فارسی
سه شنبه 19 فروردين 1399 - الثلاثاء 13 شعبان 1441

  688
  0
  0

حديث عقل و نفس آدمى درآيينه قرآن - جلسه چهارم - (متن کامل + عناوین)

 

رابطه عقل و قلب و تأثير آن در هدايت بشر

 

تهران، حسينيه همدانيها رمضان 1386

بسم اللّه الرحمن الرحيم. الحمد للّه رب العالمين و صلّى اللّه على جميع الأنبياء و المرسلين و صلّ على محمّد و آله الطاهرين.

 

يكى از عبادت هاى مهم در اسلام، كه پاداش فراوان و بزرگى هم دارد، فكر كردن و انديشيدن يا همان به كار گرفتن عقل است. جايگاه تفكر در اسلام آن قدر بلند است كه وجود مبارك رسول خدا، صلى اللّه عليه و آله، مى فرمايند:

«تفكر ساعة خير من عبادة سنة». [1]

ظاهربينى، شخصى نگرى و جاهلانه زيستن كار زشتى است. در عوض، انديشيدن آن قدر مهم است كه پروردگار عالم براى بيدار كردن مشركان و باز كردن راه سعادت به روى بى دينان به آنان توصيه مى كند به پيغمبر سطحى نگاه نكنند و درباره او و رفتار و كردار و منش و اخلاقش فكر كنند، زيرا وقتى انسان دچار سطحى نگرى باشد، قضاوتش هم قضاوتى بى جا و اشتباه و ناحق خواهد بود.

بهترين سفر انسان در اين عالم سفر فكر است. رهاورد اين سفر هم اين است كه مى تواند كسى را كه جايگاهش در پايين ترين طبقات جهنم است به بالاترين درجات بهشت برساند.

 

از حرّ بايد ياد گرفت

 

حرّ بن يزيد رياحى جز اين سفر كار ديگرى نكرد. او تا طلوع آفتاب عاشورا آدمى سطحى نگر بود، ولى وقتى فكر كرد تمام شئوناتش از لشكر يزيد جدا شد و الهى محض شد. اين معجزه سفر فكر است. زمان زيادى هم لازم ندارد، چون سرعت سير فكر از سرعت نور هم بيشتر است. البته، بسته به شخصى كه فكر مى كند هم دارد، براى همين، براى بعضى ها بيش از يك ساعت طول مى كشد و براى عده اى مى تواند فقط يك لحظه باشد. كافى است انسان درستى يا نادرستى جريانى را با عقل و فطرت و وجدانش ارزيابى كند و ببيند موقعيتى كه در آن قرار دارد موقعيت درست يا موقعيت نادرستى است و مطابق آن عمل كند.

درباره اهميت فكر و انديشه، بالاتر از اين سخن پروردگار نديده ام كه مردم را براى درك راستى پيغمبر به فكر كردن توصيه مى كند، زيرا به كارگيرى عقل و فطرت و وجدان در جريان انديشيدن نورانيت مى آورد و اثرى عميق در انسان مى گذارد. بى ترديد، حتى معجزه هم قدرت فكر را ندارد، چون بسيارى از مردم معجزه را نوعى جادوگرى مى پندارند، ضمن اين كه درك معجزه و پذيرش آن خود نيازمند انديشيدن و به كار گرفتن عقل است. قرآن مى فرمايد:

«قل إنّما اعظكم بواحدة أن تقوموا للّه مثنى و فرادى ثمّ تتفكروا ما بصاحبكم مّن جنّة إن هو إلا نذير لّكم بين يدى عذاب شديد». [2]

بگو: من فقط شما را به يك حقيقت اندرز مى دهم و آن اين كه دودو و يك يك براى خدا قيام كنيد. سپس، درباره رفيقتان محمد (كه عمرى با پاكى و امانت و صدق و درستى در ميان شما زندگى كرده) بيانديشيد كه هيچ گونه جنونى ندارد. او براى شما از عذاب سختى كه پيش روست جز بيم دهنده اى نيست.

بياييد درباره اين انسان فكر كنيد تا به اين نتيجه برسيد كه كوچك ترين اختلال يا انحرافى در او وجود ندارد و او به راستى افق طلوع اسماء و صفات الهى است و تمام وجودش با حق آميخته است.

 

پيامبر: شاهد و مبشر و نذير

 

«يا أيها النّبىّ إنّا أرسلناك شاهدا و مبشرا و نذيرا. و داعيا الى اللّه بإذنه و سراجا منيرا». [3]

اى پيامبر، به راستى ما تو را شاهد بر امت و مژده رسان و بيم دهنده فرستاديم. و تو را دعوت كننده به سوى خدا به فرمان او و چراغى فروزان براى هدايت جهانيان قرار داديم.

خداوند در اين آيه ابتدا پيامبرش را شاهد معرفى مى كند، بعد مبشر و سپس نذير و داعى الى اللّه؛ يعنى تمام حركات پيامبر گواه بر حقايق عالم است و تمام حقايق غيبى و حقايق ملكى در وجود او جمع اند. به عبارت ديگر، وجودش گواه حق است و حق را بايد از طريق او پيدا كرد. به واقع نيز پيامبر چنين بود، زيرا رفتار و گفتار و كردار او همه بر مدار حق و نشانه حق بود و نگاه و سكوت و سخن گفتن و خواب و حتى لبخندش عبادت خدا محسوب مى شد. براى همين، قرآن او را «شاهد» مى خواند و مردم را به تفكر در زندگى اش دعوت مى كند. آيا دعوت به سعادت ابدى با روشى بهتر از اين امكان دارد؟

اين قرآن است. قرآن نور است و خيلى عجيب است كه خدا اين نور را در باطن پاكان عالم و آگاهان عالم مى جويد:

«بل هو ءايات بيّنات فى صدور الّذين أوتوا العلم و ما يجحد بئايتنا إلا الظلمون». [4]

اين قرآن آيات روشنى است در سينه كسانى كه به آنان معرفت و دانش عطا شده است. و آيات ما را جز ستمگران انكار نمى كنند.

آيات قرآن براى اهل عقل و آگاهان روشنايى محض است. به بيان ديگر، شش هزار وششصد و اندى آيه بسان خورشيد در باطن آگاهان مى درخشد.

به راستى، كسى كه قرآن را كلمات سياه روى كاغذ مى بيند كجا و آن كه اين همه خورشيد در باطن خويش دارد و از آن ها نور مى گيرد كجا؟

 

نگاه ظاهرى به خلقت

 

آدم ظاهربين وقتى به خودش نگاه مى كند هزار سؤال بى جا برايش پيش مى آيد: چرا به دنيا آمدم؟ براى چه مرا به اين دنيا آوردند تا اين همه رنج بكشم؟ مگر خدا نيازمند بود كه مرا خلق كرد؟ حالا كه مرا خلق كرده به چه دردش مى خورم؟ چرا 60 سال بايد بخورم و چاق يا لاغر شوم و مريض شوم و مصيبت ببينم و بميرم و خاكم كنند؟ اين هم شد كار؟!

اين نگاه به خود با اين طرز سؤالات نگاه حيوانى است. ميرزاده عشقى [5] اين نگاه را در يكى از اشعارش اين طور بيان مى كند:

خلقت من در جهان يك وصله ناجور بود

 

من كه خود راضى به اين خلقت نبودم، زور بود

خلق از من در عذاب و من خود از اخلاق خويش

 

از عذاب خلق و من، يا رب، چه ات منظور بود؟

اى طبيعت، گر نبودم من، جهانت نقص داشت

 

اى فلك، گر من نمى زادى، اجاقت كور بود؟

قصد تو از خلق عشقى من يقين دارم فقط

 

ديدن هر روز يك گون، رنج جوراجور بود.

ذات من معلوم بودت نيست مرغوب، از چه رو

 

آفريدستى؟ زبانم لال! چشمت كور بود؟

آن كه نتواند به نيكى پاس هر مخلوق داد

 

از چه كرد اين آفرينش را، مگر مجبور بود؟ [6]

     

 

آيا بى ادبى در قضاوت از اين بدتر هم متصور است؟ اين خلاصه حرف ظاهربينان درباره هستى و خلقت خودشان است. وقتى انسان بدون فكر به عالم نگاه كند دچار چنين پريشان گويى ها و قضاوت هاى نابجايى مى شود.

بد نيست ما به خودمان هم نگاهى بكنيم كه هزاران ايراد بيخودى از اين دست برايمان پيش مى آيد و هر از گاهى به خود مى پيچيم كه چرا ما را آوردند و چرا ما را آفريدند و اصلا اين عالم يا اين موجود به چه كارى مى آيد و به چه دردى مى خورد؟ زيرا منشأ تمامى اين حالات ظاهربينى است.

 

نگاه اهل فكر به خلقت

 

در عوض، آن ها كه اهل فكرند، در قبال چنين سوالاتى مى گويند:

بد نگوييم به مهتاب اگر تب داريم .... [7]

يا مى گويند:

و بدانيم اگر كرم نبود زندگى چيزى كم داشت .... [8]

اين ها وقتى نگاهشان به ذره اى خاك مى افتد مى گويند:

«الحمد للّه رب العالمين».

شكر مى كنند، چون خلقت هيچ چيز را عبث و بيهوده و باطل نمى دانند. [9]

اين منش پيشوايان معصوم ما بوده و سخنان امام زين العابدين با ماه رمضان در صحيفه سجاديه [10] يا فرمايشات امير المؤمنين درباره آفرينش در خطبه اول نهج البلاغه به عنوان مشت نمونه خروار شاهد صادق اين مطلب است. بابا طاهر اين نگاه را خوب شناخته و خيلى خوب از عهده بيانش برآمده:

به صحرا بنگرم صحرا ته بينم

 

به دريا بنگرم دريا ته بينم

به هرجا بنگرم كوه و در و دشت

 

نشان از قامت رعنا تو بينم.

     

وقتى باطن بينان به خودشان نگاه مى كنند مى گويند: خدايا، ما قدرت شكر نعمت وجودمان را كه به ما عنايت كردى نداريم. لذا با وجود همه تنگى ها و مضيقه ها و سختى ها و بلاها و رنج هاى روزگار نيمه هاى شب اشك مى ريزند و مى گويند:

«و عمرنى ما كان عمرى بذلة فى طاعتك، فإذا كان عمرى مرتعا للشيطان فاقبضنى إليك». [11]

خدايا، به اين زودى ها مرگ ما را نرسان و تا لباس عبادت و خدمت و عشق تو بر تنمان است، عرممان را ادامه بده.

چنين انسانى وقتى به خودش نگاه مى كند صفات خدا را در خود مى بيند و خود را محصول اراده و حكمت و علم و رحمت و آگاهى او مى يابد، زيرا:

(من عرف نفسه فقد عرف ربّه». [12]

او خود را آينه اى مى بيند كه صفات محبوب در آن تجلى مى كند. پس دليلى ندارد از خدا ناراضى باشد. اين نگاه و روش ائمه ما در زندگى است. سيد الشهدا، عليه السلام، در كربلا آن طور بلا مى بيند ولى در گودال قتلگاه به خداوند عرضه مى دارد:

«رضا بقضائك».

از اين زندگى كمال رضايت را دارم. من از شهادت عباس و اكبر و ساير عزيزانم حتى كودك شش ماهه اى كه در آغوشم كشته شد راضى ام.

از بدن قطعه قطعه خودم راضى ام، چون بلاهاى من نردبان آمدنم به سوى توست. من بلا را بلا و مصيبت را مصيبت نمى بينم. بلا نردبان ترقى ام بود. در قرآن مى خوانيم:

«و لنبلونّكم بشى ء مّن الخوف و الجوع و نقص مّن الأموال و الأنفس و الثّمرات و بشر الصابرين. الّذين إذا أصابهم مّصيبة قالوا إنّا للّه و إنّا إليه راجعون». [13]

آرى، مصيبت براى اين گروه به معناى درد و رنج و بدبختى نيست، كامل كننده نقص ها و پركننده خلأهاى وجودشان است. ازاين رو، نه تنها از ان فرار نمى كنند و در روز واقعه جزع و فزع سر نمى دهند، از آن استقبال مى كنند و شادمانه به پيشوازش مى شتابند، زيرا اعتقاد دارند كه به قول حافظ:

زير شمشير غمش رقص كنان بايد رفت. [14]

شيخ سعدى غزلى زيبا در اين باب دارد كه بسيار مناسب حال است و دريغم مى آيد از آن يادى نكنم. مى گويد:

ما گدايان خيل سلطانيم

 

شهربند هواى جانانيم

بنده را نام خويشتن نبود

 

هرچه ما را لقب دهند آنيم

گر برانند و گر ببخشايند

 

ره به جاى دگر نمى دانيم

دوستان در هواى صحبت يار

 

زر فشانند و ما سر افشانيم

تنگ چشمان نظر به ميوه كنند

 

ما تماشاكنان بستانيم

هرچه گفتيم جز حكايت دوست

 

در همه عمر از آن پشيمانيم

سعديا بى وجود صحبت يار

 

هر دو عالم به هيچ نستانيم

ترك جان عزيز بتوان گفت

 

ترك يار عزيز نتوانيم. [15]

     

 

اين نگاه عاقلانه به خلقت و رنج هايى است كه انسان در اين عالم فانى به آن ها مبتلاست.

 

يك دانه گندم هم مى تواند انگيزه تعقل باشد.

 

در يكى از تفاسير قرآن ديدم نويسنده نگاهى از سر عقل به يك دانه كوچك گندم كرده بود. البته، توضيحاتى كه داده بود مربوط به زمان خودش بود و با توضيحات علم امروز قابل مقايسه نبود ولى در هر حال، دقت خوبى كرده بود كه براى ما هم جالب و تامل برانگيز است.

نوشته بود: سيصدوشصت وپنج شبانه روز طول كشيده تا زمين يك بار دور خورشيد گشته و چهار فصل را به وجود آورده و تعادلى برقرار كرده تا گندم بتواند دوران رشدش را بگذراند. چون اگر همه فصل ها زمستان يا بهار بود گندمى ساخته نمى شد. هم چنين، اگر تابستان يا پائيز نبود، نه گندمى به كمال مى رسيد و نه زمين استراحت مى كرد تا مواد آلى مصرف شده اش دوباره تأمين شود. پس، وجود فصل هاى زمستان و بهار و تابستان و پائيز براى به وجود آمدن اين دانه گندم ضرورى بوده. براى رشد اين دانه گندم كارهاى مهم ديگرى هم انجام شده: زمين، در هر 24 ساعت، يك بار دور خودش چرخيده تا شب وروز پيدا شوند، آن هم براى اين كه شب ها گرما بشكند تا گندم از زيادى گرما نسوزد و روزها بتواند سر در بياورد و از سرماى شب نابود نشود.

بعد خطاب به اين دانه گندم گفته بود: چقدرخورشيد نورش را هزينه كرد تا تو به وجود آمدى؟ چه مقدار ابر و باد و آب اقيانوس ها دست به دست هم دادند تا تو رشد كردى؟ چه تعداد انسان رفتند معدن پيدا كردند تا عده اى ديگر ان را استخراج كنند و گروهى ديگر آن سنگ را در كوره ذوب كنند و آهنش را به صورت شمش درآورند و بفروشند تا آهنگران از ان گاوآهن و بيل و شن كش درست كنند؟ چقدر انسان كار كرد تا با گاو اين زمين را شخم زد و بذر كاشت و آب داد و زحمت كشيد تا تو رشد كردى؟ چند آسياب به كار افتاد و چقدر آب در آسياب چرخيد تا سنگ زيرين به گردش آمد و تو را آرد كرد؟ چند گونى باف زحمت كشيدند و چند نفر همت كردند تا اين آرد را گونى ريختند؟

چه تعداد از بندگان خدا گونى آرد را روى شانه هايشان گذاشتند يا روى شتر و اسب حمل كردند تا آرد به نانوايى ها برسد؟ چند نفر گل رس تهيه كردند تا عده اى ديگر تنور درست كنند؟ چند نفر اين تنورها را در نانوايى ها كار گذاشتند؟ چقدر بايد هيزم جمع شود تا در تنور بسوزد و آن را داغ كند؟ چقدر آب لازم است تا خمير ساخته شود؟ چه شب هايى انسان بايد بيدار بماند و خمير درست كند، يكى آن را چانه بگيرد، يكى پهن كند، يكى جلوى آتش بايستد و خمير را به ديواره تنور بزند و ديگرى نان را از تنور در بياورد؟ چند نفر بايد بروند هشت ساعت عرق بريزند، مزد بگيرند تا بتواندد تو را بخرند و با زن و فرزندانشان بخورند تا سير شوند و از آن شانزده نوع ويتامين و خاصيتى كه در تو وجود دارد استفاده كنند؟ پس، تو هزاران كيلومتر راه طى كرده اى تا به دهان من برسى، حالا، من سر به عصيان بردارم و از خدا ناراضى باشم؟ [16]

اين داستان كوتاه يك دانه كوچك گندم است، اما مگر نعمت خدا همين هاست كه ما مى بينيم و مى خوريم؟

«و إن تعدّوا نعمة اللّه لا تحصوها». [17]

و اگر نعمت هاى خدا را شمارش كنيد، هرگز نمى توانيد آن ها را به شماره در آوريد.

نمى خواهد آن ها را بشماريد، لااقل فكر كنيد كه آن ها را چگونه بايد هزينه كنيد. فكر كنيد كه آيا انسان آفريده شده تا فقط بخورد و شكمش را سير كند و شهوتش را ارضاء نمايد و اين دو كار را دائم تكرار كند تا بميرد؟ اگر چنين بود كه ديگر نيازى نبود شما را خلق كنم، زيرا حيوانات روى كره زمين براى اين مهم بس بودند. پس، معلوم مى شود شما را براى كار بزرگ تر و مهم ترى آفريده ايم.

آدمى است از پى كارى بزرگ

 

گر نكند، اوست حمارى بزرگ [18]

     

 

نافرمانى بى انصافى است

 

سعدى مى گويد:

ابر و باد و مه و خورشيد و فلك در كارند

 

تا تو نانى به كف آرى و به غفلت نخورى

همه از بهر تو سرگشته و فرمانبردار

 

شرط انصاف نباشد كه تو فرمان نبرى

     

 

حق هم همين است. اين درست نيست كه در ميدان حيات همه فرمانبردار باشند و انسان عاصى و طاغى باشد. اگر انسان در مجموعه هستى نافرمان باشد، نسبت به كل عالم بيگانه تلقى مى شود و وقتى بيگانه تلقى شد و بيگانه از دنيا رفت، مطابق فرمايش قرآن، در قيامت نه يك نفر شفاعتش مى كند و نه كسى با او رفاقت مى كند و نه يارى اش مى دهد:

«و ذر الّذين اتخذوا دينهم لعبا و لهوا و غرّتهم الحيوة الدّنيا و ذكر به أن تبسل نفس بما كسبت ليس لها من دون اللّه ولىّ و لا شفيع و إن تعدل كلّ عدل لا يؤخذ منها أولئك الّذين أبسلوا بما كسبوا لهم شراب مّن حميم و عذاب أليم بما كانوا يكفرون». [19]

بدا به حال آنان كه در ميان آن همه مخلوق غريبه مى مانند و وقتى به زنجيرشان مى كشند تا رهسپار جهنمشان كنند، يك نفر هم نيست كه برايشان دل بسوزاند! و خوش به حال دوستان و بيداران و بينايان و آشنايان!

 

اويس قرنى، غريبى آشنا

 

داستان اويس قرنى [20] خيلى آشناست. نه او پيامبر را ديده بود و نه پيامبر او را. خانه اش هم تا مدينه دوهزار كيلومتر فاصله داشت، اما وقتى پيغمبر اكرم، صلى اللّه على و آله، از سفر باز گشت و به در خانه رسيد، حالش منقلب شد و روى مبارك را به سوى يمن كرد و فرمود:

«تفوح روائح الجنة من قبل اويس قرن. واشوقاه اليك يا أويس القرنى! ألا و من لقيه فليقرأه منى السلام».

پرسيدند: اى رسول خدا، اويس قرنى ديگر كيست؟ فرمود:

«قال: من إن غاب عنكم لم تفقدوه و إن ظهر لكم لم تكترثوا به يدخل الجنة فى شفاعته مثل ربيعة و مضر يؤمن بى ولا يرانى و يقتل بين يدى خليفتى أمير المؤمنين على بن أبى طالب فى صفين». [21]

او پيغمبر را نديده بود، ولى به مراتب از آن ها كه در مدينه بودند و هر روز حضرت را مى ديدند با ايشان آشناتر بود.

گفت احمد ز يمن بوى خدا مى شنوم

 

يمنى برقع من، بوى خدا بوى تو بود.

     

 

انواع قلب در نظر پيامبر

 

يكى از ويژگى هاى مهم فكر را بايد تاثيرى دانست كه بر قلب و ساير اعضاى بدن مى گذارد. در روايتى مى خوانيم:

(العقول أئمة الافكار، و الافكار أئمة القلوب، و القلوب أئمة الحواس، و الحواس أئمة الاعضاء». [22]

در حقيقت، اين فكر است كه در قلب و حواس و اعضاى بدن اثر مى گذارد و آن ها را راهبرى مى كند. دراين باره، پيغمبر اكرم در روايتى مهم مى فرمايد:

«القلب ثلاثد أنواع: قلب مشغول بالدنيا، و قلب مشغول بالعقبى، و قلب مشغول بالمولى».

يعنى سه جور قلب در عالم وجود دارد: قلبى كه مشغول به دنياست، قلبى كه به آخرت اشتغال دارد، و قلبى كه به مولا و پروردگار خود مشغول است.

«أما القلب المشغول بالدنيا له الشدة و البلاء».

قلبى كه به دنيا مشغول است دلى است كه فقط با نمودهاى ظاهر پيوند دارد. تمام انديشه اش معطوف به پول و خانه و آشپزخانه و پرده و فرش و ويلا و تجارتخانه و كارخانه و برج است و در همين ها مى غلتد؛ درست مثل كرمى كه در لجن مى غلتد تا خفه شود. صاحب اين قلب نيز وقتى وارد آخرت مى شود، چون براى آن جا كارى نكرده، دچار دو حسرت مى شود: يكى براى چيزهايى كه در دنيا داشته و همه را از دست داده و يكى براى از دست دادن بهشت.

«و أما القلب المشغول بالعقبى فله الدرجات العلى».

اما قلبى كه تعلق خاطرش به آخرت است، شعارش «زيستن براى خوردن» نيست. انديشه اش اين است كه خوردن و پوشيدن و زن گرفتن و لذت بردن و كار كردن و نفس كشيدنش بايد براى آباد كردن آخرت باشد. او ازدواج نكرده تا فقط از گناه زنا دور بماند و جهنمى نشود، بلكه شهوات رانى حلالش را هم وقف آخرتش كرده است.

به هرحال، اسلام براى اين نوع شهوت رانى حدى قرار نداده و در قرآن به صراحت آمده است:

«نساؤكم حرث لّكم فأتوا حرثكم أنّى شئتم». [23]

زنان شما كشتزار شمايند. هرزمان و هركجا كه خواستيد به كشتزار خود درآييد.

زن ومرد هر نوع لذتى كه بخواهند مى توانند از همسر شرعى شان ببرند، اما قلبى كه به آخرت مى انديشد همين لذت را هم براى آبادى آخرتش مى برد. روز قيامت هم براى همه اين كارها به او پاداش مى دهند.

«و أما القلب المشغول بالمولى فله الدنيا و العقبى و المولى». [24]

اما دلى هم هست كه نه وصل به دنياست و نه وصل به آخرت. بلكه وصل به محبوب است. پيغمبر مى فرمايد صاحبان چنين قلبى هم دنيا و آخرت را دارند و هم پروردگار را. اين معنى واقعى با يك تير چند نشان زدن است. اين ها همان آدم هاى بافكر هستند كه همه جانبه سود مى كنند و به رستگارى واقعى مى رسند. دليلش هم اين بوده كه هرگز به خودشان و هستى پيرامونشان ظاهرى نگاه نمى كنند و هيچ چيز را عادى نمى نگرند و در هرچيزى خدا را مى جويند و او را مى بينند.

ما به گل يا منظره زيبايى نگاه مى كنيم و نمى توانيم از تحسين زيبايى آن خوددارى كنيم؛ آسمان شب را با ستارگان پرفروغش مى نگريم و از عظمت آن سرمست مى شويم و حيرت مى كنيم؛ مگر ملامتگران زليخا نبودند كه با ديدن يوسف چنان مدهوش شدند كه طبق فرمايش قرآن، دستشان را به جاى ميوه بريدند و متوجه نشدند؟ تصور كنيد اگر خالق يوسف و سازنده گل و آسمان و ... را مى ديديم چه مى كرديم؟

آرى، آن ها كه دل به وصل مولا داده اند در پى وصل يوسف هستى اند نه يوسف مصرى، لذا مى گويند:

حسنِ خوبان پيشِ حسنِ تو خريدارى ندارد

 

يوسف مصرى به بازار تو بازارى ندارد

رخ نمايان كن كه تا روشن شود بر خلق عالم

 

كشور حسن و ملاحت چون تو سالارى ندارد.

     

[25]

 

پى نوشت

 

[ (1). اين روايت از پيامبر اكرم، امير المؤمنين و امام صادق، عليهم السلام، نقل شده است و قريب به اين مضمون نيز رواياتى وجود دارد: رك: سيد نعمت اللّه جزائرى، نور ابراهين، ج 1، ص 79 (عن أمير المؤمنين: تفكر ساعة خير من عبادد سبعين سنة)؛ نيز: ميزان الحكمه، ج 3، ص 2465 (الإمام الصادق: تفكر ساعة خير من عبادة سنة- رسول اللّه: فكرة ساعة خير من عبادة سنةالإمام على: فكر ساعة قصيرة خير من عبادة طويلةالإمام الصادق لما سأله الحسن الصيقل: تفكر ساعة خير من قيام ليلة؟

قال: نعم، قال رسول اللّه: تفكر ساعة خير من قيام ليلة ...).]

[ (2). سبأ، 46.]

[ (3). احزاب، 45- 46. اين مفهوم در سوره هاى فتح، 8 و مزمل، 15 نيز آمده است.]

[ (4). عنكبوت، 49.]

[ (5). سيد محمد رضا فرزند حاج سيد ابو القاسم كردستانى معروف به ميرزاده عشقى (1272 همدان- 1303 تهران)، از شعراى آزاديخواه و روزنامه نگاران تندروى اواخر دوران قاجاريه و اوايل دوران پهلوى است كه به ضرب گلوله عمال حكومت كشته شد و در ابن بابويه شهر رى مدفون گرديد.]

[ (6). كليات مصور عشقى، على اكبر مشير سليمى، ص 336.]

[ (7). از سهراب سپهرى است.]

[ (8). از سهراب سپهرى است.]

[ (8). از سهراب سپهرى است.]

[ (9). اشاره به آيه 191 سوره آل عمران است: «الّذين يذكرون اللّه قيما وقعودا و على جنوبهم و يتفكرون فى خلق السموت و الأرض ربّنا ما خلقت هذا بطلا سبحنك فقنا عذاب النّار».]

[ (10). مقصود دعاى وداع با ماه مبارك رمضان است.]

[ (11). بخشى از دعاى امام زين العابدين درباره مكارم الأخلاق است. صحيفه سجاديه، دعاى 20. دراين باره فاطمه زهرا نيز گفته اند: «اللهم بعلمك الغيب و قدرتك على الخلق احينى ما علمت الحياة خيرا لى، و توفنى اذا كانت الوفاة خيرا لى». ر ك: ميزان الحكمه، ج 3، ص 2117.]

[ (12). اين روايت از پيامبر اكرم، امام على، امام سجاد، و امام صادق، عليهم السللام، نقل شده است. ر ك: ابن ابى جمهور الأحسائى، عوالى اللئالى، ج 4، ص 102؛ مصباح الشريعه، (منسوب به امام اصدق)، ص 13؛ بحار الأنوار، ج 6، ص 251.]

[ (13). بقره، 155- 156.]

[ (14). مربوط به غزلى است با اين مطلع: عكس روى تو چو در آينه جام افتاد.]

[ (15). كليات سعدى، محمد على فروغى، غزليات، ص 354.]

[ (16). اين مطلب از تفسير كبير فخر رازى نقل شده است. (مولف)]

[ (17) اين عبارت در دو آيه قرآن آمده است: إبراهيم، 34؛ نحل، 18.]

[ (18). از امير خسرو دهلوى است.]

[ (19). انعام، 70.]

[ (20). دائرة المعارف، بزرگ اسلامى، ج 10، مقاله 4141، نويسنده: على بهراميان: اويس قرنى، ابو عمرو (نيمه نخست سده 1 ق/ 7 م)، تابعى نام آور و از اصحاب امير المؤمنين على (ع) كه نزد صوفيه به زهد و پارسايى شناخته مى شود. او از تيرة قرن، شاخه اى از قبيله يمانى بنى مراد بود (براى سلسله نسب او، نك: كلبى، 1/ 334؛ ابن سعد، 6/ 161؛ خليفه، 146). نام پدر او عامر و در برخى مآخذ انيس، خليص يا عمرو هم آمده است (طبرى، 627؛ ابن دريد، 414؛ خليلى، 2/ 542- 543؛ رافعى، 1/ 91). ظاهرا اويس در عهد پيامبر (ص) در يمن مى زيست، ولى هرگز موفق به ديدار آن حضرت نشد. طبق رواياتى نه چندان موثق، اويس همراه هيأتى از يمن يا كوفه به مدينه آمد. گفته اند كه بر اثر نشانه هايى كه پيامبر (ص) از اويس گفته بود، عمر بن خطاب وى را شناخت (نك:

ابن سعد، 6/ 162- 163؛ ذهبى، 4/ 20 بب). ظاهرا پس از اين سفر، اويس كوفه را براى سكنى برگزيد (احمد بن حنبل، 478). دربارة محل درگذشت اويس قرنى روايت بسيار است (همو، 479- 480؛ ابن حبان، 4/ 52؛ نيشابورى، 99)، چنانكه گورى در ناحيه رقه در سوريه و نيز در جاهاى ديگرى همچون دمشق، اسكندريه و ديار بكر به وى منسوب است (ياقوت، 2/ 596؛ ابن بطوطه، 1/ 114). با اين همه، چنان كه بيشتر روايات نشان مى دهند، وى در پيكار صفين، در سپاه امير المؤمنين على (ع) حضور يافت و پيكر وى را در ميان شهداى اين واقعه يافتند (طبرى، 628؛ نيز نك: نصر بن مزاحم، 324).

اختلاف نظر در جزئيات زندگى اويس، حتى در سده هاى نخستين هجرى، چنان بوده كه برخى درباره شخصيت او با شك وترديد سخن گفته اند (نك: ابن حبان، 4/ 53؛ نيز نك: ابن جوزى، 2/ 43- 44). با اين همه، گفته اند كه او از امير المؤمنين على (ع) و عمر بن خطاب روايت كرده، و كسانى از رجال سده 1 ق كه بيشتر كوفى انداز او استماع كرده اند (ابن ابى حاتم، 1 (1)/ 326؛ ابن حجر، 1/ 115).

نزد شيعه اماميه، اويس قرنى به عنوان يكى از ياران امام على (ع) مقامى خاص دارد (الاختصاص، 6- 7، 61، 81- 82؛ كشى، 9) و شيخ مفيد نام اويس را از جمله كسانى آورده است كه با امير المؤمنين على (ع) دست بيعت دادند (الجمل، 109).

همه اهميت روايات برجاى مانده در باب اويس قرنى در اين نكته است كه او از نخستين نمونه هاى زهد و پارسايى در ميان مسلمانان به شمار رفته، و بعدها نزد صوفيه مقامى بلند يافته است؛ چنان كه نام او به عنوان يكى از زاهدان هشتگانه (- زهاد ثمانيه)، در ميان تابعين ثبت شده است (مثلا نك: ابو نعيم، 2/ 87؛ كشى، 97- 98).

كهن ترين روايات درباره اويس، تصويرى كاملا صوفيانه از او ارائه مى كنند. همه كسانى كه در اين روايات اويس را ديده اند، او را در فقر و سرگشتگى و گمنامى در عين شهرت وصف كرده و گفته اند كه جامه مناسب نداشت و اين خود يكى از علل عزلت او بود (ابن مبارك، 293؛ ابن سعد، 6/ 161- 165؛ احمد بن حنبل، 475- 477، 480- 481). در روايت هاى ديگرى آمده است كه او جامه اى پشمينه (- من صوف) بر تن داشت (همو، 479؛ نيز نك: شيخ مفيد، الارشاد، 306؛ كشى، 98). در اين روايات، جمله هاى حكمت آميزى غالبا مبنى بر بى اعتبارى دنيا و نزديك بودن مرگ، به اويس نسبت داده شده است (ابن سعد، 6/ 164- 165؛ احمد بن حنبل، 479- 480).

در ادبيات صوفيه، اشاره هاى مفصلى به احوال اويس شده است (نك: ابو نعيم، 2/ 79- 87؛ عطار، 19 بب). در اين ميان حديث منسوب به پيامبر (ص): «رايحه رحمان (بهشت) از جانب يمن به مشام من مى رسد»- كه گفته اند اشاره اى است به اويس قرنى (نك: فروزانفر، 73)- درخور توجه بسيار است (نيز نك: عين القضات، 326، 349؛ قس: علاء الدوله، 365- 366). برخى از صوفيه اين گفته منسوب به پيامبر (ص) را دليل تفاوت نهادن آن حضرت ميان اصحاب در القاى حقايق و اسرار دانسته اند (احمد جام، 319؛ نيز نك: آملى، 26) و نيز طبق روايتى، اويس درحالى كه از حضرت رسول (ص) بسيار دور بوده، از احوال آن حضرت آگاهى مى يافته است (نك: كرمانى، 25- 26). همچنين براى اين موضوع كه اويس، پيامبر (ص) را درك نكرد، تأويلات خاصى پيش كشيده اند (نك: عين القضات، 34- 35؛ شمس تبريزى، 1/ 276- 278).

از اويس به عنوان نخستين كس از خردمندان ديوانه (- عقلاء المجانين) ياد شده است (نك: نيشابورى، 94؛ نيز عين القضات، 349). همچنين عزلت و تنهايى، و مكاشفات و اذواق وى در اين احوال، بى آنكه «پيرى» را در سيروسلوك از نزديك درك كرده باشد، سخت مورد توجه صوفيه بوده است، چندان كه اين موضوع موجب پيدايش طريقت خاصى از تصوف با عنوان «اويسيه» (ه م) گرديد. با اين همه، حيدر آملى نام اويس را در كنار اصحاب خاص پيامبر (ص) همچون سلمان، ابوذر، عمار و اصحاب صفه قرارم داده، و ميان ايشان و طبقات بعدى صوفيه تفاوت نهاده، و اين گروه از اصحاب را از «تلامذة للائمة المعصومين» دانسته است (ص 503، 614- 615).

به عنوان نمونه اى از جايگاه اويس نزد برخى فرق، مى توان به اثرى از باضيه اشاره كرد كه اويس را از اصحاب مذهب خويش دانسته اند. (نك: ابن سلام، 79).

مآخذ: آملى، حيدر، جامع الاسرار، به كوشش هانرى كربن و عثمان يحيى، تهران، 1347 ش/ 1969 م؛ ابن ابى حاتم، عبد الرحمان، الجرح و التعديل، حيدرآباد دكن، 1372 ق/ 1953 م؛ ابن بطوطه، رحلة، به كوشش محمد عبد المنعم عريان، بيروت، 1987 م؛ ابن جوزى، عبد الرحمان، الموضوعات، به كوشش عبد الرحمان محمد عثمان، قاهره، 1386 ق/ 1966 م؛ ابن حبان، محمد، الثقات، حيدرآباد دكن، 1398 ق/ 1978 م؛ ابن حجر عسقلانى، احمد، الاصابة، قاهره، 1328 ق/ 1910 م؛ ابن دريد، محمد، الاشتقاق، به كوشش عبد السلام هارون، قاهره، 1378 ق/ 1958 م؛ ابن سعد، محمد، الطبقات الكبرى، بيروت، دار صادر؛ ابن سلام اباضى، بدء الاسلام، به كوشش ورنر شوارتس و سالم بن يعقوب، بيروت، 1406 ق 1986 م؛ ابن مبارك، عبد اللّه، الزهد و الرقائق، به كوشش حبيب الرحمان اعظمى، مجلس احياء المعارف، 1385 ق/ 1966 م؛ ابو نعيم اصفهانى، احمد، حلية الاولياء، قاهره، 1351 ق/ 1933 م؛ احمد بن حنبل، الزهد، به كوشش محمد سعيد بن بسيونى زغلول، بيروت، 1409 ق/ 1988 م؛ احمد جام، انس التائبين، به كوشش على فاضل، تهران، 1368 ش؛ الاختصاص، منسوب به شيخ مفيد، به كوشش على اكبر غفارى، قم، 1402 ق؛ خليفة بن خياط، الطبقات، به كوشش اكرم ضياء عمرى، رياض، 1402 ق/ 1982 م؛ خليلى، خليل، الارشاد، به كوشش محمد سعيد عمر ادريس، رياض، 1409 ق/ 1989 م؛ ذهبى، محمد سير اعلام النبلاء، به كوشش شعيب ارنؤوط و ديگران، بيروت، مؤسسة الرساله؛ رافعى قزوينى، عبد الكريم، التدوين فى اخبار قزوين، به كوشش عزيز اللّه عطاردى، تهران، 1376 ش؛ شمس تبريزى، مقالات، به كوشش محمد على موحد، تهران، 1369 ش؛ شيخ مفيد، محمد، الارشاد، قم، مؤسسة آل البيت (ع)؛ همو، الجمل، به كوشش على ميرشريفى، قم، 1413 ق؛ طبرى، محمد، «المنتخب من كتاب ذيل المذيل»، همراه ج 11 تاريخ؛ عطار نيشابورى، فريد الدين، تذكرة الاولياء، به كوشش محمد استعلامى، تهران، 1366 ش؛ علاوه الدوله سمنانى، احمد، العروة لاهل الخلوة و الجلوة، به كوشش نجيب مايل هروى، تهران، 1362 ش؛ عين القضات همدانى، تهميدات، به كوشش عفيف عسيران، تهران، 1341 ش؛ فروزانفر، بديع الزمان، احاديث مثنوى، تهران، 1361 ش؛ كرمانى، عبد الرزاق، «تذكره در مناقب حضرت شاه نعمت اللّه ولى»، مجموعه در ترجمه احوال شاه نعمت اللّه ولى كرمانى، به كوشش ژان اوبن، تهران، 1361 ش؛ كشى، محمد، معرفة الرجال، اختيار شيخ طوسى، به كوشش حسن مصطفوى، مشهد، 1348 ش؛ كلبى، هشام، نسب معد و اليمن الكبير، به كوشش ناجى حسن، بيروت، 1408 ق/ 1988 م؛ نصر بن مزاحم، وقعة صفين، به كوشش محمد عبد السلام هارون، قاهره، 1382 ق/ 1962 م؛ نيشابورى، حسن، عقلاء المجانين، به كوشش عمر اسعد، بيروت، 1407 ق/ 1987 م؛ ياقوت، بلدان.]

[ (21). شيخ جعفر نقدى، الانوار العلويه، ص 475. به تقل از كتاب فضائل.]

 [ (22). بحار الأنوار، ج 1، ص 96.]

[ (23). بقره، 223.]

[ (24). المواعظ العدديه، ص 146؛ ميزان الحكمه، ج 4، ص 3473.]

[ (25). از عباس عنقا است.]

 

 


منبع : پایگاه عرفان
  688
  0
  0
امتیاز شما به این مطلب ؟

آخرین مطالب

    مرگ و فرصتها - جلسه هفتم
    اوج عرفان و تعالیم دینی در کلام صدیقۀ طاهره(س)
    سرانجام تواضع و تکبر مقابل اوامر الهی
    چگونه محبوب خدا شویم- جلسۀ چهارم
    مرگ و عالم آخرت
    بعثت پیامبران برای درمان بیماری شرک
    احوالات و اهداف مومن و پاسخ به سوالات
    مبداء آفرینش موجودات
    مقام حضرت زينب (س)
    خودشناسی و قیمت‌شناسی انسان

بیشترین بازدید این مجموعه

      از نصايح پيامبر به ابوذر
      مرگ و فرصتها - جلسه هفتم
      ثمره ازدواج علامه لاهيجانى‏
      چند روايت عجيب در مورد پدر و مادر
      حق الناس در قيامت‏
      مرگ و عالم آخرت
      رحمت آوردن به كوچكتر و احترام به بزرگتر
      غيبت‏
      امام زمان عليه السلام فريادرس انسان‏ها
      داستان صبر رشید هجری

 
نظرات کاربر
پر بازدید ترین مطالب سال
پر بازدید ترین مطالب ماه
پر بازدید ترین مطالب روز