فارسی
سه شنبه 28 خرداد 1398 - الثلاثاء 14 شوال 1440
  1721
  0
  0

گردانهای شهادت

در سراسر جبهه ، عراقی ها در مقابل خطوط دفاعی خود مین گذاری می کردند و به علاوه دور تا دور مقرهای خود سیم خاردار می کشیدند و بشکه های انفجاری قرار می دادند . در شروع عملیات ، گاهی لازم می شد که بی معطلی ، عده ای جلو بروند و راه را باز کنند . در بدو امر نیز اعلام می شد که برای چنین کاری چند نفر لازم داریم و تأکید می شد که احتمال زنده ماندن هم بسیار کم است . گاهی اوقات که من حضور داشتم ، از من می خواستند که من این مطلب را اعلام کنم . من نیز ضمن بیان عظمت و اهمیت جهاد در راه خدا و اجر و پاداش شهادت ، آن را اعلام می کردم . بدین ترتیب فورا عدۀ زیادی پیش قدم می شدند که خیلی بیشتر از حد لزوم بود . موقعی که اسم نویسی تمام  میشد ، بسیاری از حسرت این که چرا این موقعیت نصیب آنها نشده ، گریه و زاری می کردند .
بچه ها همه از دنیا بریده غرق معنویات و متوجه عالم دیگر شده بودند و اصلا به دنیا و چیزیهای دنیایی فکر نمی کردند . همه پاک ، بی آلایش ، خالص و مخلص بودند . یکی از زیبایی های جبهه ، نیمه شبهای آنجا بود . آن بسیجیان عاشق ، باشور و شعف وصف ناپذیر در آن بیابانها ، هر یک در گوشه ای با خود خلوت کرده ، با معبود خویش راز و نیاز می کردند و از شدت عشق و ایمان اشک می ریختند . همه جا نماز و گریه و مناجات بود ، گویا آنجا سرای محشر و عرفات بود . خدا شاهد است گاهی اوقات که من در آن بیابانها و در سنگرهای بچه ها سخنرانی می کردم ، صحرای کربلا و شب عاشورای حسینی برایم نمودار میشد . عشق و علاقۀ آن بچه های معصوم ، با آن چهرهای پاک و نورانی به امام عزیز و بیقراری شان برای جانفشانی در راه اسلام ، درست همان بود که در خاطر هر مسلمانی واقعۀ کربلا نقش زده بود .
بعضی از آن گلهای ناز ، در نشست و برخاستها ، یا سخنرانیها ، خود را به من نزدیک می کردند و می گفتند ما باید کنار حاج آقا بنشینیم ، چرا که ما فردا شهید می شویم . فردای آن روز فرا می رسید و با کمال شگفتی می دیدیم که آن گلها پرپر می شوند و مرغ جانشان از آن قفس کوچک به اوج آسمان نیلگون پر می کشد .
شهید گرکانی ، یک بسیجی بود . او قبل از انقلاب در پخش اعلامیه ها به من کمک می کرد . روزی برایم نوشت که تا40 روز دیگر شهید می شوم ؛ زیرا دو – سه بار حضرت سید الشهدا (ع) را در خواب دیده ام و ایشان چنین مژده ای را به من داده است آن بسیجی ، همان طور که گفته  بود، 40 روز بعد شهید شد .
گاهی اوقات رزمنده ای نزد من می آمد و می گفت ، حاج آقا امروز رأس سال خمسی من است . جالب آن که مثلا 20 تومان پول می داد و می گفت ، من امروز در پایان سال خمسی ام ، فقط صد تومان پول اضافه آورده ام . من یادداشت می کردم و بعد به نام خودشان ، با مهر حضرت امام رسید می گرفتم .
برخی از همین بچه ها از خانواده های غیر مذهبی بودند . یکی از آنها که با من آشنایی داشت ، شهید شد . بعدها شنیدم که واقعۀ شهادت او بر خانواده اش تأثیر فراوانی گذاشته ، خواهر و مادرش محجب و متدین شده اند .
موضوع جالب توجه دیگر ، حضور بسیجیانی با سن و سال خیلی کم در میدانهای نبرد  است ؛ بچه های پاک و معصومی که برای حفظ دین و مملکت جانفشانی می کردند . مهدی دباغی خواهر زادۀ من، که در 17 سالگی به شهادت رسید ، یکی از آن افراد بود . در آن موقع مادرش 32 سال بیشتر نداشت. با پرپر شدن چنین عزیزانی و نیز جانفشانی جوانان برومند و فرماندهان سرافراز بود که پوزه همۀ دشمنان به خاک مالیده شد و حتی یک وجب از خاک وطن عزیزمان از دست نرفت .
جنگ عراق بر ضد ما ، به بهانۀ اختلاف رودخانه و مرز نبود ؛ در واقع جنگ ابرقدرتها بر ضد ما و برای براندازی نظام اسلامی بود . اصلا اختلاف مرزی چنان اهمیتی نداشت که به یکباره عراق با تمام قوا به کشور ایران هجوم آورد . در طول جنگ نیز ابرقدرتها بودند که صدام را  نگه می داشتند . آنها او را تا بن دندان مسلح کرده بودند و به سرعت مهمات و ادوات جنگی از دست رفته و هواپیمای منهدم شده را جای گزین می کردند همواره انبارهای مهمات و اسلحۀ دشمن پر بود و تانکهای سنگین و پیشرفته همیشه در مقابل ما صف کشیده بود .
در جبهۀ ما ، امکانات بسیار محدود ؛ ولی پشتوانۀ ایمانی بچه ها بسیار قوی بود .
بیشتر رزمندگان از خانواده های متوسط یا فقیر بودند و هیچ انگیزه ای جز انجام وظیفۀ  دینی و دفاع از آب و خاک وطن نداشتند . آنها شیفتۀ امام خمینی و دنباله روی شهدای کربلای حسینی بودند . به وصیت نامه ها که نگاه می کنیم ، وصیت به تقوا و دست برنداشتن از امام ، مکرر به چشم می خورد ؛ درست همانند شهدای کربلا در روز عاشورا و در صحرای کربلا ، مسلم بن عوسجه به میدان رفت . بعد از کارزار و جنگی سخت عاقبت بر زمین افتاد . امام حسین (ع) همراه حبیب بن مظاهر بالای سر او رفتند . حبیب  به مسلم گفت : « با این که یقین دارم تا دقایقی دیگر من هم کشته می شوم ، اما همین مقدار که زنده ام اگر وصیتی داری که در توان من است بگو . » مسلم که درخاک و خون غلتیده بود با دست به ابی عبدالله اشاره کرد و گفت : « اوصیک بذا الرجل » ؛  یعنی من تنها وصیتم این است که از ابی عبدالله دست  برنداری  .


منبع : منتشر شده توسط مرکز اسناد انقلاب اسلامی
  1721
  0
  0
امتیاز شما به این مطلب ؟

آخرین مطالب

      شیعه شدن استاد دانشگاه اهل کانادا توسط استاد انصاریان
      ولادت
      ثبت نام در مدرسه برهان
      درس خارج
      وسوسۀ شیطانی
      فضای باز سیاسی
      دستگیری و زندانی شدن
      انجمن حجتیۀ همدان
      تشییع جنازۀ آیت الله آخوند همدانی و تظاهرات مردم ...
      مسجد لاله زار تهران

بیشترین بازدید این مجموعه

      دعای آیت الله سید محمد تقی خوانساری در حق من
      ثبت نام در مدرسه برهان
      وسوسۀ شیطانی
      پانزده خرداد
      برکت دعای ندبه
      توسل به حضرت رضا (ع) برای آمدن میهمان
      توسل به حضرت حجت برای آمدن میهمان
      گزارش شهربانی چالوس به ریاست اداره اطلاعات شهربانی کل ...
      گزارش ساواک به اداره اطلاعات شهربانی ، درباره سخنرانی ...
      شیعه شدن استاد دانشگاه اهل کانادا توسط استاد انصاریان

 
نظرات کاربر
پر بازدید ترین مطالب سال
پر بازدید ترین مطالب ماه
پر بازدید ترین مطالب روز