ابوحمزه ثمالى از حضرت زين العابدين نقل كرده كه آن بزرگوار فرمود: مردى با همسرش به كشتى نشست، كشتى در برخورد با امواج درهم شكست، از مسافران كشتى جز همسر آن مرد كسى نجات نيافت، آن زن به وسيله تخته پارهاى خود را به جزيرهاى رسانيد در آن جزيره مرد راهزنى بود كه از هيچ گناهى امتناع نداشت، راهزن با زن مصادف شد، زنى تنها و جوان و بدون يا
در حال سواره بر جمعى گذشت كه گرفتار بيمارى خطرناك و مهلك جذام بودند و كسى حاضر نبود با آنان نشست و برخاست كند!! آنان سفره غذا انداخته و مى خواستند مشغول خودرن شوند، تا حضرت را ديدند وى را با غذا خوردن با خود دعوت كردند. فرمود: اگر روزه نبودم پياده مى شدم و كنار سفره شما مى نشستم. چون به منزل رسيد دستور داد غذائى مخصوص آماده كنند، سپس همه جذاميان را به خانه خواست و همراه آنان سر يك سفره نشست، و از آنان بدينگونه دلجوئى فرمود. بيائيم همچون سيّد عابدان، و زينت عبدت كنندگان، و فخر سالكان به فرياد آنان كه به فريادشان نمى رسند برسيم، و دست نوازش به سر آنان كه دستى بر سرشان نمى كشند بكشيم، و به رفع نياز آنان كه كسى به رفع نيازشان بر نمى خيزد اقدام كنيم، و خلاصه در اين چند روزه عمر كسب معرفت و فضيلت كنيم، و به اخلاق اولياء حقّ و عاشقان جمال و جلال آراسته گرديم. عاشق دلباخته، عارف معارف، واله شيدا، حضرت حاج ميرزا حبيب اللّه مجتهد خراسانى چه نيكو مى فرمايد: گاهى سخن از عشق بگوئيد *** كه در ره توحيد بپوئيد بپوئى هرچند كه اين كام به جستن نشود رام *** چندان كه توان جست بجوئيد بجوئيد شمّامه حال است كه از باغ وصال است *** شمّامه اين باغ ببوئيد ببوئيد اى سبز گياهان كه همه خشك خزانيد *** اين فصل بهار است بروئيد بروئيد اى زنده تن و مرده دلان چند خموشيد *** بر سوك دل مرده بموئيد بموئيد با آب از اين جامه پليدى نتوان شست *** با آتش سوزانش بشوئيد بشوئيد ليليد و نهاريد، خزانيد و بهاريد *** بر قيد و شراريد و سفاليد و سبوئيد آئينه جانيد و همه راز نهانيد *** يك رو به عيانيد و چو آينه دو روئيد هم در كف قهريد و هم انرد سرِ مهريد *** هم در دل بحريد و هم اندر لب جوئيد رنجور و طبيبيد و نه جانيد و نه جسميد *** سرّيد و ضميريد، نه روئيد و نه موئيد