فارسی
پنجشنبه 27 مهر 1396 - الخميس 28 محرم 1439
کد: 45280
داستانى عجيب از برزخ مردگان‏

 

چند سال قبل در يكى از شهرهاى ايران مرد شريف و با ايمانى زندگى مى‏كرد.

فرزند اكبر و ارشد او همانند پدر بزرگوارش از پاكى و تقوا برخوردار بود. پدر و پسر از نظر مالى ضعيف بودند و هر دو در يك خانه متوسّطى زندگى مى‏كردند. براى آن كه آبرو و احترامشان محفوظ باشد و به مردم اظهار احتياج نكنند تا جائى كه ممكن بود در مصارف مالى صرفه‏جويى مى‏نمودند. از جمله موارد صرفه‏جويى آنها اين بود كه آب لوله كشى شهر را فقط براى نوشيدن و تهيّه غذا مصرف مى‏نمودند و براى شستشوى لباس، پركردن حوض و مشروب ساختن چند درختى كه در منزل داشتند از آب چاه استفاده مى‏كردند.

روى چاه، اطاق كوچكى ساخته بودند كه چاه را از فضولات خارج مصون دارد، به علاوه براى كسى كه مى‏خواهد از چاه آب بكشد سرپناه باشد تا درزمستان و تابستان او را از سرما و گرما و برف و باران محافظت نمايد. اين پدر و پسر براى كشيدن آب از چاه كارگر نمى‏آوردند و خودشان به طور تناوب اين وظيفه را انجام مى‏دادند.

روزى پدر و پسر با هم گفتگو كردند كه كاهگل سقف اطاقك روى چاه تبله كرده و ممكن است ناگهان از سقف جدا شود يا در چاه بريزد يا بر سر كسى كه از چاه آب مى‏كشد فرود آيد و بايد آن را تعمير كنيم و چون براى آوردن بنّا و كارگر تمكّن مالى نداشتند با هم قرار گذاشتند در يكى از روزهاى تعطيل با كمك يكديگر كاهگل تبله‏ شده را از سقف جدا كنند، آنگاه گل ساخته سقف را تعمير نمايند.

روز موعود فرا رسيد، سر چاه را با تخته و گليم پوشاندند، كاهگل‏ها را از سقف كندند و در صحن خانه گل ساختند، پدر به جاى بنّا داخل اتاقك ايستاد و پسر به جاى كارگر به پدر گل مى‏داد تا كار تعمير سقف پايان پذيرفت. ساعت آخر روز، پدر متوجّه شد كه انگشترش در انگشت نيست، تصوّر كرد موقع شستن دست كنار حوض جا گذاشته است، آمد با دقّت گشت ولى آن را نيافت. دو روز هر نقطه‏اى را كه احتمال مى‏داد انگشتر آن جا باشد جستجو نمود و نيافت. از گم شدن انگشتر سخت متأثّر شد و از اين كه آن را بيابد مأيوس گرديد تا مدّتى با اهل خانه از گم شدن انگشتر، سخن مى‏گفت و افسوس مى‏خورد. پس از گذشت چندين سال از تعمير سقف و گم شدن انگشتر آن پدر بزرگوار بر اثر سكته قلبى از دنيا رفت.

پسر با ايمان گفت: مدّتى از مرگ پدرم گذشته بود، شبى او را در خواب ديدم، مى‏دانستم مرده، نزديك من آمد، پس از سلام و عليك به من گفت،: فرزندم! من به فلانى پانصد تومان بدهكارم، مرا نجات بده و از گرفتارى خلاصم كن. پسر بيدار شد، اين خواب را با بى‏تفاوتى تلقّى نمود و اقدامى نكرد. پس از چندى دوباره به خواب پسر آمد و خواسته خود را تكرار نمود و از پسر گله كرد كه چرا به گفته‏ام ترتيب اثرى ندادى. پسر كه در عالم رؤيا مى‏دانست پدرش مرده است به او گفت:

براى آن كه مطمئن شوم اين تو هستى كه با من سخن مى‏گوئى، يك علامت براى من بگو. پدر گفت: ياد دارى چند سال قبل سقف اتاقك روى چاه را كاهگل كرديم پس از آن انگشترم مفقود شد و هر قدر تفحّص كرديم نيافتيم؟ گفت: آرى، به ياد دارم، گفت: پس از آن كه آدمى مى‏ميرد بسيارى از مسائل ناشناخته و مجهول براى او روشن مى‏شود، من بعد از مرگ فهميدم انگشترم لاى كاهگل‏هاى سقف اتاقك مانده است، چون موقع كار ماله در دست چپم بود و كاهگل را به دست راست مى‏گرفتم، در يكى از دفعات كه به من گل دادى وقتى خواستم آن را با ماله از كف‏ دستم جدا كنم و به سقف بزنم انگشترم با فشار لب ماله از انگشتم بيرون آمده و با گل‏ها، آن را به سقف زده‏ام و در آن موقع متوجّه خارج شدن انگشتر نشده بودم، براى آن كه مطمئن شوى اين منم كه با تو سخن مى‏گويم هر چه زودتر كاهگل‏ها را از سقف جدا كن و آنها را نرم كن انگشترم را مى‏يابى!

پسر بدون اين كه خواب را براى كسى بگويد صبح همان شب در اوّلين فرصت اقدام نمود، مى‏گويد: روى چاه را پوشانده، كاهگل‏ها را از سقف جدا كردم، در حياط منزل روى هم انباشتم، سپس آنها را نرم كرده و انگشتر را يافتم!

مبلغى كه پدرم در خواب گفته بود آماده نمودم به بازار آمدم و نزد مردى كه پدرم گفته بود رفتم، پس از سلام و احوال‏پرسى سؤال كردم، آيا شما از مرحوم پدرم طلبى داريد؟ صاحب مغازه گفت: براى چه مى‏پرسى؟

گفتم: مى‏خواهم بدانم، صاحب مغازه گفت: پانصد تومان طلب دارم، سؤال كردم: پدر من چگونه به شما مقروض شد؟ جواب داد: روزى به حجره من آمد و پانصد تومان از من قرض خواست، من مبلغ را به او دادم بدون آن كه از وى سفته و يا لااقل يادداشتى بگيرم، رفت، طولى نكشيد كه بر اثر سكته قلبى از دنيا رفت! پسر گفت: چرا براى وصول طلبت مراجعه نكردى؟ جواب داد: سندى در دست نداشتم و شايسته نديدم مراجعه كنم؛ زيرا ممكن بود گفته‏ام مورد قبول واقع نشود.

پسر متوفى مبلغ را به صاحب مغازه داد و جريان امر را براى او نقل كرد!

 

خاطره مؤلّف درباره با برزخ مردگان‏

اين فقير الى اللَّه و تهيدست بى‏نوا، در سال 1345 شمسى، شب چهارشنبه‏اى از مسجد جمكران قم همراه با يكى از دوستانم كه در محبّت اهل بيت عليهم السلام آتشى شعله‏ور در قلب داشت نزديك ساعت دوازده شب وارد شهر قم شدم، شهر همچون وادى خاموشان بود، رفت و آمد در آن جريان نداشت، همراه دوستم منتظر تاكسى شديم تا به خانه‏ام نزديك مدرسه آيت اللَّه العظمى حجّت بروم.

از اتّفاق يك تاكسى رسيد، چهره راننده با اكثر رانندگان فرق مى‏كرد، نور عبادت از آن قيافه ساطع بود. هر دو سوار شديم، پرسيد: مقصد كجاست؟ دوستم گفت:

قبرستان. او هم ما را به وادى السّلام قم برد و گفت: من با شبگردان وادى دوستم، صبر كنيد در بزنم تا با هم وارد قبرستان شويم. در زد، شبگرد قبرستان درب را باز كرد، با تاكسى وارد قبرستان شديم و هر يك به سر قبرى خالى رفته و به تفكّر و انديشه در اوضاع خود پس از ورود به قبر پرداختيم.

در اين بين، عبا به دوشى در تاريكى قبرستان از كنار ما سه نفر عبور كرد. راننده تاكسى او را شناخت، وى را صدا كرد و گفت: تو مردى الهى هستى و از ابتداى ساخته شدن اين قبرستان اين جا بودى، هم ناظر امورى، هم شبگرد بعضى از شب‏ها و هم براى بعضى از اموات از طرف بازماندگانشان جهت فاتحه و قرآن در استخدامى، اسرارى از اين قبرستان و اموات آن اگر نزد تو هست جهت عبرت‏گيرى و پند آموزى براى ما بيان كن!

پاسخ داد: از اين قبرستان مسائلى بسيار مهم دارم كه يك بخش آن را براى شما حكايت مى‏كنم:

روزى از شهر همدان ميّتى به اين قبرستان آوردند. از افراد دنبال جنازه، فهميده مى‏شد كه متوفّى مردى مؤمن و با اخلاص و شخص متديّن و مطيع حضرت ربّ- جلّ و علا- بوده. چون وى را دفن كردند فرزندانش مرا صدا زدند و به من گفتند:

حاضرى در هر بعد از ظهر پنجشنبه به عنوان شب جمعه چند سوره قرآن براى پدر ما بخوانى و اين برنامه را تا زمانى معيّن ادامه دهى؟ و ما هم حق الزحمه تو را هر ماه كه مى‏آييم تقديم مى‏كنيم. پاسخم مثبت بود. چند ماه مطابق خواسته فرزندانش به وقت شب جمعه كنار قبر مى‏آمدم و براى متوفّى سوره‏هاى تعيين شده را مى‏خواندم. يك روز پنجشنبه در منزل كارگر داشتم نرسيدم به قبرستان بروم، فرداى آن روز كه جمعه بود سر قبر ميّت رفته و وظيفه خود را انجام دادم، ولى هفته بعد فرزندان آن مرد به قم آمدند و به من گفتند: شب جمعه پدر خود را در عالم رؤيا ديدم، از شما به خاطر خالى گذاشتن سفره‏اش از مائده الهى گلايه داشت، من داستان آن روز را بيان كرده و از آنان عذرخواهى كردم!

 

 

 


منبع : پایگاه عرفان
[ حکایات عجیب ]     [ مردگان ]     [ خاطرات برزخ ]     [ احوال مردگان در برزخ ]     [ داستان های عبرت اموز از مرگ ]     [ داستانهای برزخ ]     [ داستانهاي واقعي از عالم برزخ ]     [ احوال مردگان ]     [ داستان مردگان ]     [ داستان هايه مردگان ]     [ عکس هایی از عالم برزخ ]     [ داستانهایی از عالم برزخ ]     [ داستان عجیب قبرستان ]     [ داستنهای عبرت انگیزامامان در قبرستانها ]     [ داستان هایی از عالم قبر ]     [ داستان های برزخ ]     [ داستانهایی از خواب دیدن اموات ]     [ گرما و سرما در برزخ ]     [ احوال مردگان در قبر ]     [ برزخومردگان ]     [ روایت عبرت انگیزازقبرستان ]     [ داستان از اوضاع و احوال در برزخ ]     [ داستانهايي در مورد عالم برزخ ]     [ خاطرات عرفا از قبرستان ]     [ خاطراتی از عالم برزخ ]     [ داستانهایی واقعی از عالم برزخ ]     [ حکایاتی راجع به دفن مرده ]     [ داستان های ازعالم برزخ ]     [ هداستانهایی از قبرستان ]     [ داستانهای ازبرزخ ]     [ خاطره از برزخ ]     [ داستانهایی از عالم برز ]     [ حکابات عجیب ]     [ داستانی عجیب از دلنبستن به دنیا ]     [ داستان هایی از برزخ ]     [ حکایت های صوتی از قبرستان ]     [ داستان خواب دیدن مردگان ]     [ داستان عالم ملکوت ]     [ pdf داستانهای برزخ ]    
نظرات کاربر
 

آخرین مطالب

  عالمان هوى‏پرست، اساس حكومت بنى‏اميه‏
  محاكم تفتيش عقايد
  بانيانِ جنگ‏هاى صليبى‏
  شعور حيوانى‏
  استغراق در حق‏
  من و عمل حرام؟
  مرا در اين مكان رها كنيد
  سخط الهى‏
  در حالى كه چشم‏ها به خواب است‏
  آنقدر گفت تا غش كرد

بیشترین بازدید

  به آسمان رود و کار آفتاب کند
  بازگشت فرزند هارون الرشید به حق
  حكايت ابوسعيد ابوالخير
  حكايت محاسبه نفس مرحوم حاج ملاهادى‏
  داستانى عجيب از برزخ مردگان‏
  داستان قارون و ثروت او
  داستانى شگفت از مبارزه با نفس‏
  داستانى عجيب از صبر براى خدا
  داستان شگفت انگيز سعد بن معاذ
  حکایت خدمت به پدر و مادر