چهارشنبه 3 خرداد 1391 - الاربعاء 2 رجب 1433  
الإمام علىّ (عليه السلام) : أعظَمُ الذُّنوبِ عِندَ اللهِ ذنبٌ أصَرَّ علَيهِ عامِلُهُ . امام على(عليه السلام) : بزرگترين گناه نزد خدا گناهى است كه مرتكبش بر آن اصرار ورزد. (غرر الحكم : 3131)
فهرست مطالب
 
در محضر استاد
 
نهى از سركشى و فساد

در پايان آيه شريفه بنى‏اسرائيل را از سركشى و فساد و طغيان و افساد كه از مصاديق بارز و خانمان سوزش اختلاف و ناسازگارى با يكديگر و جنگ و خون‏ريزى و نهايتاً تباه شدن جان و مال و ناتوان شدن بنيه جامعه و از دست رفتن اتحاد و وحدت است اكيداً نهى مى‏كند آنجا كه مى‏فرمايد:
از همه نعمت‏هائى كه به شما عطا كرده‏ام يا به سبب اين
اعمال, ادعیه و زیارات روز

- دعای توسل
- دعای توسل دیگر
- متن زیارت عاشورای معروفه
- فضیلت و اعمال ماه رجب
- اعمال مشترکه ماه رجب
- سایر اعمال ماه رجب
- اعمال لیله الرغائب
- اعمال مخصوص روزها و شبهای ماه رجب
- دعای روز سه شنبه
- زیارت امام زین العابدین, امام باقر, امام صادق (ع) در روز سه شنبه
- دعای فرج امام زمان (ع)
- دعاهای هر روز ماه رجب
- زیارت رجیبیه (الحمد الله الذی اشهدنا)

تازه های سایت
 
صوت متن و ترجمه استاد انصاریان بر روی قرآن سایت ...
زندگینامه تصویری استاد
تیزر معرفی دارالعرفان
گزارش سفر استاد انصاریان به ترکیه - 1389
گزارش سفر استاد انصاریان به اروپا - 1390
پخش زنده اماکن متبرکه
بخشی از سخنرانی استاد در بزرگداشت شهید پهلوان ...
مناسبت

در گذشت« ابوریحان بیرونی » دانشمند بزرگ مسلمان440ق

اشعار عرفانی استاد
تويي جان و تويي جانانم اي دوست
تويي درد و تويي درمانم اي دوست
به باغ عشق و صحراي محبت
تويي روح و تويي ريحانم اي دوست
  مقالات دینی و اخلاقی
1390/11/30 18:10:11 ارسال به دوستان    چاپ کد مطلب : 46596
تعداد بازدید : 268

راه خداشناسی

 

منابع مقاله:

کتاب : تفسير و شرح صحيفه سجاديه جلد یک         

نوشته: حضرت آیت الله حسین انصاریان

  

خداشناسى از راه طبيعت‏

اين نكته بسيار مهم را بايد توجّه كرد كه عجز واصفان از وصف حضرتش به هيچ‏ عنوان نمى‏تواند ملاك توقّف ما از انديشه و تفكّر در حقايق توحيديّه باشد، به اين معنا كه بگوييم: چون زبان پرقدرت واصفان از وصفش عاجز است ما را نمى‏رسد كه در آن عرصه حاضر شويم؛ ما بايد به تماشاى آثار، براى توجّه به وجود او بسنده كنيم؛ كه اين برنامه را خود حضرت او در قرآن مجيد نپسنديده و به قول فيلسوف بزرگ شهيد مطهّرى در مقدّمه جلد پنجم «روش رئاليسم»:

«مى‏گويند: قرآن راه شناخت خداوند را منحصراً مطالعه طبيعت با روش حسّى دانسته است. شكّى نيست كه قرآن به مطالعه حسّى طبيعت دعوت مى‏كند و اصرار فراوانى هم روى اين موضوع دارد، ولى آيا قرآن، مطالعه طبيعت را براى حلّ تمام مسائلى كه خود طرح كرده است كافى مى‏داند؟!

در قرآن مسائلى از اين قبيل مطرح شده است:

ليْسَ كَمِثْلِهِ شَىْ‏ءٌ» «1»

هيچ چيزى مانند او نيست.

وَللّهِ الْمَثَلُ الْأعْلى» «2»

وصفات برتر و والا ويژه خداست.

لِلّهِ الْأسْماءُ الْحُسْنى» «3»

و نيكوترين نام‏ها [به لحاظ معانى‏] ويژه خداست.

الْمَلِكُ القُدُّوسُ السَّلامُ الْمُؤْمِنُ الْمُهَيْمِنُ الْعَزيزُ الْجَبّارُ» «4»

همان فرمانرواى پاك، سالم از هر عيب و نقص، ايمنى بخش، چيره و مسلط، شكست‏ناپذير، جبران كننده.

فأيْنَما تُوَلُّوا فَثَمَّ وَجْهُ اللّه» «5»

پس به هر كجا رو كنيد آن جا روى خداست.

وَهُوَ مَعَكُمْ أيْنَما كُنْتُمْ» «6»

و او با شماست هرجا كه باشيد.

اينها همه مسائلى است مربوط به آن سوى مرز؛ چگونه ما از راه طبيعت‏شناسى به معرفت اين مسائل نايل مى‏گرديم! طبيعت‏شناسى قطعاً و مسلّماً ما را به علم و قدرت و حكمت آفريننده جهان آگاه مى‏كند، امّا در همين جهت نيز حدّ اكثر اين است كه ما را واقف مى‏سازد به اين كه آفريننده جهان، به كارهايى كه در طبيعت انجام مى‏دهد آگاه است و بر آنها تواناست، ولى قرآن در اين جهت نيز معرفتى بالاتر از ما مى‏خواهد و آن اين كه: او بر همه چيز بلا استثنا آگاه است و بر همه چيز بلا استثنا تواناست. چگونه از راه مطالعه در مخلوقات كه به هر حال محدودند، به علم نامتناهى و قدرت نامتناهى واقف مى‏شويم؟

حقيقت اين است كه مطالعه طبيعت ما را تا مرز ماوراى طبيعت رهبرى مى‏كند.

اين راه، جاده‏اى است كه تا مرز ماوراى طبيعت كشيده شده است و در آن جا پايان مى‏يابد و فقط نشانى مبهم از ماوراى طبيعت مى‏دهد.

يعنى حدّ اكثر، اثر مطالعه طبيعت اين است كه بر ما روشن مى‏كند طبيعت مسخّر و مقهور قوّه يا قوّه‏هاى مدير و مدبّر و شاعر است، اما اين كه خود آن قوّه از جايى آمده يا نه، آيا ازلى و ابدى است، آيا واحد است يا كثير، بسيط است يا متجزّى، جامع همه صفات كمال است يانه، علم و قدرتش متناهى است يا نامتناهى، آيا قدّوس و در حدّ اعلاى تنزيه است و هرگونه نقص از او مسلوب است يا نه، آيا به هر طرف كه برويم و به هر سو كه بنگريم به طرف خدا رفته‏ايم و به سوى او نگريسته‏ايم، آيا او اوّل همه و آخر همه است؟ و امثال اينها ...

اينها و مانند اينها كه در قرآن مطرح است، پرسش‏هايى است كه پاسخ آنها را، مطالعه در طبيعت نمى‏دهد، پس يا بايد بگوييم: بشر راهى به درك و معرفت اين گونه مسائل ندارد و صرفاً بايد در برابر اينها كوركورانه معتقد باشد و يا اگر راهى هست آن راه، غير راه دقّت و مطالعه در طبيعت است.

قرآن اينها را به عنوان يك سلسله درس‏ها القا كرده و از طرف ديگر به تدبّر و تفكّر در آيات قرآنى امر كرده است و از طرفى هم مطالعه طبيعت براى حلّ اين معمّاها كافى نيست، پس ناچار راهى ديگر براى فهم اين سلسله مسائل هست كه مورد تأييد قرآن است». «7»

 

خداشناسى از راه عقل و فلسفه‏

آن راه كه به طور قطع مورد تأييد قرآن است و حتّى پيمودن آن راه را امر فرموده، راه عقل يا راه استدلال و فلسفه است كه كامل‏تر از راه قلبى و علمى است و به عبارت ديگر: جامع‏تر از راه فطرى و مطالعه در آثار طبيعت است.

مفهوم بيان حضرت سجّاد عليه السلام اين است كه:

وصف كنندگان هر چند با تمام وجود براى شناخت حقايق ماوراى مرز، هر سه راه قلبى و علمى و عقلى را بپيمايند و در اين زمينه به رشد و كمال مطلوب برسند و به چشيدن لذّت آن توحيدى كه قرآن خواسته نايل آيند، باز چون دل و عقل و قلب آنان و آنچه كسب كرده‏اند محدود است، از وصف آن وجود مقدّس كه ازلى و ابدى و دائمى و سرمدى و ظاهر و باطن و عليم و سميع و خبير و بصير و ... است عاجزند!!

آرى، بسيارى از بزرگان دين و انديشمندان ژرف بين و حقيقت جويان بى‏نظير با الهام‏گيرى از قرآن و پيامبر و ائمّه عليهم السلام هر سه راه را در حدّ مطلوب طى كرده‏اند و به درك و فهم بسيارى از آياتى كه قبلًا ذكر شد موفّق گشته‏اند و در زمينه توحيد و به عبارت ديگر الهيّات به معناى اخصّ، كتب گران‏بهايى از خود به يادگار گذاشته‏اند و براثر علم و معرفت پر ارزششان از خود چهره ابدى ساخته‏اند؛ امّا در عين اين همه، خودشان با كمال تواضع در نوشته‏هاى بسيار بلند فلسفى‏شان اقرار كرده‏اند كه از وصف كامل و جامع آن حضرت عاجزند!

اميرالمؤمنين عليه السلام به نقل «احتجاج» طبرسى مى‏فرمايد:

دَليلُهُ آياتُهُ، وَوُجُودُهُ إثباتُهُ، و مَعْرِفَتُهُ تَوْحيدُهُ، و تَوْحيدُهُ تَمْييزُهُ مِنْ خَلْقِهِ، و حُكْمُ التَّمْييزِ بَيْنُونَةُ صِفَةٍ لا بَيْنُونَةُ عُزْلَةٍ، إنَّهُ رَبٌّ خالِقٌ، غَيْرُ مَرْبُوبٍ مَخْلُوقٍ، كُلُّ ما تُصُوِّرَ فَهُوَ بِخِلافِهِ. «8»

نشان دهنده او آيات اوست و هستى او اثبات اوست؛ و شناختن او همان يكى دانستن اوست؛ و يكى گرفتن او جدا كردن اوست از آفريده‏اش و لازمه اين جدا كردن و تميز دادن، جدايى در صفت است نه جدايى به معنى كناره‏گيرى تا وجودش محدود شود؛ چون او خداوند و آفريدگار است نه آفريده شده، هر چه به تصوّر بيايد خدا غير اوست.

شما وقتى به جمله آخر كلام بالا دقّت كنيد، به عجز واصفان از توصيف او بيشتر واقف مى‏گرديد، در عين اين كه چنين شاهكارهايى در گفتارهاى انبيا و ائمّه عليهم السلام به خصوص امام على عليه السلام فراوان است كه از هيچ فيلسوف و حكيمى سابقه نداشته و پس از او هم احدى به چنين توصيفاتى نسبت به حقّ دست نخواهد نيافت، در عين حال وجود مقدّس حضرت ربّ، برتر از آن است كه كلمات بلند و مفاهيم عالى آن چنان كه هست بتواند او را نشان دهد. اين همه دورنمايى است كه چشم قلب از پس زحمت مغز و رنج انديشه هزارها حكيم و فيلسوف، با كمك‏گيرى از كلمات پيشوايان معصوم و به خصوص آيات قرآن مجيد، نظاره مى‏كند!

براى آيات و علاماتى كه دلالت بر وجود صانع مى‏كند، همين قدر از اثر باقى مى‏ماند كه همراه مدلول خود به سوى وى متوجّه شده و پس از طىّ اين مسافت، همين كه نزديك ساحت كبرياى وى برسند، در برابر عظمت نامتناهى حق گنگ شده و غرق درياى حيرت و بهت شوند.

خداشناسى در كلام اميرالمؤمنين عليه السلام‏

 

امام على عليه السلام هفت روز پس از وفات رسول خدا و فراغت از جمع قرآن، خطبه عجيبى را انشا فرمود كه در قسمت اول آن اينچنين در باب توحيد دادِ سخن داد.

الْحَمْدُ لِلّهِ الَّذى أعْجَزَ الأْوْهامَ أنْ تَنالَ إلّا وُجُودَهُ، و حَجَبَ الْعُقُولَ عَنْ أنْ تَتَخَيَّلَ ذاتَهُ فِى امْتِناعِها مِنَ الشَّبَهِ وَالشَّكْلِ، بَلْ هُوَ الَّذى لَمْ يَتَفاوَتْ فى ذاتِهِ، وَلَمْ يَتَبَعَّضْ بِتَجْزِئَةِ الْعَدَدِ فى كَمالِهِ، فارَقَ الْأشْياءَ لا عَلَى اخْتِلافِ الْأماكِنِ، وَتَمَكَّنَ مِنْها لا عَلَى الْمُمازَجَةِ، و عَلِمَها لا بِأداةٍ لا يَكُونُ الْعِلْمُ إلَّا بِها، وَلَيْسَ بَيْنَهُ و بَيْنَ مَعْلُومِهِ عِلْمٌ غَيْرُهُ. إنْ قيلَ: «كانَ» فَعَلى أزَلِيَّةِ الْوُجُودِ، و إنْ قيلَ: «لَمْ يَزَلْ» فَعَلى تَأويلِ نَفْىِ الْعَدَمِ، فَسُبْحانَهُ و تَعالى عَنْ قَوْلِ مَنْ عَبَدَ سِواهُ، و اتَّخَذَ إلهاً غَيْرَهُ عُلُوّاً كَبيراً. «9»

سپاس و حمد و ثنا، وجود مقدّس «اللّه» را سزاست كه اوهام را از اين كه جز وجود او را نايل شوند عاجز و زبون نموده و عقول را مانع گشته از اين كه ذات و حقيقت او را تصوّر كنند، از اين جهت كه از هرگونه شبه و شكلى ابا و امتناع دارد، بلكه اوست كه هرگز در ذات خود تفاوت و اختلاف پيدا نكرده و به واسطه عروض تجزيه عددى در كمالش پاره پاره نشده است. از اشيا جدايى گرفته نه به طور اختلاف مكانى و از اشيا متمكّن شده و بر آنها تسلّط يافته نه به طور آميزش و آنها را دانسته نه به واسطه ابزارى كه بدون آن علم ميسّر نشود، ميان او و معلوم او علمى جز خودش نيست.

اگر گفته شود: بود، مرجعش اين است كه وجودش ازلى و غير مسبوق است؛ و اگر گفته شود هرگز زوال ندارد، منظور نفى عدم و نيستى از ذات او بوده. پس ساحت او منزّه و بسى بلند است از سخن آنان كه غير او را پرستيده و جز او خداى ديگرى گرفته‏اند.

سراسر اين جملات حكمت و فلسفه الهى و برهان و استدلال مى‏باشد. طىّ راه توحيد با عقل و انديشه است. فهم اين جملات كه نشانگر گوشه‏اى بسيار ناچيز از عظمت اوست كار قلب پاك و انديشه تابناك است و اين جملات دريايى موّاج از علم و معرفت و خزانه‏اى پرگنج از دانش و بصيرت و چراغى در نهايت پرفروغى براى رسيدن به حقّ است، در جمله اوّل و دوّم مى‏گويد:

انديشه‏ها از رسيدن به كُنه ذات، عاجز است، پس در اين زمينه وصف نمى‏شود و عقول از تخيّل ذات، محجوب است چون شبه و شكلى ندارد!!

حقيقت معرفت، علم و اوليّت خداوند

 

دراين جملات سه مسأله فلسفى زير توضيح داده مى‏شود:

اوّل اين كه: معرفت حقّ سبحانه، به واسطه تصوّر ذهنى نبوده و واقعيّت خارجى او خود به خود و بى‏واسطه معلوم است، چرا كه ذهن و وهم در آن پيشگاه مقدّس راه ندارد، ودر آن بارگاه عظيم جز زبونى و سرشكستگى مايه و سرمايه‏اى برايش نيست!

دوم اين كه: علم وى به اشيا به نفس وجود اشيا است نه به صور ذهنيّه آنها و به‏ واسطه آلات و ادوات.

سوم اين كه: اوّليّت و تقدّم او بر اشيا، تقدّم زمانى نبوده و به معناى اطلاق و عدم محدوديّت وجودى است.

پايه مسأله اوّل: روى صرافت و وحدانيّت محضه وجود حقّ گذاشته شده است؛ زيرا وجود صرف و خالص هيچ گونه تفاوت و اختلافى در ذات نخواهد داشت و چنين چيزى، ديگر مرتبه ذهن و خارج و خاصّيت اين گونه و آن گونه نمى‏پذيرد، ودر اين صورت وجود علمى غير از وجود عينى نبوده و در وى موجود و معروف، يك حقيقت خواهد بود.

و پايه مسأله دوم: روى لازم صرافت و اطلاق وجود گذاشته شده كه احاطه تامّه به همه اشيا بوده باشد؛ زيرا لازمه فرض مطلق با محدود اين است كه مطلق نسبت به محدود احاطه تامّه داشته و در داخل و خارج ذات وى حاضر بوده باشد و در اين صورت همه چيز پيش وى روشن بوده و مانع و حاجبى نخواهد داشت و هر چيز به نفس وجودش معلوم وى خواهد بود نه با توسّط ابزار ادراك و حصول صورت علميّه.

و پايه مسأله سوم: نيز روى اطلاق و صرافتِ وجود گذاشته شده؛ زيرا هر مطلقى كه با محدودى ملاحظه شود، از هر طرف و من جمله از جانب قبل، به محدودِ مفروض احاطه خواهد داشت.

ذِعْلِب يمانى به اميرالمؤمنين عليه السلام عرضه داشت: آيا خداى خود را ديده‏اى؟

فرمود:

واى بر تو اى ذِعْلِبْ! نمى‏شد خدايى را كه نديده باشم عبادت كنم. پرسيد:

چگونه او را ديدى؟ پاسخ داد: اى ذعلب! او را با ديده حسّى نديده‏اند ولى‏ دل‏ها او را به حقايق ايمان ديدند. «10» واى بر تو! خداى من از لطافت، لطيف‏ترين معنا را دارد و از اين روى با معناى معهود لطف متّصف نمى‏گردد؛ و از عظمت و بزرگى، بزرگترين معنايش را دارد، لذا با مفهوم معهود عظيم و بزرگى متّصف نمى‏شود؛ از كبريا و بزرگى، بزرگترين مرتبه معنايش را دارد و از اين جهت با كبر و بزرگى معهود، تعريف نمى‏گردد و از جلالت، جليل‏ترين حقيقتش را دارد و ديگر با غلظت و سطبرى متّصف نمى‏شود.

در عين اين كه براى شناخت او واجب است در راه فطرت و تماشاى آثار و علوم عقلى و دقّت در معارف بسيار بلند اسلامى گام برداشت و به طور قطع گام بردارنده به واقعيّاتى بس عجيب در زمينه توحيد مى‏رسد، ولى بايد دانست از منطقه عجزِ از وصف نمى‏توان بيرون رفت كه اين همه توصيف در عين اين كه در جاى خود حقّ و حتم است باز توصيف موجود محدود و ضعيف و زبون، از وجود نامحدود و عزيز و رفيع و جليل است!

عارف شبسترى در كتاب گلشن راز چه نيكو سروده:

به نام آن كه اوّل آن كه آخر

 

بنام آن كه باطن آن كه ظاهر

خداوند منزّه از همه عيب‏

 

كه عالم را پديد آورد از غيب‏

به هر وصفش كه خوانى در شريعت‏

 

همان و غير از آنها كفر و بدعت‏

چه نتوان در صفاتش راه بسپرد

 

چگونه پى به ذاتش مى‏توان برد

     

 

چو در درك صفاتش وا بمانند

 

چگونه درك ذاتش را توانند

چو بر درك صفاتش ره نيابند

 

به درك كُنه ذاتش چون شتابند

     

بسى گفتند و گويند از صفاتش‏

 

ولى عاجز همه از كُنه ذاتش‏

نبى گفته صفاتش هم ندانند

 

كه در اين راه جمله جاهلانند

كسى كه ظن برد گرديده واصل‏

 

يقين او را نباشد هيچ حاصل‏

كمال معرفت شد ما عَرَفْناك‏

 

ز آن گفته رسولش ما عَبَدْناك‏

هزاران قرن اگر صد علم خوانند

 

صفاتش را نفهمند و ندانند

     

 

(عارف شبسترى)

خداشناسى در كلام امام موسى بن جعفر عليه السلام‏

 

در پايان شرح جمله «وَعَجَزَتْ عَنْ نَعْتِهِ أوْهامُ الواصِفينَ» لازم است به حديثى ناب و پرقيمت از كتاب با عظمت «توحيد» اشاره شود:

محمّد بن أبى عُمَير كه از محدّثان بزرگ و راويان بنام است مى‏گويد:

بر حضرت موسى بن جعفر عليه السلام وارد شدم و عرضه داشتم: مرا توحيد بياموز، آن حضرت فرمود:

اى ابا احمد، در مسأله توحيد از آنچه كه ذات مقدّس خود او در قرآن مجيد بيان فرموده، تجاوز مكن كه باعث هلاكتت خواهد شد. بدان كه: حضرت او واحد و احد و صمد است، نزاد تا ارث بگذارد و زاده نشد تا شريكش شوند، مصاحب و فرزند و شريك نگرفت، زنده‏اى است كه نمى‏ميرد، قدرتمندى است كه عاجز نمى‏شود، قاهرى است كه مغلوب نمى‏گردد، بردبارى است كه عجله نمى‏كند، دائمى است كه پايان ندارد، برقرارى است كه فنا در او نمى‏آيد، ثابتى است كه زوال ندارد، بى نيازى است كه نيازمند نمى‏گردد، عزيزى است كه ذلّت ندارد، آگاهى است كه براى او جهل نيست، عادلى است كه ظلم و جور ندارد، جوادى است كه از بخل پاك است؛ اوست آن وجودى كه عقول، قدرت دركش را ندارند و اوهام از رسيدن به حضرتش عاجزند و جوانب هستى از فهم ذاتش زبونند، مكانى او را در خود جاى نمى‏دهد، ديده‏ها او را نمى‏بيند ولى او تماشاگر ديده‏هاست كه لطيف و آگاه است؛ چيزى مانند او نيست و او سميع و بصير است؛ در نجواى سه نفر او چهارمين آنهاست و در پنج نفر او ششمين، كنايه از اين كه همه جا حاضر است كمتر از اينها يا بيشتر فرقى نمى‏كند كه همه هستى محضر اوست؛ او اوّلى است كه ما قبل ندارد و آخرى است كه بعدى براى او نيست، قديم است و غير او مخلوقِ به دوران رسيده، از تمام اوصاف مخلوقات پاك و مبرّاست. «11» ما اگر او را به آنچه از خود او و انبيا و ائمّه عليهم السلام در وصفش در دسترس است وصف كنيم باز وصفى ناتمام است كه ما حتّى با اين همه معارف و دستورى كه در شناختش داريم از وصفش عاجزيم؛ ما بايد بگوييم: همانى كه در قرآن فرموده‏اى و همانى كه در دعاهاى اصيل در وصفت آمده، ولى اين همه گوشه‏اى بسيار ناچيز از اوصاف بى نهايت در بى نهايت توست و آنچه از آن معارف نصيب فهم ماست به اندازه فهم ماست نه در خور شأن و قدر تو كه ما با همه پيشرفتى كه از ابتداى حيات تاكنون در دانش و بينش و فهم معارف و حقايق الهيّه، آنهم با كمك تو داشته‏ايم، از بيان حقيقتى از حقايق ذاتت عاجزيم كه هر آنچه تو دارى ما نداريم و هر آنچه تو هستى ما نيستيم، آن قدر هست كه بانگ جرسى مى‏آيد و ما از پى آن بانگ بايد كمال عبوديّت و بندگى وخضوع و خشوع در برابر آن ذات پاك نشان دهيم، تا هماى سعادت به دام افتد و ديو شقاوت و بدبختى براى ابد از عرصه حيات ما رَجْم شود!

تا بدان طرّه‏ «12» طرّار «13» گرفتار شديم‏

 

داخل حلقه نشينان شب تار شديم‏

تا پراكنده آن زلف پريشان گشتيم‏

 

هم دل آزرده آن چشم دل آزار شديم‏

سر بسر جمع شد اسباب پريشانى ما

 

تا سراسيمه آن طرّه طرّار شديم‏

     

                      آن قدر خون دل از ديده به دامان كرديم‏

 

كه خجالت زده ديده خونبار شديم‏

هيچ از آن كعبه مقصود نجستيم نشان‏

 

هر چه در راه طلب قافله سالار شديم‏

دو جهان سود ز بازار محبّت برديم‏

 

به همين مايه كه ناديده خريدار شديم‏

سر تسليم نهاديم به زانوى رضا

 

كه به تفسير قضا فاعل مختار شديم‏

دل بدان مهر فروزنده‏ فروغى‏ داديم‏

 

ما هم از پرتو آن مشرق انوار شديم‏

     

(فروغى بسطامى)

 

پی نوشت ها:

 

______________________________

(1)- شورى‏ (42): 11.

(2)- نحل (16): 60.

(3)- اعراف (7): 180.

(4)- حشر (59): 23.

(5)- بقره (2): 115.

(6)- حديد (57): 4.

(7)- اصول فلسفه و روش رئاليسم: 5/ 25- 27، با كمى تلخيص.

(8)- الاحتجاج: 1/ 201؛ بحار الأنوار: 4/ 253، باب 4، حديث 7.

(9)- التوحيد، شيخ صدوق: 73؛ الأمالى، شيخ صدوق: 320، حديث 8.

(10)- بحار الأنوار: 4/ 27، باب 5، حديث 2؛ الكافى: 1/ 138، حديث 4.

(11)- بحار الأنوار: 4/ 296، باب 4، حديث 23؛ التوحيد، شيخ صدوق: 76، حديث 32.

(12)- طرّه: زلف، موى جمع كرده بر پيشانى.

(13)- طرّار: جيب بر.

 

نظرات کاربران
نام و نام خانوادگی
پست الکترونیکی
comment *

کوچک و یا بزرگ بودن حروف اهمیتی ندارد
 مطالب مرتبط 
 بیشترین بازدید از مجموعه " مقالات دینی و اخلاقی "  
Copyright © 2004-2011 ERFAN.IR