|
||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
خوف
منابع مقاله: کتاب : عرفان اسلامى جلد یک نوشته: حضرت آیت الله حسین انصاریان
عقيده بيداران راه و عاشقان اللّه بر اين است كه خوف بر سه نوع است: 1- خوف طبيعى. 2- خوف مذموم. 3- خوف ممدوح.
خوف طبيعى خوف طبيعى هم چون حالات واقعى ديگر، از خطوط اصلى نفس است و اين حالت براى حفظ جان از حوادثى چون بيمارى، تصادف، دور شدن از منطقه خطر، چگونگى مواجهه با حيوانات درنده، زلزله، رعد و برق، سيل، بادهاى خطرناك، به كار گرفته مىشود. اگر اين حالت عالى نفسانى، به انسان عنايت نمىشد و آدمى در برابر آنگونه حوادث و پيشآمدها بر خود نمىهراسيد، در مقام حفظ نفس برنمىآمد و در اين صورت از هيچ حادثهاى در امان نمىماند و حيات انسان در كره خاك در معرض نابودى قرار مىگرفت. انسانى كه از وقوع بيمارى مىترسد، يا به هنگام بيمارى از تلف شدنش وحشت دارد، از پيش آمدن مرض پيشگيرى كرده، يا به هنگام درد و رنج به علاج برمىخيزد و اين ترس باعث مىگردد، انسان اصول بهداشت را در همه زمينهها مراعات نمايد. كسى كه وقوع زلزله، باد، سيل، يا حمله حيوانات را به خود و برنامههاى زندگيش پيشبينى مىنمايد، حالت ترسش با او كمك مىدهد، تا براى جلوگيرى از هر نوع خطر احتمالى به مبارزه برخيزد. هيچ انسانى را در زمينه چنين خوفى نبايد سرزنش كرد؛ زيرا اين خوف يكى از بهترين ابزار مبارزه با حوادث است.
خوف مذموم خوف مذموم خوفى است كه ارتباطى با مسائل خطرآفرين و نيز ربطى به مسائل عالى الهى از قبيل ترس از عذاب فردا، يا ترس از مقام و هيبت حق ندارد، بلكه علّت آن تصوّرات باطل و وهم وخيالات فاسده نسبت به پارهاى از امور است كه انسان با اندكى تأمّل نسبت به آن امور كه زاييده خيالات و اوهام است، حس مىكند كه خوفش امرى بيهوده و حالتى غير منطقى است. معلّم بزرگ اخلاق، مرحوم ملّا مهدى نراقى، خوف مذموم را مفصّل شرح داده كه خلاصهاى از آن را در اين ورق پاره مىخوانيد. 1- ترس از برنامهاى كه وقوعش حتمى است و انسان به هيچ عنوان قدرت جلوگيرى از آن را ندارد، مانند اجل طبيعى كه براى انسانها و پدر و مادر و خويشان و همنوعانش و فرزندان و رفيقان و دوستانش حتمى است، انسانى كه از هماكنون براى چنان واقعه اجتنابناپذيرى در ترس فرو مىرود، از اين ترس چه نفعى عايد او مىگردد، يا چه ضررى از او دور مىشود. اين خوف، چگونه مىتواند، او را براى جلوگيرى از وقوع حادثهاى كه حتمى است كمك كند، براى انسان، از اينگونه خوف جز رنج و مشقت براى بدن و عذاب براى روح و اضطراب در فكر و انديشه حاصلى نيست و بايد گفت: براى اين ترس در وجود انسان، علّتى به جز غفلت و جهل وجود ندارد. 2- ترس از برنامههايى كه وقوع و عدم وقوعش مساوى الطرفين است، مثل اين كه نهالى را بكارد و در ترس فرو رود كه اين نهال ثمر مىدهد يا نه. راستى ترس در اين زمينه و امثال آن چه معنا دارد؟ در اين مرحله انسان وظيفه دارد تخم را بنشاند و قواعد كشاورزى را در جنب آن رعايت نمايد، اگر به محصول نشست، از عنايت و فضل اوست، اگر بدون ثمر ماند، بايد به جستجوى علّتش برآمد و مانع به ثمر نشستن نهال را از راه نهال دور كرد، علاوه بر اين بايد دانست كه موجودات اين جهان مادى، در معرض حادثهاند و گاهى حادثه متوجه زراعت و محصول انسان مىشود و اين حادثه خود بابى از ابواب ابتلا از طرف حق براى رشد بندگان است، در اينجا به جاى ترس بايد خوشحال بود كه خداوند بزرگ انسان را جهت آزمايش انتخاب كرده است و گاهى هم حادثه جريمهاى است براى جرمهايى كه از انسان سرزده، عاقل كسى است كه از حادثه پند گرفته و خود را در ميدان رشد و كمال و جبران نواقص قرار بدهد. پس ترس در اينگونه امور، كارى است بيهوده و زيان آن فقط متوجه اعصاب خود انسان است. 3- ترس از امورى كه بدون برهان عقلى و دليل منطقى، از زمانهاى قديم زمينهساز وحشت شده، مثل ترسيدن از جنازه ميت، يا جنّ، يا تنها بودن به وقت شب در خانه، سبب اين ترس مغلوبيّت عقل در برابر قوّه وهم است و راه علاج اين ترس، تمرين و رياضت است. 4- ترس از فرا رسيدن مرگ كه اين ترس داراى عللى است كه با شناخت آن علل و علاجش، انسان از مسئله وحشت از مرگ نجات يافته و نسبت به سفر آخرت حالت شوق پيدا خواهد كرد.
علل ترس از مرگ اما علل ترس از مرگ: اوّل: وحشت از اين كه با رسيدن مرگ، همه چيز به پايان مىرسد، البتّه اين وحشت مخصوص ماديگران، دنياپرستان، غرق شدگان در شكم و شهوت است، آنان كه با تمام وجود به اين دنياى محدود دل بستهاند و غير آن چيزى نمىشناسند و به غير آن محبّت ندارند و هرچه را مىخواهند براى امروز مىخواهند، اينان از مرگ سخت در وحشتاند؛ زيرا مرگ به خيال فاسدشان، افتادن در چاه نيستى است و تصوّر مىكنند موت پايان همه پيوندها و علت گسسته شدن همه روابط و درهم ريختن خطوط انس است!! ولى علاج اين ترس و درمان اين خوف امر مشكلى نيست، اينان بايد اندكى در قرآن و فرهنگ انبيا و حيات اوليا فكر كرده، تا از مجموع اين واقعيتها براى آنان روشن شود كه بدون شك پس از اين جهان، عالمى ديگر به نام عالم آخرت وجود دارد و خط عدل كه بر تمام اجزاى خلقت گسترده شده، اقتضا دارد كه آن جهان وقوعش حتمى باشد و اگر چنين نبود، خداى بزرگ در قرآن و صد وبيست وچهار هزار پيامبر صادق القول و دوازده امام بر وقوع عالم بعد اصرار نمىورزيدند، اينان بايد فكر كنند كه معاد و برنامههاى پس از مرگ، يكى از مهمترين پايههاى دين و از تجلّيات عدل الهى در ميدان آفرينش است. اعتقاد به جهان بعد، از مؤثّرترين عوامل، در اصلاح اخلاق و عمل است و گمان نمىرود كسى كه مؤمن به عالم بعد است و از ايمان خود در راه تهذيب و تزكيه نفسش بهره برده از مرگ بترسد و از در رسيدن موت به خود وحشت راه بدهد. بنابراين ترس از مرگ به عنوان پايان همه چيز، علتى جز بىخبرى از حقايق ندارد و اين ترسى است، فوق العاده مذموم و ناروا كه آيات كتاب و سنّت آن را مردود دانستهاند. دوّم: ترس از اين كه به هنگام انتقال از اين جهان، دچار الم و دردى شود كه در دنيا بىنمونه بوده، اين ترس هم بيهوده و بىجاست؛ زيرا از امروز براى رنج فردا، ترسيدن صحيح نيست، با توجه به اين كه درد از عوارض جسم است، چه انسان بترسد، چه نترسد، بدن در معرض درد و الم است، علّت درد مرض باشد، يا علت رنج خروج جان از بدن، علاوه براين، اگر انسان آراسته به حقايق ايمان و عمل صالح باشد، بهترين ساعت او هنگام خروج از اين جهان و ورود به آن جهان است، مگر لذّت برخورد با الطاف دوست و شوق لقاى حضرت جانان، زمينهاى براى احساس درد باقى مىگذارد. انسان مؤمن به وقت مرگ مخاطب به خطاب: [يا أَيَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّةُ* ارْجِعِي إِلى رَبِّكِ راضِيَةً مَرْضِيَّةً* فَادْخُلِي فِي عِبادِي* وَ ادْخُلِي جَنَّتِي] «1»؛ به سوى پروردگارت در حالى كه از او خشنودى و او هم از تو خشنود است، باز گرد.* پس در ميان بندگانم درآى* و در بهشتم وارد شو. مىشوى مگر براى او دردى باقى مىماند؟ اين درد عين لذّت و سرور است، در اين زمينه هيچگاه به خود ترس راه مدهيد؛ زيرا عاشق حق، فقط به فكر حق است و تحمّل آن مقدار درد به هنگام پرواز به سوى محبوب بسيار آسان است و براى مؤمن از اينگونه دردها جاى هيچگونه نگرانى نيست.
سوم: وحشت از اين كه مرگ سبب نقصان و علت بطلان خط حركت به سوى كمال است. اينگونه ترس هم ناشى از جهل به حقيقت موت و واقعيت وجودى انسان است، كسى كه به شناخت حقيقت موت و شناخت واقعيت انسان، آراسته شده، مىداند كه مرگ متمّم انسان و مكمّل آثار مثبت اوست، تا جايى كه عدّهاى از عاشقان دوست، در تعريف انسان موت را جزو حدّ منطقى انسان گرفته و گفتهاند: «الانسان حىّ ناطق مائت» «3» و حدّ شىء از علل كمال انسان است نه نقص و پستى، مگر در زيارت سرور آزادگان و سالار شهيدان نمىخوانيد: أَشْهَدُ أَنَّكَ قَدْ أَقَمْتَ الصَّلاةَ وَآتَيْتَ الزَّكاةَ وَأَمَرْتَ بِالْمَعْرُوفِ وَنَهَيْتَ عَنِ الْمُنْكَرِ وَأَطَعْتَ اللّهَ حَتّى أَتاكَ اليَقينَ «4». گواهى مىدهم كه تو بپاداشتى نماز را و زكات دادى و امر به معروف كردى و نهى از منكر نمودى و خدا را اطاعت كردى تااين كه مرگ تو را در رسيد. مگر نداى عاشقانه امام عارفان را از زاويه محراب عبادت، به هنگام فرا رسيدن مرگ نشنيدى كه با تمام شوق گفت: فُزت وربّ الكعبة «5» . مگر نمىدانى حضرت علىاكبر در برابر شنيدن خبر شهادتش از پدر مهربانش عرضه داشت: ما را باكى از موت نيست «6»؟ مگر انبيا و اوليا و ائمه عليهم السلام بزرگ مشتاق رسيدن به لقاى حق نبودند؟ مگر نشنيدى گفتهاند: هركس مُرد تمام شد؟ راهرو راه دوست نه اين كه مرگ را علت نقصان نمىداند، بلكه آن را علت كمال دانسته و عاشق رسيدن به آن است. براى پاكان و نيكان، صالحان و عاشقان رسيدن مرگ نوبت خروج از دار ظلمت و جدايى از شرور و ورود به عالم نور و پيوستن به نتيجه نيكىها و درستىهاست. هنگام مرگ وقت قرار گرفتن در ارواح طيّبه و پيوند خوردن با عقول قدسيه و نفوس طاهره است. كدام عاقل اين زندگى چند روزه را در برابر آن حيات عالى معامله مىكند، كدام خردمند اين چند روزه پر از درد و رنج، آغشته به آسيب و مشقّت، داراى نقصان و عيب را با آن حيات جاودانى و كمال انسانى عوض مىكند؟! چه رنجها كه بايد در اين ظلمت خانه كشيد، تا نور لطف حق را در همه برنامههاى حيات حفظ كرد، چه دردها بايد تحمّل كرد تا ضربه خطرات شخصيّت انسان را نابود نكند، چه مواظبتها بايد داشت، تا آدمى از خط بندگى حق به ميدان بردگى شيطان نيفتد؟ و همه اين بلاها با رسيدن مرگ تمام شده و با پايان گرفتن اين سير و سلوك با همه زحمت و رنجى كه داشت، انسان به اللّه مىرسد و در حقيقت بايد گفت: مرگ نقطه وصل و زمان به پايان رسيدن فراق است. هان اى عزيزم! از خواب غفلت برخيز و از مستى طبيعت به درآى و به تقويت شوق خود نسبت به واقعيّتها كه در ذاتت مايه دارد اقدام كن، تا عاشق عالم حقيقى و مقرّ اصلى گردى. از اين پوست بىارزش هيولايى بدرآى و روان پر از زشت را از غبار كدورتهاى مادى بشوى و نفس خدايىات را از آلودگىهاى خاك و غرور دنيايى پاك كن. اين قفس خاك تن را بشكن و با بال همت به سوى عالم رحمت به حركت آى، از پستى جهل آزاد شو و به اوج عزّت و معرفت سفر كن، از تنگناى زندان ناسوتى بيرون آى و به فضاى قدس لايتناهى قدم نه، واى چه شد كه عهدت را فراموش كردى و پيمانت را با حضرت ربّ شكستى و به همنشينى با آنچه كه آن را بقا و دوامى نيست راضى شدى؟!
چهارم: ترس از اين كه پس از مرگ اولاد و عيالش ضايع شده و دچار گرفتارى ومشقت گردند. اينگونه ترس بدون شك از وساوس شيطانى و از امواج هواجس نفسانى است.
راستى مگر منشأ عزّت و كمال غير و علّت عظمت و شخصيّت ديگران ما هستيم، مگر انسان در ايجاد قدرت و قوّت و مروّت و مكنت و عزّت و ذلّت ديگران علّت تامه است؟ منشأ اين ترس جهل به قضا و قدر الهى و جهل به لطف و عنايت و مرحمت خداوند به بندگان است. خداى بزرگ نسبت به همه شؤون موجودات و به خصوص انسان خداى كريمى است كه فيض اقدس و لطف مقدسش، اقتضا كرده كه هر ذرّهاى از ذرّات عالم را به كمال لايق او برساند و او را به هدفى كه به خاطر آن او را آفريده برساند و در اين زمينه كليه موجودات عالم و به خصوص بنىآدم را غرق در قوانين لازم اعم از تكوين و تشريع نموده و هريك را به تناسب اتصالشان به آن قوانين براى رسيدن به كمال مطلوب كمك مىدهد و احدى قدرت بر تغيير و تبديل سنّتهاى حتميّه الهى ندارد. چه بسيار مردمى كه براى تربيت فرزندان خود رنج فراوان بردند، امّا آنان بسوء اختيار خود پذيراى سعادت نشدند، چه بسيار ثروتمندانى كه براى راحت اهل و عيال خود پس از خود ثروت بيكران نهادند، ولى آن ثروت در مدّت كوتاهى از دست بازماندگان رفت و همه را گداى راهنشين كرد!! چه بسا فرزندانى كه از سايه لطف پدر و مادر محروم شدند و كمترين مالى هم براى آنان نماند، در عين حال به خاطر حس اختيار و به كار بردن انديشه و اتصال به مقرّرات پاك الهى، از نظر تربيت به بهترين مدارج آدميّت رسيده و در سايه سعى و كوشش خود ثروتى به دست آورده، آن را با خداى مهربان معامله كردند. چه بسا يتيمانى كه ترقّى مادى و معنوى آنان، با كودكانى كه در دامن محبّت پدران و مادران و در كنار ثروت زياد بزرگ شدند، قابل مقايسه نيست. تاريخ بشر نشانگر اين معناست كه انتقال مال و قدرت به فرزندان و اطمينان به اين كه بعد از انسان اهل و عيالش با ثروت و قدرت باقىمانده راحتند امرى است بيهوده و چه بهتر اين كه انسان اولاد و عيالش را به ربّ الارباب واگذارد و با فراهم آوردن زمينه تربيت آنان را به خدا بسپارد كه خداى مهربان بهترين وكيل و برترين نگهدارنده است، چه ثروتها كه از پدران باقى ماند و علّت سيهروزى فرزندان شد، چه قدرتها كه به نسل بعد منتقل شد و علّت ذلّت نسل گرديد!!
حكمتهايى از نهج البلاغه در پايان اين قسمت لازم است به گوشهاى از حكمتهاى سر حلقه عاشقان و مولاى عارفان على عليه السلام كه در اين زمينه آمده اشاره شود، تا اين ترس مذموم معالجه شده و انسان از قيد آن آزاد گردد. حكمت 344: قالَ عليه السلام لِبَعْضِ أَصْحابِهِ: لا تَجْعَلَنّ أَكْثَرَ شُغْلِكَ بِأَهْلِكَ وَوَلَدِكَ، فَإِنْ يَكُنْ أَهْلُكَ وَوَلَدُكَ أَوْلِياءَ اللّهِ فَإِنَّ اللّهَ لا يُضيعُ أَوْلِيائَهُ وَإِنْ يَكُونُوا أَعْداءَ اللّهَ فَما هَمُّكَ وَشُغْلُكَ بِأَعْداءِ اللّهِ؟! امام عليه السلام به دستهاى از يارانش فرمود: بيشترين همت و كوشش خود را براى زن و فرزند قرار ندهيد، اگر آنان از دوستان حقّند كه خداوند دوستانش را ضايع نمىكند و اگر از دشمنان پروردگارند براى چه همت و كار خود را صرف دشمنان خدا مىكنيد؟! اين كوشش و فعاليت روى چه معيارى است، مگر نه اين كه تقويت دشمنان خدا باعث كيفرى سخت براى انسان است. حكمت 408: قالَ عليه السلام لابْنِهِ الْحَسَن: يا بُنَىَّ لا تَخْلِفَنَّ وَراءَكَ شَيْئاً مِنَ الدُّنْيا فَإِنَّكَ تُخْلِفُهُ لأَحَدِ رَجُلَيْنِ: إِمّا رَجُلٌ عَمِلَ فيهِ بِطاعَةِ اللّهِ فَسَعَدَ بِما شَقِيْتَ بِهِ وَإِمّا رَجُلٌ عَمِلَ فيهِ بِمَعْصِيَةِ اللّهِ فَتَشْقى بِما جَمَعْتَ لَهُ فَكُنْتَ عَوْناً لَهُ عَلى مَعْصِيَتِهِ وَلَيْسَ أَحَدُ هذَيْنِ حَقيقاً أَنْ تُؤْثِرَهُ عَلى نَفْسِكَ. امام به فرزندش حضرت مجتبى فرمود: چيزى از مال دنيا براى بعد از خود مگذار؛ زيرا آنچه پس از تو مىماند نصيب يكى از دو نفر است: يا وارثى است كه ثروت ارث برده را در راه خدا به كار مىبرد، در اين صورت او به وسيله چيزى كه تو بدان بدبخت شدهاى خوشبخت شده و يا وارثى است كه با مال تو به ميدان معصيت دويده و دچار هواى نفس گشته و به سيهروزى مبتلا شده است، در اين صورت تو با گذاردن مال براى او به شقاوت و بدبختىاش كمك كردى!! اين را بدان كه هيچيك از اين دو وارث، سزاوار اين نيستند كه آنان را بر خود مقدّم بدارى. چه بهتر كه وارث به خدا سپرده شود و خود انسان از مالى كه به دست آورده براى آباد كردن قيامتش بهره بگيرد. حكمت 421: قالَ عليه السلام: إِنَّ أَعْظَمَ الْحَسَراتِ يَوْمَ القِيامَةِ حَسْرَةُ رَجُلٍ كَسَبَ مالًا فى غَيْرِ طاعَةِ اللّهِ فَوَرَثَهُ رَجُلٌ فَأَنْفَقَهُ فى طاعَةِ اللّهِ سُبْحانَهُ فَدَخَلَ بِهِ الْجَنَّةَ وَدَخَلَ الأَوَّلُ بِهِ النّار. بزرگترين اندوهها در قيامت، اندوه مردى است كه از راه حرام كسب دارايى كرده و آن را مردى به ارث برد كه در طاعت و بندگى خدا خرج كند، اندوه براى اين كه به خاطر كسب حرام بايد به عذاب رود و حسرت براى اين كه مىبيند وارثش براى انفاق مال در راه خدا به بهشت مىرود!! راستى عجب است، آنجا كه وارث انسان از مال حلال آدمى ارث ببرد انسان مسئول پس دادن حساب آن است و آنجا كه وارث از مال حرام ارث ببرد، و با معيارهاى الهى آن را پاك كرده، در راه خدا خرج كند، انسان بايد در قيامت به جهنم رفته و شاهد بهشت رفتن وارث خود باشد. بنابراين ترس براى اهل و عيال براى بعد از خود ترس بىجايى است و اين ترس با ارث گذاشتن و انتقال قدرت به زن و فرزند، نبايد معالجه شود و اصولًا انسان نبايد چنين ترسى به خود راه بدهد، بلكه كسى بايد براى بعد از خود، بر اهل و عيالش بترسد كه آنان را با دست خود از مدار بندگى حق خارج كرده و از آراسته شدن به تربيت الهى محروم كرده است!! روى هم رفته، اين چند نوع ترس و هر آنچه مشابه آن است، از نظر بيداران راه مذموم است و ريشه و علّت آن تنها جهل به واقعيّتها و دور ماندن از حقايق است.
خوف ممدوح خوف ممدوح، خوفى است كه هم چون حالات عالى ديگر روانى براى انسان از ضروريات است. بدون اين خوف راهى براى ترقى و تعالى وجود ندارد و منهاى اين خوف آدمى را در پيشگاه قرب حضرت او جايى نيست. اين خوف از اوصاف عالى موقنين و از آثار برجسته وجود متّقين و نشانهاى از اتّصال محبّين به جناب اوست. عاشقان حضرتش هرگز از اين خوف جدا نبوده و بدون اين حالت عالى زيست نداشتند. خاتم پيامبران صلى الله عليه و آله مىفرمود: أَنَا أَخْوَفُكُمْ مِنَ اللّهِ «8». خائفترين شما از خدا من هستم. چه مسائل مهمّى كه از خوف انبيا در قرآن و كتب اسلامى نقل شده و چه برنامههاى پر اهميّتى در اين زمينه از اولياى خدا و ائمه هدى عليهم السلام و عارفان الهى به ما رسيده، نشنيدهايد كه سر حلقه عارفان و روح عاشقان، على عليه السلام شبى چند بار از خوفى كه از عظمت حق داشت و از اوضاع جهان بعد نسبت به آنان كه مورد لطف نخواهند بود از خود بيخود مىشد!! سالكان راه مىگويند: كمترين درجه خوف آن است كه در اعمال و اطوار تجلى كند، آنجا كه انسان از هر گناهى كناره گيرد، معلوم مىشود از خوف بهرهور است و تازه اين خوددارى از گناهان در فرهنگ الهى ورع شمرده شده و چنانچه انسان از شبهات بپرهيزد داراى تقوا گشته و چون نظر از غير حق بردارد و هيچ نفسى جز به ياد او نكشد داراى صدق شده و در زمره صديقان آمده است. خوف پر و بالى است كه به وسيله آن بندگان حضرت حق، به سوى هر مقام شايستهاى پرواز كرده و به سبب آن از منازل پر هول آخرت با كمال اطمينان عبور مىكنند. كسى كه غرق در شهوات است و آلوده به هر لذّت حرام و ترسى كه او را از افتادن در لجنزار گناه حفظ كند نداشته باشد، چگونه مىخواهد از عذاب فردا درامان باشد؟ در خبر مهمّى از حضرت صادق عليه السلام چنين مىخوانيم: لا يَكُونُ مُؤْمِنٌ مُؤْمِناً حَتّى يَكُونَ خائِفاً راجِياً، وَلا يَكُونُ خائِفاً راجِياً حَتّى يَكُونُ عامِلًا لِما يَخافُ وَيَرْجُو «9». كسى را مؤمن نمىگويند مگر اين كه داراى بيم و اميد باشد و بيم و اميد در كسى نيست مگر آن كه به مقتضاى بيم و اميد عمل كند. راستى انسان داراى ترس، از گناه خوددارى مىكند و دارنده اميد براى بهره بردن در دنيا و آخرت به دستورهاى حق گردن مىنهد! جملهاى را بدين مضمون از بعضى از حكما نقل كردهاند: «من خافَ شَيْئاً هَرَبَ مِنْهُ وَمَنْ خافَ اللّهَ هَرَبَ إِلَيْهِ». كسى كه از چيزى ترس دارد، از آن فرار مىكند و هركس از خدا مىترسد با حرص و ولع به سويش مىرود. آرى، اگر انسان از گناه و عواقب آن بترسد، از آن فرار مىكند و هركس از مقام خدا بترسد براى تبديل ترسش به حالت امن به او پناه مىبرد. خوف ممدوح خوفى است كه در دنيا و آخرت به وجود آورنده امنيت باطن و آرامش فكر وجان است چنانچه در قرآن مجيد آمده: [وَ لَيُبَدِّلَنَّهُمْ مِنْ بَعْدِ خَوْفِهِمْ أَمْناً] «10». و يقيناً ترس و بيمشان را تبديل به امنيت كند. كه ايمان و عمل صالح و ترس از خدا و وحشت از گناه و عذاب فردا، علّت امنيت در دنيا و آخرت است. صاحبان اين خوف در قرآن مجيد و روايات و اخبار مورد تمجيد قرار گرفته و از آنان به عنوان عباد صالح ياد شده است. اين خوف در هركس نباشد ناقص است و بنا به فرموده نبىّ بزرگ اسلام صلى الله عليه و آله: ناقص ملعون است. اگر اين خوف، يعنى خوف از عظمت حق و كوچكى خود، خوف از مقام خدا، خوف از جريمه جرم، خوف از سوء عاقبت بر اثر عدم تربيت در آدمى نباشد چه علّتى براى رشد و تكامل و مصون ماندن از خطرات درونى و بيرونى وجود دارد؟ اگر اين خوف نباشد، چگونه انسان بنده حق مىشود و به چه سبب از گناه خوددارى مىكند و چگونه درصدد دور كردن خود از عذاب فردا برمىآيد؟! بدون اين خوف چگونه، انسان، انسان است و با چه وسيلهاى، مىتواند با دشمنان شرف و فضيلتش مبارزه كند؟
حكمت در قرآن قرآن مجيد در آيات گوناگونى حكمت را- كه مجموعهاى از واقعيتها الهامى و عقايد حقّه و اعمال پسنديده و نورانيّت الهيّه و حالات عالى درونى است- از اعظم نعمتها و بهترين نيكىها دانسته و اصل حكمت و آراستگان به آن را ستوده است. در سوره بقره مىفرمايد: [يُؤْتِي الْحِكْمَةَ مَنْ يَشاءُ وَ مَنْ يُؤْتَ الْحِكْمَةَ فَقَدْ أُوتِيَ خَيْراً كَثِيراً] «11». حكمت را به هر كس بخواهد مىدهد، و آن كه به او حكمت داده شود، بىترديد او را خير فراوانى دادهاند. در سوره لقمان «12» حضرت لقمان را به داشتن حكمت ستوده، آنجا كه مىفرمايد: [وَ لَقَدْ آتَيْنا لُقْمانَ الْحِكْمَةَ] «13». و به راستى ما به لقمان حكمت عطا كرديم. در سوره بقره مىفرمايد: [وَ قَتَلَ داوُدُ جالُوتَ وَ آتاهُ اللَّهُ الْمُلْكَ وَ الْحِكْمَةَ] «14». و داود [جوان مؤمن نيرومندى كه در سپاه طالوت بود] جالوت را كشت، و خدا او را فرمانروايى و حكمت داد. در سوره نساء آل ابراهيم را به آراسته بودن به حكمت ستوده، مىفرمايد: [فَقَدْ آتَيْنا آلَ إِبْراهِيمَ الْكِتابَ وَ الْحِكْمَةَ] «15». تحقيقاً ما به خاندان ابراهيم كتاب و حكمت داديم. [وَ إِذْ عَلَّمْتُكَ الْكِتابَ وَ الْحِكْمَةَ وَ التَّوْراةَ وَ الْإِنْجِيلَ] «16». و آن گاه كه تو را كتاب و حكمت و تورات و انجيل آموختم. و در سوره بقره آيه 129 و در سوره آل عمران آيه 164 و سوره جمعه آيه 2 يكى از اهداف بزرگ رسالت رسول اللّه صلى الله عليه و آله را تعليم حكمت قلمداد كرده است. حكيم كسى است كه وجودش محكم به ريشههاى قوانين و اصول الهى است و وجودش براى ديگران منبع خير و فيض است و جامعه حكيم جامعهاى است كه براساس ضوابط و معيارهاى اسلامى زندگى مىكند.
ترس از خدا ريشه حكمت با توجّه به اهميّتى كه قرآن براى حكمت قائل شده و با توجه به ستايشى كه از حكيمان در قرآن و روايات آمده، مىبينيم پيامبر بزرگ اسلام صلى الله عليه و آله در روايتى مىفرمايد: رَأْسُ الْحِكْمَةِ مَخافَةُ اللّهِ «17». اصل و ريشه حكمت ترس از خداست. و از اين جمله و امثال آن به موقعيّت ترس از خدا و اين كه از ضروريّات حيات عباد شايسته است پى مىبريم. و در حديث قدسى آمده: رأْسُ الْحِكْمَةِ خَشْيَةُ اللّهِ «18». حقيقت و ريشه حكمت در خشيت از خداست.
پی نوشت ها: ______________________________ (1)- فجر (89): 27- 30. (2)- وحدت. (3)- انسان حيات و نطق و مرگ دارد، جامع السعادات: 1/ 197. (4)- بحار الأنوار: 98/ 359، باب 31؛ مفاتيح الجنان: 805؛ مصباح الكفعمى: 501، دعاى عرفه. (5)- قسم به خداى كعبه! رستگار شدم، بحار الأنوار: 41/ 2، باب 99، حديث 4؛ اعلام الورى: 86، باب 4. (6)- «لانُبالى بالْمَوْت» بحار الأنوار: 44/ 367، باب 37؛ اللهوف: 70. (7)- الهى قمشهاى. (8)- جامع السعادات: 1/ 203. (9)- محجّة البيضاء: 7/ 251. (10)- نور (24): 55. (11)- بقره (2): 269. (12)- اين فقير كتابى تحت عنوان لقمان حكيم در چهارصد وپنجاه صفحه به نگارش آورده كه تاكنون سه بار چاپ شده، در اين كتاب حكمتهاى لقمان به طور مفصل شرح داده شده. (13)- لقمان (31): 12. (14)- بقره (2): 251. (15)- نساء (4): 54. (16)- مائده (5): 110. (17)- شافى: 1/ 229. (18)- كلمة اللّه: 415.
|
||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
| Copyright © 2004-2011 ERFAN.IR |