شنبه 15 بهمن 1390 - السبت 11 ربيع الاول 1433  
أصحابُ المَهدِيِّ شَبابٌ . ياران مهدى جوان اند . (غيبة : 476)
فهرست مطالب
 
در محضر استاد
 
خوف از خدا سدّى در برابر گناه‏

ابوحمزه ثمالى از حضرت زين العابدين نقل كرده كه آن بزرگوار فرمود: مردى با همسرش به كشتى نشست، كشتى در برخورد با امواج درهم شكست، از مسافران كشتى جز همسر آن مرد كسى نجات نيافت، آن زن به وسيله تخته پارهاى خود را به جزيرهاى رسانيد در آن جزيره مرد راهزنى بود كه از هيچ گناهى امتناع نداشت، راهزن با زن مصادف شد، زنى تنها و جوان و بدون يا
اعمال, ادعیه و زیارات روز

- متن زیارت عاشورای معروفه
- دعای روز شنبه
- زیارت حضرت رسول (ص) در روز شنبه
- دعای فرج امام زمان (ع)
- اعمال روز دوازدهم تا هفدهم

تازه های سایت
 
زندگینامه تصویری استاد
تیزر معرفی دارالعرفان
گزارش سفر استاد انصاریان به ترکیه - 1389
گزارش سفر استاد انصاریان به اروپا - 1390
پخش زنده اماکن متبرکه
بخشی از سخنرانی استاد در بزرگداشت شهید پهلوان ...
کلیپ تصویری شهید طوقانی همراه با بخشی از سخنرانی ...
مناسبت

در گذشت علامه فرزانه آيه الله سيد حسن صدر مولف تاسيس الشيعه لعلوم الاسلام 1354ق

اشعار عرفانی استاد
خداوندا دلم زار و غمين است
وجودم بي نوا و مستكين است
همي دانم ببخشي بنده ات را
كه اخلاق كريمان اينچنين است
  خاطرات سیاسی استاد انصاریان
1389/3/26 10:07:55 ارسال به دوستان    چاپ کد مطلب : 16730
تعداد بازدید : 3894

آرامش و برکت منبر

در شیراز بودم ، نامه ای به دستم رسید که نوشته بود : « من استاد و رییس دانشگاه هستم و می خواهم خدمت شما برسم .» اطلاع دادم که به منزل تشریف بیاروند . او با برادرش آمد و گفت : « برادرم فارغ التحصیل انگلستان است و مشکلی دارد که از شما راه حل می خواهد . »
او تا خواست صحبت کند ، بغضش ترکید . پس از دقایقی گفت : « حاج آقا ، من در انگلستان و در دانشگاه ، با دختری از خانوادۀ مسیحی آشنا شدم و به خانه شان رفت وآمد کردم . می خواستیم با هم ازدواج کنیم . به او پیشنهاد اسلام دادم . او پذیرفت و مسلمان شد و با هم ازدواج کردیم . فارغ التحصیل که شدم به ایران آمدیم . من به تدریس در دانشگاه پرداختم .
سه – چهار قبل به طور اتفاقی و با مشاهدۀ نامه ای ، متوجه شدم که همسرم به کلیسای جلفای اصفهان و لندن متوسل شده ، دوباره به دین مسیحیت درآمده و می خواهد به انگلستان برگردد. مسئله را با او مطرح کردم . اعتراف کرد و گفت که از اول هم  مسلمان شدنم برای ازدواج با تو بوده است . به هر حال اگر اسلام آوردنم هم درست باشد ، می خواهم به لندن برگردم . من هرچه با او صحبت کردم سودی نداشت و چندی بعد ، با کمک کلیسا و بیخبر به لندن برگشت . دو دختر ده و 12 ساله هم از او دارم و بسیار ناراحتم .»
در جواب به او گفتم : « به هر حال کاری است که شده و او مادری بوده که دیگر به درد این بچه ها نمی خورد . برگشتن از اسلام هم که از گناهان کبیره و کفراست . آن زن آدم خوبی نیست و بهتر است علاقه ات را از او ببری . خداوند بهترش را نصیبت خواهد کرد . با تکیه بر کلام خداوند در قرآن به او قول دادم . »
یک سال گذشت . او را در صحرای عرفات دیدم . مرا بغل کرد و بوسید و گریه کرد . او گفت : « بعد از این که از آن زن بریدم ، با خانمی که مدرک دکترا دارد و استاد علوم است ، ازدواج کردم . او بسیار معنوی و اهل نماز شب است . ما هر هفته در منزلمان دعای کمیل برگزار می کنیم .» در پایان گفت : « در آن ایام آشفتگی ، صحبت با شما و نیز منبرهای شما خیلی به من آرامش داد. »
همچنین یک بار عیادت مجروحی جنگی به بیمارستان پاستور نو رفته ، بالای سر مریض ایستاده بودم . جوانی از سالن رد می شد که مرا دید. داخل اتاق شد و بعد از سلام و علیک با من ، از مجروح عیادتی کرد . سپس خطاب به من گفت : « آیا شما وسیله دارید ؟» گفتم : « نه ، با وسیلۀ عمومی برمی گردم .» گفت : « من می خواهم شما را برسانم .» گفتم : « مانعی ندارد . » سوار ماشین که شدیم ، دو – سه  باز به صندلی زد و گفت : « حاج آقا، این ماشین که می بینی داستان عجیبی دارد . » گفتم : « برایم تعریف کن.» گفت : « من در یکی از نهادهای انقلاب کار می کنم . چندی پیش ، خداوند به من بچه ای داد. پنج – شش روز بعد در مأموریت اداری بودم که مسیرم به نزدیکی های خانه ام افتاد . گفتم ، بروم چند دقیقه ای بچه ام را ببینم . وقتی برگشتم ، ماشین را برده بودند . داخل ماشین ده نوار از منبرهای شما دردهۀ محرم ، در مسجد جامع تهران و کیف مدارک و مقداری پول وجود داشت .
سه روز بعد که از خانه خارج شدم ، دیدم ماشین دم در است . کلید هم که پیش خودم بود در را باز کردم . دیدم نامه ای روی صندلی است . در آن نوشته شده بود : « من ماشین را دزدیدم تا ببرم اوراق کنم که به آن نوارها برخوردم . آنها را به خانه بردم و همه را گوش دادم . اصلا نمی دانم گوینده اش کیست ؛ ولی به قدری در من اثر کرد که به کلی زندگی ام ار از این رو به آن رو کرد . این ماشین شما و این هم پول و مدارکتان ، اما نوارها را پس از نمی دهم . هم اکنون نیز راهی جبهه ام . این نشانی خانۀ ماست . زن و بچه ام از لحاظ معیشت در مضیقه اند و من تاکنون با دزدی آنها را اداره می کردم . اگر شد سری به آنها بزن و کمکی به آنها برسان .»
آقای راننده اضافه کرد : « من و دوستان در آن سه ماه  به خانوادۀ آن رزمنده اسلام کمک رسانی کریدم  روزی برای سرکشی به آنجا رفته بودم . او از جبهه برگشته بود . مرا بغل کرد و بوسید و به خانه برد . چندی بعد برایش کاری با حقوق مکفی دست وپا کردم و اکنون او زندگی سالمی دارد و این از برکت سخنان تعالیم شماست . »
قابل توجه است که در واقع اینها همه از برکات معارف عمیق اسلام است که در روح و جان انسان های آماده ، چنین اثری می بخشد و نیز نشان از لطف و کرم پروردگار در حق گوینده ای است ، که خود چنین اثری را در کلامش نهاده است . من این مطالب را از باب شکر نعمت الهی بازگو کردم .

نظرات کاربران
نام و نام خانوادگی
پست الکترونیکی
comment *
 مطالب مرتبط 
 بیشترین بازدید از مجموعه " خاطرات سیاسی استاد انصاریان "  
Copyright © 2004-2011 ERFAN.IR