|
||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
راه خداشناسی
منابع مقاله: کتاب : تفسير و شرح صحيفه سجاديه جلد یک نوشته: حضرت آیت الله حسین انصاریان
خداشناسى از راه طبيعت اين نكته بسيار مهم را بايد توجّه كرد كه عجز واصفان از وصف حضرتش به هيچ عنوان نمىتواند ملاك توقّف ما از انديشه و تفكّر در حقايق توحيديّه باشد، به اين معنا كه بگوييم: چون زبان پرقدرت واصفان از وصفش عاجز است ما را نمىرسد كه در آن عرصه حاضر شويم؛ ما بايد به تماشاى آثار، براى توجّه به وجود او بسنده كنيم؛ كه اين برنامه را خود حضرت او در قرآن مجيد نپسنديده و به قول فيلسوف بزرگ شهيد مطهّرى در مقدّمه جلد پنجم «روش رئاليسم»: «مىگويند: قرآن راه شناخت خداوند را منحصراً مطالعه طبيعت با روش حسّى دانسته است. شكّى نيست كه قرآن به مطالعه حسّى طبيعت دعوت مىكند و اصرار فراوانى هم روى اين موضوع دارد، ولى آيا قرآن، مطالعه طبيعت را براى حلّ تمام مسائلى كه خود طرح كرده است كافى مىداند؟! در قرآن مسائلى از اين قبيل مطرح شده است: ليْسَ كَمِثْلِهِ شَىْءٌ» «1» هيچ چيزى مانند او نيست. وَللّهِ الْمَثَلُ الْأعْلى» «2» وصفات برتر و والا ويژه خداست. لِلّهِ الْأسْماءُ الْحُسْنى» «3» و نيكوترين نامها [به لحاظ معانى] ويژه خداست. الْمَلِكُ القُدُّوسُ السَّلامُ الْمُؤْمِنُ الْمُهَيْمِنُ الْعَزيزُ الْجَبّارُ» «4» همان فرمانرواى پاك، سالم از هر عيب و نقص، ايمنى بخش، چيره و مسلط، شكستناپذير، جبران كننده. فأيْنَما تُوَلُّوا فَثَمَّ وَجْهُ اللّه» «5» پس به هر كجا رو كنيد آن جا روى خداست. وَهُوَ مَعَكُمْ أيْنَما كُنْتُمْ» «6» و او با شماست هرجا كه باشيد. اينها همه مسائلى است مربوط به آن سوى مرز؛ چگونه ما از راه طبيعتشناسى به معرفت اين مسائل نايل مىگرديم! طبيعتشناسى قطعاً و مسلّماً ما را به علم و قدرت و حكمت آفريننده جهان آگاه مىكند، امّا در همين جهت نيز حدّ اكثر اين است كه ما را واقف مىسازد به اين كه آفريننده جهان، به كارهايى كه در طبيعت انجام مىدهد آگاه است و بر آنها تواناست، ولى قرآن در اين جهت نيز معرفتى بالاتر از ما مىخواهد و آن اين كه: او بر همه چيز بلا استثنا آگاه است و بر همه چيز بلا استثنا تواناست. چگونه از راه مطالعه در مخلوقات كه به هر حال محدودند، به علم نامتناهى و قدرت نامتناهى واقف مىشويم؟ حقيقت اين است كه مطالعه طبيعت ما را تا مرز ماوراى طبيعت رهبرى مىكند. اين راه، جادهاى است كه تا مرز ماوراى طبيعت كشيده شده است و در آن جا پايان مىيابد و فقط نشانى مبهم از ماوراى طبيعت مىدهد. يعنى حدّ اكثر، اثر مطالعه طبيعت اين است كه بر ما روشن مىكند طبيعت مسخّر و مقهور قوّه يا قوّههاى مدير و مدبّر و شاعر است، اما اين كه خود آن قوّه از جايى آمده يا نه، آيا ازلى و ابدى است، آيا واحد است يا كثير، بسيط است يا متجزّى، جامع همه صفات كمال است يانه، علم و قدرتش متناهى است يا نامتناهى، آيا قدّوس و در حدّ اعلاى تنزيه است و هرگونه نقص از او مسلوب است يا نه، آيا به هر طرف كه برويم و به هر سو كه بنگريم به طرف خدا رفتهايم و به سوى او نگريستهايم، آيا او اوّل همه و آخر همه است؟ و امثال اينها ... اينها و مانند اينها كه در قرآن مطرح است، پرسشهايى است كه پاسخ آنها را، مطالعه در طبيعت نمىدهد، پس يا بايد بگوييم: بشر راهى به درك و معرفت اين گونه مسائل ندارد و صرفاً بايد در برابر اينها كوركورانه معتقد باشد و يا اگر راهى هست آن راه، غير راه دقّت و مطالعه در طبيعت است. قرآن اينها را به عنوان يك سلسله درسها القا كرده و از طرف ديگر به تدبّر و تفكّر در آيات قرآنى امر كرده است و از طرفى هم مطالعه طبيعت براى حلّ اين معمّاها كافى نيست، پس ناچار راهى ديگر براى فهم اين سلسله مسائل هست كه مورد تأييد قرآن است». «7»
خداشناسى از راه عقل و فلسفه آن راه كه به طور قطع مورد تأييد قرآن است و حتّى پيمودن آن راه را امر فرموده، راه عقل يا راه استدلال و فلسفه است كه كاملتر از راه قلبى و علمى است و به عبارت ديگر: جامعتر از راه فطرى و مطالعه در آثار طبيعت است. مفهوم بيان حضرت سجّاد عليه السلام اين است كه: وصف كنندگان هر چند با تمام وجود براى شناخت حقايق ماوراى مرز، هر سه راه قلبى و علمى و عقلى را بپيمايند و در اين زمينه به رشد و كمال مطلوب برسند و به چشيدن لذّت آن توحيدى كه قرآن خواسته نايل آيند، باز چون دل و عقل و قلب آنان و آنچه كسب كردهاند محدود است، از وصف آن وجود مقدّس كه ازلى و ابدى و دائمى و سرمدى و ظاهر و باطن و عليم و سميع و خبير و بصير و ... است عاجزند!! آرى، بسيارى از بزرگان دين و انديشمندان ژرف بين و حقيقت جويان بىنظير با الهامگيرى از قرآن و پيامبر و ائمّه عليهم السلام هر سه راه را در حدّ مطلوب طى كردهاند و به درك و فهم بسيارى از آياتى كه قبلًا ذكر شد موفّق گشتهاند و در زمينه توحيد و به عبارت ديگر الهيّات به معناى اخصّ، كتب گرانبهايى از خود به يادگار گذاشتهاند و براثر علم و معرفت پر ارزششان از خود چهره ابدى ساختهاند؛ امّا در عين اين همه، خودشان با كمال تواضع در نوشتههاى بسيار بلند فلسفىشان اقرار كردهاند كه از وصف كامل و جامع آن حضرت عاجزند! اميرالمؤمنين عليه السلام به نقل «احتجاج» طبرسى مىفرمايد: دَليلُهُ آياتُهُ، وَوُجُودُهُ إثباتُهُ، و مَعْرِفَتُهُ تَوْحيدُهُ، و تَوْحيدُهُ تَمْييزُهُ مِنْ خَلْقِهِ، و حُكْمُ التَّمْييزِ بَيْنُونَةُ صِفَةٍ لا بَيْنُونَةُ عُزْلَةٍ، إنَّهُ رَبٌّ خالِقٌ، غَيْرُ مَرْبُوبٍ مَخْلُوقٍ، كُلُّ ما تُصُوِّرَ فَهُوَ بِخِلافِهِ. «8» نشان دهنده او آيات اوست و هستى او اثبات اوست؛ و شناختن او همان يكى دانستن اوست؛ و يكى گرفتن او جدا كردن اوست از آفريدهاش و لازمه اين جدا كردن و تميز دادن، جدايى در صفت است نه جدايى به معنى كنارهگيرى تا وجودش محدود شود؛ چون او خداوند و آفريدگار است نه آفريده شده، هر چه به تصوّر بيايد خدا غير اوست. شما وقتى به جمله آخر كلام بالا دقّت كنيد، به عجز واصفان از توصيف او بيشتر واقف مىگرديد، در عين اين كه چنين شاهكارهايى در گفتارهاى انبيا و ائمّه عليهم السلام به خصوص امام على عليه السلام فراوان است كه از هيچ فيلسوف و حكيمى سابقه نداشته و پس از او هم احدى به چنين توصيفاتى نسبت به حقّ دست نخواهد نيافت، در عين حال وجود مقدّس حضرت ربّ، برتر از آن است كه كلمات بلند و مفاهيم عالى آن چنان كه هست بتواند او را نشان دهد. اين همه دورنمايى است كه چشم قلب از پس زحمت مغز و رنج انديشه هزارها حكيم و فيلسوف، با كمكگيرى از كلمات پيشوايان معصوم و به خصوص آيات قرآن مجيد، نظاره مىكند! براى آيات و علاماتى كه دلالت بر وجود صانع مىكند، همين قدر از اثر باقى مىماند كه همراه مدلول خود به سوى وى متوجّه شده و پس از طىّ اين مسافت، همين كه نزديك ساحت كبرياى وى برسند، در برابر عظمت نامتناهى حق گنگ شده و غرق درياى حيرت و بهت شوند. خداشناسى در كلام اميرالمؤمنين عليه السلام
امام على عليه السلام هفت روز پس از وفات رسول خدا و فراغت از جمع قرآن، خطبه عجيبى را انشا فرمود كه در قسمت اول آن اينچنين در باب توحيد دادِ سخن داد. الْحَمْدُ لِلّهِ الَّذى أعْجَزَ الأْوْهامَ أنْ تَنالَ إلّا وُجُودَهُ، و حَجَبَ الْعُقُولَ عَنْ أنْ تَتَخَيَّلَ ذاتَهُ فِى امْتِناعِها مِنَ الشَّبَهِ وَالشَّكْلِ، بَلْ هُوَ الَّذى لَمْ يَتَفاوَتْ فى ذاتِهِ، وَلَمْ يَتَبَعَّضْ بِتَجْزِئَةِ الْعَدَدِ فى كَمالِهِ، فارَقَ الْأشْياءَ لا عَلَى اخْتِلافِ الْأماكِنِ، وَتَمَكَّنَ مِنْها لا عَلَى الْمُمازَجَةِ، و عَلِمَها لا بِأداةٍ لا يَكُونُ الْعِلْمُ إلَّا بِها، وَلَيْسَ بَيْنَهُ و بَيْنَ مَعْلُومِهِ عِلْمٌ غَيْرُهُ. إنْ قيلَ: «كانَ» فَعَلى أزَلِيَّةِ الْوُجُودِ، و إنْ قيلَ: «لَمْ يَزَلْ» فَعَلى تَأويلِ نَفْىِ الْعَدَمِ، فَسُبْحانَهُ و تَعالى عَنْ قَوْلِ مَنْ عَبَدَ سِواهُ، و اتَّخَذَ إلهاً غَيْرَهُ عُلُوّاً كَبيراً. «9» سپاس و حمد و ثنا، وجود مقدّس «اللّه» را سزاست كه اوهام را از اين كه جز وجود او را نايل شوند عاجز و زبون نموده و عقول را مانع گشته از اين كه ذات و حقيقت او را تصوّر كنند، از اين جهت كه از هرگونه شبه و شكلى ابا و امتناع دارد، بلكه اوست كه هرگز در ذات خود تفاوت و اختلاف پيدا نكرده و به واسطه عروض تجزيه عددى در كمالش پاره پاره نشده است. از اشيا جدايى گرفته نه به طور اختلاف مكانى و از اشيا متمكّن شده و بر آنها تسلّط يافته نه به طور آميزش و آنها را دانسته نه به واسطه ابزارى كه بدون آن علم ميسّر نشود، ميان او و معلوم او علمى جز خودش نيست. اگر گفته شود: بود، مرجعش اين است كه وجودش ازلى و غير مسبوق است؛ و اگر گفته شود هرگز زوال ندارد، منظور نفى عدم و نيستى از ذات او بوده. پس ساحت او منزّه و بسى بلند است از سخن آنان كه غير او را پرستيده و جز او خداى ديگرى گرفتهاند. سراسر اين جملات حكمت و فلسفه الهى و برهان و استدلال مىباشد. طىّ راه توحيد با عقل و انديشه است. فهم اين جملات كه نشانگر گوشهاى بسيار ناچيز از عظمت اوست كار قلب پاك و انديشه تابناك است و اين جملات دريايى موّاج از علم و معرفت و خزانهاى پرگنج از دانش و بصيرت و چراغى در نهايت پرفروغى براى رسيدن به حقّ است، در جمله اوّل و دوّم مىگويد: انديشهها از رسيدن به كُنه ذات، عاجز است، پس در اين زمينه وصف نمىشود و عقول از تخيّل ذات، محجوب است چون شبه و شكلى ندارد!! حقيقت معرفت، علم و اوليّت خداوند
دراين جملات سه مسأله فلسفى زير توضيح داده مىشود: اوّل اين كه: معرفت حقّ سبحانه، به واسطه تصوّر ذهنى نبوده و واقعيّت خارجى او خود به خود و بىواسطه معلوم است، چرا كه ذهن و وهم در آن پيشگاه مقدّس راه ندارد، ودر آن بارگاه عظيم جز زبونى و سرشكستگى مايه و سرمايهاى برايش نيست! دوم اين كه: علم وى به اشيا به نفس وجود اشيا است نه به صور ذهنيّه آنها و به واسطه آلات و ادوات. سوم اين كه: اوّليّت و تقدّم او بر اشيا، تقدّم زمانى نبوده و به معناى اطلاق و عدم محدوديّت وجودى است. پايه مسأله اوّل: روى صرافت و وحدانيّت محضه وجود حقّ گذاشته شده است؛ زيرا وجود صرف و خالص هيچ گونه تفاوت و اختلافى در ذات نخواهد داشت و چنين چيزى، ديگر مرتبه ذهن و خارج و خاصّيت اين گونه و آن گونه نمىپذيرد، ودر اين صورت وجود علمى غير از وجود عينى نبوده و در وى موجود و معروف، يك حقيقت خواهد بود. و پايه مسأله دوم: روى لازم صرافت و اطلاق وجود گذاشته شده كه احاطه تامّه به همه اشيا بوده باشد؛ زيرا لازمه فرض مطلق با محدود اين است كه مطلق نسبت به محدود احاطه تامّه داشته و در داخل و خارج ذات وى حاضر بوده باشد و در اين صورت همه چيز پيش وى روشن بوده و مانع و حاجبى نخواهد داشت و هر چيز به نفس وجودش معلوم وى خواهد بود نه با توسّط ابزار ادراك و حصول صورت علميّه. و پايه مسأله سوم: نيز روى اطلاق و صرافتِ وجود گذاشته شده؛ زيرا هر مطلقى كه با محدودى ملاحظه شود، از هر طرف و من جمله از جانب قبل، به محدودِ مفروض احاطه خواهد داشت. ذِعْلِب يمانى به اميرالمؤمنين عليه السلام عرضه داشت: آيا خداى خود را ديدهاى؟ فرمود: واى بر تو اى ذِعْلِبْ! نمىشد خدايى را كه نديده باشم عبادت كنم. پرسيد: چگونه او را ديدى؟ پاسخ داد: اى ذعلب! او را با ديده حسّى نديدهاند ولى دلها او را به حقايق ايمان ديدند. «10» واى بر تو! خداى من از لطافت، لطيفترين معنا را دارد و از اين روى با معناى معهود لطف متّصف نمىگردد؛ و از عظمت و بزرگى، بزرگترين معنايش را دارد، لذا با مفهوم معهود عظيم و بزرگى متّصف نمىشود؛ از كبريا و بزرگى، بزرگترين مرتبه معنايش را دارد و از اين جهت با كبر و بزرگى معهود، تعريف نمىگردد و از جلالت، جليلترين حقيقتش را دارد و ديگر با غلظت و سطبرى متّصف نمىشود. در عين اين كه براى شناخت او واجب است در راه فطرت و تماشاى آثار و علوم عقلى و دقّت در معارف بسيار بلند اسلامى گام برداشت و به طور قطع گام بردارنده به واقعيّاتى بس عجيب در زمينه توحيد مىرسد، ولى بايد دانست از منطقه عجزِ از وصف نمىتوان بيرون رفت كه اين همه توصيف در عين اين كه در جاى خود حقّ و حتم است باز توصيف موجود محدود و ضعيف و زبون، از وجود نامحدود و عزيز و رفيع و جليل است! عارف شبسترى در كتاب گلشن راز چه نيكو سروده:
(عارف شبسترى) خداشناسى در كلام امام موسى بن جعفر عليه السلام
در پايان شرح جمله «وَعَجَزَتْ عَنْ نَعْتِهِ أوْهامُ الواصِفينَ» لازم است به حديثى ناب و پرقيمت از كتاب با عظمت «توحيد» اشاره شود: محمّد بن أبى عُمَير كه از محدّثان بزرگ و راويان بنام است مىگويد: بر حضرت موسى بن جعفر عليه السلام وارد شدم و عرضه داشتم: مرا توحيد بياموز، آن حضرت فرمود: اى ابا احمد، در مسأله توحيد از آنچه كه ذات مقدّس خود او در قرآن مجيد بيان فرموده، تجاوز مكن كه باعث هلاكتت خواهد شد. بدان كه: حضرت او واحد و احد و صمد است، نزاد تا ارث بگذارد و زاده نشد تا شريكش شوند، مصاحب و فرزند و شريك نگرفت، زندهاى است كه نمىميرد، قدرتمندى است كه عاجز نمىشود، قاهرى است كه مغلوب نمىگردد، بردبارى است كه عجله نمىكند، دائمى است كه پايان ندارد، برقرارى است كه فنا در او نمىآيد، ثابتى است كه زوال ندارد، بى نيازى است كه نيازمند نمىگردد، عزيزى است كه ذلّت ندارد، آگاهى است كه براى او جهل نيست، عادلى است كه ظلم و جور ندارد، جوادى است كه از بخل پاك است؛ اوست آن وجودى كه عقول، قدرت دركش را ندارند و اوهام از رسيدن به حضرتش عاجزند و جوانب هستى از فهم ذاتش زبونند، مكانى او را در خود جاى نمىدهد، ديدهها او را نمىبيند ولى او تماشاگر ديدههاست كه لطيف و آگاه است؛ چيزى مانند او نيست و او سميع و بصير است؛ در نجواى سه نفر او چهارمين آنهاست و در پنج نفر او ششمين، كنايه از اين كه همه جا حاضر است كمتر از اينها يا بيشتر فرقى نمىكند كه همه هستى محضر اوست؛ او اوّلى است كه ما قبل ندارد و آخرى است كه بعدى براى او نيست، قديم است و غير او مخلوقِ به دوران رسيده، از تمام اوصاف مخلوقات پاك و مبرّاست. «11» ما اگر او را به آنچه از خود او و انبيا و ائمّه عليهم السلام در وصفش در دسترس است وصف كنيم باز وصفى ناتمام است كه ما حتّى با اين همه معارف و دستورى كه در شناختش داريم از وصفش عاجزيم؛ ما بايد بگوييم: همانى كه در قرآن فرمودهاى و همانى كه در دعاهاى اصيل در وصفت آمده، ولى اين همه گوشهاى بسيار ناچيز از اوصاف بى نهايت در بى نهايت توست و آنچه از آن معارف نصيب فهم ماست به اندازه فهم ماست نه در خور شأن و قدر تو كه ما با همه پيشرفتى كه از ابتداى حيات تاكنون در دانش و بينش و فهم معارف و حقايق الهيّه، آنهم با كمك تو داشتهايم، از بيان حقيقتى از حقايق ذاتت عاجزيم كه هر آنچه تو دارى ما نداريم و هر آنچه تو هستى ما نيستيم، آن قدر هست كه بانگ جرسى مىآيد و ما از پى آن بانگ بايد كمال عبوديّت و بندگى وخضوع و خشوع در برابر آن ذات پاك نشان دهيم، تا هماى سعادت به دام افتد و ديو شقاوت و بدبختى براى ابد از عرصه حيات ما رَجْم شود!
(فروغى بسطامى)
پی نوشت ها:
______________________________ (1)- شورى (42): 11. (2)- نحل (16): 60. (3)- اعراف (7): 180. (4)- حشر (59): 23. (5)- بقره (2): 115. (6)- حديد (57): 4. (7)- اصول فلسفه و روش رئاليسم: 5/ 25- 27، با كمى تلخيص. (8)- الاحتجاج: 1/ 201؛ بحار الأنوار: 4/ 253، باب 4، حديث 7. (9)- التوحيد، شيخ صدوق: 73؛ الأمالى، شيخ صدوق: 320، حديث 8. (10)- بحار الأنوار: 4/ 27، باب 5، حديث 2؛ الكافى: 1/ 138، حديث 4. (11)- بحار الأنوار: 4/ 296، باب 4، حديث 23؛ التوحيد، شيخ صدوق: 76، حديث 32. (12)- طرّه: زلف، موى جمع كرده بر پيشانى. (13)- طرّار: جيب بر.
|
||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
| Copyright © 2004-2011 ERFAN.IR |