فارسی
سه شنبه 19 فروردين 1399 - الثلاثاء 13 شعبان 1441

  576
  0
  0

حديث عقل و نفس آدمى درآيينه قرآن - جلسه اول - (متن کامل + عناوین)

    

يوسف و زليخا نماد دو ديدگاه بشر در طول تاريخ

 

بسم اللّه الرحمن الرحيم. الحمد للّه رب العالمين و صلّى اللّه على جميع الأنبياء و المرسلين و صلّ على محمّد و آله الطاهرين.

 

قرآن كريم درباره انسان و سعادت و شقاوت او فراوان سخن گفته و اصناف مختلف آدميان را با ديدگاه ها و رفتارهاشان به تصوير كشيده است كه بخشى از آيات سوره مباركه يوسف [1] بيانگر اين موضوع است.

از اين آيات استفاده مى شود كه انسان ها از بدو خلقت تا برپا شدن قيامت درباره خود و عالم هستى دو عقيده و ديدگاه مختلف دارند كه بر اساس آن، زندگى شان را سامان داده و تنظيم مى كنند: ديدگاه اول ديدگاهى حق و استوار است كه ديدى نامحدود و نورانى است، و ديدگاه دوم ديدى باطل است كه محدود و ظلمانى است.

قرآن دارندگان ديدگاه اول را برندگان واقى معركه زندگى و صاحبان ديدگاه دوم را بازندگان آن، هم در دنيا و هم در آخرت، معرفى مى كند و به صورت هاى گوناگون بر اين مطلب تاكيد مى نمايد؛ از جمله، در سوره مباركه ضحى يازده بار پى درپى بر اين موضوع سوگند ياد مى كند. [2] قرآن از پيروان ديدگاه دوم به بى خردان (لا يعقلون) و بى شعورها (لا يشعرون) تعبير مى كند، نه به اين علت كه ذاتا خرد و مغز و شعور ندارند، به اين دليل كه آنان در ترازوى زندگى براى عقل و شعور خويش ارزشى قائل نيستند و آن را سبك مى شمارند و در نتيجه، خالى از شعور و خرد زندگى مى كنند. به عبارت ديگر، با اين سرمايه طورى رفتار مى كنند كه گويى فاقد آن اند.

 

يوسف: نماينده ديدگاه حق

 

داستان يوسف را كمتر كسى است كه نشنيده باشد. سيماى يوسف در قرآن سيماى فردى است كه نگاهش به انسان و به هستى در تمام ايام زندگى درست و بر حق بوده است. امام اين كه چرا يوسف در زندگى چنين ديدگاهى داشت و در مسير زندگى، برخلاف بسيارى از انسانهاى ديگر، اين نگاه را از دست نداد مرهون دلايلى است كه اولين آن ها عقل اوست. يوسف به همه هستى با عينك عقل نگاه مى كرد و به اين نتيجه مى رسيد كه كشتى هستى ناخدايى و صاحبى دارد. او در محيطى زندگى مى كرد كه در آن مى توانست آزادانه در خلقت آسمان ها و زمين تفكر كند و به اين نتيجه برسد كه:

«ربّنا ما خلقت هذا باطلا ...». [3] پروردگارا، اين جهان با عظمت را بيهوده نيافريده اى.

اين كه انسان به چنين ديدگاهى دست پيدا كند خيلى باارزش است، زيرا اين نظر پروردگار عالم است، آن جا كه در قرآن مى فرمايد:

«و ما خلقنا السّموات و الأرض و ما بينهما إلّا بالحقّ». [4]

آسمان ها بعدى رشد يوسف پيروى او از عقل دوّم يا پيامبر زمانش بود.

اين عقل دوم نبوتى بود كه در پدرش يعقوب، پدربزرگش اسحاق، و جدّش حضرت ابراهيم قرار يافته بود. در حقيقت، نبوت ابراهيم عقل اسحاق را عقل فعال كرده بود و عقل اين دو عقل يعقوب را و عقل اين سه پيامبر عقل يوسف را. يوسف، به جز عقل خودش، در همه امور زندگى متكى به رهبرى بود كه عقل كامل بود. او با عقل اول كليات را درك مى كرد و تفسير آنها را از عقل دوم كه پيغمبر خدا و در عين حال پدرش بود جويا مى شد. بدين ترتيب، او با تمام وجود حقايقى را كه با عقل خود از پهنه هستى درك مى كرد به همراه توضيحى كه پيغمبر زمانش مى داد مى پذيرفت، لذا چشمش هر روز بيناتر و نظرگاهش هر لحظه فراخ تر مى شد تا جايى كه نگاهش به نگاهى نامحدود تبديل شد و توانست اعماق ملكوت و ابديت را نيز ببيند. او به رصدخانه شگفت انگيزى تبديل شده بود كه تمامى حقايق را رصد مى كرد و اگر تفسير آنها نيز برايش روشن نبود، از آن عقل كامل و رهبر آسمانى توضيح مى خواست.

در اوايل سوره يوسف (آيات 4- 6)، سخن از خوابى است كه اين عقل دوم آن را براى يوسف تعبير مى كند. در اين مرحله، او به پدر مى گويد:

«يا أبت إنّى رأيت أحد عشر كوكبا و الشّمس و القمر رأيتهم لى ساجدين».

پدرم، من در خواب ديدم يازده ستاره و خورشيد و ماه برايم سجده مى كنند.

يعقوب پيامبر در جواب او به دو مساله اشاره مى كند. اول اين كه:

«قال يا بنىّ لا تقصص رؤياك على إخوتك».

اى پسرك من، خواب خود را براى برادرانت باز مگو!

زيرا در خانواده من انسان هاى كم تحمل و كم ظرفيتى زندگى مى كنند كه ديد باز و حوصله گسترده اى ندارند. تو نيز پيش چشم كم ظرفيت ها و كم حوصله ها پرده از اين راز برندار و اين گنج را هويدا مكن، زيرا:

«فيكيدوا لك كيدا».

آن ها نقشه هاى خطرناكى بر ضد تو به كار مى بندند.

دانه پنهان كن به كلى دام شو

 

غنچه پنهان كن گياه بام شو

     

هركه داد او حسن خود را در مزاد

 

صد قضاى بد سوى او رو نهاد

چشم ها و خشم ها و رشك ها

 

بر سرش ريزد چو آب از مشك ها [5]

     

بعد مى فرمايد:

«و كذلك يجتبيك ربّك»

و اين چنين پروردگارت تو را برمى گزيند.

اين خواب نشان مى دهد كه در آينده از برگزيدگان خدا خواهى شد و خود او تأويل احاديث را به تو خواهد آموخت:

«و يعلّمك من تأويل الأحاديث»

تأويل احاديث يعنى دانستن حقايق عالم هستى. وقتى يوسف عقلش را به كار گرفت و در كنار يعقوب به پختگى رسيد، خود پروردگار تعليم او را بر عهده گرفت و درهاى اسرار را به رويش گشود.

«و يتمّ نعمته عليك و على آل يعقوب كما أتمّها على أبويك من قبل إبراهيم و إسحق».

و نعمتش را بر تو و بر آل يعقوب تمام مى كند چنانچه پيش از اين بر پدرانت ابراهيم و اسحاق تمام كرد.

خداوند نعمت هاى دنيوى و اخروى اش را بر تو تمام مى كند و شايستگى اين را مى يابى كه از نعمت هاى او بهره مند شوى.

آرى، يوسف به مدد عقل خود و با بهره گيرى از عقل دوم به هستى نگاه مى كند و به همين دليل، فردى عالم و خردمند و بصير مى شود. او به عالم نگاه مى كند و نتيجه مى گيرد كه آنچه خداوند آفريده مجموعه ابزارها و نعمت هايى است كه بايد از آن ها استفاده كند تا عقل و قلب و روح و وجودش را به رشد و كمال مطلوب برساند و با پروردگار عالم به اين واسطه انس بگيرد و به مقام قرب او برسد.

اين ديدگاه يوسف است. او اين گونه ديد، اين گونه انديشيد و اين گونه زندگى كرد؛ خوب ديد و خوب فهميد و خوب عمل كرد و به قلّه همه خوبى ها هم از اين رهگذر رسيد و چراغى پرفروغ براى هدايت نسل خودش و الگويى كامل براى نسل هاى آينده شد.

البته، اين دو عقل اختصاص به يوسف ندارد، زيرا اين ميدان براى همه باز است و همه انسان ها از اين نعمت بهره مندند. همه ما از عقل اول يا به تعبير امير المؤمنين، عليه السلام، عقل طبيعى [6] بهره منديم. عقل دوم را نيز به نحوى كامل تر و بهتر از ساير امت ها داريم، زيرا پيامبران امت هاى پيشين، هرچند در زمان خودشان و براى امت هاشان عقل كامل محسوب مى شدند، در مقايسه با عقل دوم امت اسلامى يعنى وجود مبارك رسول خدا و ائمه اطهار، عليهم السلام، عقل جزئى به حساب مى آيند [7].

 

اهميت ارتباط عقل اول و دوم

 

اما مساله اين است كه داشتن اين دو عقل به تنهايى كافى نيست، بلكه ارتباط اين دو با هم است كه مهم است و سبب رشد و تعالى مى شود؛ چنان كه در يوسف سبب رشد شد و در پسر حضرت نوح نشد. [8] تمام علم ها و حكمت ها و فلسفه ها و كتاب ها و اختراعات بشرى محصول عقل اول انسان است، اما محصول آن عقلى است كه نوعى ارتباط، ولو اندك، با عقل دوم داشته و به شكلى تحت تأثير عقل دوم بوده است. [9] از اين رو، نمى توان پذيرفت افلاطون و ارشميدس و سقراط و ارسطو و حكماى ديگر هيچ ارتباطى با عقل دوم نداشته اند، زيرا اين افراد اهل مطالعه بوده و مسائل انبيان را خوانده يا شنيده بودند و همين آگاهى ها در رشد عقلشان اثر داشته است.

از طرفى، عقل اول نسل به نسل در سازمان آفرينش در حال رشد و ترقى است. اين رشد آن قدر ادامه مى يابد كه يك روز خودم مردم از فسادهاى ظاهرى و باطنى نفرت پيدا مى كنند و خواهان عدالت در همه جنبه هاى زندگى مى شوند. در اين زمان، پرده ها كنار مى رود و خزانه عقل 124 هزار پيامبر و دوازده امام هويدا مى شود و امام دوازدهم با دست مباركشان اشاره اى به سر مردم عالم مى كنند و عقل ها را به مرحله كمال مى رسانند. [10] در حقيقت، عقل محدود انسان به عقل نامحدود امام عصر پيوند مى خورد. امام باقر، عليه السلام، دراين باره مى فرمايند:

تا آن زمان، تنها الف علم پيدار شده است، ولى وقتى عقل ها به عقل او اتصال يافت از با تا ياى علم هم پديدار مى شود. [11]

اين داستان عقل و رشد آن و اهميت عقل دوم است. اگر انسان به دنبال عقل دوم نرود، ناقص مى ماند و حتى اگر در راه هدايت يا در خانه هدايت باشد، سر از گمراهى در مى آورد و به آلودگى هاى ظاهرى و باطنى بسيارى دچار مى شود. [12] ما هم اگر بخواهيم مى توانيم اهل هدايت باشيم، به شرط اين كه واقعا بخواهيم و عقلمان را به كار بيندازيم و از پيامبرمان پيروى كنيم و راه را همان طور برويم كه اولياى الهى رفتند.

 

شناخت راه

 

قرآن كريم در سه آيه زير اين راه را به ما نشان مى دهد. نخست، آيه 172 سوره بقره است كه خداوند در ابتداى آن مى فرمايد:

«يا أيها الّذين آمنوا»

اى اهل ايمان.

يعنى براى شروع اين راه بايد ايمان داشت، پروردگار را دوست داشت و به حرف هايش گوش كرد. پس، خطاب اين آيه با ماست كه اهل ايمانيم نه آن ها كه سخن پروردگارشان را گوش نمى كنند. در حقيقت، پروردگار عالم طلف كرده و در اين آيه با ما به صورت مستقيم حرف مى زند.

«كلوا من طيّبات ما رزقناكم»

از انواع ميوه ها و خوردنى هاى پاكيزه كه روزى شما كرده ايم بخوريد.

از نعمت هاى من استفاده كنيد. نوش جان و گواراى وجودتان! چون وقتى از اين نعمت ها استفاده مى كنيد. انرژى و قدرت مى گيريد و نشاط و شوق پيدا مى كنيد، زيرا تمام اين آثار در نعمت ها قرار دارد و هر كدام حالت مثبتى در انسان پديد مى آورند. حالا بايد اين توان و قدرت و انرژى را در راهى مصرف بكنيد. ادامه آيه عهده دار پاسخ به اين سوال است كه انرژى هايمان را در چه راهى مصرف كنيم؟

«و اشكروا للّه».

و خدا را سپاس گزاريد.

شكر خدا، چنانچه از آيات و روايات استفاده مى شود، در اين است كه انسان تمام اين قدرت و نيرو را به هر شكل ممكن در راه خدا هزينه كند. به عبارت ساده تر، خداوند مى خواهد بگويد از نعمت هاى من بخوريد و قدرت بيابيد تا بتوانيد در راه من و براى من كار كنيد و براى من شويد. همه اين نعمت ها متعلق به من است، خودتان هم از آن من هستيد، پس اين نعمت ها را مصرف كنيد تا توانمند شويد و توانتان را خرج من كنيد و گمان هم نكنيد خير كارهايتان به من مى رسد:

«ان أحسنتم أحسنتم لأنفسكم». [13]

اگر نيكى كنيد، به خود نيكى كرده ايد.

اگر يوسف يوسف شد، سودى براى من نداشت. براى خودش و دنيايش و برادرانش و خانواده اش سود داشت. او در سفر اول برادرانش به مصر، كيل آنان را پر كرد و عوض و قيمتش را هم نگرفت؛ «در سفر سوم، وقتى برادرانش او را شناختند، گذشته ناپاك آنان را به رخشان نكشيد و در عوض گفت زن و بچه و پدر و مادر و نوه ها و بقيه بستگانتان را هم بياوريد كنار هم با نشاط زندگى كنيم. [14] يوسف با آن ديدگاه و رفتارش همه جانبه سود كرد و سود رساند، ولى خدا نيازى به سود او نداشت. يوسف در راه خدا و براى خدا بود و خدا هم سود دنيا و آخرت را به او ارزانى داشت.

آيه دوم (نحل، 114):

«فكلوا ممّا رقكم اللّه حلالا طيّبا و اشكروا نعمت اللّه»

از نعمت هايى كه خدا روزى شما كرده است حلال و پاكيزه بخوريد و نعمت خدا را پساس گزاريد.

در آيه اول، سخن از شكر خدا بود و در اين آيه سخن از شكر نعمت هاى اوست. خداوند در اين آيه مى خواهد بگويد آنچه را كه براى شما نعمت قرار دادم بى جا و در راه باطل مصرف نكنيد، در راه شيطان و هواى نفس استفاده نكنيد، بلكه نعمت خدا را در راه مثبت هزينه كنيد تا شكر آنرا به جا آورده باشيد.

اما آيه سوم (سبأ، 15):

«كلوا من رزق ربّكم و اشكروا له».

از رزق و روزى پروردگارتان بخوريد و براى او سپاس گزارى كنيد.

اين رزق رزق پروردگار شماست و دست محبت و رحمت او در ساخت اين نعمت ها در كار بوده است. پس، اين نعمت ها را تبديل به نجاست هاى فكرى و عملى و اخلاقى نكنيد.

اگر يوسف يوسف شد، به دليل گوش سپردن و عمل كردن به فرمان خدا بود. او عقلش را با نعمت هاى خدا فعال كرد، روحش را با نعمت هاى خدا پرنور كرد و از بالاترين نعمت خدا در زندگى اش، يعنى نبوت يعقوب و اسحاق و ابراهيم، خيلى خوب استفاده كرد و شكر آن ها را به جا آورد و براى هميشه اسطوره پاكى و سلامت شد.

 

زليخا و نگاه محدود او

 

مصداق بارز نگاه دوم كه نگاه كم خردهاست زليخا، همسر عزيز مصر، است. نگاه زليخا آن طور كه از آيات قرآن پيداست هم به عالم هستى و هم به خودش نگاهى محدود و ناپاك و خسارت آور بوده است.

او، برخلاف يوسف، نعمت هاى خدا را ابزار لذّت بردن و شكم چرانى و شهوت رانى مى ديد و براى آن ها استفاده ديگرى سراغ نداشت. به همين سبب، توانى كه از نعمت هاى خدا در او به وجود مى آمد به حركتى صعودى و به سوى پروردگار منجر نمى شد. او از نعمت ها اين استفاده را مى كرد ك از خوردن نصيبى ببرد و از شهوت كامى بجويد. اين نگاه زليخا به نعمت ها و به خودش بود.

اين اوج خودبينى يك آدم است كه حياتش در گذو لذت شكم و شهوتش باشد و فكر كند سر اين سفره هرچه گذاشته اند براى ارضاى اين دو گذاشتند. چنين شخصى اگر شهوتش به جوان بيگانه اى ميل كند، به او ابراز تمايل مى كند و او را وادار به انجام خواسته اش مى كند و زليخا هم در همين مسير بود.

به طور كل، كمتر كسى از اين نوع موقعيت ها جان سالم به در مى برد، ولى يوسف هنرش در اين بود كه دل در گرو خواهش هاى دل زليخا نگذاشت و از انجام خواسته او سر باز زد. زليخا هم كه مقاومت او را ديد به زندانش انداخت، نه براى اين كه در زندان بماند و بميرد، به اين اميد كه فشار زندان او را تسليم كند و مقاومتش را بشكند و مجبور شود پيغام بدهد كه من ديگر تحمل زندان را ندارم و خواسته ات را مى پذيرم.

اما زليخا يوسف را درست نشناخته بود:

 

اى بى خبر بكوش كه صاحب خبر شوى .... [15]

 

يوسف در تمام اين سال ها اين گونه زندگى كرد تا خدا به او عزت بخشيد. نبايد تصور كرد كه يوسف در عمق آن چاه يا سياهى آن زندان در تاريكى به سر مى برد. يوسف خورشيدى بود كه از عمق چاه و افق تاريك زندان طلوع كرد و تاريكى را از بين برد و بر تخت عزّت مصر وجود نشست.

سعدى براى بيان اين حالت شعر زيبايى دارد. مى گويد:

روشنان را به حقيقت شب ظلمانى نيست

 

شب مردان خدا روز جهان افروز است.

     

شب مردان خدا شبى معمولى و طبيعى و تاريك نيست. ممكن است بى عقل ها ظاهرش را شب ببينند و آن را سياه و ديجور ارزيابى كنند، ولى براى روشنان كه چشم هاشان باز است چنين شب هايى روز و چنين تاريكى هايى روشنايى محض است:

روزها در ديده ام تاريك و ظلمانى است چون

 

روز من در آفتاب شب درخشان مى شود [16]

     

خوش به حال كسانى كه پروردگار چشم عقلشان را باز كرده و بر اثر آن دنبال خدا مى گردند! خوش به حال آن ها كه گوش و چشمشان را در راه خدا هزينه مى كنند و اشك چشمشان را به جاى هزينه كردن براى معشوق هاى باطل خرج معشوق حقيقى مى كنند و در دل شب از خشيت پروردگارشان مى گريند! كسانى كه وقتى مردم خواب اند، به قول نظامى گنجوى د ركار خود و خداى [17] هستند، در مجالس علم و وعظ شركت مى كنند و دنبال پاك سازى وجود خود با يادگيرى معارف الهى يعنى همان عقل دوم اند. شب هاى اينان در حقيقت شب انبيا و شب ائمه طاهرين است. شب مناجات هاى پرسوزوگداز امام زين العابدين، عليه السلام، است كه در ميانه دعاى ابو حمزه ثمالى يك نفس با اشك چشم فرياد مى زد:

«الهى لا تؤدبنى بعقوبتك، و لا تمكر بى فى حيلتك، من أين لى الخير يا رب و لا يوجد إلا من عندك، و من أين لى النجاة و لا تستطاع إلا بك، لا الذى أحسن استغنى عن عونك و رحمتك، و لا الذى أساء و اجترء عليك و لم يرضك خرج عن قدرتك، يا رب يا رب يا ربّ». [18]

خدايا، مرا با كيفرت ادب منما، و با نقشه اى با من نيرنگ مكن، پروردگارا از كجا برايم خيرى هست، درحالى كه جز نزد تو يافت نمى شود، و از كجا برايم نجاتى است، درحالى كه جز به تو فراهم نمى گردد، نه آن كه نيكى كرد از كمك و رحمتت بى نياز شد، و نه آن كه بدى كرد و بر تو گستاخى روا داشت و تو را خشنود نساخت از عرصه قدرتت بيرون رفت.

پروردگارا، پروردگارا، پروردگارا ....

شب چنين انسان هاى والامقامى بايد هم روز جهان افروز باشد.

اين خصوصيات دو نوع نگاه به مجموعه هستى بود كه هم چنان كه در ابتدا آوردم اختصاص به يوسف و زليخا ندارد و از زمان حضرت آدم بوده و تا قيامت هم ادامه خواهد داشت.

 

پى نوشت :

 

[ (1). آيات 3- 102 اين سوره به داستان حضرت يوسف مى پردازد و مشتمل بر رويدادها و موقعيت هايى است كه اين پيامبر الهى در برخورد با ديگران از كودكى به بعد بدان مبتلا بوده است.]

[ (2). «و الشمس و ضحيها. و القمر اذا تليها ... قد افلح من زكيها. و قد خاب من دسيها».]

[ (3) آل عمران، 191.]

[ (4). مفهوم اين عبارت در آيات مختلفى آمده است: حجر، 85؛ ص، 27؛ دخان، 38؛ احقاف، 3؛ انبياء، 16.]

[ (5). خرمشاهى، قوام الدين، مثنوى معنوى، دفتر اول، داستان طوطى و بازرگان، بيت 1834- 1836]

[ (6). منظور عقل مطبوع در مقابل عقل مسموع است. اين تعبير هم از امير مومنان و هم از امام جواد، عليهما السلام، نقل شده است. در روايات نيز گاهى به جاى عقل از واژه علم استفاده شده است:

- نهج البلاغه، ج 4، ص 79. على، عليه السلام: «العلم علمان: مطبوع و مسموع، و لا ينفع المسموع إذا لم يكن المطبوع».

- درباره عقل درونى و عقل بيرونى امام كاظم، عليه السلام، به هشام مى فرمايند (كافى، ج 1، ص 16): «يا هشام ما بعث اللّه أنبياءه و رسله إلى عباده إلا ليعقلوا عن اللّه، فأحسنهم استجابة أحسنهم معرفة، و أعملهم بأمر اللّه أحسنهم عقلا، و أكملهم عقلا أرفعهم درجة فى الدنيا و الآخر. يا هشام إن للّه على الناس حجتين: حجة ظاهرة و حجة باطنة، فأما الظاهرة فارسل و الأنبياء و الأئمة، و أما الباطنة فالعقول».

در مجلدات اخير به تفصيل دراين باره مطالبى ذكر شده است.]

[ (7). كافى، ج 1، ص 13: در روايتى از رسول اكرم صلى اللّه عليه و آله آمده است: «لا بعث اللّه نبيا و لا رسولا حتى يستكمل العقل، و يكون عقله أفضل م جميع عقول أمته». و چون پيامبر اسلام برتر از همه پيامبران گذشته است به طور طبيعى عقل ايشان نيز از ساير پيامبر كامل تر است. در روايت جالبى از كتاب كافى (ج 1، ص 230) ذيل عنوان «ما أعطى الائمة، عليهم السلم، من اسم اللّه الاعظم» مى خوانيم: «ابى جعفر، عليه السلام، قال: إن اسم اللّه الاعظم على ثلاثة و سبعين حرفا و إنما كان عند آصف [بن برخيا وصى سليمان ] منها حرف واحد فتكلم به فخسف بالارض ما بينه و بين سرير بلقيس حتى تناول السرير بيده ثم عادت الارض كما كانت أسرع من طرفة عين و نحن عندنا من الاسم الاعظم اثنان و سبعون حرفا، و حرف واحد عند اللّه تعالى استأثر به فى علم الغيب عنده، و لا حول و لا قوة إلا باللّه العلى العظيم». نيز: سمعت أبا عبد اللّه، عليه السلام، يقول: إن عيسى ابن مريم، عليه السلام، اعطى حرفين كان يعمل بهما و اعطى موسى أربعة أحرف، و اعطى إبراهيم ثمانية أحرف، و اعطى نوح خمسة عشر حرفا، و اعطى آدم خمسه و عشرين حرفا، و إن اللّه تعالى جمع ذلك كله لمحمد، صلى اللّه عليه و آله، و إن اسم اللّه الاعظم ثلاثة و سبعون حرفا، أعطى محمدا، صلى اللّه عليه و آله، اثنين و سبعين حرفا و حجب عنه حرف واحد. 3- الحسين بن محمد الاشعرى، على معلى بن محمد، عن أحمد بن محمد بن عبد اللّه، عن على بن محمد النوفلى، عن أبى الحسن صاحب العسكر، قال: سمعته يقول: اسم اللّه الاعظم ثلاثة و سبعون حرفا، كان عند آصف حرف فتكلم به فانخرفت له الارض فيما بينه و بين سبأ فتناول عرش بلقيس حتى صيره إلى سليمان، ثم انبسطت الارض فى أقل من طرفه عين، و عندنا منه اثنان و سبعون حرفا، و حرف عند اللّه مستأثر به فى علم الغيب».]

[ (8). در قرآن درباره پسر نوح مى خوانيم: «و نادى نوح ربه فقال رب إن ابنى من أهلى و إن وعدك الحق و أنت أحكم الحاكمين. قال يا نوح إنه ليس من أهلك إنه عمل غير صالح فلا تسألن ما ليس لك به علم إنى أعظك أن تكون من الجاهلين. قال رب إنى أعوذ بك أن أسألك ما ليس لى به علم و إلا تغفر لى و ترحمنى أكن من الخاسرين». هود، 45- 47.]

 [ (9). آثار معارف انبيا، چه مستقيم و چه غير مستقيم، دانش دانشمندان را تحت تأثير قرار داده است. چنان كه برخى معارف بشرى به وضوح ريشه در معارف انبيان دارد.

(مولف).]

[ (10). كمال الدين و تمام النعمة، شيخ صدوق، ص 675: «أبى جعفر، عليه السلام، قال: إذا قام قائمنا عليه السلام وضع يده على رؤوس العباد فجمع بها عقولهم و كملت بها أحلامهم».]

[ (11). روايتى به اين مضمون در بحار الانوار نقل شده است (ج 52، ص 336): «أبى عبد اللّه، عليه السلام، قال: العلم سبعة و عشرون حرفا فجميع ما جاءت به الرسل حرفان فلم يعرف الناس حتى اليوم غير الحرفين، فإذا قام قائمنا أخرج الخمسة و العشرين حرفا فبثها فى الناس، و ضم إليها الحرفين، حتى يبثها سبعة و عشرين حرفا».]

[ (12). همسر لوط و همسر و پسر نوح هر سه در خانه پيامبران الهى زندگى مى كردند و نجات نيافتند و آسيه همسر فرعون در خانه فرعون زندگى مى كرد و اهل نجات شد.

قرآن دراين باره مى فرمايد: «ضرب اللّه مثلا للذين كفروا امرأة نوح و امرأة لوط كانتا تحت عبدين من عبادنا صالحين فخانتاهما فلم يغنيا عنهما من اللّه شيئا و قيل ادخلا النار مع الداخلين. و ضرب اللّه مثلا للذين آمنوا امرأة فرعون إذ قالت رب ابن لى عندك بيتا فى الجنة و نجنى من فرعون و عمله و نجنى من القوم الظالمين. و مريم ابنة عمران التى أحصنت فرجها فنفخنا فيه من روحنا و صدقت بكلمات ربها و كتبه و كانت من القانتين». تحريم، 10- 12.]

[ (13). اسراء، 7.]

[ (14). اشاره است به اين آيات قرآن: «يا بنى اذهبوا فتحسسوا من يوسف و أخيه و لا تيأسوا من روح اللّه إنه لا ييأس من روح اللّه إلا القوم الكافرون* فلما دخلوا عليه قالوا يا أيها العزيز مسنا و أهلنا الضر و جئنا ببضاعة مزجاة فأوف لنا الكيل و تصدق علينا إن اللّه يجزى المتصدقين* قال هل علمتم ما فعلتم بيوسف و أخيه إذ أنتم جاهلون* قالوا أئنك لانت يوسف قال أنا يوسف و هذا أخى قد من اللّه علينا إنه من يتق و يصبر فإن اللّه لا يضيع أجر المحسنين* قالوا تاللّه لقد آثرك علينا و إن كنا-]

- لخاطئين* قال لا تثريب عليكم اليوم يغفر اللّه لكم و هو أرحم الراحيمن* اذهبوا بقمصى هذا فألقوه على وجه أبى يأت بصيرا و أتونى بأهلكم أجمعين* و لما فصلت العير قال أبوهم إنى لاجد ريح يوسف لو لا أن تفندون* قالوا تاللّه إنك لفى ضلالك القديم* فلما أن جاء البشير ألقاه على وجهه فارتد بصيرا قال ألم أقل لكم إنى أعلم من اللّه ما لا تعلمون* قالوا يا أبانا استغفر لنا ذنوبنا إنا كنا خاطئين* قال سوف أستغفر لكم ربى إنه هو الغفور الرحيم* فلما دخلوا على يوسف آوى إليه أبويه و قال ادخلوا مصر إن شاء اللّه آمنين* و رفع أبويه على العرش و خروا له سجدا و قال يا أبت هذا تأويل رؤياى من قبل قد جعلها ربى حقا و قد أحسن بى إذ أخرجنى من السجن و جاء بكم من البدو من بعد أن نزغ الشيطان بينى و بين إخوتى إن ربى لطيف لما يشاء إنه هو العليم الحكيم* رب قد آتيتنى من الملك و علمتنى من تأويل الاحاديث فاطر السماوات و الارض أنت وليى فى الدنيا و الآخرة توفنى مسلما و ألحقنى بالصالحين* ذلك من أنباء الغيب نوحيه إليك و ما كنت لديهم إذ أجمعوا أمرهم و هم يمكرون». يوسف، 87- 102.]

[ (15). حافظ: اى بى خبر بكوش كه صاحب خبر شوى/ تا راهرو نباشى كى راهبر شوى.]

[ (16). بيت از شورش است.]

[ (17). در كار خود و خداى باشيد/ تا رونق كاروبار بينيد. ر ك: نظامى گنجوى، ليلى و مجنون.]

[ (18). فراز نخست دعاى ابى حمزه ثمالى.]

 

 


منبع : پایگاه عرفان
  576
  0
  0
امتیاز شما به این مطلب ؟

آخرین مطالب

    مرگ و فرصتها - جلسه هفتم
    اوج عرفان و تعالیم دینی در کلام صدیقۀ طاهره(س)
    سرانجام تواضع و تکبر مقابل اوامر الهی
    چگونه محبوب خدا شویم- جلسۀ چهارم
    مرگ و عالم آخرت
    بعثت پیامبران برای درمان بیماری شرک
    احوالات و اهداف مومن و پاسخ به سوالات
    مبداء آفرینش موجودات
    مقام حضرت زينب (س)
    خودشناسی و قیمت‌شناسی انسان

بیشترین بازدید این مجموعه

      مقام حضرت زينب (س)
      مرگ و فرصتها - جلسه هفتم
      چند روايت عجيب در مورد پدر و مادر
      حق الناس در قيامت‏
      مرگ و عالم آخرت
      رحمت آوردن به كوچكتر و احترام به بزرگتر
      امام زمان عليه السلام فريادرس انسان‏ها
      داستان صبر رشید هجری
      تخلیه، تحلیه و تجلیه
      لامرد- حسینیه بیت­العباس دهه اول صفر 94، جلسه ششم

 
نظرات کاربر
پر بازدید ترین مطالب سال
پر بازدید ترین مطالب ماه
پر بازدید ترین مطالب روز