فارسی
پنجشنبه 29 فروردين 1398 - الخميس 12 شعبان 1440
  2375
  0
  0

منبرهای خیابان زیبا

قبل از برگزاری مجالس خیابان زیبا ، جایی دیگر منبر می رفتم . حسینیه ای بزرگ بود و صاحبش شخص معروفی از روسای کاروانهای فعال حج تهران بود . من ماه مبارک رمضان در آنجا منبر می رفتم . دو اتفاق باعث شد که منبر آنجا را تعطیل کنم و به مجلس خیابان زیبا روی آورم ؛ اینکه رییس وقت ادارۀ اوقاف ، آقای آزمون ، همایشی از حمله دارها در آن حسینیه برپا کرده بود تا دربارۀ نامزداش در انتخابات آیندۀ مجلس تبلیغ کنند و از قدرت اجتماعی آنان سوء استفاده نماید . دیگر آن که ، یک بار صاحب حسینیه در آنجا سخنرانی و برای شاه دعا کرد . من پیغام دادم : « حسینیه  برای سید الشهداء است و باید در آن جا فقط روضه خوانی شود و حلال و حرام دین تبیین گردد نه اینکه برای شاه دعا شود یا افرادی از قماش او جلسه بگذارند و برای خود تبلیغ کنند . آنها ضد دین و دشمن ملت مسلمان اند و جوانان انقلابی ما را در چنگال خونین خود دارند . بدین دلیل من دیگر به آنجا نمی آیم . »
آنها برای حفظ رونق حسینیه و موقعیت اجتماعی خود ، خیلی اصرار کردند ؛ ولی من قبول نکردم . سراغ چند تن از وعاظ معروف شهر رفتند . آنها با من تماس می گرفتند و علت رها کردن مجالس آنجا را سئوال می کردند و در نتیجه آنها نیز قبول نمیکردند . آنها به یکی از دوستان خود ، که سپهبد زمان شاه بود ، متوسل شدند . او به پدر خانم من زنگ زد و گفت که به فلانی بگویید منبرهای خود را در آنجا ادامه دهد ؛ و الا خیلی برایش گران تمام می شود. من جواب دادم که به ایشان بگویید اشکال ندارد هر چه هم گران باشد ما قبول داریم . اتفاقا اصلا هم گران تمام نشد ، بلکه مبلغی که در هیئت بعدی ، خیابان زیبا ، به من دادند 5/1 برابر آنجا بود . گویا خداوند برای حرکت کوچکی که علیه ظلم انجام داده بودم ، به من پاداش داده بود .
البته من هیچ گاه برای منبرهایم نرخ تعیین نمی کردم و بانیان مراسم مذهبی هر قدر دلشان می خواست ، با رضا و رغبت به من می دادند.
سالهای بعد ، منبر ماه رمضان ما در هیئت محبین الائمه ، واقع در خیابان زیبا که پیش تر نیز در ایام فاطمیه در آنجا منبر می رفتم ، برگزار شد . در آنجا جمعیت افراد شرکت کننده در هیأت روز به روز زیاد شد و از آن جلسۀ قبلی نیز مردم رو به سوی ما آوردند ، بخصوص جوانان انقلابی که ماجرا را خبر داشتند ؛ به طوری که مجلس آنجا به کلی از رونق افتاد .
مجالس خیابان زیبا روز به روز رونق بیشتری یافت و در سراسر تهران مشهور شد و جوانان زیادی نیز در آن شرکت می کردند . من هم طبق معمول زحمت می کشیدم تا منبرهایم پربار و پرثمر باشد . شبهای ماه رمضان ، آخر منبر چند سطری از دعای ابوحمزه ثمالی می خواندم و مردم خیلی گریه می کردند . بعد  از منبر با جوانان به گفت و گو می نشستم و به سخنان و درد دلشان گوش فرا می دادم و نیز به سئوالات شرعی و اعتقادیشان پاسخ می گفتم .
روزی از خیابان می گذشتم که به جوانی برخوردم . او با من سلام و علیکی کرد و گفت : « شام خانۀ ما می آیی ؟» گفتم : « شما ؟ » گفت : « مرا نمی شناسی . دلم می خواهد شبی به خانۀ مابیایی . » گفتم : « برای چه ؟ » گفت : « شبی من دو بطری کنیاک خارجی خریده بودم و داشتم به خانه می رفتم . دیدم در جایی مجلس روضه است و مردم زیادی در خیابان نشسته اند . من با این که اهل این حرفها و مجالس نبودم ، پیش خود گفتم ، بروم ببینم اینها چه می گویند. در بین جمعیت نشستم ، سخنان شما در من بسیار اثر کرد ؛ بطوری که وقتی به خانه آمدم ، مشروبها را دور ریختم و بطری آن را در هاون خرد کردم .. دوست دارم شبی به خانۀ ما بیایی . » به او قول دادم که به خانه اش بروم . او هم به رفقای خود خبر داده بود که من با روحانی ای دوست شده ام و قرار است شام به خانۀ ما بیاید . شما هم بیایید . آنها جوانانی لاابالی و با لباس های مد روز و جلف بودند . ارتباط ما با آنها ادامه پیدا کرد و در راه و روش آنان بسیار موثر واقع شد . یکی – دوتا از آنها هم که می خواستند دنبال هنر پیشگی بروند ، به کلی منصرف شدند و همه دنبال زندگی سالم و معنوی رفتند . تاکنون نیز هر کدام را می بینم ، انسانهای مومن و پاکی هستند و از تأثیر گذاری مثبت من در زندگیشان قدردانی می کنند .
سال 1354- 55 و فصل تابستان بود . مجالس در حیاط برگزار می شد و تا ساعت 5/11 شب طول می کشید . به جوانان خیلی نزدیک شده بودم و هر شب بعد از منبر با آنها گفتگو می کردم . شبی جوان 22- 23 ساله ای که خیلی شیک و مرتب بود ، نزدیک من آمد و بسیار مودبانه پرسید : « حاج آقا این حرفهایی که بالای منبر فرمودید ، حرفهای چه کسی است ؟» گفتم : « اینها ترکیبی از حرفهای پروردگار و پیغمبر (ص) و امامان (علیهم السلام ) بزرگوار است . » گفت : « من امشب خیلی چیزها فهمیدم و متوجه شدم که راه من در زندگی راه درستی نیست و خدای ناکرده به جهنم ختم می شود ؛ از این روی تصمیم گرفته ام که راه خود را عوض کنم ، تا بلکه بهشتی شوم . » گفتم : « بسیار خوب است ، حتما راهت را عوض کن . »
منم معمولا از روی اطلاعاتی که هر کس از خودش می داد ،  او را راهنمایی می کردم و کنجکاو نمی شدم تا ته و توی قضیه را در بیاورم و اصلا مایل نبودم کسی جلوی من به گناهان خود اعتراف کند . البته ما اجازه نداریم که از کار و کردار دیگران سر در بیاوریم و فقط باید امراض روحی و علاج آن و نیز حلال و حرام خداوند را بیان کنیم تا هر کس خود را با آنها مطابقت داده ، با توفیق خداوندی در مقام اصلاح برآید .
به هر حال ، آن جوان ، از کسب و کارش صحبت به میان آورد و گفت : « من زنانه دوز هستم و در لاله زار مشغولم . » گفتم : « زنانه دوز یعنی چه ؟ » گفت : « من لباسهای زنانه می دوزم . هر روزه زنان جوان و دخترهای زیبا به مغازه ما می آیند و ما برای اندازه گیری لباس بدنشان را لمس می کنیم و اضافه برآن با هم خوش و بش و گپ و خنده ای هم داریم . » به شوخی گفتم : « تو که الان در بهشت هستی و به این راحتی دامن حوریان را گرفته ای ، دیگر چرا می خواهی راه خودت را دور کنی ؟ حیف است این کار را نکن ....» و مقداری با هم گفتیم و خندیدیم . سپس گفت :« حاج آقا الان تکلیف من چیست ؟» گفتم : « به هر حال تو حرفهای خدا و پیغمبر را شنیدی و راه درست را تشخیص دادی ، واقعا اگر دلت می خواهد عوض بشوی از آن مجموعه باید بیرون بیایی . » واقعا هم کار سختی بود ، من خودم را جای او فرض کردم و دیدم خیلی مشکل است . تأکید کردم که اگر این شغل و این ارتباطات را ترک کنی ، خداوند بهتر می داند که چه عکس العملی با تو داشته باشد و اجر و پاداشت را چگونه بدهد . گفتم : « خداوند در قرآن کریم می فرماید : « ... وَمَن يُهَاجِرْ فِي سَبِيلِ اللّهِ يَجِدْ فِي الأَرْضِ مُرَاغَمًا كَثِيرًا وَسَعَةً وَمَن يَخْرُجْ مِن بَيْتِهِ مُهَاجِرًا إِلَى اللّهِ وَرَسُولِهِ ثُمَّ يُدْرِكْهُ الْمَوْتُ فَقَدْ وَقَعَ أَجْرُهُ عَلى اللّهِ وَكَانَ اللّهُ غَفُورًا رَّحِيمًا » و این مهاجرت از شهوات به سوی خداوند است . »
سالهای سال از این ماجرا گذشت . روزی در قم کنار خیابان می گذشتم . روحانی جوانی از آن طرف خیابان مرا صدا کرد و پیش من آمد و با اصرار و ابرام خواست که ناهار به منزل او بروم. گفتم : « نه ، نمی توانم . منزل آیت الله فاضل لنکرانی دعوت هستم . » گفت : « پس شب بیا. » گفتم : « شب هم باید به تهران بروم .» اصرار کرد حداقل به مسجد من بیا و جمعیت انبوه جوانان مومن ،پاکیزه و قاری قرآن را ببین ؛ جوانان که اهل جبهه هم هستند و چند تا از آنان نیز شهید شده اند . قول دادم تا در سفرهای بعدی بروم . گفت : « آقای انصاریان ، مرا میشناسی ؟ » گفتم : « نه ، همین الان خدمت شما ارادت پیدا کردم .» گفت : « من همان زنانه دوز بازار هستم که پای منبر شما توبه کردم .... بعد از آن ماجرا به دلم افتاد که بیایم حوزۀ علمیۀ قم و هم اکنون نیز به درس خارج مشغولم و مسجد فعالی را اداره می کنم . »

 


منبع : منتشر شده توسط اسناد انقلاب اسلامی
  2375
  0
  0
امتیاز شما به این مطلب ؟

آخرین مطالب

      شیعه شدن استاد دانشگاه اهل کانادا توسط استاد انصاریان
      ولادت
      ثبت نام در مدرسه برهان
      درس خارج
      وسوسۀ شیطانی
      فضای باز سیاسی
      دستگیری و زندانی شدن
      انجمن حجتیۀ همدان
      تشییع جنازۀ آیت الله آخوند همدانی و تظاهرات مردم ...
      مسجد لاله زار تهران

بیشترین بازدید این مجموعه

      ولادت
      دعای آیت الله سید محمد تقی خوانساری در حق من
      وسوسۀ شیطانی
      دستگیری و زندانی شدن
      برکت دعای ندبه
      توسل به حضرت رضا (ع) برای آمدن میهمان
      توسل به حضرت حجت برای آمدن میهمان
      گزارش اداره اطلاعات شهربانی استان مرکز به شهربانی کل ...
      گزارش ساواک به اداره اطلاعات شهربانی ، درباره سخنرانی ...
      شیعه شدن استاد دانشگاه اهل کانادا توسط استاد انصاریان

 
نظرات کاربر
پر بازدید ترین مطالب سال
پر بازدید ترین مطالب ماه
پر بازدید ترین مطالب روز