فارسی
شنبه 03 فروردين 1398 - السبت 16 رجب 1440
  373
  0
  0

حضور معصوم بر بالين مؤمن محتضر

 « سفينة البحار » از حارث اعور همدانى نقل شده است كه : در نخلستان كوفه حضور مبارك امام على عليه السلام مشرف شدم و پيرمردى را حضور آن جناب ديدم ، از حضرت پرسيدم : اين پيرمرد كيست كه تاكنون او را نديده ام ؟
فرمود : خضر است از من مى پرسد از عمر دنيا چقدر باقى مانده و من از او سؤال مى كنم از عمر دنيا چه اندازه رفته و من به آنچه از آن پرسيد داناترم .
اى حارث ! خداوند مهربان طبق رطبى براى ما فرستاد ، خضر هر چه از خرماها مى خورد هسته هاى آن را به دور مى افكند ، ولى من هسته هاى آن را در كف خود جمع نمودم . حارث عرض كرد : به من عنايت كنيد . حضرت هسته ها را به من داد و من آن ها را كاشتم پس از اندك مدتى تبديل به نخل بارآور شد كه هرگز مانند آن را كسى نديده بود . سپس به حضرت على عليه السلام عرض كردم : دوست دارم به من لطف و محبت كرده در منزل من صرف غذايى بنماييد ، حضرت فرمود : مى آيم به شرط آن كه خود را به زحمت نيندازى ، به طورى كه خواسته باشى از خارج چيزى تهيه كنى !
حارث مى گويد : قبول كردم . حضرت با يك دنيا صفا و صميميت به خانه من آمد ، مقدارى نان خشكيده جلوى حضرت گذاشتم ، حضرت مشغول خوردن شد ، سپس مقدارى پول از آستين خود بيرون آوردم ، عرض كردم : اگر اجازه بدهيد با اين وجه چيزى تهيه كنم . فرمود : عيبى ندارد اين وجه از چيزهايى است كه در خانه توست .
گفتم : از خارج خودت را به زحمت نيندازى ! آن گاه عرض كردم : اى مولاى من ! از آنچه از مردم درباره شما مى شنوم خيلى ناراحت هستم . فرمودند : چه مى شنوى ؟ عرضه داشتم : مردم نسبت به شما سه دسته اند :

1 ـ دسته اى غلو كنند و نسبت به شما قائل به الوهيت اند !
2 ـ دسته اى شما را به امامت و خلافت قبول ندارند !
3 ـ و يك دسته از مردم مانند من ، شما را جانشين پيامبر و حجت خدا مى دانند .
حضرت فرمود : اى حارث ! بهترين اين سه دسته آنانى مى باشند كه قدم در حد وسط گذارده و از افراط و تفريط در پرهيزند ، مرا از حد بندگى خدا بالا نمى آورند و از مقام خلافت الهى و امامت پايين نمى برند مانند تو و امثال تو .
بعد فرمود : اى حارث ! تو را بشارت باد كه در نزد مرگ و نزد صراط و نزد كوثر و نزد مقاسمه مرا خواهى ديد . عرض كردم مقاسمه كدام است ؟ فرمود : نزد جهنم ؛ زيرا من مردم را به دو قسمت تقسيم مى كنم ، به آتش مى گويم بگير اين را كه دشمن من است و رها كن آن را كه دوست و ولى من است .
اى حارث ! چنانچه من دست تو را گرفته ام روزى پيامبر صلى الله عليه و آله دست مرا گرفته بود و به من فرمود : چون روز قيامت شود من دست مى اندازم و قائمه عرش حق را مى گيرم و تو دست مى اندازى و دامن مرا مى گيرى و اولاد تو دست مى اندازند و دامن تو را مى گيرند و شيعيان دست مى اندازند و دامن اولاد تو را مى گيرند ، پس خداوند به پيامبر خود را با آن هايى كه به او متمسك اند امر مى نمانيد داخل بهشت شوند . چون حارث اين حديث را از امام على عليه السلامشنيد ، از خدمت او مرخص شد در حالى كه از شدت خشنودى دامن قباى او به زمين كشيده مى شد و مى گفت : ديگر مرا باكى نيست كه چه وقت مرگ به سراغم بيايد !


منبع : برگرفته از کتاب داستانهای عبرت اموز استاد حسین انصاریان
  373
  0
  0
امتیاز شما به این مطلب ؟

آخرین مطالب

      حکایت مرحوم ميلاني و روضه حضرت زينب(س)
      نفرین و دعاى پدر
      تواضع امیرالمومنین (ع)
      اى خليفه! راه تنگ نبود كه بر تو گشاد گردانم!
      از كجا دانستند؟
      چگونه صبح كردى؟
      اين هوش را از كجا آورده‌‏اند؟
      با شنیدن نام او خشمی سوزان سرتا پای وجودم را فراگرفت!
      اگر این مرد را پیدا کنم، به او پیشنهاد ازدواج می‌دهم!
      هدیه‌ای که حضرت زهرا(س) در شب عروسی‌اش بخشید

بیشترین بازدید این مجموعه

      طلبه ای که به لوستر های حرم امیر المومنین اعتراض داشت
      داستانى عجيب از برزخ مردگان‏
      گردنبند با برکت حضرت زهرا (س)
      داستان شگفت انگيز سعد بن معاذ
      حکایتی از تقوای یک عالم
      حکایت خدمت به پدر و مادر
      می‌دانی از تمام کره زمین برای من پول می‌آید!؟
      اگر این مرد را پیدا کنم، به او پیشنهاد ازدواج می‌دهم!
      عفو و گذشت پيامبر از دختر حاتم‏
      از دين جديد به نان و نوایی رسید!

 
نظرات کاربر
پر بازدید ترین مطالب سال
پر بازدید ترین مطالب ماه
پر بازدید ترین مطالب روز