فارسی
سه شنبه 12 فروردين 1399 - الثلاثاء 6 شعبان 1441
  681
  0
  0

چهره عالمان الهى‏

 

منابع مقاله:

کتاب : عرفان اسلامى جلد دو         

نوشته: حضرت آیت الله حسین انصاریان

 

شايسته نيست كه صفحات نورانى اين كتاب، كه بازگو كننده عرفان اسلامى است، از توضيح وضع زندگى اين جانيان، سياه شود؛ لذا به جاى تشريح جنايات اين عالمان هوى پرست، به چند نمونه بسيار روشن، از چهره هاى الهى عالمان دور

از هوى و هوس اشاره شود، تا معلوم گردد، علم وقتى در نفس و دل و جان انسان بى هوى جايگزين گردد، چه سود سرشارى براى دنيا و آخرت آن عالم و ديگران خواهد داشت.

 

خبر گناه، سبب مرگ عالم

حاج ميرزا محمّدحسين يزدى كه در سال 1307 از دنيا رفت و در قسمت غربى قبرستان حافظيّه شيراز دفن شد، از علما و دانشمندان بزرگ شيعه و از زهّاد و عبّاد عالى قدر عصر خود بود.

او انسان خود ساخته اى بود، چهره پاك اعمال او نشان مى داد كه انگار هوى و هوس در او وجود ندارد، در تمام برنامه ها و روابط و اخلاقيّات، آداب اسلامى را مراعات مى كرد.

در زمان او براى استان فارس، استاندارى فرستادند. استاندار براى آشنايى با وضع استان و به خصوص شهر شيراز، در روز پنج شنبه از بزرگان قوم و رؤساى اصناف، در باغ حكومتى دعوتى به عمل آورد، عدّه اى از سران بازار شيراز كه لباس و چهره آنان از همه مذهبى تر بود نيز در آن مجلس شركت داشتند، پس از صرف نهار، يك گروه مطرب كليمى، برنامه اجرا كردند، فضاى آن مجلس را فسق و فجور آلوده كرد!!

داستان آن مجلس و شركت كنندگان و برنامه هايش را براى حاج ميرزا محمّد حسين نقل كردند، پس از نماز عصر روز جمعه به منبر رفت، در حالى كه از شدّت اندوه و غصّه بلند بلند مى گريست. فرمود: چگونه ممكن است، كسانى كه با اهل علم رابطه دارند و قيافه چهره آنان نمايشگر دين است، در مجلسى شركت كنند كه از شرايط دين خدا دور بوده و در آنجا لهو و لعب رواج داشته، آيا اين شركت و عدم ترك آن و نهى از منكر نكردن كار صحيحى بوده است؟!

واى بر شما كه از عمل شما جگر من سوراخ و دلم آتش گرفت، من از شنيدن اين خبر وحشتناك دلم گرفت، من اگر بميرم خونم به گردن شماست، از منبر به زير آمد و به خانه رفت و سخت مريض شد!!

طبيب از او عيادت كرد و گفت: براى اين مريض تغيير آب و هوا لازم است؛ او را به باغ سالارى در بيرون شهر شيراز منتقل كردند.

در همان اوقات مرتاضى هندى به شيراز آمد، مى گفتند: متخصّص رمل و اسطرلاب است و احياناً پيش گويى هم مى كند. يكى از تجّار متديّن بازار كه از ارادتمندان ميرزا بود، به نزد مرتاض آمد و گفت: مال التجاره اى دارم كه به قران برخورده، مى خواهم ببينم اين قران از او برطرف مى شود يا نه؟

مرتاض، ساعتى غرق در انديشه شد. تاجر گفت: اگر نمى دانى معطّلم نكن.

مرتاض گفت: آنچه به زبان گفتى در دلت نيست. تاجر گفت: پس چيست؟ مرتاض گفت: زاهدترين خلق زمانه بيمار است، مى خواهى بدانى وضعش به كجا مى كشد، او بيش از شش ماه مهمان شما نخواهد بود. حاجى پس از شش ماه از دنيا رفت.

شما را به خدا قسم بين اين مرد، كه عمرى با هوى مبارزه كرد و به پاك ترين صورت زيست، در حدى كه از شنيدن خبر گناه ديگران، از شدّت حسرت و اندوه از دنيا رفت و عالمانى كه در صفحات گذشته به چهره پليدشان اشارت رفت، مقايسه كنيد و ببينيد كه تفاوت ره از كجا تا به كجاست؛ عالمى كه عمرى در طريق تهذيب نفس بوده، از علمش براى ايجاد تربيت و نورانيّت در مردم استفاده مى كند و عالم هوى پرست حق مردم و ملت ها را پايمال كرده و براى هوى و هوس خود از نابود كردن بيگناهان در هر تعدادى كه باشند، باك ندارد!!

انسان اگر كوه علم و درياى حكمت و منبع فنون باشد، ولى آلودگى هواى نفس بر درونش چيره باشد، به خاطر انحرافى كه در عمل و اخلاق پيدا مى كند، در پيشگاه حق و عقل و منطق بى ارزش است و يك انسان عادى وقتى از هوى و هوس دور باشد و تمام جوانب زندگيش منطبق با خواسته هاى حق باشد از بهترين ارزش برخوردار و اگر عالم و آگاه باشد، بايد گفت: از ارزشى مافوق تمام ارزش ها برخوردار است.

 

چشم پوشى از مقام مرجعيت

فقيه بزرگ شيعه، حاج سيد حسين كوه كمره اى- كه شخصيّت علمى فوق العاده اى بود و بدون شك پس از فقيه كم نظير، مرحوم صاحب «جواهر»، لياقت رهبرى و مرجعيّت شيعه برازنده او بود- مى گويد:

به ديدن يكى از علما رفته بودم، مى خواستم پس از زيارت آن عالم به منزل رفته، سپس به درس حاضر شوم، امّا وقت زيادى نمانده بود؛ از همانجا به مسجدى كه براى طلّاب درس مى گفتم رفتم، هنوز وقت درس نشده بود و شاگردانم نيامده بودند، در گوشه مسجد شيخى را با لباس مندرس و عمامه ژوليده مشاهده كردم كه براى چند نفر درس مى گفت. ابتدا توجّهى نكردم، ولى كم كم متوجّه درس او شدم، ديدم درس پردقّت و پرمايه اى است، بنا گذاشتم فردا زودتر بيايم و به درس او بيش تر دقّت كنم، آمدم و درس او برايم اعجاب انگيز بود؛ روز ديگر هم آمدم و جدّاً او را در فقه و اصول، پرمايه تر و پردقت تر از خود ديدم؛ هنگام بيرون رفتنش از مسجد، از اسم و رسمش پرسيدم. گفت: اسمم مرتضى، فاميلم انصارى و اهل دزفول هستم. وقتى تمام شاگردانم جمع شدند، به آن ها گفتم: من در پيشگاه خداوند مسؤولم كه شما را به آنچه نفع شما در آن است راهنمايى نكنم، شيخى به نام شيخ مرتضى انصارى جديداً به نجف آمده و فقه و اصول درس مى دهد، او در اين دو علم شخصيّت كم نظيرى است و من وى را از خود بالاتر يافتم، شما اگر در علم بهره بيش ترى مى خواهيد، از امروز به درس او حاضر شويد، من نيز براى استفاده از درياى دانش او، هم چون شما به درس او حاضر خواهم شد!!

حاج سيد حسين از فردا به درس شيخ اعظم رفت و با اين كه در مرز مرجعيّت بود از آن مقام به خاطر خدا گذشت كرد؛ پس از صاحب «جواهر»، شيخ مرجع شيعه شد. وقتى براى گرفتن فتاواى او مراجعه كردند، فرمود: با شخصى هم مباحثه بودم، كه در روزگار مباحثه، از من عالم تر بود و او امروز در ايران است، به او نامه بنويسيد به نجف بيايد و بر كرسى مرجعيّت بنشيند. به او نامه نوشتند، در پاسخ نوشت: سخن شيخ به حق است، ولى من مدّت هاست از حوزه و مباحثه دورم و بدون شك امروز شيخ از من عالم تر است و بدين ترتيب مرجعيّت و رياست معنوى براى او مسلّم گشت. وه كه چه مردان پاك و با صفا و با تربيتى بودند، چه انسان هاى ساخته شده اى بودند، چه شخصيّت الهى عظيمى داشتند، ايمان اينان به خدا و قيامت در حدّ باور بود، اينان گويى قيامت را مى ديدند، اينان از شدّت تربيت، حاضر نبودند چند روزه ناقابل دنيا را با آخرت ابدى معامله كنند، اى كاش نسيمى از پاكى و درستى آنان نصيب ما مى شد، اى كاش ما هم براى حفظ حق در همه جوانبش مانند آنان توفيق رفيق راهمان مى شد.

به قول حكيم صفاى اصفهانى:

آنان كه در صراط صعود ولايتند

 

از حق نزول كرده و بر خلق آيتند

     

در پيشگاه عشق گدايان ره نشين

 

صاحب سرير دولت بدوند و غايتند

در بحر موج خيز فنا كشتى نجات

 

بر آسمان فقر نجوم هدايتند

در آستان ميكده فقر خاك باش

 

اى تشنه لب كه درد كشان در سقايتند «1»

     

 

مخالفت با هواى نفس اساس پاكى ها

نيمه شبى در اهواز، به زيارت مرحوم شيخ ابوالحسن انصارى نبيره دخترى شيخ مشرف شدم. شيخ ابوالحسن صاحب رساله عمليه و تأليفات گرانبهاى علمى بود؛ از نوادر حالات جدّش شيخ انصارى پرسيدم، اين واقعه عجيب را برايم نقل كرد:

حاج ميرزا حسن شيرازى صاحب فتواى معروف تحريم تنباكو مى فرمود: در حالى كه مجتهد بودم و خويش را از حضور در هر درسى مستغنى مى ديدم، از اصفهان به قصد زيارت حضرت مولى الموحدّين به نجف رفتم؛ بزرگان نجف از من ديدن كردند، به بازديد همه رفتم، طلّاب و دوستان گفتند: چه وقت به بازديد شيخ انصارى مى رويد؟ گفتم: يك روز به عنوان بازديد در درس او شركت مى كنم. ميرزا به درس شيخ رفت، شيخ به احترام سيّد، از دادن درس ابا كرد، سيّد او را قسم داد، شيخ به صورت هر روز يعنى بدون به نمايش گذاشتن علم خود، درس گفت، ميرزا بعد از اتمام درس به خانه برگشت، از او سؤال كردند: درس شيخ را چگونه ديدى؟ پاسخ داد: از رفتن به ايران منصرف شدم؛ زيرا خود را نيازمند به شركت در درس شيخ مى دانم؛ پانزده سال به درس شيخ رفت و محرم سرّ شيخ شد. مادر شيخ روزى در غيبت شيخ، سيّد را به حضور طلبيد و گفت: فرزندم از نظر امور اقتصادى و وضع مادّى، خيلى به ما سخت گيرى مى كند، از او بخواه با اين همه مالى كه به دست او مى رسد، در زندگى من و زن و فرزندانش گشايشى بدهد. ميرزا از خدمت مادر شيخ به سوى صحن اميرالمؤمنين على عليه السلام حركت كرد، شيخ مى خواست نماز مغرب را با مردم بخواند؛ سيّد به محضر شيخ آمد و عرضه داشت: مادر شما كمى از شما دلگير بود، من مى خواهم با شما نماز بخوانم، آيا مى توانم بخوانم؟ شيخ فرمود: آرى، ولى پس از نماز، بدون شك من مسئله دلگيرى مادر را براى شما توضيح خواهم داد. پس از نماز، دست سيّد را گرفت و به حرم مطهّر اميرالمؤمنين برد و به او گفت: اين قبر كيست؟ سيّد گفت: قبر اميرالمؤمنين. شيخ گفت: من امروز در مسند مرجعيّت هستم، يعنى در جايى كه حق مولاست، به اندازه اى كه در زندگى داخلى خود گشايش ايجاد كنم پول هست؛ ولى علاقه دارم مادر و زن و فرزندانم اوّلًا به اندازه لازم و ضرورى خرج كنند، ثانياً در شكل زندگى از همه مردم عادى تر زندگى كنند كه دل افراد فقير دچار رنج و غصّه نباشد و بتوانند بگويند مرجع ما هم مانند ما زندگى مى كند، امّا اگر شما بگوييد در زندگى داخلى خويش وسعت ايجاد كنم، خواهم پذيرفت به شرط آن كه در محكمه عدل حق، با حضور اميرالمؤمنين، اين مسئله را شما به عهده بگيرى و جواب اضافه شدن به خرج خانه ام را شما بدهى!! سيّد به شيخ گفت: من چنين مسؤوليّتى نمى پذيرم. شيخ فرمود: پس گله مادر من، ضربه اى به عدالت من نيست و گله با موردى هم نمى باشد!!

بى هوايى سيّد را ببينيد كه در عين مجتهد بودن، به سلك شاگردان شيخ درمى آيد و مدت پانزده سال به عنوان يك شاگرد از مكتب شيخ كسب فيض مى كند!! و پاكى شيخ را ببينيد كه حاضر نيست بيش از حدّ لازم به زندگى خود گشايش و وسعت بدهد!!

راستى اوج پاكى و فضيلت تا كجا؟ اينان فارغ التحصيل كدام دانشگاه بودند و چه علمى خوانده بودند و كجا خوانده بودند؟

داستان زندگى اينان شبيه فرشتگان است، خيال مى كنى اين گونه افراد، از تمام ابعاد مادّى عارى بودند، خداى مهربان در قيامت با اين گونه بندگان بر همگان اتمام حجّت خواهد كرد!!

به قول عارف سوخته جان عطّار نيشابورى:

هركه در اين درد گرفتار نيست

 

يك نفسش در دو جهان كار نيست

هركه دلش ديده بينا نيافت

 

ديده او محرم ديدار نيست

هركه از اين واقعه بويى نبرد

 

جز به صفت صورت ديوار نيست

خوار شود در ره او هم چو خاك

 

آن كه در اين باديه خونخوار نيست

آن كه سزاوار در گلخن است

 

در حرم شاه سزاوار نيست

گلخنى مفلس ناشسته روى

 

مرد سرا پرده اسرار نيست

كعبه جانان گرت آرزوست

 

در گذر از خود ره بسيار نيست

گرچه حجاب تو برون از حد است

 

هيچ حجابيت چو پندار نيست

پرده پندار بسوز و بدانك

 

در دو جهانت به از اين كار نيست

     

 

پی نوشت :

--------------------

 

(1)- صفاى اصفهانى: 220.

 

 


منبع : پایگاه عرفان
  681
  0
  0
امتیاز شما به این مطلب ؟

آخرین مطالب

    فضيلت و اعمال ماه شعبان المعظم
    آیه وفا
    خاطره خادم حرم حضرت ابوالفضل(ع)
    اخلاق و رفتار و صفات امام زين العابدين (ع) در آثار استاد ...
    پاداش مضاعف حضرت عبّاس (ع)  از سوی اهل‌بیت
    معناى «لا اله الا اللّه»
    برتري امام حسين (ع) بر امامان ديگر (ع)
    سیمای امام حسین (ع) در کلام اهل بیت (ع)
    منزلت امام حسین(ع)         
    الگوهای رفتاری و اخلاقی حضرت سیّدالشهدا(ع)  

بیشترین بازدید این مجموعه

      حضرت علی اصغر (ع) طفل شیرخوار امام حسین علیه السلام
      نظر امام رضا(ع) درباره ازدواج موقت متأهل‌ها
      داستان دعای مشلول
      آیه وفا
      پاداش مضاعف حضرت عبّاس (ع)  از سوی اهل‌بیت
      راز سر به مهر سوره "یاسین"
      شادی در اسلام
      200 گردنه بین مومن و بهشت!
      خاطره خادم حرم حضرت ابوالفضل(ع)
      هدف از خلقت انسان در قرآن

 
نظرات کاربر
پر بازدید ترین مطالب سال
پر بازدید ترین مطالب ماه
پر بازدید ترین مطالب روز