|
||||||||||||||||||||||||||||||||||
خواسته های پاکان- جلسه هشتمبسم الله الرحمن الرحیم شنیدید وجود مبارک امام چهارم از پروردگار عالم طلب حرص می کنند که یک امر قلبی و باطنی است و عرضه می دارند خدایا من این حرص را به عبارت دیگر رغبت و میل شدید را نسبت به دو چیز می خواهم. چون اگر میل و رغبت شدید باشد، عامل تحریک و تحرک است. کل کارهایی را که انسانها و موجودات زنده انجام می دهند، بر پایه ی میل است، برپایه ی رغبت است. این حالت روانی که یک حالت خدا داده است، اگر در انسان نبود، انسان دنبال هیچ کاری و جذب هیچ چیزی نمی رفت. کودکی که از مادر متولد می شود با رغبت و میل به خوردن شیر به دنیا می آید. سابقه ندارد که کودکی بدون میل و رغبت به دنیا آمده باشد، چون اگر این طور به دنیا بیاید یکی دو روز بعد می میرد. وقتی میل و رغبت نباشد نه سینه ی مادر را می گیرد و نه آن ظرف شیری که بر سینه ی مادر است فشار می دهد و نه می مکد. این رغبت و میل با آشنا شدن انسان به طبیعت، به جهان، کم کم گسترده می شود. وقتی آدم وارد میدان زندگی می شود، میل به مال، میل به مسکن، میل به خوراک، میل به رفاقت، میل به سفر، میل به ازدواج، در او جلوه می کند. البته حرف دین این است که آن هایی که مربی انسانند، بر آن ها لازم است که این امیال و این رغبت ها را جهت بدهند. یعنی به کودک، به نوجوان، به مردم، بفهمانند که اگر این میل و این خواهش یا به تعبیر قرآن این شهوت، اگر انحراف داشته باشد یقینا تو را به عمل انحرافی دچار می کند، به تجاوز دچار می کند. آن هایی که میل و رغبتشان تربیت نشده، مقید به مسائل الهی و معنوی نشده، دست به هر گناهی می زنند. شما که آلوده نیستید، به خاطر این است که از برکت قرآن و اهل بیت در این مجالس، امیال و غرائز و شهوات شما جهت داده شده و این رغبت های شما مقید شده به مسائل الهی. جلوه ی کاملش هم در ماه مبارک رمضان است که در تابستان می افتد که آدم دیگر یازده صبح به شدت تشنه می شود، گرسنه می شود. ولی می بینید که روزه هایتان را گرفتید در تابستان ها و این میل و رغبت شما، شما را به شکستن روزه و خوردن روزه نکشید. علتش هم این بود که امیال و غرایز شما به قول پیغمبر اکرم در دست فرشتگان خدا بود. اما آن هایی که به گناه کشیده می شوند، حضرت می فرماید امیالشان زمام دار شیطان است. ولی امیال که در دست عوامل الهی باشد، نه صاحبش از تاخت و تاز آن امیال، آن غرائز، آن شهوات راحت است. این روایت را در دو سه کتاب دیدم، چند بار هم دیده ام. یک جوانی که ازدواج هم کرده بود، جوان متدینی بود، جوان مقید و با تربیت و با ادبی بود، شغلش هیزم فروشی بود با دوره گردی. هنوز سرمایه ای نداشت که مغازه ای یا محلی را ثابت داشته باشد. می رفت بیابان کنده های کهنه و خارها را و درختهای خشک را قطعه قطعه می کرد و کول می گرفت، مرکب هم نداشت. می آورد می فروخت. مسیرش در کوچه ها یا سر بازار بود. این جوان در روایت دارد که از جمال ظاهر برخوردار بود، یعنی زیبایی داشت. مسیر محل زندگی حکام و ثروتمندان آن منطقه بود. یک روزی خانم یکی از این ثروتمندان که ظاهرا حکومتی هم بود، کنار پنجره چشمش به این جوان می افتد و دلباخته ی این جوان می شود و بالاخره نقشه می کشد که این جوان را به دام بیندازد. یک روز که خانه خلوت بود می آید پشت در، جوان می آید رد شود، در را باز می کند و می گوید بار هیزمت چند؟ می گوید سه درهم. می گوید پس بیا داخل و ببر در آشپزخانه ی ما خالی کن و پولش را بگیر و برو. می گوید باشد. وقتی وارد خانه می شود از پشت در بزرگ را یک قفل بزرگ می زند. می گوید ببین کلید این قفل پنهان است، این قفل هم با دست تو و با زور تو باز نمی شود. من هم هیزم نمی خواهم . من علاقه مند و عاشق تو هستم، کامجویی از تو می خواهم. جوان هم می گوید هیچ مانعی ندارد. می گوید یعنی حاضری؟ می گوید کاملا، چرا حوریه ای این جوری گیر ما آمده چشم بپوشم؟ کجا باید برویم. زن می گوید در اتاق پرزینت من. می برد او را در اتاق و بعد به خانم می گوید دست و پای من که خاکی است و لباس هایم پر از چوبهای هیزم است، چوبهای ریز. اجازه می فرمایی من بروم یک شست و شویی انجام بدهم؟ می گوید بله. از اتاق می آید بیرون و سریع پله ها را می گیرد می آید بالا و می آید پشت بام را می بیند که از آن بالا تا پایین سیزده چهارده متر است. می گوید خدایا من هیچ راه فراری غیر از این که خودم را بیندازم پایین ندارم، در که قفل است، من هم که اهل این آلودگی خطرناک نیستم، تو هم که راضی به این عمل نیستی، به امید تو می پرم، اگر مردم که می آیم پیش تو چون این هم یک نوع جهاد است و برترین جهاد است، فرار از معصیت. زنده هم که ماندم بالاخره چهار پنج ماه دست و پا شکسته در رختخواب هستم و بالاخره تو هم مرا شفا می دهی. حضرت می فرماید خداوند به فرشتگان فرمود این رفیق نزدیک من است، این به خاطر من می خواهد بپرد، شما بروید کمک دهید و آرام روی زمین بیاورید. مرحوم آیت الله العظمی آخوند ملا علی همدانی که من خیلی به او ارادت داشتم، خود ایشان برایم تعریف کرد. به من فرمودند یک روضه برای من بخوان. من روضه خواندم و ایشان هم خیلی گریه کرد. بعد راجع به قدرت توسل و قدرت پاکی و قدرت روحی برایم صحبت کرد. در ضمن صحبت فرمود من این قضیه را از مرحوم آیت الله العظمی آقا سید اسماعیل صدر، ریشه ی خانواده ی صدر لقمان و قم، نقل می کنم. می گفتند ایشان می فرمودند من یک روزی قصد کردم بروم زیارت وجود مبارک قمر بنی هاشم. آماده شدم، برای زیارت هم واقعا آمادگی می خواهد. گفت من آماده شدم، از در صحن قمر بنی هاشم که وارد شدم دیدم گوشه ی صحن یک جمعیت زیادی ایستاده اند و دارند یک پیرمردی که به دیوار تکیه داده با تعجب تماشا می کنند. گفتم این چه شده؟ گفتند چیزی نیست، اما از خودش بپرس چه کار کرده که مورد تماشا قرار گرفته. گفت جمعیت مرا شناختند، مرجع بود. راه دادند و من آمدم رو به روی پیرمرد، گفتم چه کرده ای که کارت به تماشا کشیده از طرف مردم؟ گفت آقا یک زائری دست بچه ی سه چهار ساله اش در دستش بود، این می آید با این بچه برود حرم قمر بنی هاشم، جلوی کفشداری شلوغ بود، این تا زمینه فراهم می شود کفشش را بدهد، بچه که دستش از توی دست پدر درآمده بود چشمش به یک کبوتر می افتد که در پرواز ضعیف بود. بچه دنبال این کبوتر می کند. پدر هم متوجه نمی شود، بچه از پله های گلدسته دنبال کبوتر می رود بالا، می رسد به هفت هشت متری، از در گلدسته که در می آید، کبوتر می آید لب بام، لب ایوان می پرد، این بچه هم دنبال کبوتر از بالا پرید من هم درجا به پروردگار گفتم هشتاد سال است هرچه گفتی ، گفتم چشم، یک بار هم تو به من بگو چشم، این بچه را سالم بگذار زمین، گناه دارد این زائر قمر بنی هاشم، حالا پدر بیاید در این حریم بچه اش را مرده ببیند، ممکن است ضربه ی اعتقادی بخورد و خوب نباشد. بچه که با سر داشت می آمد پایین کاملا راست برگشت و با دو کف پا آرام آمد روی زمین. همین، مردم آمده اند دارند مرا تماشا می کنند، من که تماشا ندارم. من هشتاد سال به حرف او گوش دادم، یک دفعه هم در این هشتاد سال من گفته به حرف من گوش بده، من با خدا معامله کردم، کاری نکردم که این مردم دارند با حیرت مرا نگاه می کنند، مگر من که هستم؟ گفتم شغلت چیست؟ گفت باربر. خدا به فرشتگان فرمود. چند آیه در قرآن کریم داریم که می فرماید من فرشتگان را بدرقه ی شما می فرستم. چند آیه داریم که می گوید از پیش رو و دست راست و چپ به وسیله ی فرشتگانم شما را حفظ می کنم. جوان آمد پایین، سالم. خانمش گفت دست خالی آمده ای؟ گفت هیزم را یک رفیقم خرید، پولش از بین نمی رود اما امروز نداده. گفت خانم یک رفیق خوب دارم، او خریده. زن گفت باشد. گفت حالا امشب می دانی چه کار کنیم؟ حرفهایمان را با هم می زنیم، عباداتمان را می کنیم، می خوابیم. در این چند ساله نهار و شام ما لنگ نمانده، حالا امشب اربابمان می خواهد ما گرسنه بخوابیم، عیبی دارد؟ زن گفت نه، چه عیبی دارد. گفت واما یک کاری باید بکنیم، چون هرشب ما تنورمان روشن بوده، با آبرو زندگی کردیم، نکند این همسایه های متدین بیایند بگویند امشب تنور نیست، گرفتاری اگر دارید ما حل می کنیم؟ بلند شو برو دو سه تکه از این هیزم ها را بیاور و بینداز در تنور و آتش بزن که همسایه ها بگویند خدا را شکر امشب هم سور و ساتشان به راه است، آبروی خدا را حفظ کنیم پیش همسایه ها. ننشینند بگویند این زن و شوهر که اینقدر متدینند، چرا خدا امشب آن ها را لنگ گذاشته؟ پشت سر خدا حرف نزنند. گفت باشه، هیزم را روشن کرد و آمد پیش شوهرش . یکی از همسایه ها آمد در زد، گفت ما گوگرد نداریم و می خواهیم تنورمان را روشن کنیم، اجازه هست ما یک خاک انداز آتش از تنور شما ببریم؟ گفت بله، برو بردار و ببر. آمد آتش بردارد، در اتاق را زد و به خانم گفت که تو تمام تنور را نان بستی و همین جوری آمدی پیش شوهرت نشستی، بلند شو برو نانها نسوزد. میل اگر برای خدا باشد، به قول حافظ:
|
||||||||||||||||||||||||||||||||||
| Copyright © 2004-2011 ERFAN.IR |