت على تلك المزبلة و عظاما قد نخرت فقال: هذه الدنيا».]

[ (5). أبو الفتح كراجكى، كنز الفوائد، ص 158. ايشان ابياتى چند از شاعران عرب را نيز در اين باره ذكر كرده اند. از جمله: سيد رضى:

قد آن ان يسمعك الصوت*

 

انائم قلبك ام ميت*

يا بانى البيت على غيره*

 

امامك المنزل و البيت*

و انما الدنيا على طولها*

 

ثنية مطلعها الموت.

     

نيز:

إذا مضى يوم على هدنة*

 

و أنت فى شك من النائبات*

فعاجل الفرصة قبل الردى*

 

و بادر الليلة قبل البيات*

و اسبق و فى حبلك انشوطة*

 

كذا ضغط الليالى بيد الحادثات.

     

 

شاعرى ديگر:

اشح على ملكى و احميه دائبا*

 

و سوف برغم الانف اخرج عن ملكى*

فما لى لا ابكى لنفسى و هلكها*

 

كنت قد وطنت نفسى على الهلك*

فإن كنت لا ادرى متى انا ميت*

 

فلست من الموت المنغص فى شك*

و موضع قبرى ان اكن قد جهلته*

 

فلى خبره بالعرض و الطول و السمك*

كانى ارى نفسى و حولى جماعة*

 

يلقننى بعض و بعضهم يبكى.

     

 

محمود بن حسن وراق:

مضى امسك الماضى شهيدا معدلا*

 

و اعقبه يوما ما عليك شهيد*

فإن كنت بالامس اقترفت اساءة*

 

افتن باحسان و انت حميد*

فيومك ان اعقبته عاد نفعه*

 

عليك و ماضى الامس ليس يعود*

لا ترج فعل الخير يوما الى غد*

 

لعل غدا ياتى و انت فقيد. (و له ايضا)*

اعارك ماله لتقوم فيه*

 

بطاعته و تعرف فضل حقه*

فلم تشكر نعمته و لكن*

 

قويت على معاصيه برزقه*

تبارزه بها ابدا وعودا*

 

و تستخفى بها عن كل خلقه.

     

نيز:

يا ناظرا يرنو بعينى راقد*

 

و مشاهد للامر غير مشاهد*

منيت نفسك ضله و ابحتها*

 

طرق الرجاء و هن غير قواصد*

تصل الذنوب الى الذنوب و ترتجى*

 

درك الجنان و فوز ما للعابد*

و نسيت ان اللّه اخرج آدما*

 

منها الى الدنيا بذنب واحد*

و لابى العتاهية اسماعيل الجرار*

 

قنع النفس بالكفاف و إلا*

طلبت منك فوق ما يكفيها*

 

ليس فيما مضى و لا فى الذى*

لم يات من لذة لمستحليها*

 

انما أنت طول عمرك ما عمرت*

و الساعة التى أنت فيها.

   

نيز درباره دنيا:

يا خاطب الدنيا الى نفسها*

 

تنح عن خطبتها تسلم*

ان التى تخطب غراره*

 

قريبة العرس من المأتم.

     

 

رواتى دربابه گفتگوى حضرت عيسى با دنيا وارد شده است: ان عيسى بن مريم، عليه السلام، قال للدنيا: يا امرة كم لك من زوج؟ قالت: كثير! قال: فكلهم طلقك؟ فقالت: لا بل كلهم قتلت. قال: اهؤلاء الباقون لا يعتبرون باخوانهم الماضين كيف تورد بينهم المهالك واحدا واحدا فيكونوا منك على حذر؟ قالت: لا.

و انشد لبعضهم فى الدنيا*

 

مزمومة بالهم مخطومة*

سم زعاق در اخلافها*

 

و لم تزل تقتل الافها*

اف لقتالة الافها.

   

 

رسول اللّه، صلى اللّه عليه و آله: انا زعيم بثلاث لمن اكب على الدنيا بفقر لا غناء له و بشغل لا فراغ له و بهم و حزن لا انقطاع له و قال عليه السلام كونوا فى الدنيا اضيافا و اتخذوا المساجد بيوتا وعدوا قلوبكم الرقة و اكثروا التفكر و البكاء و لا تختلفن بكم الهواء تبنون ما لا تسكنون و تجمعون ما لا تأكلون و تاملون و تاملون ما لا تدركون.]

[ (6). ذاريات، 50. روايات بسيارى فرار موجود در آيه را به معنى حج گرفته اند. از جمله، كافى، ج 4، ص 256: امام باقر، عليه السلام، در معنى «ففروا إلى اللّه إنى لكم منه نذير مبين» فرمود: حجواإلى اللّه عز و جل. ولى به نظر مى رسد حج يكى از مصاديق اين معنا باشد.]

[ (7). خود من سى سال با يكى از اين اهالى خدا آشنا بودم. به واقع، هرچه در روايات و آيات ديده بودم در او بود. خدا رحمتش كند، از دنيا رفت. هنوز از عكسش كه در كتابخانه ام گذاشته ام نور پخش مى شود و هركسى كه اين عكس را مى بيند، تحت تاثير قرار مى گيرد و از احوالات او مى پرسد. (مولف)]

[ (8). برداشتى است از اين آيه: تعرف فى وجوههم نضرة النعيم. (مطففين، 22)]

[ (9). طه، 55.]

[ (10). قسمتى از خطبه حضرت در جنگ صفين است. نهج البلاغه، ج 2، ص 198. مرحوم مجلسى در بحار (ج 41، ص 154) در توضيح اين عبارت مى فرمايند: (اوسع الاشياء فى التواصف) أى كل أحد يصف الحق و العدل و يقول: لو وليت لعدلت، و لكن إذا تيسر له لم يعمل بقوله و لم ينصف الناس من نفسه. نيز مى فرمايد (ج 74، ص 354):

التواصف أن يصف بعضهم لبعض و التناصف أن ينصف بعضهم بعضا و انما كان الحق أجمل الاشياء فى التواصف لانه يوصف بالحسن و الوجوب و كل جميل و انما كان أوسعها فى التناصف لان الناس لو تناصفوا فى الحقوق لما ضاق عليهم أمر من الامور و فى النهج «و الحق أوسع الاشياء فى التواصف واضيقها فى التناصف» و هو أوضح و معناه أن الناس كلهم يصفون الحق و لكن لا ينصف بعضهم بعضا.]

[ (11). از حافظ است.]

[ (12). مثنوى معنوى، دفتر اول.]

[ (13). ديوان پروين اعتصامى، قطعه محتسب و مست.]

[ (14). وسائل الشيعة (آل البيت)، حر عاملى، ج 28، ص 53:

«محمد بن يعقوب، عن على بن إبراهيم، عن أبيه، عن ابن محبوب، عن على بن أبى حمزة، عن أبى بصير، عن عمران بن مثيم، أو صالح بن ميثم، عن أبيه، إن امرأة أقرت عند أمير المؤمنين عليه السلام بالزنا أربع مرات، فأمر قنبرا قنادى بالناس فاجتمعوا، وقام أمير المؤمنين عليه السلام فحمد اللّه و أثنى عليه، ثم قال: أيها الناس إن إمامكم خارج بهذه المرأة إلى هذا الظهر ليقيم عليها الحد إن شاء اللّه، فعزم عليكم أمير المؤمنين لما خرجتم، و أنتم متنكرون، و معكم أحجاركم لا يتعرف منكم أحد إلى أحد، فانصرفوا إلى منازلكم إن شاء اللّه، قال: ثم نزل، فلما أصبح اناس بكرة خرج بالمرأة و خرج الناس معه متنكرين متلثمين بعمائمهم و بأرديتهم، و الحجارة فى أرديتهم و فى أكامهم حتى انتهى بها و الناس معه إلى الظهر بالكوفة، فأمر أن يحفر لها حفيرة ثم دفنها فيها، ثم ركب بغلته و أثبت رجله فى غرز الركب، ثم وضع اصبعيه السبابتين فى اذنيه، و نادى بأعلى صوته: أيها الناس، إن اللّه عهد إلى نبيه صلى اللّه عليه و آله عهدا عهده محمد صلى اللّه عليه و آله إلى بأنه لا يقيم الحد من للّه عليه حد، فمن كان للّه عليه مثل ماله عليها فلا يقيم عليها الحد، قال: فانصرف الناس يومئذ كلهم ما خلا أمير المؤمنين و الحسن و الحسين عليهم السلام، فأقام هؤلاء الثلاثة عيها الحد يومئذ و ما معهم غيرهم ...».

و عن على بن إبراهيم، عن أبيه، عن ابن أبى عمير، عمن رواه عن أبى جعفر عليه السلام قال: اتى أمير المؤمنين عليه السلام برجل قد أمر على نفسه بالفجور، فقال أمير المؤمنين عليه السلام لأصحابه: اغدوا غدا على متلثمين فقال لهم: من فعل مثل فعله فلا يرجمه و لينصرف، قال: فانصرف بعضهم و بقى بعضهم، فرجمه من بقى منهم».

و قال الصادق عليه السلام: «إن رجلا جاء إلى عيسى بن مريم عليه السلام فقال: يا روح اللّه إنى زينت فطهرنى، فأمر عيسى عليه السلام أن ينادى فى الناس أن لا يبقى أحد إلا خرج لتطهير فلان، فلما اجتمع الناس و صار الرجل فى الحفيرة، نادى الرجل:

لا يحدنى من للّه فى جنبه حد، فانصرف الناس كلهم إلا يحيى و عيسى عليهما السلام».]

[ (15). مراجعه به آيات قرآن اين حقيقت تلخ را به خوبى نشان مى دهد. ريشه (ك ث ر) در قرآن 163 بار به صورت هاى مختلف به كار رفته است. از جمله در اين آيات:

- أو كلّما عهدوا عهدا نّبذه فريق مّنهم بل أكثرهم لا يومنون.

- ألم تر إلى الّذين خرجوا من ديرهم و هم ألوف حذر الموت فقال لهم اللّه موتوا ثمّ أحيهم إنّ اللّه لذو فضل على النّاس و لكنّ أكثر النّاس لا يشكرون.

- كنتم خير امّة أخرجت للنّاس تأمرون بالمعروف و تنهون عن المنكر و تؤمنون باللّه و لو ءامن أهل الكتب لكان خيرا لّهم مّنهم المؤمنون و أكثرهم الفسقون.

- و أن احكم بينهم بما أنزل اللّه و لا تتّبع أهواءهم و احذرهم أن يفتنوك عن بعض ما أنزل اللّه إليك فإن تولّوا فاعلم أنّما يريد اللّه أن يصيبهم ببعض ذنوبهم و إنّ كثيرا مّن النّاس لفسقون.

- قل يأهل الكتب هل تنقمون منّا إلا أن ءامنّا باللّه و ما أزل إلينا و ما أنزل من قبل و أنّ أكثركم فسقون.

- و ترى كثيرا مّنهم يسرعون فى الاثم و العدون و أكلهم السحت لبئس ما كانوا يعملون.

- قل يأهل الكتب لا تغلوا فى دينكم غير الحق و لا تتّبعوا أهواء قوم قد ضلّوا من قبل و أضلّوا كثيرا و ضلّوا عن سواء السبيل.

- ترى كثيرا مّنهم يتولّون الّذين كفروا لبئس ما قدّمت لهم أنفسهم أن سخط اللّه عليهم و فى العذاب هم خلدون.

- و لو كانوا يؤمنون باللّه و النّبىّ و ما أنزل إليه ما اتخذوهم أولياء و لكنّ كثيرا مّنهم فسقون.

- قل لا يستوى الخبيث و الطيّب و لو أعجبك كثرة الخبيث فاتّقوا اللّه يأولى الألبب لعلّكم تفلحون. ما جعل اللّه من بحيرة و لا سائبة و لا وصيلة و لا حام و لكنّ الّذين كفروا يفترون على اللّه الكذب و أكثرهم لا يعقلون.

- و قالوا لو لا نزّل عليه ءاية مّن رّبّه قل إنّ اللّه قادر على أن ينزّل ءاية و لكنّ أكثرهم لا يعلمون.

- و لو أنّنا نزّلنا إليهم الملئكة و كلّمهم الموتى و حشرنا عليهم كلّ شى ء قبلا مّا كانوا ليؤمنوا إلا أن يشاء اللّه و لكنّ أكثرهم يجهلون.

- و إن تطع أكثر من فى الأرض يضلّوك عن سبيل اللّه إن يتّبعون إلا الظنّ و إن هم إلا يخرصون.

- و ما لكم ألا تأكلوا ممّا ذكر اسم اللّه عليه و قد فصل لكم مّا حرّم عليكم إلا ما اضطررتم إليه و إنّ كثيرا لّيضلّون بأهوائهم بغير علم إنّ ربّك هو أعلم بالمعتدين.

- ثمّ لاتينّهم مّن بين أيديهم و من خلفهم و عن أيمنهم و عن شمائلهم و لا تجد أكثرهم شكرين.

- و ما وجدنا لأكثرهم مّن عهد و إن وجدنا أكثرهم لفسقين.

- فإذا جاءتهم الحسنة قالوا لنا هذه و إن تصبهم سيّئة يطيروا بموسى و من مّعه ألا إنّما طئرهم عند اللّه و لكن أكثرهم لا يعلمون.

- و لقد ذرأنا لجهنّم كثيرا مّن الجنّ و الانس لهم قلوب لا يفقهون بها أعين لا يبصرون بها و لهم ءاذان لا يسمعون بها أولئك كالأنعم بل هم أضلّ أولئك هم الغفلون.

- يسئلونك عن الساعة أيّان مرساها قل إنّما علمها عند ربى لا يجلّيها لوقتها إلا هو ثقلت فى السموت و الأرض لا تأتيكم إلا بغتة يسئلونك كأنك حفىّ عنها قل إنّما علمها عند اللّه و لكنّ أكثر النّاس لا يعلمون.

- و ما لهم ألا يعذّبهم اللّه و هم يصدّون عن المسجد الحرام و ما كانوا أولياءه إن أولياؤه إلا المتّقون و لكنّ أكثرهم لا يعلمون.

- إذ يريكهم اللّه فى منامك قليلا و لو أرات هم كثيرا لّفشلتم و لتنزعتم فى الأمر و لكنّ اللّه سلّم إنّه عليم بذات الصدور.

- كيف و إن يظهروا عليكم لا يرقبوا فيكم إلّا و لا ذمّة يرضونكم بأفواهم و تأبى قلوبهم و أكثرهم فسقون.

- يأيها الّذين ءامنوا إنّ كثيرا مّن الأحبار و الرّهبان ليأكلون أمول النّاس بالبطل و يصدّون عن سبيل اللّه و الّذين يكنزون الذّهب و الفضة و لا ينفقونها فى سبيل اللّه فبشرهم بعذاب أليم.

- و ما يتّبع أكثرهم إلا ظناّ إنّ الظنّ لا يغنى من الحقّ شيئا إنّ اللّه عليم بما يفعلون.

- ألا إنّ للّه ما فى السموت و الأرض ألا إنّ وعد الّه حقّ و لكنّ أكثرهم لا يعلمون.

- و ما ظّن الّذين يفترون على اللّه الكذب يوم القيمة إنّ اللّه لذو فضل على النّاس و لكنّ أكثرهم لا يشكرون.

- فلايوم ننجّيك ببدنك لتكون لمن خلفك ءاية و إنّ كثيرا مّن النّاس عن ءايتنا لغفلون.

- أ فمن كان على بينّة مّن رّبّه و يتلوه شاهد مّنه و من قبله كتب موسى إماما و رحمة أولئك يؤمنون به و من يكفر به من الأحزاب فالنّار موعده فلا تك فى مرية مّنه إنّه الحقّ من ربّك و لكنّ أكثر النّاس لا يؤمنون.

- و قال الّذى اشترات من مّصر لامرأته أكرمى مثوات عسى أن ينفعنا أو نتّخذه ولدا و كذلك مكّنّا ليوسف فى الأرض و لنعلّمه من تأويل الأحاديث و اللّه غالب على أمره و لكنّ أكثر النّاس لا يعلمون.

- و اتّبعت ملّة ءاباءى إبراهيم و إسحق و يعقوب ما كان لنا أن نّشرك باللّه من شى ء ذلك من فضل اللّه علينا و على النّاس و لكنّ أكثر النّاس لا يشكرون.

- ما تعبدون من دونه إلا أسماء سمّيتموها أنتم و ءاباؤكم مّا أنزل اللّه بها من سلطن إن الحكم إلا للّه أمر ألا تعبدوا إلا إيّاه ذلك الدّين القيّم و لكنّ أكثر النّاس لا يعلمون.

- و لمّا دخلوا من حيث أمرهم أبوهم مّا كان يغنى عنهم مّن اللّه من شى ء إلا حاجة فى نفس يعقوب قضات او إنّه لذو علم لّما علّمنه و لكنّ أكثر النّاس لا يعلمون.

- و ما أكثر النّاس و لو حرصت بمؤمنين.

- و ما يؤمن أكثرهم باللّه إلا و هم مّشركون.

- المر تلك ءايت الكتب و الّذى أنزل إليك من رّبّك الحقّ و لكن أكثر النّاس لا يؤمنون.

- و أقسموا باللّه جهد أيمنهم لا يبعث اللّه من يموت بلى وعدا عليه حقّا و لكن أكثر النّاس لا يعلمون.

- ضرب اللّه مثلا عبدا مّملوكا لا يقدر على شي ء و من رّزقنه منّا رزقا حسنا فهو ينفق منه سرّا و جهرا هل يستون الحمد للّه بل أكثرهم لا يعلمون.

- يعرفون نعمت اللّه ثمّ ينكرونها و أكثرهم الكفرون.

- و إذا بدّلنا ءاية مّكان ءاية و اللّه أعلم بما ينزّل قالوا إنّما أنت مفتر بل أكثرهم لا يعلمون.

- و لقد صرّفنا للنّاس فى هذا القرءان من كلّ مثل فأبى أكثر النّاس إلا كفورا.

- أم اتخذوا من دونه ءلهة قل هاتوا برهنكم هذا ذكر من مّعى و ذكر من قبلى بل أكثرهم لا يعلمون الحقّ فهم مّعرضون.

- أم يقولون به جنّة بل جاءهم بالحق و أكثرهم للحقّ كرهون.

- أم تحسب أنّ أكثرهم يسمعون أو يعقلون إن هم إلا كالأنعم بل هم أضلّ سبيلا.

- و لقد صرّفنه بينهم ليذكّكّروا فأبى أكثر النّاس إلا كفروا.

- إنّ فى ذلك لاية و ما كان أكثرهم مّؤمنين. (8 بار)

- يلقون السمع و أكثرهم كذبون.

- أمّن جعل الأرض قرارا و جعل خللها أنهرا و جعل لها روسى و جعل بين البحرين حاجزا أءله مّع اللّه بل أكثرهم لا يعلمون.

- و إنّ ربّك لذو فضل على النّاس و لكنّ أكثرهم لا يشكرون.

- فرددنه إلى أمّه كى تقرّ عينها و لا تحزن و لتعلم أنّ وعد اللّه حقّ و لكنّ أكثرهم لا يعلمون.

- و قالوا إن نّتّبع الهدى معك نتخطف من أرضنا أولم نمكّن لّهم حرما ءامنا يجبى إليه ثمرت كلّ شى ء رّزقا مّن لّدنّا و لكنّ أكثرهم لا يعلمون.

- و لئن سألتهم مّن نّزّل من السماء ماء فأحيا به الأرض من بعد موتها ليقولنّ اللّه قل الحمد للّه بل أكثرهم لا يعقلون.

- وعد اللّه لا يخلف اللّه وعده و لكنّ أكثر النّاس لا يعلمون.

- أولم يتفكّروا فى أنفسهم مّا خلق اللّه السموت و الأرض و ما بينهما إلا بالحق و أجل مّسمّى و إنّ كثيرا مّن النّاس بلقاء ربّهم لكفرون.

- فأقم وجهك للدّين حنيفا فطرت اللّه الّتى فطر النّاس عليها لا تبديل لخلق ذلك الدّين القيّم و لكنّ أكثر النّاس لا يعلمون.

- قل سيروا فى الأرض فانظروا كيف كان عقبة الّذين من قبل كان أكثرهم مّشركين.

- و لئن سألتهم مّن خلق السموت و الأرض ليقولنّ اللّه قل الحمد للّه بل أكثرهم لا يعلمون.

- و ما أرسلنك إلا كافّة لّلنّاس بشيرا و نذيرا و لكنّ أكثر النّاس لا يعلمون.

- قل إنّ ربى يبسط الرّزق لمن يشاء و يقدر و لكنّ أكثر النّاس لا يعلمون.

- لقد حقّ القول على أكثرهم فهم لا يؤمنون.

- و لقد ضلّ قبلهم أكثر الأوّلين.

- ضرب اللّه مثلا رّجلا فيه شركاء متشكسون و رجلا سلما لّرجل هل يستويان مثلا الحمد للّه بل أكثرهم لا يعلمون.

- «فإذا مس الانسن ضرّ دعانا ثمّ إذا خوّلنه نعمة مّنّا قال إنّما أوتيته على علم بل هى فتنة و لكنّ أكثرهم لا يعلمون.

- لخلق السموت و الأرض أكبر من خلق النّاس و لكنّ أكثر النّاس لا يعلمون.

- إنّ الساعة لاتية لا ريب فيها و لكنّ أكثر النّاس لا يؤمنون.

- اللّه الّذى جعل لكم الّيل لتسكنوا فيه و النّهار مبصرا إنّ اللّه لذو فضل على النّاس و لكنّ أكثر النّاس لا يشكرون.

- بشيرا و نذيرا فأعرض أكثرهم فهم لا يسمعون.

- لقد جئنكم بالحقّ و لكنّ أكثركم للحقّ كرهون.

- ما خلقنهما إلا بالحقّ و لكنّ أكثرهم لا يعلمون.

- قل اللّه يحييكم ثمّ يميتكم ثمّ يجمعكم إلى يوم القيمة لا ريب فيه و لكنّ أكثر النّاس لا يعلمون.

- و إن للّذين ظلموا عذابا دون ذلك و لكنّ أكثرهم لا يعلمون.

- ألم يأن للّذين ءامنوا أن تخشع قلوبهم لذكر اللّه و ما نزل من الحقّ و لا يكونوا كالّذين أوتوا الكتب من قبل فطال عليهم الأمد فقست قلوبهم و كثير مّنهم فسقون.

- و لقد أرسلنا نوحا و إبرهيم و جعلنا فى ذرّيّتهما النّبوّة و الكتب فمنهم مّهتد و كثير مّنهم فسقون.

- ثمّ قفّينا على ءاثرهم برسلنا وقفّينا بعيسى ابن مريم و ءاتينه الانجيل و جعلنا فى قلوب الّذين اتّبعوه رأفة و رحمة و رهبانىّ ابتدعوها ما كتبنها عليهم إلا ابتغاء رضون اللّه فما رعوها حقّ رعايتها فئاتينا الّذين ءامنوا منهم أجرهم و كثير مّهم فسقون.

- و قد أضلّوا كثيرا و لا تزد الظلمين إلا ضللا.]

[ (16). منتهى الآمال، شيخ عباس قمى، زندگى حضرت على، عليه السلام.]

[ (17). بحار الأنوار، ج 68، ص 322 و كافى، ج 2، ص 55.]

[ (18). از شهريار است.]

[ (19). توبه، 111.]

[ (20). از سعدى است.]

[ (21). أمالى، شيخ مفيد، ص 353؛ و نيز: بحار الأنوار، ج 27، ص 103: رسول اللّه، صلى اللّه عليه و آله: لا يزول قدم عبد يوم القيامة من بين يدى اللّه عز و جل حتى يسأله عن أربع خصال: عمرك فيما أفنيته؟ و جسدك فيما أبليته؟ و مالك من أين اكتسبته و أين وضعته؟ و عن حبنا أهل البيت، فقال رجل من القوم: و ما علامة حبكم يا رسول اللّه! فقال: محبة هذا، و وضع يده على رأس على بن أبى طالب، عليه السلام.]

 


منبع : پایگاه عرفان
  625
  1
  0
امتیاز شما به این مطلب ؟

آخرین مطالب

    مرگ و فرصتها - جلسه هفتم
    اوج عرفان و تعالیم دینی در کلام صدیقۀ طاهره(س)
    سرانجام تواضع و تکبر مقابل اوامر الهی
    چگونه محبوب خدا شویم- جلسۀ چهارم
    مرگ و عالم آخرت
    بعثت پیامبران برای درمان بیماری شرک
    احوالات و اهداف مومن و پاسخ به سوالات
    مبداء آفرینش موجودات
    مقام حضرت زينب (س)
    خودشناسی و قیمت‌شناسی انسان

بیشترین بازدید این مجموعه

      چگونه محبوب خدا شویم- جلسۀ چهارم
      متن سخنرانی استاد انصاریان در مورد قرآن
      چند روايت عجيب در مورد پدر و مادر
      درخواست همسر از خدا روش بزرگان است‏
      شهوت حلال و حرام
      مرگ و عالم آخرت
      حكايت سعدى درباره حرص مال دنيا
      امام زمان عليه السلام فريادرس انسان‏ها
      حضرت عيسى عليه السلام و درخواست شيطان براى گفتن لا اله ...
      مشهد حسینیه همدانیها شوال 94 سخنرانی ششم

 
نظرات کاربر
hosin
واقعا مثل هميشه عالي خدا اجرتان دهد
پاسخ
0     0
28 ارديبهشت 1391 ساعت 7:54 بعد از ظهر
پر بازدید ترین مطالب سال
پر بازدید ترین مطالب ماه
پر بازدید ترین مطالب روز