فارسی
جمعه 15 فروردين 1399 - الجمعة 9 شعبان 1441
  408
  0
  0

اين هم فايده منيّت‏


قبل از انقلاب، واعظ خيلى معروفى بود كه هرجا منبر مى رفت مردم زيادى پاى منبرش مى نشستند و مجلسش جاى سوزن انداختن نداشت.

خيلى هم به من محبت داشت و مرا زياد به منزلش دعوت مى كرد. آن وقت، ساعتى با هم مى نشستيم و حرف مى زديم و گاهى درد دلى مى كرديم. با اين كه ايشان خيلى معروف بود و خيلى ها دوروبرش بودند، گرفتار بود. آدم خيلى خوبى هم بود، ولى گرفتارش كرده بودند تا يك وقت از ديدن اين همه جمعيت مغرور نشود؛ يعنى در كنار اين نعمت گرهى هم به كارش زده بودند كه باز نمى شد و تا به رحمت خدا رفت هم باز نشد.

يك روز، خودش براى من تعريف مى كرد كه مرا به شهرى براى سخنرانى دعوت كردند، ولى جاى مناسبى نداشتند. لذا، يك زمين بسيار بزرگ چمن را براى جلسه انتخاب كردند و شايد نصف مردم آن شهر- كه در آن زمان چهل هزار نفر جمعيت داشت در ان مجلس شركت مى كردند. از قضا، روحانى پير هشتاد ساله اى هم بود كه از قديم براى مردم اين شهر منبر مى رفت و خيلى مورد احترام بود. البته پاى منبرش بيست يا بيست وپنج نفر بيشتر نمى نشستند. ايشان را هم دعوت كرده بودند تا قبل از منبر من منبر برود. قرار هم اين بود كه ايشان تا ساعت نه شب منبر برود.

چون در آن شهر منبر ديگرى نداشتم، يك شب ساعت هشت ونيم به مجلس رفتم. اين شيخ هم منبر بود و خواسش به ساعت نبود كه از نه گذشته است و طولش داد. من هم كه بعد از گذشت مدتى كلافه شده بودم در باطنم گفتم: پيرمرد خيال كرده اين جمعيت براى او جمع شده! تو هشتاد سال اين جا منبر رفتى، پنجاه نفر هم پاى منبرت نيامدند. حالا براى چه چسبيده اى به اين منبر؟ اين جمعيت براى من آمده اند. با اين ريش سفيدش حيا نمى كند وقت مردم را مى گيرد!

ساعت حدود نه وبيست دقيقه بود كه شيخ از منبر آمد پايين و من رفتم كه منبر را شروع كنم. در راه رفتن، ما معمولا به هم برمى خورديم ولى آن شب چون كمى عصبانى و ناراحت بودم، مقدارى راهم را كج كردم تا او را نبينم.

رفتم بالاى منبر، ولى به جان حضرت سيد الشهداء، هرچه فكر كردم در اين 20 سال اول منبر چه مى گويم و چطور شروع مى كنم، يادم نيامد.

هرچه به ذهنم فشار آوردم نه بسم اللّه يادم آمد نه حتى يك روايت يا آيه. مردم مرا نگاه مى كردند و صلوات مى فرستادند و من هم مردم را.

خلاصه، به بهانه اين كه عرقم را پاك كنم، عبايم را كشيدم روى صورتم و گفتم: خدايا، با همه وجود غلط كردم. آبروى مرا نبر، من اشتباه كردم! و ناگهان، تمام محفوظاتم برگشت.

اين درسى است از دنيا بر دنيا. چقدر خوب است ما هم اهل فكر باشيم و زود بفهميم كارها از كجا خراب شده و از چه رو درست مى شوند! چقدر خوب است يقين كنيم كه همه چيز تحت اختيار و قدرت اوست و اگر او بخواهد و تمام دنيا نخواهند، اين نخواستن تاثيرى در اراده او ندارد. در سوره يونس آمده است:

«و إن يمسسك اللّه بضرّ فلا كاشف له إلا هو و إن يردك بخير فلا رادّ لفظه».

و اگر خدا گزند و اسيبى به تو رساند، آن را جز او برطرف كننده اى نيست. و اگر خيرى براى تو بخواهد فضل وبخشش او را دفع كننده اى نيست.

خوش به حال آن ها كه با خدا و براى خدا زندگى مى كنند و منيّت در كارشان نيست و خداوند هم خير آن ها را مى خواهد.

 

 


منبع : پایگاه عرفان
  408
  0
  0
امتیاز شما به این مطلب ؟

آخرین مطالب

    مرگ و فرصتها - جلسه هفتم
    اوج عرفان و تعالیم دینی در کلام صدیقۀ طاهره(س)
    سرانجام تواضع و تکبر مقابل اوامر الهی
    چگونه محبوب خدا شویم- جلسۀ چهارم
    مرگ و عالم آخرت
    بعثت پیامبران برای درمان بیماری شرک
    احوالات و اهداف مومن و پاسخ به سوالات
    مبداء آفرینش موجودات
    مقام حضرت زينب (س)
    خودشناسی و قیمت‌شناسی انسان

بیشترین بازدید این مجموعه

      نفس - جلسه هشتم
      علت يتيمى پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله
      مرگ و عالم آخرت
      محاسبه حق الناس
      گمراه كردن از راه عبادت
      استغفار، کلید حل مشکلات
      تهران_ مسجد امیر رمضان 94 سخنرانی نهم
      علم عینی معصومین(علیهم‌السلام)
      محبت خدا و اهل بیت (ع) فراتر از تصور است!
      خودشناسی و قیمت‌شناسی انسان

 
نظرات کاربر
پر بازدید ترین مطالب سال
پر بازدید ترین مطالب ماه
پر بازدید ترین مطالب روز