فارسی
يكشنبه 04 فروردين 1398 - الاحد 17 رجب 1440
  1939
  0
  0

اذان ، قرار ملاقات ماست

برای منبر به نیشابور دعوت شده بودم . قبلا بدان شهر نرفته و خیلی مایل به دیدار از آنجا بودم . نیشابور در سده های پیشین ، شهر علم و دانش و عرفان بوده و در تاریخ اسلام بسیار حائز اهمیت است . عبور حضرت رضا (ع) از نیشابور در سفر به خراسان و ایراد حدیث « کلمه لا اله الا الله حصنی ...» نیز بسیار خاطره انگیز است . به علاوه قبور بسیاری از بزرگان در آنجا وجود دارد : فضل بن شاذان ، از اصحاب حضرت رضا و حضرت جواد و حضرت هادی – علیهم السلام – که صاحب 50 جلد کتاب است ؛ عطار نیشابوری عارف مشهور ؛ حکیم عمر خیام فلیسوف و منجم و ریاضی دان ؛ خانمی بزرگوار به نام شطیطه و ....
آقای ابراهیمی ، رییس مهدیۀ نیشابور و داماد مرحوم حاج آقا رضا نجفی – عالم محوری نیشابور – میزبان ما بود . او برای دین و ارشاد مردم بسیار فعالیت می کرد . محل استقرار ما نیز منزل آقای ابراهیمی بود . چند روز بعد از استقرار ؛ یکی از دوستان روحانیم ، که ساکن مشهد بود ، زنگ زد و گفت : « شنیده ام به اینجا آمده ای ، دلم هوای تو را کرده ، اگر مانعی نیست بیایم و چند روزی با هم باشیم . » گفتم : « هیچ مانعی نیست . حتما بیا . » در آن هنگام من سخت مشغول نوشتن یکی از مجلدات « دیار عاشقان » - شرح مفصل فارسی از صحیفۀ سجادیه – بودم . دوستم نزد من آمد ؛ ولی من از صبح تاشب مشغول نوشتن بودم و پس از آن نیز نوبت به منبر می رسید . دو – سه روز که گذشت دوست بیچاره ام گفت : « من از دست تو خسته شدم ، این چه وضعی است . از صبح تا شب این قلم را دست گرفته ای و به کار خودت مشغولی . بلند شو برویم بیرون حداقل با هم قدمی بزنیم . » گفتم : « ای به چشم . » ساعت چهار بعداز ظهر بود . از خانه بیرون رفتیم . هوا گرم بود . ما کنار بلواری حرکت می کردیم که ناگهان ماشین سواری مدل بالایی جلوی ما ترمز کرد . جوانی ژیگل که پیراهنی رنگین و آستین کوتاه بر تن داشت پشت فرمان بود . گفت « شما را برسانم . » گفتم : « داریم قدم می زنیم . جایی نمی رویم . » گفت : « نه ، هر جا می خواهید من شما را با ماشین می برم و تا سوار نشوید حرکت نمی کنم . » گفتم : « باشد . حالا که تو این قدر اصرار داری ما را سوار ماشینت بکنی ، خیالی نیست ، سوار می شویم . »
دوستم دستم را کشید که سوار نشو ، ولی من سوار شدم و او هم به اجبار سوار شد . جوان گفت : « کجا بروم ؟» گفتم : « هر جا دلت می خواهد . » گفت : « پس به خانۀ ما برویم . » گفتم : « چه کسی آنجاست ؟ » گفت : « هیچ کس . خانه مال خود من است و زن و بچه ای هم ندارم . » گفتم : « اشکال ندارد ، برویم . » در آینه نگاه کردم . دوستم خیلی نگران بود و مرتب اشاره می کرد که بگو بایستد پیاده شویم . به هر حال ما با جوان گرم صحبت شده بودیم و او راهش را ادامه می داد. به داخل خیابانی فرعی پیچید . وارد کوچه ای شد و و جلوی خانه ای ایستاد . کلید انداخت ، در را باز کرد و گفت : « بفرمایید تو . »
خانۀ زیبا و تمیزی بود . وارد اتاق که شدیم دیدیم چهار طرف آن مانند کاغذ دیواری پر از عکسهای زنان خارجی است . جوان بیرون رفت . دوستم گفت : « این چه جهنمی است مرا آورده ای ؟ این چه بساطی است ؟ » گفتم : « می توانی به کف اتاق یا سقف نگاه کنی . » جوان آمد و گفت : « هم تریاک ناب و خالص هست و هم مشروب خارجی خنک ؛ کدام را بیاورم ؟ » ( معلوم بود که چقدر پرت است . ) گفتم : « هیچ کدام . فعلا یک پارچ آب بیاور و بساط چای هم راه بینداز . » رفیقم گفت : « من در اینجا هیچی نمیخورم . معلوم است همه چیز اینجا حرام است . » گفتم : « اشکال ندارد بخور ، بعدا وجه آن را صدقه یا  خمس می دهیم . چه میدانی ، چه بسا اصل سفر ما به نیشابور برای دیدار و هدایت همین جوانک بوده است . »
میوه و چای آورد و در کنار ما نشست . گفت : « عکسها قشنگ است ؟ » گفتم : « البته خیلی قشنگ است . » از کسب و کارش پرسیدم . گفت : « مغازۀ لاستیک فروشی دارم و وضع مالی ام خوب است . مادری پیر دارم که درخانۀ دیگرمان زندگی می کند و من شبها تا صبح همراه دوستانم در اینجا مشغول عیش و نوش هستم . » دوباره تعارف کرد تریاک و مشروب بیاورد . گفتم : « نه . » پرسید : « چرا ؟» گفتم : « من رفیقی دارم که سراپا عاشقش هستم . او نیز مرا خیلی دوست دارد . اول اذان قرار ملاقات داریم . او خیلی حساس است و اگر بو ببرد که دهانم به تریاک و مشروب رسیده ، خیلی ناراحت می شود و چه بسا رابطه مان به هم بخورد و اگر چنین شود ، روزگارم تلخ و ناگوار می شود . » او ، که مقداری گیج شده بود ، گفت : « چه موقع از نیشابور می رود ؟ » گفتم بنا ندارد که برود . »
پس از یکی – دو ساعت نشستیم و از هر دری با هم صحبت کردیم . نیم ساعت مانده به اذان ، گفتیم : « ما دیگر باید برویم . اگر ممکن است ما را برسان . » در راه که می رفتیم ، گفت : « شب بیایید پیش من . » گفتم : « نه ، جای دیگر وعده داده ایم . » جلوی مسجد رسیدیم . صدای اذان بلند بود . گفتم : « توقف کن ، وعده گاه ما همین جاست . » پرسید : « آیا رفیقت آمده است ؟ » گفتم : « آری . » گفت : « کجاست ؟ » گفتم : « او دیدنی نیست ، رفیق من پروردگار است و این اذان قرار ملاقات ماست . الان می روم مشغول نماز می شوم و با او حرف می زنم . برای همین بود که عرق و شراب نخوردم . » گفت : « تو فردا صبح پیش من میایی؟ » گفتم : « بله ، حتما . » گفت : « پس من هم امشب نه تریاک می کشم و نه مشروب می خورم و نه موسیقی گوش می دهم ، ولی تو بایدحتما بیایی. » گفتم : ساعت نه بیایم خوب است ؟ » گفت : « خیلی خوب است . چون من همیشه ساعت نه از خواب برمی خیزم . » گفتم : « پس ساعت 30/9 به تو زنگ می زنم و جایی قرار می گذاریم . بیا تا با هم هر جا که خواستی برویم . » او با چشمان اشک آلود رفت و قبل از رفتن گفت : « شما شب کجایید ؟ » جواب درستی ندادم و از روضه و منبر حرفی به میان نیاوردم ، زیرا او خیلی با این مسایل فاصله داشت و می بایست روی او کار می شد . دوستم شگفت زده شده بود و ابراز خوشحالی می کرد . فردا صبح زنگ زدم . او خودش را به سرعت رساند ما را تا قدمگاه برد و در باغهای بیرون شهر و جاهای تفریحی دیگر چرخاند . روزی دیگر نیز باهم به گشت و گذار رفتیم .
در آن دو – سه روز ، از وظایف شرعی و مسایل حلال و حرام حرفی نزیم . اوضاع دورنی اش خیلی به هم ریخته بود . همین که با ما بود برایش مایۀ آرامش بود . وقتی به ما می رسید چنان شور و شعفی به او دست می داد که انگار معشوقه اش را دیده است . در آن مدت آمادگی خوبی برای پذیرش مسایل بالاتری پیدا کرده بود .
عصر پنجشنبه و آخرین شب منبر من بود . به او گفتم : « من چند وقتی است که در اینجا منبر می روم و امشب آخرین شب است . دعای کمیل هم خوانده می شود ؛ دعایی که حضرت علی (ع) در تاریکی نیمه های شب صورت را برخاک می گذاشت و می خواند . اگر دلت می خواهد  ببینی که علی چه می کرده ، امشب برای دعا بیا . » گفت : « تو که ما را از رو برده ای . باشد می آیم . » آن شب او را کنار دست خود نشاندم . دعا شروع شد و کم کم به اوج خود رسید . چراغها خاموش بود و مردم به هیجان آمده بودند . او هم به هیجان آمده بود . چراغها که روشن شد، دیدم از شدت گریه ، چشمهایش سرخ شده است .
دیگر وقت رفتن بود . روبوسی و خداحافظی کردیم و دیگر او را ندیدم . دوسال بعد ، رفیقم او را در حرم حضرت رضا (ع) دیده بود . به دوستم گفته بود که زندگی اش را از نیشابور به مشهد آورده تا در جوار حضرت باشد و با خانم دکتری که محجبه و بسیار متدین است ، ازدواج کرده و خلاصه زندگی پاک و سالمی را بنا کرده است . سلام و دعای فراوانی هم به من رسانده و با اصرار خواسته بود که وقتی مشهد رفتم ، به خانه شان بروم .


منبع : منتشر شده توسط مرکز اسناد انقلاب اسلامی
  1939
  0
  0
امتیاز شما به این مطلب ؟

آخرین مطالب

      شیعه شدن استاد دانشگاه اهل کانادا توسط استاد انصاریان
      ولادت
      ثبت نام در مدرسه برهان
      درس خارج
      وسوسۀ شیطانی
      فضای باز سیاسی
      دستگیری و زندانی شدن
      انجمن حجتیۀ همدان
      تشییع جنازۀ آیت الله آخوند همدانی و تظاهرات مردم ...
      مسجد لاله زار تهران

بیشترین بازدید این مجموعه

      ولادت
      وسوسۀ شیطانی
      تشییع جنازۀ آیت الله آخوند همدانی و تظاهرات مردم ...
      دستگیری و زندانی شدن
      برکت دعای ندبه
      توسل به حضرت حجت برای آمدن میهمان
      حکایتی جالب
      گزارش شهربانی چالوس به ریاست اداره اطلاعات شهربانی کل ...
      گزارش ساواک به اداره اطلاعات شهربانی ، درباره سخنرانی ...
      شیعه شدن استاد دانشگاه اهل کانادا توسط استاد انصاریان

 
نظرات کاربر
پر بازدید ترین مطالب سال
پر بازدید ترین مطالب ماه
پر بازدید ترین مطالب روز