فارسی
سه شنبه 12 فروردين 1399 - الثلاثاء 6 شعبان 1441
  682
  0
  0

حديث عقل و نفس آدمى درآيينه قرآن - جلسه دوازدهم - (متن کامل + عناوین)

 

اغتنام فرصت و تأثير آن در سعادت و شقاوت آدمى

 

تهران، حسينيه همدانيها رمضان 1386

بسم اللّه الرحمن الرحيم. الحمد للّه رب العالمين و صلّى اللّه على جميع الأنبياء و المرسلين و صلّ على محمّد و آله الطاهرين.

 

يكى از ويژگى هاى مهم همه انبياء و اولياء الهى غنيمت دانستن فرصت ها و تشويق مردمان به بهره گيرى از آن ها بوده است. [1] در زندگى انسان، فرصت هاى زيادى پيش مى آيد كه اغلب بر اثر غفلت آن ها را از دست مى دهد. اين فرصت مى تواند لحظه اى از لحظات زندگى يا موقعيتى باشد كه انسان بتواند در آن وارد تجارت عظيمى شود كه قرآن كريم از آن به «تجارة لن تبور» [2] تعبير مى كند؛ يعنى تجارتى كه راه هرگونه ضرر و زيانى به رويش بسته است و منفعت آن دائمى و هميشگى است.

كسى كه از چنين فرصت هايى استفاده مى كند سود تجارتش را در همه عرصه هاى زندگى مى برد؛ يعنى هم در دنيا از آن بهره مى برد، هم در لحظه مرگ، هم در عالم برزخ، و هم در قيامت. و كسى كه فرصت هايش را از دست مى دهد در همه اين مراحل دچار زيان و ضرر مى شود. و از همين جاست كه اهميت فرصت ها معلوم مى شود.

 

سيماى خوبان در قرآن

 

قرآن كريم سرنوشت خوبان و بدان عالم را از زندگى دنيا تا قيامت بيان مى كند؛ مثلا، درباره زندگى دنيايى خوبان مى فرمايد:

«من عمل صالحا من ذكر و انثى فهو مؤمن فلنحيينه حياة طيّبة». [3]

از مردوزن، هركس كار شايسته انجام دهد درحالى كه مؤمن است، مسلما او را به زندگى پاك و پاكيزه اى زنده مى داريم و پادششان را، بر پايه بهترين عملى كه همواره انجام مى داده اند، مى دهيم.

يا درباره لحظه مرگشان در آخرين آيات سوره مباركه فجر مى فرمايد:

«يا أيتها النفس المطمئنة. ارجعى إلى ربك راضية مرضية. فادخلى فى عبادى. و ادخلى جنتى». [4]

اى جان آرام گرفته و اطمينان يافته، به سوى پروردگارت، درحالى كه از او خشنودى و او هم از تو خشنود است، بازگرد. پس در ميان بندگانم درآى. و در بهشتم وارد شو.

جالب اين است كه حتى خود ملك الموت، جبرئيل، ميكائيل، و اسرافيل نيز با چنين ندايى نمى ميرند و اين مرگ ويژه بندگان خاص خدا در اين كره خاكى است و مرگ خاصى است كه بعضى از سالكان راه خدا مى گويند در كام انسان چيزى شيرين تر از آن وجود ندارد. [5]

عالم برزخ اينان نيز به فرمايش رسول خدا باغى از باغ هاى بهشت است:

«روضة من رياض الجنة». [6]

قيامتشان هم آن طوركه در قرآن توصيف شده از هر جهت نيكو و پسنديده است:

«وجوه يومئذ ناعمة. لسعيها راضية. فى جنة عالية. لا تسمع فيها لاغية. فيها عين جارية. فيها سرر مرفوعة. و أكواب موضوعة. و نمارق مصفوفة. و زرابى مبثوثة». [7]

در آن روز چهره هايى شاداب و باطراوت اند. از تلاش و كوشش خود خشنودند. در بهشتى برين اند. در آن جا سخن لغو و بيهوده نشنوند. در آن چشمه اى روان است. و در آن جا تخت هايى بلند و باارزش قرار دارد. و در كنار چشمه هايش قدح ها نهاده شده است. و ديگر از نعمت هايش بالش هايى پهلوى هم چيده براى تكيه زدن بهشتى هاست. و فرش هايى زربافت و گسترده كه روى آن مى نشينند.

امير المؤمنين درباره مرگ و زندگى پس از مرگ خوبان در خطبه متقين مى فرمايد: اگر عمق اين آيات براى كسى معلوم شود و در آن عالم بر او گشوده گردد، لحظه اى در اين دنيا نخواهد ماند:

«ولولا الاجل الذى كتب لهم لم تستقر أرواحهم فى أجسادهم طرفة عين شوقا إلى الثواب، و خوفا من العقاب». [8]

اگر دست خدا روى روح آنان نباشد كه روحشان را در بدن نگاه دارد، به اندازه يك چشم بر هم زدن روحشان در اين قفس نمى ماند و بدن را رها مى كند و مى رود؛ زيرا در ميان اين خاك وخل و اين همه كرم كه در لجنزار دنيا مى لولند و اين همه حيوان وحشى كه به صورت آدميزاد دارند زندگى مى كنند نمى توان زندگى كرد. [9]

 

سيماى بدان در قرآن

 

سيماى بدان نيز در قرآن به همين ترتيب وصف شده است؛ مثلا، مى فرمايد:

«من اعرض عن ذكرى فان له معيشة ضنكا و نحشره يوم القيامة اعمى». [10]

و هركس از هدايت من كه سبب ياد نمودن از من در همه امور است روى بگرداند، براى او زندگى تنگ و سختى خواهد بود و روز قيامت او را نابينا محشور مى كنيم.

اين عده دچار زندگى محدود و پرمضيقه اى هستند كه براى آگاهى از ميزان آن بايد پاى درد دل بدان حرفه اى نشست تا معلوم شود دچار چه مصائبى هستند و چه بلاهايى را تحمل مى كنند. در قيامت هم آن ها كور محشور مى شوند و مرگشان هم مرگ بدى است، زيرا پروردگار به ملائكه اى كه جان آن ها را مى گيرند قسم ياد كرده و فرموده است:

«و النازعات غرقا». [11]

سوگند به فرشتگانى كه روح بدكاران را به شدت از بدن هايشان بر مى كنند.

نازعات از نزع و به معنى كندن است. [12] سبب اين تعبير آن است كه فرشتگان مرگ وقتى براى قبض روح بدكاران مى آيند، وسايلى را با خود مى آورند به شكل قلاب كه ساخت دوزخ است. اين قلاب ها در روح اين افراد فرو مى روند و روح آن ها را از بدنشان جدا مى كند.

برزخ و قيامت اين گروه نيز آن چنان كه در سوره غافر آمده سخت و طاقت فرساست و مرتب به آن ها آتش دميده مى شود:

«النار يعرضون عليها غدوا و عشيا و يوم تقوم الساعة أدخلوا آل فرعون أشد العذاب». [13]

عذابشان آتش است كه صبح و شام بر آن عرضه مى شوند، و روزى كه قيامت برپا شود ندا رسد: فرعونيان را در سخت ترين عذاب در آوريد.

طبق فرمايش اين آيه، همه فرعونيان تاريخ گرفتار سخت ترين عذاب ها مى شوند. همه اين ها در قرآن كريم آمده و جاى هيچ شك و شبهه اى ندارد. پس عاقل كسى است كه از فرصت عمر خويش به نحو احسن استفاده كند و آن را به سادگى را دست ندهد و ماند اولياء خدا و انبياء و ائمه بيدار فرصت ها باشد، زيرا آنان در غنيمت شمردن فرصت ها به راستى هنرمند بودند و لحظه كوتاهى را نيز از دست نمى دادند.

 

پيامبر اكرم و فرصت هدايت جوان يهودى

 

شيخ طوسى در كتاب باعظمت امالى نقل مى كند كه جوانى يهودى به پيامبر اكرم دل بسته بود و به ايشان خدمت مى كرد. پدر و مادر اين جوان هم آطور كه از ظاهر روايت بر مى آيد انسان هاى متعصبى بوده اند. پس از چندى، اين جوان سخت مريض شد و در بستر مرگ افتاد. روزى، رسول خدا احوالش را پرسيد، گفتند: در مرض موت است. حضرت به عيادت او رفتند و بالاى سر آن جوان نشستند و او را صدا كردند. جوان چشمانش را گشود و گفت: لبيك يا ابا القاسم! پيغمبر فرمودند: بگو لا اله الا اللّه. جوان دلش مى خواست بگويد ولى به پدرش نگاه كرد و چيزى نگفت. پيامبر بار ديگر او را به اسلام دعوت كرد ولى او دوباره به پدرش نگاه كرد و چيزى نگفت. براى سومين بار، پيغمبر با لحن محبت آميزى او را مخاطب قرار دادند. جوان دوباره به پدرش نگاه كرد. پدر گفت:

اگر دوست دارى بگو و اگر نمى خواهى نگو. جوان نيز گفت: «اشهد ان لا اله الا اللّه و ان محمدا رسول اللّه» و درگذشت. پيغمبر به يارانش گفت: او را غسل دهيد و كفن كنيد تا من بر او نماز بگزارم. سپس، از خانه آن يهودى بيرون آمدند درحالى كه مى گفتند: خدايا از اين كه در اين فرصت كوتاه بنده اى از بندگانت را به دست من هدايت كردى واز آتش دوزخ نجات دادى تو را شكر مى كنم! [14]

به اين مى گويند اغتنام فرصت. دو سه دقيقه هم بيشتر نكشيد، ولى به راستى فرصت ارزشمندى بود كه ارزش آن را جز خدا و پيامبرش كسى نمى داند. براى بيان ارزش اين فرصت كافى است بدانيم كه رسول خدا به امير مومنان فرموده اند:

«يا على، لئن يهدى اللّه بك رجلا خير لك مما طلعت عليه الشمس أو غربت». [15]

اى على، اگر يك نفر به دست تو هدايت شود، براى تو از آنچه خورشيد بر آن طلوع و غروب مى كند بهتر است.

انبياء و ائمه طاهرين تمام لحظات عمر خود را غنيمت مى شمردند، چون تمام لحظات را فرصت مى دانستند.

 

انواع فرصت

 

زيبايى و جوانى و قدرت و شهرت و ثروت و .... همه فرصت اند كه نبايد آن ها را از دست داد. آيات و روايات واقعا شگفت آورى درباره ثروت وجود دارد و انسان هاى بسيارى از اين فرصت استفاده كرده يا آن را از دست داده اند كه نمونه بارز از دست دادن آن در قرآن قارون است و مصداق واقعى بهره گيرى از آن حضرت خديجه كبرى، سلام اللّه عليها، است. دليل اين مدعا روايت مهمى از وجود مبارك رسول خداست كه فرموده اند:

- «ما نفعنى مال قط مثل ما نفعنى مال خديجة». [16]

هيچ ثروتى به اندازه ثروت خديجه به من نفع نرساند.

- «ما قام و لا استقام دينى إلا بشيئين: مال خديجة و سيف على بن أبى طالب». [17]

دين من استوارى نيافت مگر به دو چيز: مال خديجه و شمشير على بن ابيطالب.

اين تعبيرات خيلى مهم است. اگر از زمان بعثت پيغمبر تا قيام قيامت، تعداد انسان هايى كه به دين اسلام هدايت شده اند را در نظر بگيريم و در اين ميان، مقام هدايت شدگان ويژه مثل سلمان و ابوذر و كميل و هفتاد و دو نفر اصحاب ابى عبد اللّه را كه در رأس هدايت شدگان اولين و آخرين هستند و كسانى چون ابو حمزه ثمالى و يونس به عبد الرحمن و زاره بن اعين و علماى بزرگى چون كلينى و صدوق و شيخ طوسى و شيخ مفيد و سلّار و خواجه نصير طوسى و علامه حلى و شيخ بهائى و ميرداماد و صدر المتألهين و شيخ انصارى و حاج ميرزا حسن شيرازى و نيز خانم هايى كه نامشان در شش جلد كتاب رياحين الشريعه آمده است و ...

را حساب كنيم، به مقام خديجه كبرى بهتر پى مى بريم و نقش او را در هدايت انسان ها بيشتر در مى يابيم. مضافا اين كه هدايت هريك از اين افراد بهتر از آنچه خورشيد بر آن مى تابد و غروب مى كند باشد.

همه اين ها براساس فرمايش پيامبر با مال خديجه و زحمت على بن ابيطالب ممكن شده است و اين معنى واقعى بهره گيرى از فرصت مال و فرصت قدرت و شجاعت است.

ثروت فرصت بسيار زيبايى است و از نظر اسلام، پولدار بخيل سنگدل ترين و شقى ترين و بدبخبت ترين مردم است، زيرا او بهترين فيوضات الهى را با چشم باز از دست مى دهد. [18]

در سوره آل عمران (180) و سوره توبه (76)، عذابى كه خداوند براى پولداران بخيل برشمرده عذاب سنگينى است كه گمان نمى كنم پولداران مسلمان هم خيلى به اين آيات باور داشته باشند و به واقع نمى دانم آن ها با اين آيات چه مى خواهند بكنند؟

 

بخل شگفت آور

 

در روزگار خودمان مرد بخيلى را مى شناسم كه بخلش به راستى شگفت آور است. او به عمرش كت وشلوارى كه سفارش آن را به خياط داده باشد نپوشيده است. اغلب يك دست كت وشلوار بازارى را هشت سال يا ده سال مى پوشد. دندان هايش ريخته ولى حاضر نيست دندان بگذارد. وقتى هم براى خريد ناهار مى رود، اگر ظهر باشد، مى رود مغازه كله پاچه فروشى نصف كاسه آب كله پاچه كه از صبح زياد كرده به كمترين قيمت مى خرد و مى خورد. و همه اين ها درحالى است كه اگر يك روز در حجره اش را ببندد يا پولش را از بانك بيرون بكشد، شايد يك پنجاهم كل كشور را فلج كند.

اين فرد مستحق آتش است، درحالى كه مى تواند نباشد. كافى است بداند كه قرآن 22 بار درباره يتيمان سخن گفته [19] و مقدارى از اين همه سرمايه را خرج ايتام كند و صد تا خانه براى صد يتيم بسازد. بگذريم از اين كه اگر بخواهد، با گوشه اى از ثروتش مى تواند براى 20 هزار يتيم خانه بسازد يا پنج هزار دختر و پسر را به خانه بخت بفرستد و به همه خانه بدهد و ... اما از اين فرصت استفاده نمى كند. نه خودش مى خورد و نه به ديگران نفعى مى رساند. اين انسان ها بيچاره ترين انسان هاى تاريخ هستند، چون عالى ترين فرصت ها را خدا به آنان داده ولى كمترين بهره اى از آن نمى برند. اين ها همان كسانى هستند كه قرآن در سوره آل عمران درباره شان مى گويد:

«و لا يحسبن الذين يبخلون بما آتاهم اللّه من فضله هو خيرا لهم بل هو شر لهم سيطوقون ما بخلوا به يوم القيامة وللّه ميراث السماوات و الارض واللّه بما تعملون خبير». [20]

و كسانى كه خدا به آنچه از فضلش به آنان داده بخل مى ورزند، گمان نكنند كه آن بخل به سود آنان است، بلكه آن بخل به زيانشان خواهد بود.

به زودى آنچه به آن بخل ورزيدند در روز قيامت طوق گردنشان مى شود.

و ميراث آسمان ها و زمين فقط در سيطره مالكيّت خداست، و خدا به آنچه انجام مى دهيد، آگاه است.

خداوند تمام ثروت چنين افرادى را در جهنم به طوق فلزى آتشينى تبديل مى كند و به گردنشان مى اندازد تا در جهنم هم با پولشان خوش باشند.

 

چهار بند از امير المومنين

 

اين مقدمه را آوردم براى اين كه فرصت شناسى را در سيره عملى دو امام بزرگوار به تصوير بكشم. وجود مبارك امام مجتبى مى فرمايند:

«دخلت على أمير المؤمنين و هو يجود بنفسه لما ضربه ابن ملجم فجزعت لذلك فقال لى: أتجزع؟ فقلت: و كيف لا أجزع و أنا أراك على حالك هذه ...».

وقتى ضربت ابن ملجم تمام بدن پدرم را تحت تأثير قرار داد و ديگر براى من معلوم شد ايشان از دست مى رود، كنار بستر ايشان نشستم و گريه كردم؛ گريه اى از سر سوز و با ناله. همه وجودم داشت گريه مى كرد. ايشان فرمود: آيا ناله مى كنى و اشك مى ريزى؟ عرض كردم: چگونه گريه نكنم درحالى كه تو را در اين حال مى بينم؟

امير المومنين در آن حال وخيم كه ساعتى به پايان عمر شريفش نمانده چقدر زيبا فرصت را غنيمت مى شمارد! امام حسن مى فرمايد: پدرم فرمود:

«ألا اعلمك خصالا أربع إن أنت حفظتهن نلت بهن النجاة و إن أنت ضيعتهن فاتك الداران؟».

مى خواهى چهار چيز يادت بدهم كه اگر به آن ها عمل كنى، سعادت دنيا و آخرت نصيبت مى شود و اگر ان ها را رعايت نكنى، دنيا و آخرتت بر باد است؟

واقعا، چقدر عجيب است اين رفتار و چقدر زيباست اين طرز غنيمت دانستن فرصت! انسان در بستر مرگ دست وپا بزند ولى در عين حال بستر مرگ را به كلاس درس تبديل كند و يك امام معصوم به امام معصوم ديگر درس بدهد.

1. «يا بنىّ لا غنى اكبر من العقل».

سرمايه اى در اين عالم بزرگ تر و پرمايه تر از عقل وجود ندارد.

اين خيلى سخن مهمى است. زيرا انسان سرمايه اى سنگين تر و بالاتر از عقل كه مايه انديشه و تفكر است ندارد. در داستان اصحاب كهف، قدرت انديشه بود كه تعدادى دربارى كافر مشرك بى دين را با پروردگار عالم پيوند داد و سبب شد از دربار و پست ومقام دل بكنند و از سرزمين خود فرار كنند و در آن غار حاضر شوند. مشقت فرار و اضطراب آن خسته شان كرده بود. خوابيدند تا بعد از بيدار شدن فكرى براى خود بكنند. وقتى بيدار شدند، بزرگشان تلميخا گفت گرسنه مان است، چقدر خوابيديم؟ نظرها مختلف بود، گفتند يك روز، نصف روز يا بيشتر، بالاخره خوابيديم و خستگى مان در رفت. قرار شد يكى شان برود غذا تهيه كند و برگردد. از غار سرازير شد آمد نزديك دروازده شهر ديد دروازه به كلى فرق كرده و بالاى دروازه به زبان آن روز پرچم زده اند كه «لا اله الا اللّه». تعجب كرد كه ما بيداريم يا خوابيم؟ غار همان غار است، كوه همان كوه است، ولى شهرى كه ما در آن زندگى مى كرديم همه چيزش عوض شده و تغيير كرده! در اين يك روز چه اتفاى افتاده؟ به هرحال، از مغازه غذافروشى به اندازه پنج شش نفر غذا خواست. غذا را گرفت و تا پولش را پرداخت كرد مغازه دار مچش را گرفت كه گنج ها كجاست؟ گفت: گنج كدام است؟ گفت: تاريخ پول را نگاه كن، متعلق به سيصدونه سال قبل است. سه قرن مى شود كه اين پول ضرب شده!؟ گفت: واللّه، ما ديروز از اين شهر بيرون رفتيم! گفت:

نكند شما همان اصحاب كهف هستيد كه خدا به وسيله پيغمبران خبرتان را داده؟ خلاصه، مردم دنبالش آمدند تا نزديك غار. گفت: رفقاى من ممكن است بترسند، شما صبر كنيد تا من بروم به آن ها آمادگى بدهم.

رفت و ماجرا را تعريف كرد كه خدا ما را پذيرفته و سى صدونه سال اين جا در خواب بوديم. مردم هم در نزديكى غار منتظر ما هستند. اين جا بود كه همه دست به دعا بلند كردند و گفتند: انيس ما، مولاى ما، ما ديگر نمى خواهيم به ميان مردم برگرديم. و دوباره به خواب رفتند [21] تا بار ديگر امام عصر بيدارشان كد كه جزو دولت ايشان باشند.

غنيمت دانستن فرصت عقل و فكر و انديشه اين است. اين كه انسان از خودش سوال كند چگونه زندگى كنم، چگونه ثروت و شهوت و چشم و گوشم را خرج كنم؟ جواب همه اين ها با غنيمت شمردن فرصت تفكر به دست مى آيد. بسيارى از كارهاى بزرگ و تصميمات بزرگ به سبب لحظه اى انديشه واقع شده است كه ثمرات آن گاهى نه تنها خود انسان كه فرزندان او را نيز شامل مى شود.

سيب با بركت

 

هوا گرم بود. باغبان لب جوى آبى از درون باغ مى گذشت نشسته بود.

ميوه ها هم تازه رسيده بودند. همين طور كه به آب نگاه مى كرد يك مرتبه سيب قرمزى را ديد كه در آب افتاده است. آن را از آب گرفت و ديد عجب خنك است، با خودش فكر كرد هنوز درختان ما سيبش اين طور نرسيده! گازى به آن زد و كمى از آن را خورد. خوشمزه بود. در همين لحظه ناگهان به ذهنش خطور كرد كه سيب مال چه كسى بود كه ما خورديم؟ بنا نبود مال مردم بخوريم. البته، خوردن سيبى كه آب مى آورد عيبى ندارد، ولى مثبت موشكافى هايى از اين دست هم مى كند.

خلاصه، براى پيدا كردن صاحب آن سيب مسير جوى را دنبال كرد و بالاخره باغى كه درخت هايش چنين سيب سرخ و سفيدى داشته باشد را پيدا كرد و در زد و سراغ صاحب باغ را گرفت. گفتند او در بازار مغازه دارد. آدرس را گرفت و پيش صاحب باغ رفت و گفت: آقا، ما باغبانيم و سواد زيادى نداريم. لب جوى نشسته بوديم كه ديديم سيبى از باغ شما در آب افتاده. آن را برداشتيم و كمى از آن خورديم. حالا يا وجهش را قبول كنيد يا راضى باشيد. گفت: واللّه، نه پولش را مى خواهم و نه راضى مى شوم. گفت: پس من چه كنم؟ پرسيد: زن دارى؟ گفت: نه! گفت: اگر مى خواهى رضايت بدهم، بايد دختر مرا بگيرى. گفت: براى خوردن يك سيب كه دختر به آدم نمى دهند! گفت: اين كه آمدى از من رضايت بگيرى نشان مى دهد آدم خداترسى هستى و از قيامت هراس دارى. من هم راضى نيستم مگر اين كه دختر مرا بگيرى. گفت: من پول ازدواج و عروسى كردن ندارم. گفت: من پول عروسى را خودم مى دهم، جلسه را هم خودم مى گيرم، شام عروسى را هم خودم مى دهم، مشكل اين است كه دختر من هم كور است هم كر است و هم شل. باغبان در دلش گفت:

خدايا، ما يك سيب كه بيشتر نخورديم اين چه حكايتى است؟ من از اين دختر چگونه نگهدارى كنم؟ بعد رو به صاحب باغ كرد و گفت:

نمى شود اين شرط را با من نكنيد؟ گفت: شرط من همين است كه گفتم! خداترسى و تقوا مانع شد شرط را قبول نكند گفت: باشد قبول است. آن زمان هم رسم نبود دختر را به پسر نشان بدهند. شب عروسى وقتى عروس را آوردند، داماد ديد حورالعينى كه خدا در سوره واقعه به مومنين وعده داده همسر خود اوست. از اتاق بيرون آمد و پدر دختر را صدا كرد و گفت: شما تقلب كردى؟ تو گفتى دخترم كور است؟! گفت:

منظورم اين بود كه چشمش خلاف نكرده و از حرام كور است. پاو گوشش هم از حرام شل و كرند.

اين پاداش خداترسى و تفكر است. اگر او درباره چگونه زيستنش فكر نكرده بود هرگز براى جلب رضايت صاحب باغ نمى رفت و اين نعمت نصيبش نمى شد. علاوه بر اين، سال بعد خدا فرزندى به اين زوج صالح داد كه اسمش را احمد گذاشتند و اين كودك همان كسى است كه امروز معروف به مقدس اردبيلى [22] است. انسان والا و باكرامت و باعظمتى كه هروقت در مسائل علمى مشكلى پيدا مى كرد به بارگاه امير مومنان مى رفت و پاسخ مساله اشرار از ايشان درخواست مى كرد. يكى از شاگردان ايشان نقل كرده است كه نيمه شبى آهسته دنبال ايشان راه افتادم. ديدم در صحن حضرت امير المؤمنين كه قفل بود باز شد و ايشان وارد حرم مطهر گرديد. بهد، خطاب به حضرت عرض كرد: اى درياى علم خدا، من در اين مسأله مشكل دارم، مى خواهم فتوا بدهم، چه كنم؟ ندايى از ضريح آمد كه پسرم مهدى در كوفه منتظر است. برو جوابش را بگير. [23]

اين مرد نتيجه آن زن ومرد صالح است. ما هم بايد فرصت را غنيمت بشماريم و فكر كنيم كه چه طور بايد زندگى كنيم، با چه كسى زندگى كنيم، چه همسرى انتخاب كنيم و ....؟ و در تمام اين كارها عقلمان را معيار عمل قرار بدهيم.

2. «و لا فقر مثل الجهل»

هيچ تهيدستى اى بدتر از جهل و نفهمى نيست.

نفهمى بد دردى است. انسان نفهم نه زن درستى مى گيرد، نه شوهر درستى مى كند، نه پول درستى در مى آورد، نه رفيق درستى دارد و نه زندگى درستى مى كند. خلاصه، همه چيزش بر پايه نفهمى است.

3. «و لا وحشة اشدّ من العجب».

وحشتى بدتر از خودبينى نيست.

خودبينى فرهنگ شيطان است. قرآن كريم مى فرمايد: پس از آن كه آدم خلق شد، به امر خدا همه فرشتگان جز ابليس بر او سجده كردند. وقتى خداوند از او پرسيد: من امر كردم بر آدم سجده كنيد، چرا سجده نكردى؟ گفت: چرا سجده كنم؟ تو او را از خاك آفريدى و مرا از آتش:

«فإذا سويته و نفخت فيه من روحى فقعوا له ساجدين. فسجد الملائكة كلهم أجمعون. إلا إبليس أبى أن يكون مع الساجدين. قال يا إبليس ما لك ألا تكون مع الساجدين. قال لم أكن لا سجد لبشر خلقته من صلصال من حمإ مسنون. قال فاخرج منها فإنك رحيم. و إن عليك اللعنة إلى يوم الدين». [24]

پس چون او را درست و نيكو گردانم و از روح خود در او بدمم، براى او سجده كنان بيفتيد. پس همه فرشتگان بدون استثناء سجده كردند. مگر ابليس كه از اين كه با سجده كنان باشد، امتناع كرد. خدا گفت: اى ابليس، تو را چه شده كه با سجده كنان نيستى؟ گفت: من آن نيستم كه براى بشرى كه او را از گلى خشك و برگرفته از لجنى متعفّن و تيره رنگ آفريدى، سجده كنم. خدا گفت: از اين جايگاه والا كه مقام مقربان است بيرون رو كه رانده شده اى. و بى ترديد تا روز قيامت لعنت بر تو خواهد بود.

- «قال ما منعك ألا تسجد إذ أمرتك قال أنا خير منه خلقتنى من نار و خلقته من طين. قال فاهبط منها فما يكون لك أن تتكبر فيها فاخرج إنك من الصاغرين». [25]

خدا فرمود: هنگامى كه تو را امر كردم، چه چيز تو را مانع شد كه سجده نكردد؟ گفت: من از او بهترم: مرا از آتش پديد آوردى و او را از گل آفريدى. خدا فرمود: اى ازن يجايگاه و منزلتت كه عرصه فروتنى و فرمانبردارى است فرود آى؛ زيرا تو را نرسد كه در اين جايگاه بلند، بزرگ منشى كنى. پس بيرون شو كه قطعا از خوارشدگانى.

4. «و لا عيش الذّ من حسن الخلق». [26]

هيچ خوشى اى لذيذتر از اخلاق خوش نيست.

حسن خلق نعمت بسيار بزرگى است. كسى كه اخلاقش نرم است و با تواضع رفتار مى كند درد نمى كشد و دردى هم نمى رساند. وجود مبارك امام حسن مجتبى، عليه السلام، در روايت زيبايى مى فرمايند:

«انّ احسن الحسن خلق الحسن». [27]

نيك ترين نيكى ها خلق نيكوست.

خود ايشان هم مصداق بارز اين نيكويى بودند. در روايتى معروف گوشه اى از حسن خلق ايشان ثبت شده است كه براى ما بسيار آموزنده است.

 

رفتار امام حسن، عليه السلام، با مرد شامى

 

نقل است كه در مدينه مردى از اهالى شام كه تربيت يافته فرهنگ بنى اميه بود امام حسن، عليه السلام، را در راه ديد. جلو امد و مهار اسب را گرفت و شروع به نازا گفتن و لعنت فرستادن به ايشان كرد. امام هم عكس العملى نشان نداد و فقط به سخنان او گوش داد. پس از آن كه آن مرد سخنش تمام شد، امام مجتبى با رويى گشاده و پر لبخند به او سلام كردند و فرمودند: پدر جان، به نظر مى رسد در شهر ما غريبى و شايد مرا با ديگرى اشتباه گرفته اى. اگر ناراحتى اى دارى مى توانم برايت رفع كنم و اگر چيزى لازم دارى برايت مهيا كنم. اگر نياز به راهنمايى دارى راهنماييت كنم يا تو را به هرجا كه بخواهى برسانم. گرسنه و تشنه هم اگر باشى مى توانم مهمانت كنم. اگر مسافرى و جايى براى ماندن ندارى، چرا مهمان من نمى شوى و تا روز بازگشت پيش ما نمى مانى؟ به هر حال، اگر مشكل دارى بگو تا مشكلت را حل كنم ....

وقتى سخن حضرت به اين جا رسيد پيرمرد گريه كرد و گفت: شهادت مى دهم كه تو خليفه خدا هستى و خدا بهتر مى داند رسالتش را در كجا قرار دهد. پيش از اين تو و پدرت بدترين انسان ها در نزد من بوديد و شما را دشمن مى داشتم ولى از امروز شما محبوب ترين انسان ها نزد من هستيد. سپس، با حضرت به منزل ايشان رفت و تا روز بازگشت مهمان حضرت بود و از آن روز از ارادتمندان اهل بيت قرار گرفت. [28]

اين نمونه اى ديگر از اغتنام فرصت و بهره گيرى از نعمت حلم و حسن خلق براى هدايت مردمان بود. ما نيز بايد يابد بگيريم كه از فرصت هايمان به خوبى استفاده كنيم و راه درست را در پيش بگيريم. و در چنين موقعيت هايى اختيارمان را از دست ندهيم و به ياد اين فرمايش قرآن بيفتيم كه:

«يدرءون السيئة بالحسنة». [29]

و با خوبى هاى خود نسبت به مردم، بدى هاى آنان را نسبت به خود برطرف مى نمايند.

و تلاش كنيم كه بدى هاى مردمان را با خوبى پاسخ دهيم.

 

پى نوشت :

 

[ (1). دراين باره روايات زيادى وارد شده است. از باب نمونه:

- إمام على، عليه السلام: بادر الفرصة قبل أن تكون غصة. (شرح نهج البلاغه، ابن أبى الحديد، ج 16، ص 97)

- إمام باقر، عليه السلام: بادر بانتهاز البغية عند إمكان الفرصة، و لا إمكان كالأيام الخاليد مع صحة الأبدان. (تحف العقول، ص 286)

- رسول اللّه، صلى اللّه عليه و آله: واللّه ما يساوى مامضى من دنياكم هذه بأهداب بردى هذا، و لما بقى منها أشبه بما مضى من الماء بالماء، و كل إلى بقاء و شيك و زوال قريب، فبادروا العمل و أنتم فى مهل الأنفاس، و جدة الأحلاس، قبل أن تأخذوا بالكظم فلا ينفع الندم. (بحار الانوار، ج 77، ص 183 و 184)]

[ (2). «إن الذين يتلون كتاب اللّه و أقاموا الصلاة و أنفقوا مما رزقناهم سرا و علانية يرجون تجارة لن تبور». فاطر، 29.]

[ (3). نحل، 97.]

[ (4). فجر، 27- 30.]

[ (5). اشاره است به اين سخن حضرت قاسم به الحسن است: مدينة المعاجز، سيد هاشم بحرانى، ج 4، ص 215: «... زين العابدين عليه السلام يقول: لما كان اليوم الذى استشهد فيه أبى عليه السلام، جمع أهله و أصحابه فى ليلة ذلك اليوم، فقال لهم: يا أهلى و شيعتى إتخذوا هذا الليل جملا لكم، فانهجوا بأنفسكم، فليس المطلوب غيرى، ولو قتلونى ما فكروا فيكم، فانجوا رحمكهم اللّه، فأنتم فى حل وسعد من بيعتى و عهدى الذى عاهدتمونى. فقال إخوته و أهله و أنصاره بلسان واحد: واللّه، يا سيدنا يا أبا عبد اللّه، لا خذلناك أبدا! واللّه لا قال الناس: تركوا إمامهم، و كبيرهم و سيدهم وحده حتى قتل، و نبلو بيننا و بين اللّه عذرا و لا نخليك أو نقتل دونك. فقال لهم عليه السلام: يا قوم إنى فى غد اقتل و تقتلون كلكم معى، و لا يبقى منكم واحد. فقالوا: الحمد للّه الذى أكرمنا بنصرك، و شرفنا بالقتل معك، أو لا نرضى أن نكون معك فى درجتك يابن رسول اللّه؟ فقال: جزاكم اللّه خيرا، و دعا لهم بخير فأصبح و قتل وقتلوا معه أجمعون. فقال له القاسم بن الحسن: و أنا فيمن يقتل، فاشفق عليه. فقال له: يا بنى كيف الموت عندك؟! قال: يا عم أحلى من العسل. فقال: أى واللّه فداك عمك إنك لاحد من يقتل من الرجال معى، بعد أن تبلو ببلاء عظيم ....».]

[ (6). امام سجاد، عليه السلام، در ذيل روايتى جالب كه در پى مى آيد در تفسير آيه «و من ورائهم برزخ الى يوم يبعثون» فرموده اند: البرزخ هو القبر. در اين كه قبر انسان باغى از باغ هاى بهشت يا حفره اى از حفره هاى دوزخ است روايات زيادى وارد شده است. مطلب بالا در حقيقت نتيجه قياس اين روايات با هم است. ر ك: بحار الأنوار، ج 6، ص 159: «قال على بن الحسين، عليهما السلام: أشد ساعات ابن آدم ثلاث ساعات: الساعة التى يعاين فيها ملك الموت، و الساعد التى يقوم فيها من قبره، و الساعة التى يقف فيها بين يدى اللّه تبارك و تعالى فإما إلى الجنة و إما إلى النار. ثم قال: إن نجوت يابن آدم عند الموت فأنت أنت و إلا هلكت، و إن نجوت يابن آدم حين توضع فى قبرك فأنت أنت و إلا هلكت، و إن نجوت حين يحمل الناس على الصراط فأنت أنت و إلا هلكت، و إن نجوت حين يقول الناس لرب العالمين فأنت أنت و إلا هلكت. ثم تلا: «و من ورائهم برزخ إلى يوم يبعثون». قال: هو القبر، و إن لهم فيه لمعيشة ضنكا، واللّه إن القبر لروضة من رياض الجنة، أو حفرة من حفر النار. ثم أقبل على رجل من جلسائه فقال له: قد علم ساكن السماء ساكن الجنة من ساكن النار فأى الرجلين أنت؟ و أى الدارين دارك؟»

براى اطلاع بيشتر درباره عالم برزخ ر ك: بحار الانوار، ج 6، باب 8، ص 202:

أحوال البرزخ و القبر و عذابه و سؤاله و سائر ما يتعلق بذلك.]

[ (7). غاشيه، 8- 16.]

[ (8) نهج البلاغه، ج 2، ص 161.]

[ (9) در روايت زيبايى، امام سجاد، عليه السلام، مردم را به شش گروه تقسيم مى كنند و وضع مومن را در كنار پنج گروه ديگر توضيح مى دهند. ر ك: خصال شيخ صدوق، باب ششم، ص 238: «قال زرارة بن أوفى: دخلت على على بن الحسين، عليهم السلام، فقال: يا زرارة، الناس فى زماننا على ست طبقات: أسد و ذئب و ثعلب و كلب و خنزير و شاة، فأما الاسد فملوك الدنيا يحب كل واحد منهم أن يغلب و لا يغلب. و أما الذئب فتجاركم يذمون إذا اشتروا و يمدحون إذا باعوا، و أما الثعلب فهؤلاء الذين يأكلون بأديانهم و لا يكون فى قلوبهم ما يصفون بألسنتهم، و أما الكلب يهر على الناس بلسانه و يكرمه الناس من شر لسانه. و أما الخنزير فهؤلاء المخنثون و أشباههم لا يدعون إلى فاحشة إلا أجابوا، و أما الشاة فالمؤمنون الذين تجز شعورهم و يؤكل لحومهم و يكسر عظمهم فكيف تصنع الشاة بن أسد و ذئب و ثعلب و كلب و خنزير؟».]

[ (10). طه، 124.]

[ (11). نازعات، 1.]

[ (12). العين، ج 1، ص 357.]

[ (13). غافر، 46.]

[ (14). أمالى شيخ طوسى، ص 438: «عن أبى جعفر، عليه السلام، قال: كان غلام من اليهود يأتى النبى، صلى اللّه عليه و آله، كثيرا حتى استخفه، و ربما أرسله فى حاجة، و ربما كتب له الكتاب إلى قوم، فافتقده أياما فسأل عنه، فقال له قائل: تركته فى آخر يوم من أيام الدنيا؟ فأتاه النبى فى ناس من أصحابه، و كان له، عليه السلام، بركة لا يكاد يكلم أحدا إلا أجابه، فقال: يا غلام! ففتح عينيه و قال: لبيك يا أبا القاسم! قال: قل أشهد أن لا إله إلا اللّه و أنى محمدا رسول اللّه. فنظر الغلام إلى أبيه، فلم يقل له شيئا. ثم ناداه رسول اللّه صلى اللّه عليه و آله ثانية و قال له مثل قوله الأول. فالتفت الغلام إلى أبيه فلم يقل له شيئا. ثم ناداه رسول اللّه، صلى اللّه عليه و آله، ثالثة. فالتفت الغلام إلى أبيه فقال:

إن شئت فقل و إن شئت فلا. فقال الغلام: أشهد أن لا إله إلا اللّه، و أنك رسول للّه و مات مكانه. فقال رسول اللّه، صلى اللّه عليه و آله، لأبيه: اخرج عنا! ثم قال، عليه السلام، لأصحابه: غسلوه و كفنوه و آتونى به لأصلى عليه، ثم خرج و هو يقول: الحمد للّه الذى أنجى بى اليوم نسمة من النار».

روايت ديگرى دراين باره داريم كه اندكى با اين روايت تفاوت دارد. ر ك: المصنف، ابن أبى شبيه كوفى، ج 3، ص 231: «كان شاب يهودى يخدم النبى، صلى اللّه عليه و آله، فرمض فأتاه النبى يعوده فقال: أفتشهد أن لا إله إلا اللّه و أنى رسول اللّه؟ قال: فجعل ينظر إلى أبيه فقال: قل كما يقول لك محمد. قال: ثم مات فقال النبى، صلى اللّه عليه و آله: صلوا على صاحبكم».]

[ (15). صالحى شامى، سبل الهدى و الرشاد، ج 6، ص 238. اين روايت با الفاظ مختلفى چون «خيرا لك من ان يكون لك حمر النعم»، «خيرا لك من الدنيا و ما فيها»، و «خيرا لك مما طلعت عليه الشمس» نيز آمده است، ولى مشهور آن ها روايت «حمر النعم» است. ر ك: ابن بطريق، العمدة، ص 145؛ صحيح بخارى، جزء رابع، ص 53؛ بحار الأنوار، ج 1، ص 184 و ...]

[ (16). أمالى شيخ طوسى، ص 468.]

[ (17). شجرة طوبى، محمد مهدى حائرى، ج 2، ص 233.]

[ (18) واژه بخل و مشتقات آن 7 بار در قرآن به كار رفته است: آل عمران، 180؛ نساء، 37؛ توبه، 76؛ محمد، 37- 38؛ حديد، 24؛ ليل، 8. روايات بسيارى نيز در مذمت بخل وارد شده است. از جمله:

- رسول اللّه، صلى اللّه عليه و آله: البخيل بعيد من اللّه، بعيد من الناس، قريب من النار.

(بحار الانوار، ج 73، ص 308، ح 37)

- امام على، عليه السلام: النظر إلى البخيل يقسى القلب (تحف العقول، ص 214). نيز:

عجبت للبخيل يستعجل الفقر الذى منه هرب، و يفوته الغنى الذى إياه طلب، فيعيش فى الدنيا عيش الفقراء، و يحاسب فى الآخرة حساب الأغنياء.

- امام صادق، عليه السلام، عجبت لمن يبخل بالدنيا و هى مقبلة عليه، أو يبخل بها و هى مدبرة عنه، فلا الإنفاق مع الإقبال يضره، و لا الإمساك مع الإدبار ينفعه. (بحار الانوار، ج 72، ص 199، ح 28 و ج 73، ص 300)]

[ (19) در اين آيات: بقره، 83 و 177 و 215 و 220؛ نساء، 2 و 3 و 6 و 8 و 10 و 36 و 127؛ انعام، 152؛ انفال، 41؛ اسراء، 34؛ كهف، 82؛ حشر، 7؛ إنسان، 8؛ فجر، 17؛ بلد، 15؛ ضحى، 6 و 9؛ ماعون، 2.]

[ (20). آل عمران، 180.]

 [ (21). داستان اصحاب كهف در سوره كهف آيات 9- 27 آمده است. روايات نيز گوشه هاى ديگرى از اين داستان را بيان داشته اند. براى نمونه، داستان آنان از زبان امير المومنين در پاسخ به سوال يك يهودى چنين است: قصص الانبياء راوندى، ص 259 و بحار الأنوار، ج 14، ص 412: «... فوقف الحبر الآخر و قال: يا على، أخبرنى عن قوم كانوا فى أول الزمان فماتوا ثلاث مائة و تسع سنين ثم أحياهم اللّه ما كان قصتهم؟ فابتدأ على، عليه السلام، و أراد أن يقرأ سورة الكهف. فقال الحبر: ما أكثر ما سمعنا قرآنكم، فإن كنت عالما بهم أخبرنا بقصة هؤلاء و بأسمائهم و عددهم و اسم كلبهم و اسم كهفهم و اسم ملكهم و اسم مدينتهم. فقال على، عليه السلام: لا حول و لا قوة إلا باللّه العلى العظيم، يا أخا اليهود، حدثنى محمد صلى اللّه عليه و آله أنه كان بأرض الروم مدينة يقال لها أقسوس و كان لها ملك صالح فمات ملكهم فاختلفت كلمتهم فسمع بهم ملك من ملوك فارس يقال له دقيانوس. فأقبل فى مائة ألف حتى دخل مدينة أقسوس فاتخذها دار مملكته و اتخذ فيها قصرا طوله فرسخ فى عرض فرسخ و اتخذ فى ذلك القصر مجلسا طوله ألف ذراع فى عرض مثل ذلك من الرخام الممرد و اتخذ فى ذلك المجلس أربعة آلاف أسطوانة من ذهب و اتخذ ألف قنديل من ذهب لها سلاسل من اللجين تسرج بأطيب الادهان و اتخذ فى شرقى المجلس ثمانين كوة و لغربيه كذلك، و كانت الشمس إذا طلعت طلعت فى المجلس كيفما دارت، و اتخذ فيه سريرا من ذهب طوله ثمانون ذراعا فى عرض أربعين ذراعا، له قوائم من فضة مرصعة بالجواهر، و علاه بالنمارق، و اتخذ من يمين السرير ثمانين كرسيا من الذهب مرصعة بالزبرجد الاخضر، فأجلس عليها بطارقته، و اتخذ من يسار السرير ثمانين كرسيا من الفضة مرصعة بالياقوت الاحمر فأجلس عليها هراقلته. ثم علا السرير فوضع التاج على رأسه. فوثب اليهودى فقال: مم كان تاجه؟ قال: من الذهب المشبك، له سبعة أركان على كل ركن لولؤة بيضاء تضئ كضوء المصباح فى الليلة الظلماء، و اتخذ خمسين غلاما من أولاد الهراقلة فقرطقهم بقراطق الديباج الاحمر، و سرولهم بسراويلات الحرير الاخضر، و توجهم و دملجهم و خلخلهم، و أعطاهم أعمدة من الذهب، و وقفهم على رأسه، و اتخذ ستة غلمة وزارءة، فأقام ثلاثة عن يمينه، و ثلاثة عن يساره. فقال اليهودى: ما كان أسماء الثلاثة و الثلاثة؟ فقال على، عليه السلام: الذين عن يمينه أسماؤهم تمليخا [تلميخا نيز ضبط شده است ] و مكسلمينا و ميشيلينا، و أما الذين عن يساره فأسماؤهم مرنوس و ديرنوس و شاذريوس، و كان يستشيرهم فى جميع أموره. و كان يجلس فى كل يوم فى صحن داره و البطارقة عن يمينه و الهراقلة عن يساره، و يدخل ثلاثة غلمة فى يد أحدهم جام من ذهب مملوء من المسك المسحوق، و فى يد الآخر جام من فضة مملوء من ماء الورد، و فى يد الآخر طائر أبيض له منقار أحمر. فإذا نظر الملك إلى ذلك الطائر صفر به فيطير الطائر حتى يقع فى جام ماء الورد فيتمرغ فيه، ثم يقع على جام المسك فيحمل ما فى الجام بريشه و جناحه، ثم يصفر به الثانية فيطير الطائر على تاج الملك فينفذ ما فى ريشه و جناحه على رأس الملك. فلما نظر الملك إلى ذلك عتا و تجبر فادعى الربوبية من دون اللّه، و دعا إلى ذلك وجوه قومه، فكل من أطاعه على ذلك أعطاه و حباه و كساه، و كل من لم يبايعه قتله فاستجابوا له رأسا، و اتخذ لهم عيدا فى كل سنة مرة، فبيناهم ذات يوم فى عيد و البارقة عن يمينه و الهراقلة عن يساره إذ أتاه بطريق فأخبره أن عساكر الفرس قد غشيه فاغتم لذلك حتى سقط التاج عن رأسه فنظر إليه أحد الثلاثد الذين كانوا عن يمينه يقال له تمليخاو كان غلامافقال فى نفسه: لو كان دقيانوس إلها كما يزعم إذا ما كان يغتم و لا يفزع، و ما كان يبول و لا يتغوط، و ما كان ينام، و ليس هذه من فعل الاله، قال: و كان الفتية الستة كل يوم عند أحدهم و كانوا ذلك اليوم عند تمليخا، فاتخذ لهم من طيب الطعام، ثم قال لهم: يا إخوتاه، قد وقع فى قلبى شئ منعنى الطعام و الشراب و المنام. قالوا: و ما ذاك يا تمليخا؟ قال: أطلت فكرى فى هذه السماء فقلت: من رفع سقفها محفوظة بلا عمد و لا علاقة من فوقها؟ و من أجرى فيها شمسا و قمرا آيتان مبصرتان؟ و من زينها بالنجوم؟ ثم أطلت الفكر فى الارض فقلت:

من سطحها على ظهر اليم الزاخر؟ و من حبسها بالجبال أن تميد على كل شئ؟ و أطلت فكرى فى نفسى من أخرجنى جنينا من بطن أمى؟ و من غذانى؟ و من ربانى؟ إن لها صانعا و مدبرا غير دقيوس الملك، و ما هو إلا ملك الملوك و جبار السماوات. فانكبت الفتية على رجليه يقبلونها و قالوا: بك هدانا اللّه من الضلالة إلى الهدى فأشر علينا. قال: فوثب تمليخا فباع تمرا من حائط له بثلاثة الآف درهم و صرها فى ردنه و ركبوا خيولهم و خرجوا من المدينة، فلما ساروا ثلاثة أميال قال لهم تمليخا: يا إخوتاه، جاءت مسكنة الآخرد و ذهب ملك الدنيا، انزلوا عن خيولكم و امشوا على أرجلكم، لعل اللّه أن يجعل لكم من أمركم فرجا و مخرجا، فنزلوا عن خيولهم و مشوا على أرجلهم سبعة فراسخ فى ذلك اليوم فجعلت أرجلهم تقطر دما. قال: فاستقبلهم راع فقالوا: يا أيها الراعى، هل من شربة لبن أو ماء؟ فقال الراعى: عندى ما تحبون و لكن أرى وجوهكم وجوه الملوك و ما أظنكم إلا هرابا من دقيوس الملك، قالوا: يا أيها الراعى، لا يحل لنا الكذب، أفينجينا منك الصدق؟ فأخبروه بقصتهم فانكب الراعى على أرجلهم يقبلها و يقول: يا قوم، لقد وقع فى قلبى ما وقع فى قلوبكم و لكن امهلونى حتى أرد الاغنام على أربابها و ألحق بكم، فتوقفوا له فرد الاغنام و أقبل يسعى يتبعه الكلب له. قال: فوثبت اليهودى فقال: يا على، ما كان اسم الكلب و مالونه؟ فقال على، عليه السلام: لا حول و لا قوة إلا باللّه العلى العظيم، أما لون الكلب فكان أبلقا بسواد، و أما اسم الكلب فقطمير. فلما نظر الفتية إلى الكلب قال بعضهم: إنا نخاف أن يفضحنا بنباحه، فألحوا عليه بالحجارة، فأنطق اللّه تعالى جل ذكره الكلب: ذرونى حتى أحرسكم من عدوكم فلم يزل الراعى يسير بهم حتى علاهم جبلا فانحط بهم على كهف يقال له الوصيد، فإذا بفناء الكهف عيون و أشجار مثمرة، فأكلوا من الثمر و شربوا من الماء و جهنم الليل فآووا إلى الكهف و ربض الكلب على باب الكهف و مد يديه عليه، فأوحى اللّه تعالى عز و علا إلى ملك الموت بقبض أرواحهم، و وكل اللّه بكل رجل ملكين يقلبانه من ذات اليمين إلى ذات الشمال، و من ذات الشمال إلى اليمين، فأوحى اللّه تعالى عز و علا إلى خزان الشمس فكانت تزاور عن كهفهم ذات اليمين، و تقرضهم ذات الشمال، فلما رجع دقيوس من عيده سأل عن الفتية فأخبر أنهم خرجوا هرابا، فركب فى ثمانين ألف حصان، فلم يزل يقفو أثرهم حتى علا فانحط إلى كهفهم.

فلما نظر إليهم إذا هم نيام، فقال الملك: لو أردت أن أعاقبهم بشئ لما عاقبتهم بأكثر مما عاقبوا به أنفسهم و لكن ايتونى بالبنائين فسد باب الكهف بالكلس و الحجارة و قال لاصحابه: قولوا لهم: يقولوا لالههم الذى فى السماء لينجيهم و أن يخرجهم من هذا الموضع. قال على، عليه السلام: يا أخا اليهود، فمكثوا ثلاث مائة سند و تسع سنين، فلما أراد اللّه أن يحييهم أمر إسرافيل الملك أن ينفخ فيهم الروح، فنفخ فقاموا من رقدتهم، فلما أن بزغت الشمس قال بعضهم: قد غفلنا فى هذه الليلة عن عبادة إله السماء، فقاموا فإذا العين قد غارت، و إذا الاشجار قد يبست، فقال بعضهم: إن أمورنا لعجب، مثل تلك العين الغزيرة قد غارت و الاشجار قد يبست فى ليلة واحدة! و مسهم الجوع، فقالوا: ابعثوا بورقكم هذه إلى المدينة فلينظر أيها أزكى طعاما فليأتكم برزق منه و ليتلطف و لا يشعرن بكم أحدا، قال تمليخا: لا يذهب فى حوائجكم غيرى، و لكن ادفع أيها الراعى ثيابك إلى. قال: فدفع الراعى ثيابه و مضى يؤم المدينة، فجعل يرى مواضع لا يعرفها، و طريقا هو ينكرها حتى أتى باب المدينة و إذا عليه علم أخضر مكتوب عليه: لا إله إلا اللّه عيسى رسول اللّه، قال: فجعل ينظر إلى العلم و جعل يمسح عينيه و يقول: أرانى نائما؟ ثم دخل المدينة حتى أتى السوق فأتى رجلا خبازا فقال:

أيها الخباز، ما اسم مدينتكم هذه؟ قال: أقسوس قال: و ما اسم ملككم؟ قال: عبد الرحمن، قال: ادفع إلى بهذه الورق طعاما، فجعل الخباز يتعجب م ثقل الدراهم و من كبرها. قال فوثبت اليهودى و قال: يا على، و ما كان وزن كل درهم منها؟ قال: وزن كل درهم عشرة دراهم و ثلثى درهم. فقال الخباز: يا هذا، أنت أصبت كنزا؟ فقال تمليخا:

ما هذا إلا ثمن تمر بعتها منذ ثلاث، و خرجت من هذه المدينة، و تركت الناس يعبدون دقيوس الملك، قال: فأخذ الخباز بيد تمليخا و أدخله على الملك فقال: ما شأن هذا الفتى؟ قال الخباز: هذا رجل أصاب كنزا، فقال الملك: يا فتى، لا تخف فإن نبينا عيسى عليه السلام أمرنا أن لا نأخذ من الكنز إلا خمسها، فأعطنى خمسها و امض سالما. فقال تمليخا: انظر أيها الملك فى أمرى ما أصبت كنزا. أنا رجل من أهل هذه المديند. فقال الملك: أنت من أهلها؟ قال: نعم، قال: فهل تعرف بها أحدا؟ قال: نعم، قال: ما اسمك؟ قال: اسمى تمليخا، قال: و ما هذه الاسماء أسماء أهل زماننا، فقال الملك: فهل لك فى هذه المدينة دار؟ قال: نعم اركب أيها الملك معى، قال: فركب الملك و الناس معه فأتى بهم أرفع دار فى المدينة، قال تمليخا: هذه الدار لى، فقرع الباب فخرج إليهم شيخ و قد وقع حاجباه على عينيه من الكبر، فقال: ما شأنكم؟ فقال الملك: أتانا هذا الغلام بالعجائب، يزعم ن هذه الدار داره. فقال له الشيخ: من أنت؟

قال: نا تمليخا ابن قسطيكين، قال: فانكب الشيخ على رجليه يقبلهما و يقول: هو جدى و رب الكعبة. فقال: أيها الملك هؤلاء الستة الذين خرجوا هرابا من دقيوس الملك. قال: فنزل الملك عن فرسه و حمله على عاتقه و جعل الناس يقبولن يديه و رجليه، فقال: يا تمليخا، ما فعل أصحابك؟ فأخبر أنهم فى الكهف، و كان يومئذ بالمدينة ملك مسلم و ملك يهودى فركبوا فى أصحابهم، فلما صاروا قريبا من الكهف قال لهم تمليخا: إنى أخاف أن تسمع أصحابى أصوات حوافر الخيول فيظنون أن دقيوس الملك قد جاء فى طلبهم، و لكن امهلونى حتى أتقدم فأخبرهم، فوقف الناس فأقبل تمليخا حتى دخل الكهف فلما نظروا إليه اعتنقوه و قالوا: الحمد للّه الذى نجاك من دقيوس! قال تمليخا: دعونى عنكم و عن دقيوسكم! قال: كم لبثتم؟ قالوا: لبثنا يوما أو بعض يوم! قال تمليخا: بل لبثتم ثلاث مائة و تسع سنين، و قد مات دقيوس و انقرض قرن بعد قرن، و بعث اللّه نبيا يقال له المسيح عيسى بن مريم، عليه السلام، و رفعه اللّه إليه و قد أقبل إلينا الملك و الناس معه قالوا: يا تمليخا، أتريد أن تجعلنا فتنة للعالمين؟

قال تمليخا: فما تريدون؟ قالوا: ادع اللّه جل ذكره و ندعوه معك حتى يقبض أرواحنا، فرفعوا أيديهم، فأمر اللّه تعالى بقبض أرواحهم و طمس اللّه باب الكهف على الناس، فأقبل الملكان يطوفان على باب الكهف سبعد أيام لا يجدان للكهف بابا، فقال الملك المسلم: ماتوا على ديننا، أبنى على باب الكهف مسجدا، و قال اليهودى: لا بل ماتوا على دينى أبنى على باب الكهف كنيسة، فاقتتلا فغلب المسلم و بنى مسجدا عليه. يا يهودى، أيوافق هذا ما فى توراتكم؟ قال: ما زدت حرفا و لا نقصت، و أنا أشهد أن لا إله إلا اللّه، و أن محمدا عبده و رسوله».]

[ (22). احمد بن محمد اردبيلى معروف به مقدس و محقق اردبيلى (اوائل نيمه اول قرن دهم- 993 ق) است كه در شهر اردبيل و در عصر صفويه ديده به جهان گشود.

وى پس از تحصيلات ابتدايى، به قصد تحصيلات عاليه به نجف اشرف مهاجرت كرد و با بهره گيرى از فضاى علمى و معنوى نجف اشرف مجاورت آن خاك اقدس را پذيرفت و على رغم دعوت هاى مكررى كه از سوى امرا و حكام صفوى از او به عمل آمد، تدريس و تدرس در نجف را بر استفاده از مزاياى اجتماعى و سياسى ايران ترجيح داد و پس از شهيد ثانى مرجعيت و رياست تامه شيعه را در نجف بر عهده گرفت.

صاحب اعيان الشيعه اساتيد او را چنين بر شمرده است: جمال الدين محمود، شاگرد جلال الدين دوانى؛ ملا عبد اللّه يزدى (صاحب حاشيه تهذيب المنطق)؛ مولى ميرزا جان باغندى.

او با شيخ بهايى و ميرزا محمد استر آبادى (صاحب كتاب رجال معروف) همعصر بوده و از بعضى شاگردان شهيد ثانى نيز كسب علم نموده است.

علماى بسيارى نيز از محضر ايشان استفاده نموده اند كه برخى از آنان عبارت اند از:

صاحب معالم؛ صاحب مدارك؛ ملا عبد اللّه شوشترى؛ امير غلام؛ امير فضل اللّه تفرشى.

هنگام فوت از او پرسيدند: به چه كسى مى توانيم رجوع كنيم؟ گفت: در شرعيات به امير غلام، و در عقليات به امير فضل اللّه تفرشى.

تأليفات: زبدة البيان فى آيات احكام القرآن؛ مجمع الفائدة و البرهان فى شرح ارشاد الاذهان علامه حلى؛ حديقة الشيعه در تفصيل احوال پيامبر و ائمه عليهم السلام (به فارسى)؛ شرح الهيات تجريد فوشجى؛ اثبات واجب تعالى؛ اثبات امامت؛ تعليقه اى بر شرح مختصر الاصول عضدى؛ تعليقه اى بر خراجيه محقق ثانى (اين كتاب در مورد مساله خراج و ماليات نوشته شده است)؛ استيناس المعنوية (به عربى) در علم كلام؛ اصول الدين.

گفتار بزرگان درباره او:

- علامه حر عاملى درباره او مى گويد: مولاى بزرگوار، احمد بن محمد اردبيلى، عالم فاضل، مدقق، عابد زاهد، ثقه، پرهيزگار، جليل القدر و عظيم الشان مى باشد.

- صاحب جامع الرواة، كه خود اردبيلى است، مى گويد: احمد بن محمد اردبيلى (ره) در جلالت قدر و اعتبار و موثق بودن، مشهورتر از آن است كه ذكر گردد او فقيه، متكلم، جليل القدر، و عابدترين و پرهيزكارترين مردم عصر خويش بوده است.

- محدث نورى مى گويد: عالم ربانى، فقيه و محقق صمدانى، مولى احمد بن محمد اردبيلى، درخت علم و تحقيقات او با انوار درخشان قدس، زهد، اخلاص و كرامات او پوشيده است.

- محدث قمى در كتاب الكنى و الالقاب درباره او مى گويد: عالم ربانى، محقق و فقيه بزرگوار احمد بن محمد اردبيلى، در تقوى، جلالت، فضيلت، اصالت، زهد، ديانت، ورع، و امانت مشهورتر از آن است كه قلم بر آن احاطه كند يا تحت عدد و شمارش در آيد. او متكلم و فقيهى بزرگوار مى باشد.

- علامه مجلسى درباره او گفته است: او در ورع و تقوى و زهد به حد نهايى و مرتبت عاليه رسيده است و همانند او را در ميان پيشينيان و متأخرين نشنيده ام. خداوند او را با پيشوايان معصوم عليهم السلام محشور دارد.

خصوصيات اخلاقى: در كتاب انوار نعمانيه سيد نعمت اللّه جزائرى و نيز در روضات الجنات، حوادث و قضاياى حيرت انگيزى از آن عالم ربانى نقل شده است كه صدور چنين اعمال و كراماتى از دارندگان چنين ارواح وارسته و پاكى با آن همه اخلاص و پاكى، جاى تعجب و شگفتى ندارد. براى نمونه، نامه او به شاه عباس را ذكر مى كنيم:

او در ارتباط با رفع گرفتارى يك مسلمان نيازمند، كه از ترس شاه عباس به حرم مطهر امير المؤمنين على، عليه السلام، پناهنده شده بود و متوسل به آن عالم ربانى گرديده بود، نامه اى به اين مضمون به شاه عباس نوشت: «بانى ملك عاريت، عباس، بداند اگرچه اين مرد اول ظالم بود و اكنون مظلوم مى نمايد، چنانچه از تقصير او بگذرى، شايد كه حق تعالى از پاره اى از تقصيرات تو بگذرد! بنده شاه ولايت: احمد اردبيلى».

شاه عباس در پاسخ نامه اين چنين نوشت: «به عرض مى رساند: عباس خدماتى كه فرموده بوديد به جان منت داشته به تقديم رسانيد، اميد كه اين محب را از دعاى خير فراموش نكنند. كلب آستان على: عباس».

 وفات: او پس از عمرى تلاش و كوشش در راه اسلام و معنويت، سرانجام در ماه صفر سال 993 ق در نجف اشرف به رحمت ايزدى پيوست و در جوار قبر محبوب و معشوق خويش، سرور متقيان در ايوان طلا (سمت راست ورودى حرم) مدفون گرديد.]

[ (23). ر ك: ديدار با ابرار. (مولف)]

[ (24). حجر، 29- 35.]

[ (25). اعراف، 12- 13.]

[ (26). بحار الأنوار، ج 75، ص 111.]

[ (27) اين روايت با سلسله سند جالبى نقل شده است: «حدثنى أبو بكر أحمد بن عمران البغدادى قال: حدثنا أبو الحسن قال: حدثنا أبو الحسن، قال: حدثنا أبو الحسن، قال:

حدثنا الحسن، عن الحسن، عن الحسن: إن أحسن الحسن الخلق الحسن». منظور از أبو الحسن اول محمد بن عبد الرحيم تسترى، و منظور از أبو الحسن دوم على بن أحمد بصرى تمار، و مراد از أبو الحسن سوم على بن محمد واقدى است. حسن اول حسن بن عرفة عبدى، حسن دوم حسن بن أبى الحسن بصرى، و سومين آن ها امام حسن، عليه السلام، است. ر ك: شيخ صدوق، الخصال، باب اول، ص 29. هم چنين اين روايت از امير المومنين نيز وارد شده است. ر ك: فتال نيسابورى، روضة الواعظين، ص 376.]

[ (28). بحار الأنوار، ج 43، ص 344: «أن شاميا راه راكبا فجعل يلعنه و الحسن لا يرد.

فلما فرغ أقبل الحسن، عليه السلام، فسلم عليه وضحك فقال: أيها الشيخ، أظنك غريبا و لعلك شبهت، فلو استعتبتنا أعتبناك، ولو سألتنا أعطيناك، ولو استرشدتنا أرشدناك، ولو استحملتنا أحملناك، و إن كنت جائعا أشبعناك، و إن كنت عريانا كسوناك، و إن كنت محتاجا أغنيناك، و إن كنت طريدا آويناك، و إن كان لك حاجة قضيناها لك. فلو حركت رحلك إلينا و كنت ضيفنا إلى وقت ارتحالك كان أعود عليك، لان لنا موضعا رحبا و جاها عريضا و مالا كثيرا. فلما سمع الرجل كلامه بكى، ثم قال: أشهد أنك خليفة اللّه فى أرضه، اللّه أعلم حيث يجعل رسالته و كنت أنت و أبوك أبغض خلق اللّه إلى و الان أنت أحب خلق اللّه إلى و حول رحله إليه. و كان ضيفه إلى أن ارتحل و صار معتقدا لمحبتهم».]

[ (29). اين عبارت در دو آيه از قرآن آمده است:

- رعد، 22: «الذين صبروا ابتغاء وجه ربهم و أقاموا الصلاة و أنفقوا مما رزقناهم سرا و علانية و يدرءون بالحسنة السيئة أولئك لهم عقبى الدار».

- قصص، 54: «أولئك يؤتون أجرهم مرتين بما صبروا و يدرءون بالحسنة السيئة و مما رزقناهم ينفقون».

 

 


منبع : پایگاه عرفان
  682
  0
  0
امتیاز شما به این مطلب ؟

آخرین مطالب

    مرگ و فرصتها - جلسه هفتم
    اوج عرفان و تعالیم دینی در کلام صدیقۀ طاهره(س)
    سرانجام تواضع و تکبر مقابل اوامر الهی
    چگونه محبوب خدا شویم- جلسۀ چهارم
    مرگ و عالم آخرت
    بعثت پیامبران برای درمان بیماری شرک
    احوالات و اهداف مومن و پاسخ به سوالات
    مبداء آفرینش موجودات
    مقام حضرت زينب (س)
    خودشناسی و قیمت‌شناسی انسان

بیشترین بازدید این مجموعه

      از نصايح پيامبر به ابوذر
      چگونه محبوب خدا شویم- جلسۀ چهارم
      مرگ و فرصتها - جلسه هفتم
      عزیمت حضرت مسلم ابن عقیل به شهر کوفه و شهادت ایشان
      ابن سيرين و تعبير خواب‏
      چند روايت عجيب در مورد پدر و مادر
      شناخت دنيا و راه زيستن در آن‏
      مرگ و عالم آخرت
      رمز موفقيت ابن ‏سينا
      حکایت شرائط استجابت دعا

 
نظرات کاربر
پر بازدید ترین مطالب سال
پر بازدید ترین مطالب ماه
پر بازدید ترین مطالب روز