فارسی
شنبه 09 فروردين 1399 - السبت 3 شعبان 1441
  3715
  0
  0

حکایت دزدی که با یاد خدا عاقبت بخیر شد

در زمان رسول خدا (صلى الله علیه وآله) ، در شهر مدینه مردى بود با چهره اى آراسته و ظاهرى پاک و پاکیزه ، آنچنان که گویى در میان اهل ایمان انسانى نخبه و برجسته است .
او در بعضى از شب‌ها به دور از چشم مردمان به دزدى مى رفت و به خانه هاى اهل مدینه دستبرد مى زد .
شبى براى دزدى از دیوار خانه اى بالا رفت ، دید اثاث زیادى در میان خانه قرار دارد و جز یک زن جوان کسى در آن خانه نیست !
پیش خود گفت : مرا امشب دو خوشحالى است ، یکى بردن این همه اثاث قیمتى ، یکى هم درآویختن با این زن !


در این حال و هوا بود که ناگهان برقى غیبى به دل او زد ، آن برق راه فکرش را روشن ساخت ، بدین گونه در اندیشه فرو رفت ، مگر من بعد از این همه گناه و معصیت و خلاف و خطا به کام مرگ دچار نمى شوم ، مگر بعد از مرگ خداوند مرا مواخذه نمى کند ، آیا در آن روز مرا از حکومت و عذاب و عقاب حق راه گریزى هست ؟


آن روز پس از اتمام حجّت باید دچار خشم خدا شوم و در آتش جهنم براى ابد بسوزم . پس از اندیشه و تامل به سختى پشیمان شد و با دست خالى به خانه خود برگشت .
چون آفتاب صبح دمید ، با همان قیافه ظاهر الصلاحى و چهره غلط انداز و لباس نیکان و صالحان به محضر پیامبر (صلى الله علیه وآله)آمد و در حضور آن حضرت نشست، ناگهان مشاهده کرد صاحب خانه شب گذشته ، یعنى آن زن جوان به محضر پیامبر شرفیاب شد و عرضه داشت : زنى بدون شوهر هستم ، ثروت زیادى در اختیار من است ، قصد داشتم شوهر نکنم ، شب گذشته به نظرم آمد دزدى به خانه ام آمده ، اگرچه چیزى نبرده ولى مرا در وحشت و ترس انداخته ، جرات اینکه به تنهایى در آن خانه زندگى کنم برایم نمانده ، اگر صلاح مى دانید شوهرى براى من انتخاب کنید .

 

حضرت به آن دزد اشاره کردند ، آنگاه به زن فرمودند که اگر میل دارى تو را هم اکنون به عقد او درآورم ، عرضه داشت : از جانب من مانعى نیست . حضرت آن زن را براى آن شخص عقد بست ، با هم به خانه رفتند، داستان خود را براى زن گفت که آن دزد من بودم که اگر دست به دزدى زده بودم و با تو چند لحظه بسر مى بردم، هم مرتکب گناه مالى شده بودم و هم آلوده به معصیت شهوانى و بدون شک بیش از یک شب به وصال تو نمى رسیدم آن هم از طریق حرام ، ولى چون به یاد خدا و قیامت فتادم و نسبت به گناه صبر کردم و دست به جانب محرمات الهیه نبردم ، خداوند چنین مقدر فرمود که امشب از درب منزل وارد گردم و تا آخر عمر با تو زندگى خوشى داشته باشم.

 

برگرفته از کتاب عرفان اسلامی نوشته استاد انصاریان


منبع : پایگاه عرفان
  3715
  0
  0
امتیاز شما به این مطلب ؟

آخرین مطالب

    رفیق صمیمی امام حسین (ع)
    شفا گرفتن بال فطرس توسط امام حسین(ع)
    درخواست از امام حسین(ع) که مبادا از گناه شمر بگذرد
    پناه بردن حضرت سيّدالشهدا(ع) به حضرت عباس(ع)
    زنده شدن مرده توسط امام حسین(ع)
    پوریاى ولى و مبارزه با نفس
    گردنبند با برکت حضرت زهرا (س)
    داستانى عجيب از صبر براى خدا
    رفتار آموزنده ابوسعيد ابوالخير با شاگردان
    گنهكار و مهلت توبه‏

بیشترین بازدید این مجموعه

      پوریاى ولى و مبارزه با نفس
      تنبيه نفس در حضور پیامبر (ص)
      يوسف زيباتر بود يا تو ؟
      گردنبند با برکت حضرت زهرا (س)
      داستانى عجيب از صبر براى خدا
      گنهكار و مهلت توبه‏
      رفیق صمیمی امام حسین (ع)
      زنده شدن مرده توسط امام حسین(ع)
      شفا گرفتن بال فطرس توسط امام حسین(ع)
      پناه بردن حضرت سيّدالشهدا(ع) به حضرت عباس(ع)

 
نظرات کاربر
پر بازدید ترین مطالب سال
پر بازدید ترین مطالب ماه
پر بازدید ترین مطالب روز