|
||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
عرفان از زبان امام على عليه السلام
منابع مقاله: کتاب : عرفان اسلامى جلد یک نوشته: حضرت آیت الله حسین انصاریان
سَأَلَ كُمَيْلُ بْنُ الزِّياد النَّخَعى عَنْ مَولَى الْعارِفينَ، سَيِّدِ الْمُوَحِّدينَ أَميرِالْمُؤْمِنينَ عليه السلام: يا عَلِىّ مَا الْحَقيقَةُ؟ قالَ عليه السلام: مالَكَ وَالْحَقيقَةُ؟ قالَ: أَوَلَسْتُ صاحِبَ سِرِّكَ؟ قالَ: بَلى وَلكِنْ يَرْشَحُ عَلَيْكَ ما يَطْفَحُ مِنّى، قالَ: أَوَمِثْلُكَ تُخَيِّبُ سائِلًا؛ فَقالَ أَميرُالْمُؤْمِنينَ: الحَقيقَةُ كَشْفُ سَبَحاتِ الْجَلالِ مِنْ غَيْرِ إِشارَةٍ، فَقالَ: زِدْنى بَياناً، فَقالَ عليه السلام: مَحْوُ الْمُوْهُومِ مَعَ صَحْوِ الْمَعْلُومِ، فَقالَ: زِدْنى بَياناً، فَقالَ عليه السلام: هَتْكُ السِّتْرِ لِغَلَبَةِ السِرِّ، فَقالَ: زِدْنىبَياناً، فَقالَ عليه السلام: جَذْبُ الأَحَدِيَّةِ لِصِفَةِ الْتَوْحيدِ، فَقالَ: زِدْنى بَياناً، فَقالَ عليه السلام: نُورٌ يَشْرُقُ مِنْ صُبْحِ الأَزَلِ فَيَلُوحُ عَلى هَياكِلِ التَّوْحِيد آثارُهُ، فَقالَ: زِدْنى بَياناً، فقال عليه السلام: أَطْفِ السِّراجَ فَقَدْ طَلَعَ الصُّبْحُ. اين حديث شريف بواسطه كميل از اميرالمؤمنين عليه السلام نقل شده «1»: كميل روزى وقت را غنيمت شمرده از مولاى عارفان پرسيد: حقيقت چيست؟
حقيقت چيست؟ عدّهاى گفتهاند: مقصود از حقيقت مقام حقيقة الحقايق و هوهويت و سر السرّ وغيب الغيوب است كه در سوره اخلاص به آن اشاره شده «قل هو»، هو همان مقام هوهويت است كه مستور و غيب مطلق است و اين اسم را عارفان اسم اعظم دانند، چنانچه در «فصول المهمّة» شيخ حرّ عاملى از اميرالمؤمنين عليه السلام نقل شده كه يك شب قبل از ليله بدر، خضر را خواب ديدم، بدو گفتم: مرا چيزى بياموز كه بر دشمنان ظفر يابم، گفت: بگو: «يا هو يا من لا هو إلّاهو». صبح خوابم را به پيامبر صلى الله عليه و آله عرضه داشتم، فرمود: يا على! داناى اسم اعظم شدهاى. لذا اهل اللّه آن را به عنوان اسم اعظم براى اذكار قلبى و لسانى به اهل سير و سلوك تعليم دادهاند. برخى حقيقت را مقام ظهور آن كه مرتبه الهيت است و در سوره توحيد به اللّه احد تعبير شده دانستهاند، وعدهاى حقيقت را به حقيقت محمّديه توجيه كردند. شايد منظور كميل از اين سؤال حقيقت هر چيزى است، حقيقت مبدأ و معاد، نبوت و ولايت، حقيقت حال مؤمن و كافر، حقيقت سرّ مقام خلافت كه بعد از پيامبر صلى الله عليه و آله چرا باب علمش خانهنشين گشته و فرزندانش شهيد شوند و حقايق قرآنى و اسرار و لطايف علوم آسمانى بر مردم پوشيده بماند. و شايد مراد از حقيقت، حقيقت ولويه غائب قائم و سرالسرّ عالم و آدم است كه مظهر حقيقت و حقايق شريعت و قدرت و عدالت است. و شايد مقصود كميل حقيقت حال نفس ناطقه در سير و سلوك به مقامات عاليه معرفة اللّه است و در حقيقت مىخواسته بگويد: يا على! حقيقت حال انسان در تزكيه نفس و صفاى باطن و مقام نهايى او در سلوك الى اللّه چيست و كى از عالم مجاز و اغراض جسمانى و اوهام باطل رهيده و حجاب نورانى و ظلمانى از چشم باطن او افتاده و از دنيا و آخرت و تمام غايات وسطيه مجازى وصول به غايت الغايات خواهد يافت و به مقام شهود حق كه غايت آمال عارفان است تواند رسيد و طريق وصول بدين مقام چيست؟ و شايد مراد سير روح و نفس كليّه الهيه باشد كه همان معناى سابق است، لكن از جهت و حيثيت، ديگر يعنى از سير مابعد از سير تجردى و وصول فنا بلكه در مراتب بىنهايت فناى از فنا كه بعد از طى تمام اسفار اربعه كه 1- من الخلق إلى الخلق 2- من الحق إلى الحق 3- من الحق فى الحق 4- من الحق إلى الخلق است. به هر حال شايد مراد از حقيقت مفهوم كلّى آن است كه شامل تمام اين معانى مىگردد. و بايد دانست كه حضرت او را بر خود هيچ حجابى نيست و تمام هستى از مقام (هو) يعنى هويت ذات يكتا كه به مقام غيب الغيوب تعبير شود و مقام تجلّى كه مقام الهيت و ذات مستجمع جميع اسماء و صفات كماليه است و مقام تجليات اسمايى كه نزد حكيم، عالم ربوبى و عالم عنايت و نظام ربانى است و نزد عارف، عالم تجلّى فيض اقدس و ظهور علمى ماهيات امكانى در حضرت علميه يا نشئه اعيان ثابته است، تا مقامات تجلّيات افعالى فيض مقدس كه حقايق آفرينش و ظهورات عينى خلقى است، يعنى تمام عوالم لاهوت و جبروت و ملكوت و ناسوت و كرات بىحد و نهايت اين فضاى نامتناهى كلًا و جزءاً بر ذات او آشكار و هيچ خفا و غيبت در سماوات عوالم ارواح مجرّده و اراضى اشباح ماديه، بر آن حقيقت محيط بر كل نخواهد بود، لكن آن ذات يگانه يكتا را از خلق خود حجابهاى بسيار بلكه نامتناهى است؛ زيرا هريك از وجودات نامتناهى كه تجليات حقند و هريك از ماهيات بىنهايت كه مظهر تعينات اسماء الهىاند، بر رخسار آن وجود صرف و حقيقت مطلقه و هستى محض حجاب خواهند بود و هيچيك از مراتب خلقى از مقام عقل اول و حقيقت محمديّه تا ساير قواى ادراكى آن شاهد كل الجمال را بىحجاب نتوانند ديد و جز خود او هيچكس آن حسن كلى را بىپرده و به كنه مشاهده نتواند كرد و به طور كلّى آن حجب بىنهايت بر دو قسم است: نورانى و ظلمانى.
حجاب نورانى و حجاب ظلمانى حجاب ظلمانى توجه به لذّات و شهوات حيوانى و آمال و اميال نفسانى و نظر به ماهيات امكانى و توجه به خود و خلق از جهت خلقى است. امّا حجاب نورانى دو نوع است: يكى سبحات و انوار جلال كه در اين حديث به آن اشاره شده و ديگر انوار جمال. اما انوار جلال آن اشراقاتى است كه از فرط عظمت و نورانيت بىنهايت، عاشق را از خود به عتاب لن ترانى دور مىسازد و معشوق به قهر «يحذّركم اللّه نفسه» «2» عاشق را در حماى حيرات بازمىدارد و از آن اشراق، عارف خود را ابداً در بعد و فراق بيند و مقام وصال را بر خويش ممتنع داند. و انوار جمال آن اشراقاتى است كه عاشق را اميدوار به وصال كند و عارف را به نواى «وصلك منى نفسى ولقائك قرّة عينى» «3» مترنّم گرداند و به نداى [فَإِنِّي قَرِيبٌ أُجِيبُ دَعْوَةَ الدَّاعِ] «4» دعوت به مشاهده جمال خود در آينه آفاق و انفس كند، «ولا يسعنى أرضى ولا سمائى ولكن يسعنى قلب عبدى المؤمن» «5» گويد و آيينه قلب عارف عاشق را مظهر تجلّى جمال يكتا گرداند. خلاصه عارف را به اشراق جلال حال يأس از وصال دست دهد و حال دهشت و خوف و حيرت و بعد از حضرت ذوالجلال و به اشراق جمال مقام وصل و انس و قرب و شهود آن حسن بىمثال حاصل شود و دست عاشق را گرفته از آوارگى بيابان حيرت به خلوت خانه وصال خواند، امّا به مقتضاى لكلّ جلال جمال باز در هر قهرى آن معشوق را لطفى است و همان سبحات جلال و اشراق عظمت كه عاشق را از معشوق مىراند و به آتش فراق مىنشاند، در همان احراق باز لطف او دست عاشق را گرفته و در بهشت لقا و جنّت شهود مىكشاند؛ زيرا عارف سالك وقتى خود را در منتهاى بعد و دورى از معشوق حقيقى بيند كه كمال قرب را يافته است، لذا در هر قهر لطفى است و در هر جلال جمالى و با هر منع اعطايى خواهد بود و منع او و تخدير و ردع وى به حقيقت و در باطن عطا و رأفت و دعوت اوست. و مقصود آن سلطان حقيقت شايد، اين باشد كه آن كس كه مشتاق سرالسرّ عالم است و عاشق شهود حقيقة الحقايق وجود، آنگاه به اين مراد نايل تواند شد كه سبحات جلال و انوار و اشراقات جمال الهى، پرده از روى قلب وى برافكند، تا عاشق حجب انيّت خود را براندازد و پرده اغيار و خودبينى و خودنمايى كه ساتر چشم حقيقتبين است برطرف سازد، تا حقيقت خود آشكار گردد، چهره شاهد مقصود را به ديده دل بىحجاب ظلمانى مشاهده كند، امّا بدون اشاره حسّى و عقلى؛ زيرا چون آن ذات بىنشان بسيط يكتا فوق نامتناهى الوجود است و منزه از جسم و جسمانيات است، پس اشاره حسى كه خاصّ اجسام است نسبت به او محال و چون او را ماهيت نيست بلكه صرف هستى است، لذا اشاره عقلى كه خاص معانى و ماهيات كليّه است در او ممتنع است، وچون تعيّن و تشخّص او عين ذات مقدّس اوست و بينونتش از خلق بينونت وصفى است نه عزلى، پس هيچ تمييز و تعيّن وى را نيست و هيچگونه اشاره روحى و معنوى هم در مقام روح سرّ خفى و اخفى به آن ذات غيب الغيوبى نتوان كرد؛ زيرا هرچه به اشاره حسّ يا عقل يا روح درآيد متميز و محدود باشد و در آن اشاره حسّ و عقل بر او احاطه كند، در صورتى كه اللّه به كلّ شىء محيط است، پس چون بر عارف سالك الى اللّه انوار و اشراقات الهى كشف شود و خدا را در درون از سراپردههاى جلال (و جمال) حجب قهر و لطف به چشم قلب مشاهده كند، اين شهود عين وصال و عين فراق است و در عين معرفت عجز از معرفت است؛ زيرا اين مشاهده به طورى است كه هيچ اشاره حسّى و عقلى و روحى و غيره در عين شهود به او نتوان كرد و در حقيقت عارف آنجا ادراك شهودى كند كه فانى در مُدرَك است و به كلّى از خود فارغ و فانى شده و به حق وجود يابد، تا به چشم يار ببيند يار را. در اينجا كميل از آن درياى عرفان و موج فنا و بقا درخواست توضيح بيشتر كرد، حضرت فرمود: حقيقت محو الموهوم مع صحوالمعلوم است، محو يعنى چيزى را نابود ساختن، يا نشان چيزى را نابود كردن است، موهوم در اصطلاح يعنى آنچه در ادراك قوّه وهم درآيد و اينجا شايد مراد مطلق ادراك قواى باطنه ازخيال و وهم و عقل باشد. و صحو به معنى هشيار گشتن و از مستى به هوش آمدن است و معلوم اينجا به معنى واقع و متحقّق و يقين، وثابت الهويه و حاصل الذات است و مقصود آن بزرگوار، از اين عبارت آن است كه عارفان و عاشقان الهى كه سالكان ديار حقيقتاند و مسافران اقليم قدس، بايد چشم وهم كثرتبين را ببندند و ديده قلب خدابين را بگشايند؛ زيرا آن كه طالب وصال معشوق حقيقى است و مشتاق جمال شاهد ازلى، آنگاه به شهود آن حس كلّ رسد كه پرده موهوم عالم را از چشم بصيرت براندازد و به شهود معشوق خود، عالم و عالميان را در آتش عشق بسوزد و همه را محو و فانى در حق بيند، تا معلوم و مشهود كه حقيقت است چهره بنمايد و جمال دلآراى حق را پس از محو حجب موهوم مشاهده كند؛ زيرا تا پرده موهوم حجاب، چشم قلب است. ديده بصيرت از شهود شاهد حقيقت محروم است و سالك در سراپرده اوهام كه قرقگاه آستان حقيقت و حماى «6» پيشگاه سلطان عزت است بازماند و سرگرم به تماشاى مظاهر او گشته و مفتون به شؤون تجليّات وى گردد، لذا حسن اعظم اتم الهى كه بيرون از حجب جسم و جان و پرده صورت و معناست بر او چهره ننمايد و طالب ديدار بدون محو موهوم و با سرگرم شدن به نعمت از ديدار منعم باز ماند. اينجاست كه بايد همه بدانند، مقصود از بعثت رسولان حق و از بسط سياسيات الهيه و حكمت وضع احكام و انواع عبادات، تزكيه و تصفيه نفس و تهذيب روح و ايجاد عواطف و انس و محبّت به نوع است و نيز مقصود از رسالت انبيا تشكيل مدينه فاضله و ايجاد جامعه بر اساس قسط و عدل و تأمين سعادت ملّت با پياده كردن آثار روح و معنويت و صفا و وفا و حقيقت است و هم چنين منظور آن بزرگواران تعليم اخلاق و ادب و نشر علوم و معارف ربانى است و هم اين برنامهها براى استكمال روح و باز غرض نهايى وصول به اين مقام است كه خلق خدا نخست عارف باللّه شوند و سپس با سير و سلوك علمى و عملى به مراتب عاليه معرفت خدا رسند، تا آنجا كه محو موهوم كه عبارت از ماسوى اللّه است كرده و كشف و شهود كلّ الجمال حق و حقيقت كنند، آن حقيقتى كه منتهاى آمال عارفان است. باز كميل عطش اشتياقش افزود و تقاضاى تشريح مقصود كرد، حضرت فرمود: هتك الستر لغلبة السر هتك يعنى: پرده دريدن و پرده برانداختن و چيزى كه پنهان در حجاب است آشكار ساختن، ستر به معنى پرده و هر ساترى، سرّ يعنى امر پنهان و پوشيده و چيز مخفى از افكار و ادراك. شايد مقصود حضرت اين است كه آن كس كه جوياى مقام حقيقت و وصل و شهود حضرت احديّت است، نخست به غلبه عشق هر پرده و هر مانع را از پيش نظر عقل وهمى براندازد و حجب نورانى عقل تا چه رسد به ظلمانى وهم همه را بردرد و در هيچ مرحله از سير الى اللّه باز نايستد و از هر حجاب نور و ظلمت خلقى و وصفى بگذرد، تا سرّ احديّت بر روح او مسلّط و تمام مشاعر و قواى ادراكى او را مقهور و مغلوب گرداند و حقيقت را به واسطه غلبه سرّ حق بر باطن عارف شهود كند. در حالى كه عارف در فناى شهودى تمام مدارك حسّى و عقلى او به واسطه مشاهده نور تجلّى وجه اللّه تعطيل شود و از خويش فارغ و از وسوسه مشاعر حسّى آسوده و از مدركات و لذات عقلى هم بىخبر و غافل باشد و به همراهى قلب و همه قواى ادراكى به صقع «7» شتابد، تا به اشراق انوار جمال و جلال الهى بدون جهت و اشارت و كيفيت نايل شود. پس آن حال كه حال غلبه سر اللّه است بر قلب عارف و بر جميع قواى ادراكى او حال ادراك حقيقت است و در اين حال (كه شاهد حقيقى فإذا أَحْبَبْتُهُ كُنْتُ سَمْعَهُ الّذي يَسْمَعُ بِهِ، وَبَصَرَهُ الّذي يُبْصِرُ بِهِ وَلِسانَهُ الّذي يَنْطِقُ بِهِ وَيَدَهُ التي يَبْطِشُ بها) «8» رخ نمايد و قهر و غلبه و استيلاى كامل سر الهى بر باطن و ظاهر عارف دست دهد، از خود فانى شده و به چشم حق روى حقيقت را عيان بيند. پس تا به واسطه غلبه سرّ خدا هر فكر و انديشه از دل بيرون نرود و تمام مدارك و حواسّ بشرى تعطيل شود و جبل انيّت عارف مندك بلكه محترق نگردد، هنوز سالك را از آن صرف حقيقت و حقيقت صرف آگاهى نه و در آن سراپرده وحدت راه نيست.
باز كميل لب تشنه حقيقت، از آن بزرگوار تقاضاى تشريح كرد، حضرت فرمود: جذبُ الأحديّة لصفة التوحيد، حقيقت: جذب عشق احديت است دل عارف را به سمت اقليم توحيد. جذب در لغت به معنى كشيدن و از جايى به جايى بردن و سير به سرعت و غيره است. و صفت توحيد يعنى پاك شدن عارفان سالك از هرگونه شائبه شرك خفى و جلى و از هر توجه جز توجه به خدا و فراغ كامل قلب از هرچه به غير عشق و شهود حق و مشاهده آن حسن مطلق است. پس معنى كلام گهربار، آن درياى بىپايان عرفان است كه حقيقت را كسى درك خواهد كرد كه عشق احديّت او را مجذوب به عالم خود كند و از توجه به عالم كثرتش به كلّى فارغ سازد و وحدانى الجهت به شطر كعبه مقصود كشاند و در عبارت اشارت است كه تا محبّت و عشق و جذبه مقام احديت به لطف خاص ازلى شامل حالِ اهل سلوك نگردد، به كوشش و جدّ و جهد تنها وصول به اين مقام ميسّر نيست، بلكه در هيچ مرحله به جدّ و كوشش، بىلطف و عنايت حق به جايى نتواند رسيد. بنابراين آن جناب كميل را به اين سرّ الهى آگه مىسازد كه وصول به مقام حقيقت كه منتهاى مقصد سالكان راه خداست، به جذب احديّت عارف را ميسّر شود و تا آن جذبه پنهانى معشوق، عاشق را دعوت نكند، عاشق قدم به كوى وصال نگذارد و عشق معشوق چون به عاشق رخصت ديدار دهد، در مرحله ثانى عشق عاشق پديد آيد، وسالك تا طى مراتب عشق و سير مقامات عاشقى نكند، هرگز به مقام وصال نرسد و به خلوتگاه شهودش راه ندهند و خلاصه نخست حبّ حق به خلق و جذبه عشق او كه اثر عشق به ذات خود است، مبدأ عشق عاشق است، آنگاه عشق و شوق عاشق منشأ سير و صعود او به درگاه شهود است. باز كميل را شوق و هيجان افزوده گشت و از حضرت توضيح بيشتر خواست، حضرت فرمود: نور يشرق من صبح الأزل فيلوح على هياكل التوحيد آثاره، يعنى آن حقيقتى كه مورد سؤال توست، نور الهى است كه صبح ازل، اشراق بر هياكل توحيد كرد، يعنى بر ماهيات كه از خود وجود ندارند و وجودشان آيت وحدت حق است. و مراد از صبح ازل، مىتوان عالم عنايت ازلى و عالم ربوبيت و نظام ربانى مقصود باشد، پس مراد به تابش نور حق و شمس حقيقة الوجود و اشراق معشوق مطلق بر هياكل توحيد، ظهور آثار تجلى در مظاهر و مجالى اوست و به عبارت ديگر، مراد از تجلّى نور حق در ماهيّات امكانى، به ظهور پيوستن اشيا و كليه مراتب از ذات و ذاتيات ماهيات و جواهر و اعراض و مجرد و مادى و بسيط و مركب و ملك و ملكوت از صبح ازل وجه اللّه و انا اللّه است. و براى آن وجود تام فوق التمام جهان به منزله آيينه است و انسان كه در وجود او تمام جهان آفرينش به وحدت و بساطت منطوى است، آيينه ديگر است در مقابل وجه اللّه كه خود در قرآن فرمود: [سَنُرِيهِمْ آياتِنا فِي الْآفاقِ وَ فِي أَنْفُسِهِمْ] «9». به زودى نشانههاى خود را در كرانهها و اطراف جهان و در نفوس خودشان به آنان نشان خواهيم داد. پس عالم و آدم، نور ظهور حقيقت عينيه و به چشم شهود، شاهد حضرت ربوبيّت است. و مراد از هياكل توحيد حقايق عقلى و ارواح كلّى و نفوس قدسى است كه تنها آناناند كه بر اين معنى به علم و شهود آگاهند و شايد مراد كليّه اشياء باشند به اعتبار جنبه يل الرّبى و تدلّى «10» و ارتباطشان به حق كه:
و ممكن است افراد كامل مكمّل از نفوس قدسيّه انبيا و اوليا مقصود باشد كه مظهر وجه اللّهاند، آرى، آنان هياكل توحيد و مظهر آثار و مظهر توحيد و خليفة اللّه و رحمة للعالميناند. كلام حضرت كه به اينجا رسيد، كميل عاشق حق از آن مظهر ربّ تقاضاى اشراق ديگر مىكرد، چون پاسخ «اطف السراج فقد طلع الصبح» «12» شنيد، چراغ انيّت خود و شهود و توجّه و طلب و اراده و اشتياق خويش را به كلّى خاموش و غير خدا، همه را فراموش كرد كه خورشيد معرفت و صبح حقيقت بر او طالع گرديد و ديجور قلب آن عارف را به نور خويش روشن گردانيد. آرى، هنگامى كه عارف به ديده باطن، آفتاب وجود حق و اشراق اعظم تام فوق التمام الهى را ديد و آن نور ابهر، انور، اشد فوق نامتناهى را به چشم قلب مشاهده كرد، ديگر انوار ضعيف، وجود خود و وجودات ظلّى فقرى عالم از نظرش به كلّى ناپديد گردد و در مقابل آن خورشيد اعظم انور، فوق حدّ و نهايت، شمع وجود محدود خلق و انيّت خود را خاموش سازد.
آرى، كميل تا ابد خاموش گشت و تا اندازهاى كه لايق بود از حقيقت آگاه و به معشوق نايل آمد «13». تا اينجا به اندازه امكان كلمه عارف- كه در متن روايت امام صادق عليه السلام آمده بود- و عرفان و مقامات و سير و سلوك عارفان و قواعد سير و سلوك الى اللّه توضيح داده شد و اينك به ترجمه و توضيح اصل روايت و اولين قسمت آن كه خوف است و از اصول حال عارفان است اقدام كرده و در اين زمينه از خداى بزرگ طلب مدد مىكنم كه بىمدد او هيچ برنامه مثبتى صورت نمىگيرد.
پی نوشت ها:
______________________________ (1)- گلشن راز: 202؛ مجالس المؤمنين (مرحوم قاضى) 2/ 10؛ شرح الاسماء الحسنى (ملا هادى سبزوارى) 1/ 133 (2)- خداوند شما را از خشم خود بر حذر مىدارد. (3)- وصال تو چون جان من عزيز و لقاى تو چون نور چشم دوست داشتنى است. (4)- بقره (2): 186. (5)- زمين و آسمان گنجايش مرا ندارد ولى قلب بنده مؤمن من گنجايشم را دارد. (6)- الحِما: چيز قرق شده، چيز حمايت شده. (7)- صقع: بيهوش گرديدن. (8)- هنگامى كه او را دوست مىدارم، گوش شنواى او و چشم بيناى او و زبان گوياى او و حركت دست او مىشوم، الكافى: 2/ 352، بابُ مَنْ آذى المسلمين وَاحْتَقَرَهُمْ، حديث 7. (9)- فصّلت (41): 53. (10)- تَدَلىَّ: فرود آمدن نزديك شدن. (11)- اسرار التوحيد، محمد منور. (12)- چراغ را خاموش نما كه صبح دميد. (13)- حكمت الهى: 269 با تلخيص و كمى تصرّف در عبارات. (14)- ملا هادى سبزوارى.
|
||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
| Copyright © 2004-2011 ERFAN.IR |